داستان سکسی چیزهایی برای پنهان کردن (۳ و پایانی) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دوست دختر , دنباله‌دار , جنایی از سایت سکسی خفن 69

گردنبندو از دست سیمین گرفتم و درحالی که داشتم بهش نگاه میکردم،ازش پرسیدم:این رو از کجا پیدا کردی؟
جواب داد:روی تخت افتاده بود.
+ولی من تاحالا اینو ندیدم.
_شاید مال یکی از دخترایی باشه که…
حرفشو قطع کردم.منظورشو فهمیدم و میدونستم میخواد چی بگه و سریع جوابشو دادم:اولا دخترایی وجود نداره،ثانیا من این کارارو میبرم توی اتاق خودم،نه روی تخت پدر و مادرم.
دوباره یه نگاه به گردنبند انداختم.یه گردنبد طلایی که با فاصله با سه تا پروانه که از بزرگ به کوچک چیده شده بودند،تزئین شده‌بود.
پشت هر پروانه یه حرف لاتین حک شده بود:sوBوm.
گردنبندو توی مشتم گرفتم و به سیمین گفتم بعد از تمیز کردن اتاق،در اتاق رو قفل کنه و کلیدشو تحویل خودم بده.
از اتاق بیرون اومدم.نامه رو هنوز با خودم داشتم.یه چیزی مدام توی ذهنم تکرار میشد:معشوقه‌ی قدیمی…معشوقه‌ی قدیمی…
به اتاق خودم رفتم.پیداشدن اون گردنبند چند تا چیز رو توجیه میکرد.یکی اینکه طبق نامه‌ای که برام اومده بود،این همون چیزی بود که شایان پنهونش کرده بود و دیگری اینکه شاید شایان سکسش رو برده بود توی اتاق پدر و مادرم،چیزی که خودم صراحتا بهش گفتم که اینکارو نکنه. اما هدفش چی بود؟بی احترامی؟توهین؟یا نشون دادن اینکه حرفم براش اهمیتی نداره؟!
با خودم فکر میکردم و یاد دورانی که با شایان همکلاسی بودم افتادم،با خودم گفتم:این همون شایانی بود که توی دوران مدرسه به رفاقتمون قسم میخورد؟
دیگه فکرم نمیکشید،نمیدونستم چه اتفاقاتی توی این چند روز افتاده که دیگه احساس میکردم توی زندگی خودم نیستم.فکرم مشغول یه تکه کاغذ و یه گردنبد طلا بود.شاید کسی رو که توی ذهنم،منجی زندگیم میدیدم داشت کم‌کم به فرشته‌ی مرگم تغییر پیدا میکرد.
یه نامه از یه ناشناس و یه گردنبند طلایی که تا به حال ندیده بودم ولی ته دلم از این خوشحال هم بودم.چون اگه مال باران بود،مطمئنا تا به حال متوجه شده بودم البته هنوز دلم قرص نبود.چون اتفاقای این چند روز باعث شده بود دیگه خیلی راحت به چیزایی که میبینم اعتماد نکنم،حتی به اطرافیانم!
نامه و گردنبند رو روی میز گذاشتم و جداجدا از هرکدومشون با موبایلم یه عکس گرفتم.
بعد از گرفتن عکس، هردوتارو توی کمد لباس هام،توی جیب یکی از کُت هام گذاشتم.
یه خستگی عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفته بود،دلم میخواست بخوابم.هروقت احساس اضطراب داشتم و یا از لحاظ روانی سرحال نبودم به خواب پناه میبردم.
رویا،برام راه خروجی موقتی برای خروج از این زندگی بود.تصمیم گرفتم چند دقیقه روی تخت دراز بکشم و همینکاروهم کردم.
چشمام رو بسته بودم،اما مدام تصویر اون نامه و گردنبندطلا جلوی چشمام بود.مغزم روی اونا قفل کرده بود،همیشه از چیزی که ازش سر در نمی آوردم عصبی میشدم.با فکر کردن به چهره‌ی باران،میخواستم خودمو از این آشوب و درگیری ذهنیم رها کنم.
من عاشق بودم،عاشق باران.زندگی رو با اون میخواستم ولی حس خیانت تنها حسی بود که باعث میشد قید همه‌ی اون احساس و عواطفم رو بزنم.
با شنیدن اسم خودم از جا پریدم.سیمین دوبار دیگه‌هم صدام کرد.از اتاق بیرون اومدم.توی آشپزخونه مشغول چیدن میز نهار بود.با دیدنم سرشو بالا گرفت و گفت:بیا سهیل جان،الان غذاتو میکِشم.
