داستان سکسی کمک به فاحشه از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی کمک به فاحشه


امروز ساعت هشت شب قرار داشتم با دایی و پسر خالم بریم سینما.
اسم من رامتین 27 سالمه اخلاق خیلی عجیبی دارم که باهاش آشنا میشید و روانشناس هستم.
داشتم با لب‌تاپ تو بورس تاب میخوردم که دیدم پسر خالم زنگ زد
رامتین: سلام چطوری آرمین خوبی چه خبرا؟
آرمین: سلام چاکرتم تو چطوری؟
رامتین: منم خوبم.
امری داشتی؟
آرمین: سینما رو که میای؟
رامتین: آره میام.
من دایی علیرضا رو میارم ساعت هشت دم در سینما باش.
آرمین: اوکی بای‌.
رامتین: بای.
دوباره مشغول گشت زنی تو بورس شدم.
من از نظر مالی مشکلی نداشتم.
بابام پولدار نبود ولی خودم با تلاشو ریسک شدم.
ساعت هفت و نیم لباس پوشیدم و رفتم جلو آینه ی نگاهی به خودم انداختم.
قدم 180،وزنم 80،هیکلم خوب بود،موهای لخت فندقی،ابروهامم همون رنگ بود و چشمام مشکی،در کل بدک نبودم.
ولی تا این سن دوست دختر نداشتم.
چون عاشق نشده بودم.
اینم یکی از اون اخلاقای خاصمه.
رفتم تو پارکینگ سوار پورشه مشکیم شدم و رفتم به طرف خونه دایی علیرضا.
رسیدم اومد سوار شد.
رامتین: چطوری دایی تیپ زدیا.
علیرضا: خوب دارم میرم شکار آهو.
تو هم که تیپ زدی خره بیا دوتا مخ بزن کیف دنیا رو بکن.
رامتین: مرسی همه کیفا مال خودت.
راه افتادیم به موقع رسیدیم.
رفتیم دم گیشه بلیط خریدیمو رفتم نشستیم.
کلی مسخره بازی در آوردیم تا فیلم شروع شد.
اسمش مغز‌های کوچک زنگ زده بود.
اصلا ازش خوشم نیومد اخه من همیشه فیلم کمدی دوس داشتم.
تموم شد پا شدیم داشتیم میرفتیم به سمت خروجی که تو ردیفای آخر دیدم ی دختره نشسته خیلی خوشگله موهای طلایی فر کرده،چشمای خاکستری،لب های قلوه‌ای،دماغ قلمی،در کلا خیلی خوشم آومد ازش.
به پسر خالم گفتم این همینه که من میخوام(البته به شوخی)
که گفت خاک برسرت این جندس.
جا خوردم گفتم چی؟
برو شر نگو.
آرمین: به خدا راس میگم من میشناسمش.
دلم خیلی براش سوخت.
رامتین: آرمین تو داییو ببر من با این دختره کار دارم.
جفتشون زدن زیر خنده‌‌.
دایی: کاندوم داری یا بدم.
و زدن زیر خنده و رفتن.
رفتم طرف دختره گفتم سلام.
گفت سلام.
گفتم میتونم امشب پیشتون باشم؟
گفت بریم.
واقعا دلم براش سوخت‌.
دست همو گرفتیم و رفتیم سوار ماشین شدیم‌.
چهرش خیلی غمگین بود.
راه افتادم طرف سی‌و‌سه پل.
تو راه سکوت کامل بینمون برقرار بود.
وقتی وایسادم.
ی نگاهی به اطراف کرد و گفت اینجا چرا وایسادی؟
گفتم دیدم خیلی غمگینی گفتم بیایم ی بستنی بخوریم حالت یکم بهتر شه.
ی پوزخند زد و گفت حال من با این چیزا خوب نمیشه.
کل شب اگه پیشت باشم پنصد تومن میشه.
منم کارت به کارت کردم براش.
و گیتارمو که همیشه تو ماشین بود برداشتم و با هم رفتیم رو پل.
اول آب هویج بستنی خوردیم بعدم براش شروع کردم به گیتار زدن.
کنار هم نشسته بودیم و براش آهنگ تو رو دوست دارم سامان جلیلی و خوندم.
همه نگاهمون میکردن.
پیش خودشون میگفتن چه دختر خوشبختی ولی از دل اونکه خبر نداشتن.
ساعت دوازده بود که رسیدیم خونه.
بهش گفتم چطور بود؟
گفت تا حالا مشتری نداشتم که ببرتم بیرون.
گفتم من رامتینم.
اونم گفت منم النازم.
رامتین: خوشبختم.
الناز: ولی من نیستم.
با هم رفتیم تو خونه لباس عوض کردم به اونم لباس خواب دادم پوشید و با هم رفتیم تو تخت.
سرشو گذاشت رو سینم و منم موهاشو نوازش میکردم.
الناز: میتونی شروع کنی.
رامتین: الان خسته‌ای باشه بعدا‌.
الناز: مگه مهمه من خسته باشم یا نه؟
رامتین: البته چرا مهم نیس.
الناز هرجور راحتی.
و خوابمون برد ساعت هشت بیدار شدم دیدم هنوز خوابه.
پنج شنبه بود و من مطب نمیرفتم.
پاشدم رفتم صبحونه براش آماده کردم.
رفتم کنارش و با نوازش بیدارش کردم.
چشماشو آروم باز کرد.
رامتین: پاشو الناز خانوم صبح شده‌.
خیلی تعجب کرده بود.
الناز: تو هم خلیا ی جوری رفتار میکنی انگار که عشقتم.
رامتین: خیر سرم روانشناسم خل چیه دیگه.
خندش گرفت گفت بیچاره مریضات.
رامتین: حالا میشه پاشی دستو صورتتو بشوری و افتخار بدی با هم ی صبحونه مفصل بخوریم.
الناز: حال ندارم راه برم.
منم بغلش کردم بردمش پا سینک و خودم صورتشو شستم.
ی مسواک و خمیردندون نو بهش دادم گفتم بیا.
گرفت و مشغول شد.
بعد باهم رفتیم سر میز صبحونه شروع کردیم به خوردن.
الناز: تا حالا کسی باهام اینطوری رفتار نکرده بود.
رامتین: چطوری؟
الناز: پول بده ولی کاری نکنه؛برام آهنگ بخونه؛بانوازش از خواب بیدارم کنه؛صبحونه برام آماده کنه.
بعد اهی کشید و گفت یاد پدرم افتادم.
رامتین: از این زندگیت راضی هستی؟
الناز: پوزخندی زد و گفت مثل جهنمه از چیش راضی باشم.
رامتین: چی شد اینجوری شدی؟
الناز: طولانیه الان حوصلشو ندارم.
رامتین: هرجور خانوم مایلن.
خندش گرفت گفت نه تو جدی ی چیزیت میشه‌ها جوری با من حرف میزنی یکی ندونه فکر‌میکنه ملکه الیزابتم.
رامتین: مگه تو چی از اون پیرزن کمتر داری؟
و با هم زدیم زیرخنده.
یکم حالش بهتر شده بود و کمتر غمگین بود.
الناز: خوب من باید برم دیگه.
