داستان سکسی چیز هایی برای پنهان کردن (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دوست دختر , دنباله‌دار , جنایی از سایت سکسی خفن 69

از پله های دانشگاه داشتم پایین میومدم که از پشت یه نفر دستش رو شونه‌م گذاشت و گفت:نکنه میخوای منو جا بزاری و بری؟!
دستشو گرفتم و گفتم امکان نداره بدون تو برم.
داشت برام از استادش حرف میزد و منم برای خودم تو فکر بودم یهو یه بشکن کنار گوشم زد و گفت:
اصلا حواست هست؟
+شرمنده تو فکر بودم اصلا نفهمیدم چی گفتی.
_ولش مهم نیست،حالت خوبه سهیل؟
+نمیدونم از صبح تو دلم غوغاست،هر لحظه منتظرم یه اتفاقی بیفته،هروقت اینجوری میشم مطمئن میشم یه چیزی میشه.
_الکی خودت رو ناراحت نکن،خودم رانندگی میکنم و میریم خونه‌ی شما.فقط بزار برای مامانم یه پیام بفرستم که برای نهار خونه‌نمیرم.
+باشه.سر راه یه جایی نگه دار که یه چیزی برای نهار بگیرم،هیچی تو خونه نداریم.
_اوکی.
باران داشت رانندگی‌میکرد و منم داشتم از توی پنجره‌ی ماشین به بیرون نگاه میکردم.دوماهی میشد که پدرم ساخت و ساز یه آپارتمان رو توی آنکارا شروع کرده بود و مادرم هم رفته بود پیشش.
تو این مدت خونه مون مثل خونه‌ی ارواح بود حداقل این حس رو برای من ایجاد میکرد.
مادرم یه خانوم نسبتا میان سالی رو استخدام کرده بود که پنجشنبه‌ی هر هفته برای تمیزکاری بیاد و یه دستی به سر و روی خونه بکشه و بره البته خودم هم زیاد بی توجه نبودم و خونه رو خیلی بهم نمیریختم.
تو این فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد،شایان بود،برادر باران.یه لحظه جا خوردم و به باران گفتم:شایان زنگ زده!
+خب جوابشو بده!
_نکنه فهمیده!
+نه بابا اگر‌فهمیده بود تا الان من زنده نبودم.
_خدا بخیر کنه.
گوشی رو برداشتم و گذاشتم رو اسپیکر:
+الو…
_الو سلام چطوری سهیل؟
+خوبم شایان جان خودت چطوری؟
_مرسی منم خوبم
+کاری داشتی زنگ زدی؟
_راستش سهیل یه زحمتی برات دارم ولی نمیدونم چجوری بهت بگم.
+بگو راحت باش،اگه کاری از دستم بربیاد حتما انجام میدم.
_میشه امشب چند ساعتی خونتون رو …
احساس کردم خجالت میکشه ولی فهمیدم چی میخواد،بهش گفتم:مشکلی نیست فکر کن خونه‌ی خودته.
شایان در جوابم گفت: یه روزی برات جبران میکنم.
گفتم:کاری نکردم.ساعت8بیا کلیدو بهت بدم،خودم هم میرم خونه‌ی پسرداییم تا کارت تموم شه.
شایان جواب داد خیلی ممنون،لطفتو فراموش نمیکنم و خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد.
سرم رو به سمت باران برگردوندم و گفتم:داداشت زده تو خط دختر بازی.
باران گفت:اصلا باورم نمیشه،اصلا نمیتونم حتی تصور کنم که اون کسی که الان این درخواستو کرد،شایان بود.
باران صورتش سفید شده بود،انگاری یه شوک بهش وارد شده بود،از واکنشش تعجب کرده بودم.احساس کردم یه بغضی تو گلوشه ولی خودشو نگه داشته.
گفتم:همه‌ی آدم ها یه چیزایی برای پنهون کردن دارن.
گفت:حتی تو؟
گفتم:حتی من.حتی تو!
پرسید:چرا بهش جواب مثبت دادی؟!یه بهونه‌ای می آوردی و میگفتی امشب کار دارم و نمیشه، اصلا میگفتی من خوشم نمیاد از این کارا،خلاصه یه جوری دست به سرش میکردی.