یه ممنون گفتم و رفتم دستامو شستم.

نفهمیدم چطوری غذامو خوردم.روی مبل نشسته بودم و داشتم توی تلگرام دنبال یه بهونه میگشتم که بهش مشغول بشم.سیمین هم دیگه کم‌کم آماده‌ی رفتن میشد.تا چند ساعت دیگه باران و شایان میرسیدن. منم برای خودم واکنش های احتمالی شایان رو توی ذهنم پیشبینی میکردم و براشون توی ذهنم راه حل پیدا میکردم.
اما یه زنگ کافی بود که کل داستان زندگیمو تغییر بده.یه اتفاق عجیب که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم تنم رو میلرزونه.
یه تماس از طرف مهتاب.گوشیو برداشتم.
+بله مهتاب؟
_تو احمقی یا خودتو زدی به حماقت.
+چه طرز حرف زدنه؟چیشده مگه؟!
_به باران زنگ بزن که امشب فقط خودش تنهایی بیاد پیشت و قرارِ تو و شایان رو بزاره برا یه وقت دیگه.تا یه ربع دیگه میام دنبالت.وقتشه این بازی تموم بشه.
+بازی چی مهتاب؟اصلا این به تو چه ربطی داره؟میای دنبالم که چی؟
_کاری که میگم رو بکن،همین.همه‌چیزو بهت میگم.
گوشیو قطع کرد.حتی منتظر جوابم هم نموند.اولین باری بود که مهتاب اینقدر تُند و محکم حرف میزد.تا به حال این روشو ندیده بودم.
یه مسیج برای باران فرستادم که امشب فقط خودش بیاد و قراره سه نفرمون رو به یه وقت دیگه موکول کنه.چندباری سوال پیچم کرد ولی ازش قسر در رفتم و یجورایی جوابشو دادم.
سیمین هم ازم خداحافظی کرد ولی قبل رفتنش یه حرفی بهم زد که هیچوقت معنیشو نفهمیدم.
بهم گفت:تو یه استثنا بودی.یه کیس خاص!
با شنیدن این حرف،ازش ترسیدم.نمیدونستم چه جوابی بهش بدم و فقط رفتنش رو تماشا کردم.دیگه هیچوقت برنگشت.
بیشتر از یه ربع از تماس مهتاب گذشته بود ولی هنوز نیومده بود.تصمیم گرفتم از خونه برم بیرون و اونجا منتظر بمونم.همینکارو هم کردم.
میخواستم بهش زنگ بزنم که ببینم کجاست که چشمم به ماشینش افتاد.ماشینو نگه داشت،سوار ماشین شدم.دستمو گذاشتم روی فرمون ماشین و اونو به سمت جدول چرخوندم تا نتونه حرکت کنه.بهش نگاه کردم.موهای شلخته و بهم ریخته که از زیر شالش بیرون اومده بودند. با دیدن چهره‌ش یه رژ لب قهوه‌ای که چندان توی زدنش ظرافت به خرج نداده بود و معلوم بود با عجلگی این کارو کرده توی چشم میزد.
روشو به سمت جلو برگردوند و گفت:سهیل‌بزاربریم،خواهش‌میکنم.
+کجا؟!
_باید خودت ببینی تا باور کنی.
+چیو باور کنم لعنتی؟؟
_خواهش میکنم تا اونجا حرفی نزن،تو که تا اینجاشو اومدی،اینقدرشم بیا.یکبار بهم اعتماد کن.
+دیگه به خودمم اعتماد ندارم.
دیگه جلوشو نگرفتم.دستمو برداشتم و گفتم:بریم.
توی مسیر حرفی نزدیم ولی احساس میکردم مهتاب مدام یه چیزایی رو زمزمه میکرد،مثل دیوونه‌ها شده بود.از شهر بیرون اومده بودیم.اصلا حدسشم برام ممکن نبود که داریم کجا میریم.
به یه باغ رسیدیم‌ که دورش با فنس،حصار کشی کرده بودند و یه در آهنی بزرگ هم برای ورود و خروج داشت.تنها باغ موجود توی اون منطقه بود و دور و برش جز جنگل هیچی نبود.مهتاب یه دسته کلید بهم داد و یکی از کلیداشو بهم نشون داد و گفت:با همین درو باز کن.