رامتین: میشه با هم ی سفر ی هفته ای بریم؟
قیافه الناز یهو رفت تو هم و ی پوزخند زد
گفت فکر میکردم با بقیه فرق میکنی ولی شما مردا همتون اشغالید.
منو آوردی اینجا تا خامم کنی بعد ی هفته مفتی دنبال تو راه بیفتم.
آخی من خودم ذغال فروشم برو بچه سوسول تو میخوای منو سیا کنی.
داشت بلند میشد که گفتم مفتی نخواستم پولشو میدم.
این حرفایی هم که زدی من اینجوری نیسم زود قضاوت نکن.
ی پوزخندی زد و گفت همتون مثل همید.
گفتم چقدر میشه
الناز: بیست تا
منم همون وقت سی تا ریختم به حسابش.
پیامش که اومد گفت چرا ده تا بیشتر ریختی گفتم حسن نیتمو میخوام نشون بدم.
الناز: حالا کی میخوای بری؟
رامتین: همین الان.
الناز: الان که نمیشه من تا سه روز دیگه مشتری دارم.
رامتین: خوب بگو مریضی و دکشون کن.
الناز: تو پول کنسلیشو میدی؟
رامتین: آره
الناز: باشه بابا دکشون میکنم پولم نمیخوام.
رامتین: ممنون
الناز: بعضیا محتاج نون شبشونن بعضیام میلیون میلیون از پول بابا جونشون خرج میکنن برا عشق ‌و حالشون.
رامتین: من بابام ی کارمند سادس.
الناز: پس این همه پول از کجا میاد؟
رامتین: خودم کار کردم درس خوندم جون کندم تا به اینجا رسیدم.
الناز: اگه جون کندی یعنی ارزششو داره سی میلیون بابت ی هفته تفریح بدی؟
رامتین: من پولو بابت تفریح ندادم بابت ی چیز مهم تر دادم که بعدا خودت متوجه میشی.
بعد زنگ زدم به منشیم گفتم من ی هفته نیستم.
قطع که کردم گفت تو واقعا روانشناسی؟
رامتین: خوب آره.
الناز: شما که تحصیل کرده ای چرا؟
رامتین: مگه من دل ندارم؟
پوزخندی زد و گفت شما که دل داری اونی که دل نداره منم.
الناز: حالا کجا میخوای بری؟
رامتین: هرجا شما بخوای.
الناز: خیلی وقت بود حق انتخاب نداشتم.
رامتین: گذشته رو ول کن حالو بچسب.
حالا نگفتی کجا بریم؟
الناز: شمال خوبه؟
رامتین: شما که بگی حتما خوبه.
حالا دوس داری با چی بریم؟
الناز: با همین ماشینت خوبه.
لباس پوشیدیم و رفتیم طرف ماشین.
الناز: وسیله نمیاری؟
رامتین: هرچی خواستیم میخریم.
بعد سویچو دادم الناز گفتم میشه شما بشینی خانومی؟
الناز: من ماشین مدل بالا تا حالا نروندم بگیر خودت بشین.
رامتین: خوب یادت میدم.
الناز: ی موقع میخوره ب ی جا بدبخت میشم.
رامتین: فدا سرت.
الناز: نه تو واقعا ی چیزیت میشه خودتو به ی روانپزشک نشون بده‌.
رامتین: هرچی شما بگید.
ماشینو روشن کرد و راه افتاد ی توضیحاتی بهش دادم.
الناز: چه حالی میده اینو میرونی.
چقدر راحته.
رامتین: قابل شما رو نداره.
داشتیم میرسیدیم به قم که بهش گفتم دوس داری بریم جمکران؟
الناز: با چه رویی بیام؟
رامتین: تو دلت پاکه مگه تو چه مشکلی داری؟
زد بغل و از ماشین رفت پایین.
رفتم پیشش گفت چرا با من اینجوری رفتار میکنی بابا من ی جندم میفهمی جام تو قعر جهنمه چرا با من مثل ی دختر معصوم رفتار میکنی؟
رامتین: مشکل از تو نیس از جامعه اس.
مگه تو الان از زندگیت راضی هسی.
مگه از روی تفریح این کارو میکنی.
تو مجبوری بعد بغلش کردم و گفتم تو دلت خیلی پاکه بیا بریم.
سرش رو سینم بود و اشک میریخت.
سوار ‌ماشین شدیم من نشستم پشت ماشین رفتم سمت جمکران اول رفتیم ی غذای توپ خوردیم بعدم با هم دست در دست هم رفتیم تو.
همه با حجاب بودن دم در که رسیدیم ی چادر بهش دادن سرش کرد و رفتیم تو.
ی نگاه بهش انداختم گفتم با چادرم قشنگیا.
ی نگاه با لبخند بهم کرد تا حالا اینجوری ندیده بودمش.
گفتم آخ گرفتم.
الناز: چی گرفتت؟
رامتین: سگ چشمات.
بعد با هم زدیم زیر خنده.
رسیدیم بالا چاه ی عریضه برداشت و ی نامه بلند بالا نوشت و انداخت تو چاه وقتی اومد چشماش خیس بود.
با انگشت شصتم اشکاشو پاک کردمو گفتم حیف این صورت خوشگل نیس که بارونی بشه.
ی لبخندی زد و با هم رفتیم طرف ماشین سوار شدیم.
الناز: ممنون.
خیلی آروم شدم.
یعنی ی روزی میرسه که منم ی زندگی آبرومند داشته باشم؟
یعنی ی روز میرسه که شوهر کنم و بچه‌داربشم؟
رامتین: حتما میرسه.
و راه افتادم ساعت سه رسیدیم به جاده چالوس روز تعطیلم که بود حسابی شلوغ بود.
خیلی قشنگ و سرسبز بود
کلی با هم شوخی کردیم.
تو راه وایسادیم با هم عکس گرفتیم و بلال خوردیم.
ساعت حدود نه بود که رسیدیم چالوس و ی ویلای لوکس اجاره کردیمو با هم رفتیم توش.
رفتم جیگر گرفتم آوردم براش کباب کردم و با هم خوردیم.
آخراش میگفت من نمیتونم دیگه که من با دست خودم گذاشتم دهنش.
ساعت یازده بود که گفت لباس راحتی نیاوردی؟
رامتین: نه
الناز: حالا من چی بپوشم؟
رامتین: بیا بریم میخریم و میایم.
راه افتادیم رفتیم تو شهر کلی لباس براش خریدم از مانتو گرفته تا لباس زیر و مایو
و…
ساعت دوازده بود که رسیدیم دم ویلا.
خوابش برده بود رو صندلی منم دلم نیومد بیدارش کنم آخه خیلی‌ چهره معصومی داشت.
آروم بغلش کردم و بردمش تو اتاق و گذاشتمش رو تخت و آروم لباساشو در آوردم و ی لباس خواب ی سره پوشوندم بهش.
اندامش مثل بلور زیرنور ماه میدرخشید.
لامصب چه خواب سنگینی داشت.
خودمم لباس عوض کردم و دراز کشیدم کنارش که آروم سرشو گذاشت رو سینم
منم آروم موهاشو نوازش کردم تا خوابم برد صبح که بیدار شدم دیدم نیستش.
از تخت اومدم پایین ساعت هشت بود از اتاق زدم بیرون و گفتم الناز کجایی خانومی؟
دیدم صداش از تو آشپزخونه اومد گفت اینجام آقایی.