گفتم:شاید این کمکم بهش باعث بشه،قضیه‌ی مارو راحت تر بپذیره و زیاد بهمون گیر نده.
باران دیگه ادامه نداد ولی از لحن حرفای قبلش معلوم بود خیلی ناراحته.جلوی یه ساندویچی نگه داشت. خودم پیاده شدم.دوتا همبرگر با دوتا کوکاکولای قوطی گرفتم و برگشتم تو ماشین.
گفتم: حالا بریم خونه.
توی کل مسیر باهم حرف نزدیم.
بهش گفتم ماشین رو دم در خونه پارک کنه و خودم هم رفتم جلوی در و کلید انداختم و رفتم داخل.
وقتی داشتم کفشامو کلیدارو روی جا کلیدی میزاشتم بهش گفتم:من خیلی گرسنمه،بیا اول غذامون رو بخوریم و بعدش من میرم یه دوش بگیرم.
باران هیچی نگفت و با همون حالت دِپرِسِش رفت توی دستشویی.
تو این مدت منم رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم و برگشتم.
باران روی مبل نشسته بود و به جلو مبلی خیره شده بود.
بهش گفتم:چرا اینجوری شدی تو؟
بهم گفت:شاید یه روزی دلیلشو بفهمی ولی الان هیچی ازم نپرس و بیا غذامونو بخوریم.
میدونستم اگه باران نخواد به یه سوالی‌ جواب منطقی بده دیگه تا خودش بهت نگه چخبره عمرا بشه از زیر زبونش چیزی بیرون کشید.
رو مبل کنارش نشستم و شروع کردیم به غذا خوردن.
نه من حرفی زدم و نه باران.
وقتی تموم شدیم،باران گفت:مرسی بابت نهار.
گفتم:نوش جونت عزیزم.
پاشدم و دستم رو زیر چونه‌ی باران گرفتم و اونم سرشو یکم بلند کرد و به صورتم نگاه میکرد.
گفتم:ناراحت نشو.چیز خاصی نیست که یه جوری ناراحتی انگار داداشت قراره بیاد اینجا یکیو بکشه.
در حالی که یه چشمک بهش زدم گفتم:من الان میرم حموم،اگه خواستی مودتو عوض کنی بیا.
دوش آب رو باز کردم و یه دستم رو زیر آب گرفته بودم تا دمای آبو تنظیم کنم که در حموم رو زد.
درو باز کردم. با یه شورت و سوتین کِرم رنگ جلوم وایساده بود.
یه لبخندی زدم و گفتم: بیا داخل.
دستامو به پشتش بردم و خودم گیره‌ی سوتینشو بازکردم.وقتی سوتینشو درآوردم به سمت خودم کشیدمش و درحالی که دست راستمو بردم توی موهاش و به چشمای قهوه‌ای رنگش نگاه میکردم.بهش گفتم:عاشقتم.
بهم گفت:منم عاشقتم.
چشاشو بست و سرشو کمی جلو آورد و منم به دنبال اون، چشامو بستم و لبامو گذاشتم روی لباش.
دستاشو دور گردنم گرفته بود و با طمع خاصی لبامو میمکید.
دوتا دستم رو بردم روی کونش و بهش چنگ میزدم.
لبامو ول کرد و سرش رو داد عقب.منم شروع کردم به بوسیدن گردنش و کم کم پایین میومدم.
دست راستمو از روی کونش برداشتم و ممه‌شو توی دستم گرفتم و چندتا چنگ بهش زدم.
یکم زانوهامو خم کردم تا صورتم رو در معرض سینه‌هاش قرار بدم و با زبونم نوک یکی از ممه‌هاشو لیس میزدم و با دست دیگه‌م ممه‌ی دیگه‌‌شو میمالیدم.
با لیس زدن سینه‌هاش،صداهای ناله‌هاش کم کم بلند میشد.
دستاشو زیر صورتم گرفت و سرمو بلند کرد و لبامو بوسید.
بعد از بوسیدن لبام،خم شد و یکی از دستاشو دور کیرم حلقه کرد و با دست دیگه‌ش موهاشو از جلوی صورتش کنار زد.