از ماشین پیاده شدم و درو باز کردم.مهتاب هم ماشینو آورد داخل.منم درو بستم.کل باغ رو انگور ایستاده کاشته بودند،برام عجیب بود.
مهتاب از ماشین پیاده شد و با انگشتش خونه‌ای که یه گوشه‌ی باغ رو اشغال کرده بود رو بهم نشون داد و گفت:هرچیزی که میخوای بفهمی اونجاست.
با این حرفش دلشوره‌‌ی عجیبی توی وجودم شروع شد.
وارد خونه شدیم.چندان مجلل و لاکچری نبود ولی به دل آدم مینشست.به محض ورود،چشمت به یه تابلو می افتاد که روی دیوار آویزون بود.یه نقاشی از یه دختر که دستاشو به سمت ماه دراز کرده بود و میخواست اونو بگیره.
سمت چپ هال چند تا صندلی رو دور یه میز گرد بزرگ چیده بودند و روی میز هم یه دسته گل رز قرمز توی یه گلدان شیشه‌ای گذاشته بودند.توی اون خونه احساس عجیبی داشتم.یه چیزی مثل خوره داشت منو میخورد.
داشتم خونه رو برانداز میکردم که مهتاب بهم گفت:برو بشین الان میام.
+اینجا مال کیه؟
_مال ماست.یعنی مال شایان و باران و من.
+چرا من بیخبر بودم؟
_قرار بود به زودی بفهمی.
+چیو؟
جوابمو نداد،رفت توی آشپزخونه.
از توی یکی از کابینتا سُرنگ و گارو بیرون آورد‌.
رفتم پیشش و دستشو گرفتم.
+داری چه غلطی میکنی؟
_ولم کن عوضی.
آستین مانتوشو بالا دادم و با دیدن جاهای تزریق،دستشو ول کردم.
+چیکار کردی با خودت مهتاب؟!
زد زیر گریه و مشتشو روی سینه‌م کوبید و گفت:اونا اینکارو باهم کردن.اونا گند زدن به زندگیم.
+اونا کین؟!شایان و باران؟!
_آره و…
+و چی لعنتی؟؟
دستمو گرفت و با اون یکی دستش اشکاشو از روی گونه‌هاش پاک کرد و منو به دنبال خودش کشید و به یکی از اتاقا برد.
توی اون اتاق فقط یه کمد و یه تخت دو نفره و یه میز بود که روش وسایل آرایش کردن و عطر و چندتا چیز دیگه چیده شده بودند.
روی تخت نشستم.مهتاب به سمت کمد رفت و یه کیف سامسونت سیاه بیرون آورد.
کیف رو گذاشت روی تخت و بازش کرد.یه پوشه ازش بیرون آورد.از توی پوشه چندتا کاغذ بیرون کشید و با صدای گرفته‌ش و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:
باران و شایان اصلا خواهر و برادر نیستن و هیچ ارتباط خونی باهم ندارند.
کاغذارو از دستش گرفتم.چند تا گواهی و تعهد نامه‌ی مورد نیاز برای فرزندخوندگی بود.مدارکی که نشون میداد باران توی چهار سالگی توسط پدر و مادر شایان به فرزندخوندگی گرفته شده.دوتا عکس هم از بچگی های باران توی یکی از شیرخوارگاه‌های بهزیستی بود.
با دیدن مدارک،سرم تا نزدیک منفجر شدن رفت.دلم میخواست بمیرم.
مهتاب نذاشت که سرم با فکر کردن به این موضوع گرم بشه و مدارکو از دستم گرفت و دوباره توی پوشه گذاشت و گفت:باران و شایان باهم رابطه دارن.فکر کنم خودت هم فهمیدی.این رابطه مال یه سال یا دوسال نیست.مال خیلی وقت پیشه.حتی قبل از آشنایی تو با شایان در دبیرستان.اما وقتی تو اومدی توی زندگی باران همه چی تغییر کرد.برای اولین بار حس دوست داشتن رو توسط یه مردی که اون رو برای بدنش نمیخواست،چشید.همین باعث شد که شایان برای از دست ندادن باران نقشه‌ی اجرای یکی از فانتزی های همیشگیش رو پیاده کنه.البته برای متقاعد کردن باران هم کارای کثیفی رو انجام داد.
نذاشتم حرفشو ادامه بده.جملاتی که میگفت رو نمیتونستم هضم کنم،گیج بودم و از اینکه فهمیدم باران و شایان باهم رابطه دارن دلم شکسته بود و طاقتشو نداشتم.میخواستم گریه کنم اما خودمو نگه داشتم.