با خنده رفتم سمتش صبح بخیر گفتم و دستو
صورتمو شستم دیدم صبحونه آماده کرده.
رامتین: چرا زحمت‌ کشیدی مگه قرار نشد شما فقط دستور بدی؟
الناز: رامتین چرا انقدر تو مهربونی؟
در همین حال لقمه‌ای که گرفته بود‌ و گذاشت دهنم.
رامتین: تو که مهربون‌تری
راستی‌ چقدر خوابت سنگینه.
زد زیرخنده و گفت دیشبو میگی؟
رامتین: آره.
الناز: بیدار بودم ولی خودمو زدم به خواب ببینم چیکار میکنی.
زدم زیرخنده.
الناز: تو خیلی خوب میتونی خودتو کنترل کنی دیشب منو لخت کردی ولی باهام کاری نکردی.
رامتین: اگه کاری میکردم که میشدم مثل بقیه مردا.
و با هم زدیم زیر خنده.
بعد با شلوارک با هم راه افتادیم سمت دریا دستشو محکم گرفته بودم تو دستم.
الناز: رامتین من تشنمه.
رامتین: چشم خانومی ی لحظه وایسا الان از این دکه برات میخرم.
و دویدم سمت دکه ی آب معدنی گرفتم براش.
اونم نشسته بود رو ماسه ها و ظل زده بود به دریا.
اونجا حسابی شلوغ بود و چون ی شهرک خصوصی بود مرد و زن با شلوارک و تاپ و اینا بودن.
داشتم میرفتم سمتش که چهارتا پسر که از بغلش رد میشدن گفتن جوووون بده بکنیم.
خون جلو چشامو گرفت رفتم جلو پسرا گفتم چه گوهی خوردید بچه کونیا.
الناز گفت ولشون کن رامتین که بهش گفتم تو برو عقب.
یکیشون گفت بزن به چاک تا چهارتایی ادبت نکردیم.
دستمو کردم تو موهامو ی خنده عصبی کردمو و چنان مشتی گذاشتم تو دهن پسره که خون از دهنش پاشید بیرون چندتا دندوناشم خورد شد.
یکیشون چاقو در آورد و حمله کرد دستشو تو هوا گرفتم با زانو گذاشتم تو آرنجش که دستش برگشت.
رفتم طرف بقیشون که اون دوتا گفتن داداش غلط کردیم ول کن دیگه جونیم ی چیز گفتیم.
منم گفتم دیگه از این گوها نخورید پسره گفت چشم.
بعد دست الناز و گرفتم و رفتیم سمت دریا.
الناز: این چه کاری بود کردی؟
انقدر آدم تا حالا منو کردن اینا هم روش.
رامتین: عزیزم تو خیلی با ارزشی کسی حق نداره بهت توهین کنه.
الناز اشک تو چشاش جمع شد و گفت تا حالا کسی برام غیرتی نشده بود.
برگشتم سمتش اشکاشو پاک کردم گفتم از حالا به بعد و بچسب.
رسیدیم به دریا نشستیم تو ساحل و به امواج نگاه میکردیم.
الناز: من زندگی پر فراز و نشیبی داشتم تو ی خانواده خوب به دنیا اومدم بابام بازاری بود و وضعمون خوب بود من تک فرزند بودمو عاشق خانوادم
تو خونمون جونمون برا همدیگه در میرفت.
تازه رفته بودیم دبیرستان که بعضی بچه ها دوس پسر داشتن و برا ما تعریف میکردن منم خیلی خوشگل بودمو تو کل فامیل تک بودم ی حس کنجکاوی داشتم که دوس پسر چیه اون موقع ها خیلیا میخواستن مخمو بزنن ولی من پا نمیدادم.
ی پسری بود خیلی خوش تیپ بود تو کل مدرسه همه دوس داشتن با اون دوست بشن ولی اون گیر سه پیچ داده بود به من و هر روز میومد دم مدرسه و میگفت من عاشقتم ولی من محلش نمیدادم ی حس غروری گرفته بودم که اونی ک همه میخواستنش التماس منو میکرد تا بلاخره گولشو خوردم.
اول خیلی مهربون بود و از ازدواج و این چیزا میگفت برام ی روز بهم گفت میای خونه دوستم منم که از چشمام بیشتر قبولش داشتم رفتم وقتی رسیدیم شروع کرد به مالوندن من ولی من پسش زدم که دیدم دوتای دیگه از تو اتاق اومدن بیرون و شروع کردن به در آوردن لباسام هرچی گریه کردم ولم نکردن و سه تایی بهم تجاوز کردن و پردمو زدن.
اینجا اشکش سرازیر شد.
رفتم خونه ترسیده بودم به مامانم همه چیو گفتم که شروع کرد به جیغ و داد‌و منو زدن و همه چیو گذاشت کف دست پدرم.
بابامم از اون ادمای مذهبی بود اول با کمربند سیاه و کبودم کرد و بعد از خونه انداختم بیرون گفت من دیگه دختری ندارم.
منم آش و لاش رفتم طلاهامو فروختم گوشیمم فروختمو رفتم ترمینال برا اولین اتوبوس بلیط گرفتم و اینجوری شد که اومدم اصفهان.
به بدبختی ی اتاق اجاره کردم.
طولی نکشید که همه پولام تموم شد.
صاحب خونه که ی مرد میانسال بود هر روز دادا و بیداد راه مینداخت ک کرایه منو بده منم هرچی دنبال کار گشتم نبود ی روزم اومد گفت خالی کن.
منم التماسش کردم اونم گفت اگه با من بخوابی منم کرایه ازت نمیگیرم.
و این بود آغاز جنده شدن من
و رفته رفته برای نیاز های مختلفم مجبور به این کار شدم.
الانم که یکم پس انداز دارم کم کار میکنم دو روز ی بار تقریبا سکس دارم.
ولی خیلی خستم از این زندگی.
عاطفه و احساسات آدم نابود میشه.
رامتین: میدونم چی میگی.
الناز: مگه تو هم جنده‌ای؟
زدیم با هم زیر خنده.
رامتین: خیلی از مراجعه کننده هام فاحشه بودن و از درداشون برام گفتن هیچ کدوم لذتی از این کار نمیبرن و از خودشون متنفرن ولی خیلی از اونا هم الان ی زندگی‌ خوب دارن و اون کارو گذاشتن کنار.
الناز: مرسی که آرومم میکنی.
رامتین: من که حسابی گرسنمه تو چی الناز؟
آره منم گرسنمه ولی حال راه رفتن ندارم.
رامتین: خوب بیا رو کول من.
خندید و گفت میاما.
گفتم بیا.
پرید رو کولم و با هم خیلی رمانتیک رفتیم طرف رستوران همه نگاهمون میکردن.
الناز: آبرومون رفت چقدر نگاه میکنن.
رامتین: همیشه جوری زندگی‌ کن که عشق میکنی من الان اینجوری عشق میکنم پس گور بابای ملت.
با هم زدیم زیرخنده.
رفتیم رستوران گذاشتمش روی ی تخت سنتی‌.
گارسون اومد سفارش بگیره.
رامتین: چی میخوری خانومی؟
الناز یکم تو چشمام نگاه کرد بعد با لبخند رو به گارسون گفت من کباب سلطانی میخوام.
