داستان سکسی گذشته ی تلخ کودکی و اعتیاد از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی گذشته ی تلخ کودکی و اعتیاد


سلام.
اکنون سن به ۲۰سالگی رسیده احساس پیری زودرس میکنم انگار یک پیرمرد ۷۰ساله ام با کولباری از تجربه های تلخ و تلخ بودن زندگی به کامم.
حتی لابلای این همه مو مشکی چندین موی سفید جوانه زده اند و خبر پیری را می اورند.


بیکس که میشوی هرسگی برایت شاخ و شونه میکشد و اگر چیزی داشته باشی آن را از تو میگیرد و اگرم آهی در بساط نداشته باشی جانت و فکرت و عمرت را میگیرد.


داستان در مورد تجاوز است.

دوستانی که فوبیا تجاوز دارند و یا سوژه برای خود ارضایی میخواهند گذینه مناسبی نیست.

خانواده ای معمولی، مادر خانه دار
که این اواخر به دست کتک های پدر زمین گیر شده بود.

۹سال داشتم.

پدر سیگار میکشید اولین بار اورا اینگونه میدم، اخم هایش در هم انگار با اخم هایش میخواست ادم را تکه پاره کند.
سال های بعد فهمیدیم که پدر به مواد مخدر نیز اعتیاد پیدا کرده و با لات ها و افراد معتاد رفت آمد میکرد.
وحشت تمام وجودم را گرفته بود آیا این همان پدر مهربان گذشته است؟
چرا دیگر حتی برایش مهم نیستم؟
چرا دیگر مرا بیرون نمیبرد،چرا دیگر کادو نمیگیرد؟ و احوال درسم را نمیپرسد.

و هزاران چرا های دیگر…

همه اش تقصیر این تکه گوه سیاه است وقتی این را میکشد خانه نمی ماند وقتی هم نمیکشد عصبی میشود و میخواهد ادم را سلاخی کند.

۱۲ساله بودم که مادر به بیماری دچار شد و حتما باید لیزر درمانی میشد و دارو های گران قیمتی باید برایش میگرفتیم و هزینه های دیگر بیمارستان به کنار.

پدر اصلا برایش مهم نبود داد میزد من ندارم فریاد میزد از کجا بیاورم بزار بمیره چه بهتر.

نگاهی به پول های که جمع کرده بودم انداختم و اونارو به پدر دادم گفتم هرچی وسایل من دارم بفروش اما مادر بزار خوب بشه اون نباشه منم میمیرم.
پدر پول هارا گرفت ازم و هیچی نگفت و حتی برای مادر خرجشون نکرد.
شب قبل از مرگ مادر کنارش بودم دست هایم را فشورد و گفت مراقب خودت و پدرت باش اون همون پدر قبلیته فقط کنترل خودشو از دست داده، عصبیش نکن و به حرفش گوش کن.

شبش ساعت ۳یا۴بود مادر فوت کرد.

دنیا بر سرم خراب شد.انگار میخواستم پدر را تیکه پاره کنم تمام دکتر ها را بکشم دنبال هرچیزی بودم که منم بمیرم.