صورتشو آورد جلو و با زبونش از سر کیرم به سمت تهش شروع کرد به لیس زدن.چند باری این کارو کرد.
دهنشو باز کرد و سر کیرم رو توی دهنش فرو کرد و شروع کرد برام ساک زدن.
منم موهاشو با دست راستم پشت سرش گرفته بودم و کیرم رو توی دهنش عقب و جلو میکردم.
ضربان قلبم بالا رفته بود.به علت گردش خون زیاد،دمای بدنم زیاد شده بود.
کیرم رو از توی دهنش بیرون کشیدم و با دستام بلندش کردم و خودشو به سمت دیوار برگردوندم.شورتشو از توی پاهاش در آوردم. و با دستم کُسشو میمالیدم.
کُسش کاملا خیس شده بود.
خم شدم و زبونم از زیر کُسش تا روی سوراخ کونش کشیدم،و
چند لحظه‌ای کُسش رو لیس زدم .اینبار یه آه بلند سر داد و گفت:سهیل دیگه طاقت ندارم،بکن توش.
بلند شدم و کیرم رو چند باری روی کُسش عقب جلو کردم و سرم‌رو به سمت گردنش خم کردم.
کیرم رو سوراخ کُسش گرفتم و آروم آروم کمرم رو به سمت جلو هل میدادم.
با هربار عقب جلو کردن صدای ناله‌هاش بیشتر بلند میشد،گردنشو به سمت عقب خم کرد و منم سر خودمو بهش نزدیک کردم و در حالی که داشتم توی کُسش تلمبه میزدم،لباشو میبوسیدم.
دست چپم رو بردم بالای کُسش و باهاش همونجارو میمالیدم.
دیگه داشت آبم میومد،سرعت تلمبه زدن هامو زیاد کردم در این حین باران یه جیغ بلندی کشید و دستاشو از روی دیوار برداشت و خودش رو به سمت من خم کرد.
فهمیدم که ارضا شده.
که منم دارم ارضا میشم و اونم با یا صدای خسته بهم گفت که آبم‌رو روی کمرش بریزم.
موقع ارضا شدن یه نعره‌ای سر دادم و آبمو روی کمر و کونش خالی کردم.
به سمتم برگشت و گفت:خیلی دوست دارم.
+منم خیلی دوست دارم.
_قول بده هیچوقت تنهام نزاری.
+قول میدم.
لباشو بوسیدم و باهم دیگه دوش گرفتیم و از حموم بیرون اومدیم.
خودمو خشک کردم و رفتم توی اتاقم.به سمت کمد لباس ‌ها رفتم و یه تیشرت آبی و شلوار لی بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.
باران اومد توی اتاق و ازم جای سشوارو پرسید.سشوارو خودم بهش دادم.
لباس هام رو پوشیدم و موهامو مرتب کردم.
باران هم لباس هاشو پوشیده‌بود و مشغول خشک کردن موهاش بود که سشوار رو خاموش کرد و سیمش رو از پریز در آورد.
سشوارو بهم داد و گفت: دستت درد نکنه.
+خواهش میکنم.
_میخوای کجا بری؟
+میخوام برم توی بازار یه چند تا چیز بخرم،یخچال خالی خالیه،قرار نیست که هر روز همبرگر بخورم.توهم زودتر خودتو آماده کن که توروهم برسونم.
_نه من خودم یه کاری دارم با تو نمیام.
+خب میرسونمت به همونجایی که کار داری.
_اصرار نکن سهیل دیگه،به مهتاب پیام دادم که بیاد اینجا با اون میرم.
+اوکی هرجور خودت مایلی.
باهم از خونه بیرون اومدیم.به ماشین تکیه دادم و چند دقیقه‌‌ای با گوشیم ور رفتم.
باران اومد سمتم و گفت:مهتاب هم رسید.
سرمو برگردوندم به سمت خیابون و دیدم مهتاب اونور خیابون ماشینشو نگه داشته و از توی شیشه‌ برامون دست تکون میده.
منم براش دست تکون دادم و از باران خداحافظی کردم و رفتم توی ماشین.
تا شب خریدارو تموم کرده‌بودم.توی ماشین نشسته‌ بودم و میخواستم حرکت کنم که شایان زنگ زد گوشیو و برداشتم.