به گارسون گفتم دو دست کباب سلطانی با همه مخلفات.
رامتین: الناز چند سالته؟
الناز: من 25 سالمه.
و شما چند سالتونه آقا رامتین؟
رامتین: چند میخوره.
الناز: به نظر همسن هستیم.
رامتین: من 37 سالمه.
الناز: یا ابولفضل دروغ نگو اگه اینجوریه که جای بابا بزرگ منی.
رامتین: حالا ده سال بالا و پایین چه فرقی میکنه.
الناز: پس 27 سالته.
رامتین: با اجازتون.
غذا رو آوردن.
غذا رو میزاشتیم دهن همدیگه.
صرفا این کارا از روی مسخره بازی بود.
بعد از ناهار رفتیم ی آلاچیق کرایه کردیم.
و خوابیدیم زیرش.
تو دل همدیگه.
همیشه سرشو میزاشت رو سینه من.
ی ساعتی چرت زدیم بعد بلند شدیم رفتیم با هم یکم قدم زدیم.
الناز: رامتین ی چیزی بگم؟
رامتین: بگو.
الناز: میشه کولم کنی؟
رامتین: بپر بالا.
پرید پشتم و رفتیم سمت دریا.
رامتین: میای شنا کنیم؟
الناز: نه بلد نیستم.
رامتین: خوب نیا خودم میرم.
و دویدم تو آب النازم رو کولم بود گفت منو بزار پایین و برو گفتم میخواستی نری بالا و انداختمش تو آب.
اونم تو آب دنبالم کرده بود و کلی بهم آب پاشید.
الناز: بیشعور آرایشم پاک شد.
رامتین: تو بدون آرایشم مثل ی فرشته‌ای.
ی لبخندی زد و ی نگاه طولانی تو چشمای هم کردیم که گفتم ببند اینو.
الناز: چیو؟
رامتین: سگ چشماتو باز گرفتمون‌.
خندید و گفت همینه که هس.
تا شب تو آب بودیم بعد آومدیم از آب بیرون رفتیم گیتارمو آوردیم.
رامتین: چی بخوریم حالا الناز خانوم؟
الناز: اومممم پیتزا.
با هم رفتیم تو رستوران لب ساحل دوتا پیتزا گوشت و قارچ سفارش دادمو ی سینی سیب زمینی خلالی با ی سینی قارچ سوخاری و رفتیم لب آب گفتیم آماده شد بیارید برامون.
ی آتیش بزرگ لب دریا درست کردم و نشستیم با هم کنارش میخواستم گیتار بزنم که غذا رو آوردن.
ی دل سیر خوردیم.
بعد شروع کردم به نواختن.
ی روزی میریو میدونم اون روز نزدیکه.
دل بزرگم ازت پر زخم های کوچیکه.
دارم عادت میکنم به این اشکای پنهونی.
داری به زور گذشته‌ها عاشق من میمونی.
آخه نگاه تو مثل ی آدم عاشق نیس.
کسی که حرفی نداره اون آدم سابق نیس.
قایق کاغذی من اگرچه نشسته به گل.
برو ولی بی جواب نمیمونه شکستنه دل.
تموم که شد همه شروع کردن به دست زدن.
دورمو نگاه کردم دیدم پر دختر پسره اصلا حواسم نبود کی اومدن.
الناز: خیلی خوب میخونی.
رامتین: حالا چی برات بخونم نفس؟
الناز: نفس رضا صادقی و بخون.
رامتین: اول بپرس چی بلدی بخونی بعد سفارش بده نمیگی بلد نیسم تو جمع ضایع میشم؟
همه زدن زیر خنده
الناز: خوب چی بلدی آقایی؟
رامتین: نفس و بلدم بخونم؟
الناز با مشت زد تو بازومو گفت خوب بخون چرا می پیچونی؟
شروع کردم.
نفس
نفسای تو میدونه
بری عاشق و دیونه میشم جون نگات که همه‌ی جهان توشه
نزار گم بشم این گوشه
بگیر دستای سردی که دستای گرمتو دوباره میپوشه
من عاشقت شدم ببین
دوست دارم همین
کسی نمیاد دیگه مثل تو روی زمین
من عاشقت شدم چه زود
دست خودم نبود
هر کاری کرده بودم واسه عشقه تو بود
مثل دیونگی اسمش زندگیه خوبه کنار خودت
اونی که آسون دل منو برده عشقم نگاه توئه
و…
اونی که آسون دل منو برده عشقم نگاه توئه
و زل زدم تو چشماش همه دست زدن دیگه کارم شده بود خوندن ترانه ها درخواستی.
ساعت یازده بود که انگشتام درد گرفت دیگه.
بلند شدم گفتم الناز خانوم بریم.
الناز: تازه داشت حال میداد میخوندی حالا.
رامتین: شما که گوشتون درد نمی‌گیره ولی انگشتا و حنجره من ترکید.
همه زدن زیر خنده.
با همه دست دادیمو خداحافظی کردیم ی گروه پسر و دختر اومدن پیشمون گفتن امشب خیلی خوش گذشت فردا شب ی دورهمی داریم اگه افتخار بدید بیاید شاد میشیم آقا رامتین.
با پسره دست دادم و گفتم حتما آقا…
گفت کیان هستم
گفتم خوشبختم
و با الناز به طرف ویلا قدم میزدیم.
الناز: واقعا ممنون.
رامتین: برا چی؟
الناز: خیلی باحالی وقتی کنارتم همه مشکلات و گذشتم از یادم میره.
رامتین: میای تا دم ویلا مسابقه بدیم.
الناز: آره
واستا من کفشامو در بیارم.
رامتین: هر وقت گفتم سه حرکت.
یک دو و خودم رفتم و گفتم سه.
الناز: خیلی دغل بازی.
و شروع کردیم به دویدن البته من آروم میدویدم تا الناز اول بشه.
اول که شد کلی خوشحالی کرد کولش کردم با هم رفتیم تو ویلا.
حوله برداشتم دادم دستش.
رامتین: برو ی دوش بگیر بدنت نسوزه.
الناز: تو نمیای؟
رامتین: دوس ندارم کاری کنم که فکر کنی منم مثل بقیه‌ام.
الناز: بیا من مشکلی ندارم.
رامتین : حالا که مشکل نداری بریم.
زدیم زیرخنده و رفتیم با هم تو حموم.
ی استخر کوچیکم داشت.
اول لباسامونو در آوردیم من فقط ی شرت داشتم اونم شرت و سوتین.
بعد ی دوش گرفتیمو رفتیم تو استخر.
الناز: عجب هیکلی داری آدم وسوسه میشه.
رامتین: ی نگاه به خودت تو آینه بنداز می‌فهمی اونی که وسوسه میشه کیه.
الناز: تو خیلی سرد مزاجی هرکی بود تا حالا چهل دفعه ترتیبمو داده بود.
زدم زیر خنده و گفتم من سرد مزاجم؟
من انقده گرم مزاجم که حد نداره.
الناز: وا پ چه جوری ارضا میشی؟
رامتین: من همیشه با جنب شدن ارضا میشم.
الناز: وا مگه میشه؟
رامتین: چرا نمیشه؟
الناز: مگه دوس دختر نداری؟
رامتین: تا حالا که نداشتم.