بعد گذشت اون روزهای تلخ اعتیاد پدر شدید و شدیتر میشد اواخر به مواد های قوی تر اعتیار پیدا کرده بود.
مرا میفرستاد تا برایش مواد بخرم حدود ۱۳یا۱۴سالگی ام بود، از شانس بدم هم ظاهر خوبی هم داشتم. پیش ساقی رفتم و بهش گفتم من پسر فلانی ام همیشه هم از شما و رفیقات جنس میخرم و خانوادتون. ساقی گفت بیا تو خونه بهت بدم.رفتم و دیدم خانواده اش از جمله مادر و چندین برادر هاش و رفقایش دور هم جمع شده بودن و داشتن مواد مصرف میکردن.
تا من وارد شدم رفیق هاش گفتم به به این پسر فلانیه چقدر بزرگ و خوشگل شده چقدر خجالتیه و تعارف کردن که منم برم بکشم اما قبول نکردم(با خودم گفتم این همون چیزیه که زندگی منو از هم پاشید چطور میتونم قبولش کنم)
ساقی مواد را برایم بسته بندی کرد و داد گفت سلام به بابات برسون.
دوستانش که نعشه بودن گفتن کجا تازه اومده و دستمو کشید گفت بشین پیشمون منم از خجالت و ترس نشستم بعد گفت حداقل یه دود کوچیک بگیر ببین چه حالی میده. گفتم ممنون نمیخام بعد پرخاشگر شد و خواست به زور کاری کنه من بکشم منم بلند شدم که برم که دست هامو گرفت و بردم تو اتاق گفت ببین باید عین بابات خوب بکشی وگرنه سالم از اینجا بیرون نمیری.
از اون اصرار از من انکار دید فایده نداره من سر این مواد لعنتی زیاد حساس شده بودم.
و عقده خودشو با تجاوز خالی کرد.
اونقدر دست پا زده بودم که قلبم داشت میومد تو دهنم و حتی فکر کنم فشارم افتاده بود
سرفه های پی در پی و چنگ و نیشکون و مشت های که به اون حرومزاده میزدهم.
سگ هم ارزشس از اینا بیشتره اون برادر های بی غیرت و مادر معتادشونم به دادم نرسیدن وقتی داشتم دست و پا میزدم و از فرق سر داد میزدم.کارش تموم شد لباس هارو پوشیدم و با چشمانی پر از اشک و بغض بیرون اومدم و همشون زدن زیر خنده یکیشون گفت خوب حال کردی دوست داشتی دوباره بیا بعد دوباره خندیدن و من خارج شدم به خونه رسیدم پدر شروع کرد به ناسزا گفتن و فحاشی کردن گفت چرا دیر کردی؟ اوردی جنسو.
اصلا وضع روحی منو نمیدید که لباس هایم پاره شدن و داشتم گریه میکردم و فقط به فکر موادش بود. منم مواد رو پرت کردم جلوش گفتم بکش انشالا که انقدر بکشی بمیری.

اومد سراغم و کلی کتک زد دیگر جان به لبم رسیده بود منم از خودم دفاع کردم و چندباری زدمش اما کافی نبود.
وسایلمو جمع کردم و بیرون زدم از خونه شب رو تو بوستان جلوی کلانتری گذروندم و فرداش خواستم برم پیش اقوام که شهرستان بودن اما خجالت میکشیدم با خودم گفتم اینم یک ماه اونجا موندی اخرش که چی دوباره میایی پیش پدر معتادت.
رفتم چندجایی در خواست کار دادم و یک کافی نتی منو قبول کرد. و جای خواب و سرویس بهداشتی هم در اختیارم گذاشت. بعد چند چندسالی کار کردن اونجا و چون به کامپیوتر و برنامه های تایپ وارد بودم صاحب کار خیلی ازم راضی بود

یک روز نشستم همه چیو بهش گفتم
(به جز داستان تجاوز.)

نزدیک ۱۷سالم شده بود.
خیلی ناراحت شد و گفت من چی میتونم بکنم برات گفتم هیچی اگر میشه من صبح ها برم مدرسه و بعداظهر تا اخر شب هم تو مغازه کار کنم و پولمو جمع کنم پدرمو ترک بدم.
اونم قبول کرد و گفت بیا با هم انجامش بدیم، اون شد فرشته نجات من مردی ۴۲ساله که دوتا دختر داشت یکشونم چندسالی از من کوچکتر و دیگر ۶یا۷ساله.
رفتیم که پدر رو ببریم کمپ اما دیدم هیچکسی درو باز نمیکند. از همسایه ها پرسیدم گفتن که اوردوز کرده و مرده و شهرداری خاکش کردن.
دوباره دنیا بر سرم خراب شد.باز یک بدبختی دیگر…
صاحب کار نیز خیلی ناراحت شد و همراه من گریه میکرد. بعد رفتن سر قبر پدر و کار های اداری صاحب کارم گفت خانه ات را بفروش و بیا سیستم و وسایل کافی نت مرا بخر و اجاره رو خودت بده اما رهنی که دادن بگذار بماند به عنوان امانتی به دستت.
صاحب کار یک فرشته بود برام. انشالا که بتونم لطفشو جبران کنم.
با خودم شرط بستم که پول رهن مغازه رو بعد چندسال باسود بهش برگردونم تا این همه لطفی که در حقم کرده رو ادا کنم.
ممنونم که وقت گذاشتین و تا این پایین داستان اومدین.
کامنت هاتونو میخونم اگر پیشنهادی یا کسب کار جدیدی یا صحبتی داشتین بگین.
من دگرجنسگرا ام با اینکه تو عمرم تابحال رابطه با دختر و پسر نداشتم اما هردوشونو دوست دارم.

“بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت
ورنه کس هرگز نمی رنجیده از افعال من”

موفق باشین

نوشته: بی نام

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اجتماعی, تجاوز, خاطرات کودکی از سایت سکسی خفن ایران 69