+الو…
_سلام سهیل،کجایی؟
+توی ماشینم تا یه ربع دیگه میرسم دم در خونه‌ی سهراب.قراره تا آخر شب اونجا بمونم.
_اوکی پس منم میام همونجا کلیدو میگیرم.
+باشه.خداحافظ.
_خداحافظ.
دیگه خریدارو به خونه نبردم.وقتی به در‌خونه‌ی سهراب رسیدم،دیدم که شایان زودتر رسیده،توی دلم خداخدا میکردم که اون کسی که قراره با شایان توی خونه‌م باشه رو ببینم.
اما دیدم نه کَسی با شایانه و نه کَسی تو ماشینش نشسته.
یه لحظه تو ذوقم خورد.
با شایان سلام علیک کردیم و بهش گفتم:من یه سری خرت و پرت خریدم،دیگه خونه نرفتم چون دیر میشد.اگر مشکلی نیست تو ببرشون.میوه‌ها و لبنیاتی ها رو بزار تو یخچال بقیه روهم بزار رو کابینت که خودم اومدم یه کاریشون میکنم.
شایان یه چشم گفت و یه سری هارو خودش برد توی ماشینش و منم بقیه رو بردم.
کلیدو به شایان دادم و گفتم:روی تخت من و روی تخت پدر‌ومادرم نمیری ها!
بهم گفت:نگران نباش.قول میدم نرم.
ازش خداحافظی کردم و منم زنگ در خونه‌ی سهرابو زدم و رفتم توی خونشون.
بعد از چند دست پی‌اس زدن با سهراب به ساعت گوشیم نگاه کردم.
ساعت دوازده و نیم بود.دیگه کم کم وقت رفتن بود.
از سهراب خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به شایان پیام دادم که یکم دیگه میرسم.شایان بعد از چند دقیقه جواب داد و گفت ماهم کم‌کم داریم آماده‌ میشیم برای رفتن.
خیلی زود به خونه رسیدم،ذوقم برای دیدن کسی که با شایان بود باعث شده بود با سرعت بیشتری رانندگی‌کنم.
نزدیکای خونه بودم که شایان پیام داد:ما داریم‌میریم،کلیدو میزارم روی بالای در که برش داری.ضمنا تشکر دوباره.
نزدیک خونه ماشینو نگه داشتم.ماشینو خاموش کردم و منتظر موندم.
به در خیره شده‌بودم که دیدم در باز شد،دو نفر اومدن بیرون.
شایان و یه زنی که یه مانتوی اسپرت سیاه تنش بود با یه شلوار جین آبی و روی سرش هم یه شال سیاه رنگ. روی صورتش یه ماسک سیاه بود.چیزی که باعث میشد نتونم چهر‌ه‌شو ببینم و میشه گفت بدترین چیزی که برای امشب میخواستم.
همونجا از روی حسرت یه ضربه به فرمون ماشین زدم.دوباره که نگاه کردم دیدم توی دست راست زنه یه کیف دستی قهوه‌ای رنگ هست.عین همون کیف دستی که من…
اینجا بود که یه لحظه پاهام سست شد.زیر‌پاهامو حس نمیکردم.احساس کردم‌برای یه لحظه خون به مغزم نمیرسه.یه شوک بهم وارد شده بود.یه استرس عجیبی سرتاپامو فرا گرفته بود.طاقتش رو نداشتم.

ادامه دارد…

ذکر یه نکته:درود به خوانندگان عزیز.اولین باریه که یه داستان مینوسیم و ارسالش میکنم،البته قبلا هم داستان نوشتم،اما بنا به دلایلی از بازخوردهایی که قرار بود بگیره میترسیدم و ارسالشون نمیکردم.
حالا هم دلو زدم به دریا و اینو ارسال کردم.
اگه بازخوردها خوب بود که ادامه میدم و اگر خوب نبود هم که انتقادای شما عزیزان رو میخونم ولی بازهم به نوشتن ادامه میدم😅ولی به ارسال نه!
که موجب ناراحتی شما دوستان نشه!

نوشته: هیچکس

متن داستان سکسی چیز هایی برای پنهان کردن (۱)