الناز متعجب نگاهم کرد گفت حتما سکسم نداشتی؟
رامتین: زدی تو خال.
الناز: یعنی تو باکره‌‌ای؟
رامتین: آره.
الناز زد زیر خنده گفت باورم نمیشه تو که همه چی داری چرا با ی دختر دوس نمیشی تا خودتو تامین کنی؟
رامتین: من ی اخلاق عجیبی دارم.
راسش دوست ندارم با دختری که عاشقش نیسم وارد فاز عاطفی بشم که ی موقع اون لطمه ببینه و دوس دارم با اولین زنی که سکس میکنم عشقم باشه.
البته فکر نکنی امل هستما اتفاقا خیلیم روشن فکرم ولی خوب هر کسی ی اخلاقی داره.
الناز: اخلاق با حالی داری.
به شوخی گفت حالا عاشق من ک نیسی نگفتی ی وقت این رابطه عاطفی بشه و من لطمه ببینم؟
رامتین: از کجا میدونی عاشقت نیستم شایدم باشم.
الناز زد زیر خنده و گفت از مخ معیوب تو بعید نیس.
خودمونو خشک کردیم لباس پوشیدیم.
رفتیم رو تخت و خوابیدیم مثل همیشه الناز سرشو گذاشت رو سینم.
رامتین: الناز خیلی دوس داری سرتو بذاری رو سینم؟
الناز: اوهوم.
رامتین: برا چی؟
الناز: آرامش میگیرم.
منم شروع کردم به نوازش موهاش منم از این کار لذت میبردم تا خوابم برد.
صبح ساعت هفت بود بیدار شدم دیدم سر الناز رو سینمه منم شروع کردم موهاشو نوازش کردن.
الناز: بیدار شدی؟
رامتین: تو بیداری؟
الناز: اوهوم.
رامتین: پس چرا بلند نمیشی؟
الناز: دارم صدا قلبتو گوش میدم.
بعد با هم پاشدیم دست و رومونو شستیم و مسواک زدیم.
رفتیم تو آشپزخونه اومد صبحونه آماده کنه ک بغلش کردم گذاشتمش رو اوپن گفتم قرار شد شما فقط دستور بدی‌‌.
و خودم ی میز مفصل چیدم براش و لقمه میگرفتم میزاشتم دهنش.
رامتین: من همیشه دوس دارم ی دختر داشته باشم و اینجوری لوسش کنم.
الناز: اگه دخترت مثل من میشد چیکار میکردی؟
رامتین: پشتش وامیستادم و به جای این که دخترمو بزنم میرفتم کون اون پسرا رو پاره میکردم.
الناز: پرید بغلمو گفت چه بابای مهربونی خوش به حال دخترت.
لباس پوشیدیم و با هم رفتیم جنگل.
الناز رانندگی میکرد
برخلاف انتظار خوب رانندگی میکرد.
رسیدیم جنگل کلی اونجا گشت زدیم با ماشین آهنگ گذاشته بودیمو با هم میرقصیدیم انگار اصلا تو این دنیا نیستیم.
اصلا به آدمای اطراف توجه نمیکردیم.
بعد ی آتیش کردمو جوجه هم سیخ کردم و زدیم به بدن.
بعدشم ی قلیون دوسیب کشیدیم با هم.
من عاشق سرگیجه های بعد قلیونم بعد تو دل هم ی چرتی زدیم صدای پرنده ها صدای باد لابه لای درختا بوی سبزی خیلی به آدم آرامش میداد.
بعد بلند شدیم با هم ی دس پاسور زدیم.
امروز روز سوم مسافرتمون بود.
شاید بپرسید هدفت از این مسافرت چی بود؟
راستش دلم براش سوخت و دوس داشتم کمکش کنم که از کارش دست برداره
و ی زندگی خوبو شروع کنه.
وقتی که تو نگاه اول دیدمش خیلی ازش خوشم اومد.
الانم هر روز وابسته تر از روز قبل میشدم بهش.
خودمم نمیدونستم ته این هزارتو زندگی چی در انتظارمه.
دیگه هوا داشت تاریک میشد که برگشتیم ویلا لباس پوشیدیم و رفتیم مهمونی.
ی گروه بیست نفره بودن ده تا دختر ده تا پسر خیلی مهمونی توپی بود میزدنو میرقصیدن همه مست مست بودن ولی من کم خورده بودم الناز که اصلا تو این دنیا نبود.
با هم داشتیم میرقصیدیم من کمر اونو گرفته بودمو اونم دستش رو شونم بود و سرش رو سینم و خیلی رمانتیک و آروم میرقصیدیم سرشو از رو سینم بر داشت و زل زد تو چشمام‌.
خیلی آروم خودشو کشید جلو لبامو بوسید و گفت دوست دارم منم ی بوس ب لبش کردم و گفتم من بیشتر دوست دارم‌.
همه در حال لب گرفتن و عشق و حال بودن که دیدم الناز داره خوابش میبره منم بغلش کردم و رفتم سمت ویلا.
الناز: رامتین.
رامتین: جانم النازم.
الناز: خیلی بوی تنتو دوس دارم.
زد زیر گریه و گفت کاش ی جنده نبودمو میتونستم با تو باشم.
رامتین: تو از گل پاکتری کی گفته ما نمیتونیم با هم باشیم؟
الناز: یعنی ولم نمیکنی؟
رامتین: هرگز.
محکم تر بغلم کرد و با عطش بدنمو بو میکرد.
بردمش تو اتاق گذاشتمش رو تخت لباساشو در آوردم ولی نزاشت لباس دیگه‌ای بهش بپوشونم و با شرت و سوتین خوابید رو تخت و دست منو مثل بچه ها محکم گرفته بود نمیزاشت برم لباس عوض کنم منم لباسامو در آوردم و با ی شرت خوابیدم کنارش خودشو انداخت تو بغلم و سرشو گذاشت رو سینم منم طبق معمول مو هاشو نوازش میکردمو بو میکردم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح شده بود ساعت هشت بود بیدار شدم دیدم الناز هنوز تو بغلمه.
آروم شروع کردم ب نوازش کردن و بوسیدنش تا چشماشو باز کرد.
الناز: صبح بخیر.
رامتین: صبح بخیر خانومی.
ی نگاه ب خودش و من کرد و زد زیر خنده گفت این چه وضعیه؟
رامتین: مگه یادت نیس اتفاقات دیشبو؟
خودمو یکم مشکوک کردم.
الناز با تعجب گفت نه زیاد چیزی یادم نیس چی شد مگه نکنه مرد شدی تو.
و زد زیر خنده.
رامتین: من مرد بودم خانوم.
الناز: نه جدی چی شد؟
رامتین: اتفاق خاصی نیوفتاد خیلی مست بودی تو مهمونی آوردمت تو اتاق لباساتو در آوردم ولی نزاشتی چیزی بپوشونم بهت دست منم مثل بچه ها گرفته بودی نمیزاشتی برم لباس عوض کنم منم لباسامو در اوردم و خوابیدم.
بعد زدم زیر خنده و گفتم جنبشو نداری مشروب نخور.
ی مشت آروم زد به بازومو گفت من جنبه ندارم.
رامتین: دقیقا.
الناز: پس توام بی جنبه‌ای.
رامتین: چرا؟
الناز: اگه جنبه داشتی الان شرتت انقده باد نکرده بود.
و زد زیر خنده
رامتین: چه ربطی داره این هر روز صبح قبل من بیدار میشه.
اصلا تو تا حالا آدم به با جنبگی من دیدی که تنگ عسل و بهش دادن ولی ازش ی ذره هم نخورده.
زدیم زیر خنده و با هم رفتیم دست و صورتمونو شستیم مسواک زدیم و ی صبحونه توپ دادم بهش خورد.
رامتین: خوب خانومی برنامه چیه؟
الناز: نمیدونم نظر تو چیه؟
رامتین: نظرت چیه بریم ی شهر دیگه؟
الناز: موافقم.
رامتین: کجا بریم حالا خانومی؟
الناز با عشوه گفت رشت چطوره آقایی؟
رامتین: عالیه النازم.
زد زیر خنده گفت پس پاشو تا بریم رامتینم.
رفتم ویلا رو تحویل دادم و ساعت دوازده بود که رسیدیم رشت و رفتیم کتالم.
ی ویلا لب آب گرفتیمو رفتیم غذا فسنجان سفارش دادیم آوردن زدیم به بدن و رفتیم تو شهر ی دوری زدیمو بعدم رفتیم تو دریا تا نزدیکای آفتاب غروب سوار ماشین شدیم رفتیم تو شهر ی رستوران خفن دیدم به الناز گفتم برم بپرسم تا چند بازه و رفتم گفتم برا ساعت نه شب کل رستوران و برا من رزو کنین.
پولشو دادم و رفتم سوار ماشین شدمو رفتیم ی دوری زدیم ی سرم به فروشگاه رفاه زدیم که خیلی بزرگ بود همه جور آدمیم توش بود زنا و دخترا خیلی لباسای چسبون پوشیده بودن همه مردا هیز بازی در میاوردن.
ساعت نه بردمش رستوران ی نگاهی انداخت گفت تعطیله؟
چرا هیچکس نیس.
رامتین: کل رستورانو برات رزو کردم.
الناز: مرسی تو خیلی خوبی.
با هم ی شام رمانتیک خوردیم.
آهنگ شام رمانتیک سحر هم در حال پخش بود.
بعد راه افتادیم سمت ویلا لباس عوض کردیم و رفتیم تو تخت خواب امشب زود خوابیدیم.
مثل همیشه الناز سرشو گذاشت رو سینم منم داشتم موهاشو نوازش میکردم.
الناز: رامتین.
رامتین: جانم.
الناز: میشه رکابیتو دراری.
رامتین: برا چی؟
الناز: دوست دارم گرمای تنتو حس کنم.
منم رکابیمو در آوردم سرشو که میزاشت رو سینم آرامش میگرفتم.
موهاشو مثل هر شب نوازش میکردم تا خوابمون بود.
خواب دیدم دارم با الناز سکس میکنم و ارضا شدم اصلا نفهمیدم خوابه.
صبح با صدای خنده الناز بیدار شدم.
رامتین: چی شده؟
الناز: زدی به جدول که.
ی نگاه به خودم انداختم دیدم شلوارکم لک شده.
رامتین: همش تقصیر تو دیگه هی آدمو هوایی میکنی.
الناز: نکنه منو کردی؟
رامتین: خواب دیگه دست خودم که نیس.
زدیم زیرخنده رفتم دوش بگیرم النازم اومد
رفتیم زیردوش.
الناز: خوش به حالت.
رامتین: برا چی؟
الناز: خواب دیدی ارضا شدی.
من شیش روزه ارضا نشدم خیلی حالم بده.
رامتین: میخوای ارضات کنم.
الناز: چطوری؟
رامتین: اونش با من.
الناز: من که از خدامه.
منم رفتم جلو لبمو چسبوندم به لبش و شروع کردم به لب گرفتن اونم همراهیم میکرد زبونمو میکردم تو دهنش تو همین حین سوتینشو باز کردم و با دستام سینو هاشو مثل ورز دادن خمیر میمالیدم.
لباشو ول کردم و شروع کردم
گردنشو خوردم و رفتم سمت لاله گوشش و کردمش تو دهنمو‌ شروع کردم به میک زدنش.
نفساش تند شده بود و آروم ناله میکرد خودشو سپرده بود دست من.
بعد آروم به سمت پایین حرکت کردمو تا قفسه سینشو خوردم بعد سینه راستشو کردن تو دهنم و شروع کردم محکم میک زدن و با لب‌هام نوکشو میگرفتم و میکشیدم.
صدای ناله هاش اوج گرفته بود.
شروع کردم با دست آزادم شکمشو نوازش کردن و آروم با ناخونم میکشیدم روش بعد کمرشو آروم میمالیدم بعد از خوردن سینه هاش دستاشو دادم بالا و شروع کردم زیر بغلشو خوردن سفید سفید بود تو کل بدنش ی دونه مو هم نداشت تازه نقطه ضعفشو پیدا کرده بودم به زیر بغل خیلی حساس بود
و با دوتا دستام کونشو میمالیدم.
بعد از چند دقیقه زیربغلشو ول کردم و شروع کردم از بین سینه هاش خوردن و اومدم پایین و دور نافشو میخوردم که ی بدنش لرزید و ارضا شد ولی من به کارم ادامه دادم عاشقانه میبوسیدمش و همه جاشو میخوردم.
شورتشو در آوردم ی کس کوچولو و تپل وسط پاش بود اصلا بهش نمیخورد که تا حالا سکس داشته باشه.
خابوندمش تو جکوزی و پاشو گرفتم تو دستم و شروع کردم بوسیدنش و خوردن پاهاش و اروم اروم اومدم بالا به پشت زانوش که رسیدم دوباره ارضا شد.
بازم به کارم ادامه دادم و کشاله رونشو میخوردمو میمالیدم.
بعد بلندش کردم و گذاشتمش لب جکوزی و هی ب کسش نزدیکتر میشدم تا این که رسیدم بهش شروع کردم دورشو خوردن که ناله هاش شدت گرفت و یهو ی لیس محکم زدم بهش و شروع کردم به خوردنش واقعا خیلی خوشمزه بود اصلا فکر نمیکردم این مزه‌ای باشه ترشحاتش ی طعم ملسی بهش میداد با انگشت شستم چوچولشو میمالیدم و کسشو میخوردم بعد رفتم سراغ چوچولش و کردمش تو دهنمو محکم میکش میزدم که برای بار سوم ارضا شد.
در حالی که چوچولش رو میخوردم
با انگشت وسطم سوراخ کونشو میمالیدم و انگشتم و میکردم توش دوباره ناله هاش شروع شده بود ولی دیگه رمقی براش نمونده بود شروع کردم به لیس زدن سوراخ کونش و با دستم کسشو می‌مالیدم که بعد از چند دقیقه برای بار چهارم ارضا شد منم رفتم کنارش نشستم و سرشو گذاشتم رو سینم و مو هاشو نوازش میکردم تا یکم حالش جا اومد.
بلندش کردم بردمش با هم دوش گرفتیم.
ی نگاه به کیرم انداخت گفت فکر کردم میخوای بکنیم حوله رو پوشوندم بهش و با هم اومدیم بیرون.
رامتین: اگه میکردمت که میشدم مثل بقیه.اینکارو کردم تا بدونی اونی که مهمه تویی‌.
الناز: ممنون.
تا حالا انقدر لذت نبرده بودم هرکی که باهام سکس میکرد ی راس خودشو خالی میکرد و میرفت تا حالا کسی کسمو نخورده بود.
خیلی بی رمق بود بردمش‌ تو آشپزخونه صبحونشو گذاشتم دهنش.
الناز: دیگه جون برام نمونده.
رامتین: الان درستت میکنم.
رفتم ی دوتا پیک ودکا آوردم دادم بهش خورد تا یکم جون گرفت و سر حال شد.
روز پنجم مسافرتمون بود.
رامتین: خوب حالا پاشو که میخوایم بریم.
الناز: کجا؟
رامتین: بهشت روی زمین.
الناز: کجا هس این بهشت؟
رامتین: جنگل دال‌خانی.
سوار ماشین شدیم من نشستم و رفتیم به طرف جنگل ی جاده کوهستانی داشت پر از پیچ و خم.
من همیشه عاشق این جاده‌ها بودم.
تو چندتا پیچا دریفت کشیدم همیشه عاشق اینجور کارا بودم.
تو فصل بهار اینجا خیلی قشنگ بود زیباییش حد نداشت.
رسیدیم به جنگل رفتیم تو کوه های سبزش و قدم زدیم ناهارم تو ی کافه خوردیم ساعت سه بود رفتیم ی چشمه آب گرم ی حوض اجاره کردیم و دوتایی رفتیم توش آب گوگرد دار خیلی باحاله ی فشاری رو بدن آدم میاره بعد النازو ماساژ دادم.
ساعت هشت بود که برگشتیم ویلا.
الناز: چی بخوریم حال؟
رامتین: برا تنوع سوسیس تخم مرغ چطوره؟
الناز: هرچی آقامون بگه.
خندم گرفت.
الناز: وا دیونه شدی چته؟
رامتین: خیلی با حال میگی آقامون.
الناز: آقا بالاسر پاشو غذا درست کن که مردم و زد زیر خنده.
غذا رو خوردیمو مثل هر شب خوابیدیم.
صبحم اتفاق خاصی نیوفتاد و برای ظهر رفتیم قلعه رود خان و دیزی خوردیم.
امروز روز ششم بود و باید راه میوفتادیم.
عصر نزدیکای غروب آفتاب بود و ما دوتایی نشسته بودیم تو ساحل.
رامتین: خوب سفر چطور بود؟
الناز: عالی.
رامتین: خوب میدونی که تا فردا صبحه قرارمون.
الناز به آرومی گفت میدونم.
رامتین: خوب بعد این چبکار میکنی؟
الناز: چیکار میتونم بکنم؟
این چند روز برام مثل ی رویا بود ولی رویا‌ها زود می‌گذرن.
مجبورم برگردم سر همون زندگی نکبت بار.
رامتین: مجبور نیستی.
الناز: تو میگی چیکار کنم؟
رامتین: ی زندگی جدید و شروع کن ازدواج کن.
الناز: ی حرفی میزنیا کدوم احمقی میاد ی جنده رو بگیره؟
ظل زدم تو چشماش و گفتم من.
ی لحظه ساکت شد.
بعد با صدای بلند گفت واقعا احمقی می‌خوای زندگیتو حروم من بکنی؟
رامتین: مگه مشکل تو چیه؟
من دوست دارم.
گذشته برا من مهم نیس مهم اون آینده‌ایه که با هم میسازیم.
الناز: ما تو ی شهر کوچیک زندگی میکنیم و همه منو میشناسن اگه منو بگیری آبروت میره.
بعد بغضش ترکید و گفت نمیخوام تو ام مثل من نابود بشی.
رامتین: مردم هر‌چی میخوان بگن برام مهم نیس.
اگه بخوای میریم ی جای دیگه زندگی میکنیم.
الناز: کجا؟
رامتین: دوست نداری برگردی زادگاهت.
الناز: برگردم شیراز.
اونجا جایی برای من نیس.
من ی فاحشه‌ام.
رامتین: دیگه نیسی حالا تو زن منی.
الناز: خانوادت چی؟
رامتین: اونا با من.
بعد جلوش زانو زدم و ی حلقه از جیبم در آوردم گرفتم جلوش و گفتم زن من میشی؟
الناز: اشکاشو پاک کردو گفت بله.
اون حلقه رو دستش کردم و پاشدم پیشونیشو بوسیدم و گفتم مبارکه.
رامتین: فردا صبح میریم شیراز.
الناز: برا چی؟
رامتین: میخوام با پدرت صحبت کنم و دخترشو خاستگاری کنم.
الناز: میترسم بازم از خونه بندازنم بیرون.
رامتین: من همراهتم نترس.
باهم قدم زنان رفتیم سمت رستوران و ی شام مفصل خوردیم.
ساعت ده شب بود که برگشتیم ویلا.
الناز: حالا که دیگه مال هم شدیم میتونیم ی سکس خوب با هم داشته باشیم؟
رامتین: هرچی تو بخوای.
و آروم به هم نزدیک شدیم و شروع کردیم به لب گرفتن دیگه هیچکدوم عجله‌ای نداشتیم.
زن‌ها نقاط حساس زیادی دارن که اگه بدونیم آونا کجان و تحریکشون کنیم ی سکس بی نظیرو تقدیمشون کردیم.
در حین لب گرفتن لباسای همدیگرو در آوردیم و من شروع به نوازش بدنش کردم.
بعد شروع به خوردم گردنش کردم و با دستام سینه هاشو میمالیدم خیلی آروم میخوردم تا رسیدم به گوشش.
نرمه گوش تحریک پذیری زیادی داره.
خیلی آروم گوششو میمکیدم بعد رفتم سراغ زیر بغلش و اونو تحریک میکردم.
الناز شروع به مالیدن کیر من با دستش کرد منم شروع به خوردن سینه هاش کردم و ناخونامو خیلی آروم رو شکمش میکشیدم این کار باعث ی حس قلقلک خوشایند تو خانوما میشه.
سینه هاشو ول کردمو رفتم پایین و شکمشو آروم و با لذت میخوردم و رفتم پایین تر تا رسیدم به کسش اطرافشو براش آروم میخوردم بعد از پاهاش شروع کردم به خوردن و نوازش کردن و آروم میامدم پایین پشت زانو و کشاله داخلی ران هم خیلی باعث تحریک خانوما میشه.
دیگه رسیدم به کسش که خیس خیس بود اصلا نفهمیدم که کی ارگاسم شده.
به حالت 69 در آمدیم خیلی دهنش گرم بود دیگه حس میکردم رو زمین نیستم.
بعد از روش بلند شدم خوابوندمش روتخت و پای راستشو گرفتم بالا و کیرمو کردم تو کسش و آروم تلنبه میزدم.
21
و در حین تلنبه زدن پشت پاشو نوازش میکردمو میخوردم.
بعد خودمو خم کردم روش و شروع به لب گرفتن و تلنبه همزمان شدم و با دستام سینه هاشو ماساژ میدادم که به ارگاسم رسید.
منم سرعت تلنبه هامو بیشتر کردم تا عملا از حال رفت.
حس کردم به ارضا شدن نزدیکم به همین خاطر کیرمو در آوردم و شروع کردم کسو کونشو لیسیدن دوباره داشت جون میگرفت و آه و نالش زیاد میشد که خودم خوابیدم رو تخت و الناز نشست رو کیرم و من پاهامو دادم تو بغل اون و اون خودشو به حالت تلنبه زدن تکون میداد به این روش آمازونی میگن که خانوما خیلی ازش لذت میبرن.
دیگه هر دو داشتیم به اوج میرسیدیم که الناز ارگاسم شد و بی‌حال افتاد رومن منم بلند شدم کیرمو آروم کردم تو کونش نسبتا راحت رفت تو و شروع کردم به صورت وحشیانه تلنبه زدن تا ارضا شدم و آبمو ریختم تو کونش.
و بیحال افتادم رو تخت و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح احساس کردم یکی دارم کمرمو با دستاش آروم میماله چشمامو بازکردم دیدم النازه با هم پاشیدیم رفتیم ی دوش گرفتیم و بعد صبحونه خوردیمو بعدم سوار ماشین شدیمو تخته گاز رفتیم سمت شیراز.
آفتاب داشت غروب میکرد که رسیدیم شیراز.
با الناز رفتیم چند دست لباس توپ و مارک دار گرفتیم تا فردا با ظاهر خوبی بریم پیش پدرش.
رامتین: خانومم شام چی بخوریم؟
الناز: مدرسه که میرفتیم سر کوچش ی ساندویچی بود ما همش میرفتیم اونجا خیلی ساندویچاش توپن.
شامو اونجا خوردیمو الناز کل شهرشونو با خونه تک تک اقوامشونو به من نشون داد و شب رفتیم ی هتل کرایه کنیم که بهمون ی اتاق ندادن و مجبور شدیم دوتا اتاق جدا بگیریم.
صبح ساعت هغت بود بیدار شدم رفتم صبحونه گرفتم در اتاق الناز و زدم خواب‌آلود
اومد در باز کرد دست و صورتشو شست و با هم صبحونه خوردیم و لباس پوشیدیم‌.
تا بریم بازار پیش بابای الناز.
تو آسانسور گفت یعنی منو می‌پذیره.
ی نگاه تو آینه آسانسور انداختم گفتم میتونه نپذیره این دختر خوشگلو.
سوار ماشین شدیم و رفتیم به طرف بازار شیراز.
ماشین و پارک کردیمو رفتیم داخل بازار تازه مغازه ها باز کرده بودن دستای الناز سرد بود.
رامتین: اسم بابات چیه؟
الناز: حاج رضا توکلی.
الناز ایستاد و گفت اون مغازه پارچه فروشیه مال پدرمه.
رامتین: خوب حالا میریم تو صداش کن و برو بغلش کن.
الناز: میترسم.
دستشو آروم بوس کردم و گفتم نترس.
و با هم رفتیم تو مغازه ی آقای میانسال با مو های سفید و ی کلاه شیرازی که سرش گذاشته بود پشت دخل بود و داشت با چرتکه ی چیزی حساب میکرد.
ما که رفتیم تو گفت بفرمایید ولی هنوز سرش پایین بود.
الناز گفت بابا.
حاج رضا سرشو بلند کرد و زل زد به الناز چند ثانیه‌ای به هم زل زده بودن.
که حاج رضا گفت من دختری ندارم.
الناز گفت ولی بابا.
که حاج رضا با فریاد گفت گمشو بیرون بی آبرو حق نداری پاتو طرف خونه من بزاری.
الناز شروع کرد به گریه کردن.
سویچ ماشینو دادم به الناز گفتم تو برو تو ماشین تا من بیام.
النازم بدون هیچ حرفی رفت.
رفتم جلو و روی صندلی نزدیک میز نشستم.
حاج رضا: تو دیگه کی هسی؟
رامتین: من قصد دارم با دختر شما ازدواج کنم و اومده بودیم از شما اجازه بگیریم.
حاج رضا: اون ی عفریته
هنوز حرفش تموم نشده بود که با مشت گذاشتم رو میزشو پاشدم زل زدم تو چشماش و با عصبانیت گفتم عفریته تویی که به جای اینکه وایسی پشت سرش و اونایی و که اذیتش کردنو آتیش بزنی دختر خودتو آتیش زدی.
عفریته تویی که هفت سال زندگی دخترتو نابود کردی.
عفریته تویی که با این افکار احمقانت این بلا رو سرش آوردی.
بعد رفتم جلوتر و گفتم فقط بگو چرا؟
حاج رضا: همه تو این بازار رو سر من قسم میخورن.
من نمی‌تونستم اعتبارمو از دس بدم برا همین گفتم الناز مرد.
خنده‌ای عصبی کردمو گفتم لعنت به این مردم و این بازار و هرچی اعتبار و پوله که ی پدر دخترشو تو این دنیای وحشی از خونه میندازه بیرون که چهارتا آدم گند مثل خودش از دخترش سواستفاده کنن و بلند گفتم حالم از تو امثال تو آدمای دورو به هم میخوره و کارتمو پرت کردم تو صورتش گفتم اگه ی روز پشیمون شدی النازت اینجاس و رفتم با عصبانیت نشستم تو ماشین کنارش و ماشینو روشن کردمو تخته گاز رفتم.
رامتین: می‌خوای بریم مامانتو ببینی؟
الناز در حالی که اشک میریخت گفت حالم از همشون بهم میخوره فقط منو از این خراب شده ببر.
و با هم به اصفهان برگشتیم.
همه اقوام و دعوت کردم و جلو همشون گفتم که میخوام با الناز ازدواج کنم.
خیلیا اومدن پیشم و گفتن این بی‌کس و کاره و بدکارس ولی رو به همه ی چیز گفتم از این به بعد کس و کارش منم و کسیم ی کلمه پشت سرش حرف بزنه دهنشو گل میگیرم.
ی عروسی بزرگ گرفتم براش و از اون به بعد تا الان که سه ماهی از ازدواجمون میگذره بهترین روزای زندگیمو سپری کردم.
الانم ی ماهی هس با هم اومدیم هلند و زندگی خوبی در کنار هم داریم و عاشقانه همدیگرو دوست داریم.
به نظر من فاحشه دخترایی نیستن که هرروز با چند نفر میخوابن.
فاحشه اونایی هستن که اونارو مجبور به این کار کردن.
اون دختر هیچ گناهی نداره.
گناه کار ما هستیم که به خاطر شهوت زندگیشو نابود کردیم.
یعنی اون پسری که به خاطر چند لحظه لذت زندگی ی دختر و نابود میکنه و ی خانواده رو از هم میپاشونه انسانه؟
فاحشه اون پسره نه اون دختر.
فاحشه پدریه که به خاطر ی سری اراجیف دخترشو طرد میکنه.
بعضی از مردا خیلی پستن
به خاطر ارضا شهوتشون ی دختر و فریب میدن
و با احساساتش بازی میکنن.
فاحشه اون دخترا و زنهای بی کس و کار نیستند.
فاحشه جامعه‌ای هست که اون زن یا دختر چاره دیگه‌ای نداشته باشه و برای این که زنده بمونه مجبور به این کار میشه.


نوشته: Shazdah_kocholo


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی جنده از سایت سکسی خفن ایران 69