یه چیزی برام گُنگ بود.مهتاب این وسط چیکاره بود؟
از روی تخت بلند شدم،سردرد عجیبی گرفته بودم.توان شنیدن این حرفارو نداشتم.ازش پرسیدم:تو چجوری وارد این قضیه شدی؟
یه پوزخندی زد و گفت:به طور اتفاقی از رابطه‌ی شایان و باران مطلع شدم.شایان هرجوری بود میخواست دهنمو بسته نگه داره و حرفی نزنم ولی دچار بزرگترین اشتباه زندگیم شدم.
+چه اشتباهی؟
_فکر کردم شایان واقعا دوسم داره.
بعد از این حرفش چندتا عکس از توی کیف بیرون آورد و به سمتم گرفتم.عکسارو از دستش گرفتم.
عکسای عجیب و غریبی که معلوم بود همشون توی همین اتاق گرفته شده بودن.عکسایی لخت از سکس های سه نفره‌ی شایان و باران و مهتاب.
عکسا رو بهش پس دادم.حالت صورتش تغییر کرد و دوباره شروع به گریه کردن کرد.سرشو روی شونه‌‌م گرفتم و تنشو توی آغوشم گرفتم.
فقط یه جمله‌رو تکرار میکرد:میخوام تموم شه…میخوام تموم شه.
اگه این عکسا منشتر بشه،آبروی پدرم میره.زندگیش تباه میشه.
از اهمیت پدر برای مهتاب مطلع بودم،حتی حاضر بود خودشو براش بکشه ولی
برام عجیب بود که چه اتفاقاتی بین این سه تا افتاده بود که مهتاب اینقدر از بودن باهاشون متنفر شده بود و حتی برای فرار از اونا دست به دامان هروئین شده بود.
میگفت که شایان حتی یه بار اسلحه روش کشیده و تهدیدش کرده که اگه طبق حرفاش عمل نکنه،میکشتش و جسدش رو هم میسوزونه.میگفت شایان ازش کمک گرفته که باران روهم متقاعد کنه و بیشتر توی این رابطه بمونه.
حس تنفر،ترس و خشمش رو نسبت به شایان از توی حرفاش احساس میکردم.
یکم با حرف زدن آرومش کردم.گریه‌ش بند اومد و گفت:فرداشب قراره ما سه‌تا دوباره باهم باشیم.شایان اسمشو گذاشته جشن استقبال از تو. بعد از این میخوان توروهم وارد بازیشون کنن.ولی من نمیزارم اینکارو باهات بکنن.نمیزارم همون بیماری که من بهش دچار شدم،تو هم بهش دچار بشی.نمیزارم!
امشب همه‌چیو تموم میکنم.
+چطوری؟
_به وقت خودش میفهمی.
این جمله برام آشنا بود.خیلی آشنا!این جمله رو سیمین بهم گفته بود.همون زنی که نامه‌ی ناشناس رو بهش داده بود گفته بود که به وقت خودش میفهمم نامه از طرف کیه!
با یه نگاه پر از تعجب پرسیدم:معشوقه‌ی قدیمی تویی؟
جوابمو داد:آره منم.
+گردنبند مال کیه؟
_باران اون رو برای من خرید.
+پشتش یه سری حروف لاتینه!
_اول اسمای تو،باران و من.
+ولی چرا میخوای منو نجات بدی؟
_چون باید بهم کمک کنی.
+چه کمکی؟
_باید امشب خودتو بزنی به نفهمی و با باران باشی.اون وقتی باتو تنهاست به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نمیکنه.
+بعدش چی؟!
_تا فردا صبح نگهش دار.
منظورشو فهمیدم.ولی چیزی که نمیدونستم این بود که مهتاب میخواست چیکار کنه.خودش هم حتی یه کلمه حرف بیشتری از این ماجرا نزد.کیف سامسونت رو برداشت و ماهم‌از اون خونه‌ی نحس بیرون اومدیم و به سمت شهر برگشتیم.
دم در خونه‌مون از ماشین مهتاب پیاده شدم و اونم باهام پیاده شد.اومد کنارم و گفت:تنها کاری که باید بکنی،ِلذت بردنه.بقیش با من.شاید آخرین باری باشه که منو میبینی.باران خیلی تورو دوست داره،سعی کن ببخشیش،من روهم از یاد نبر.کیف سامسونت رو از توی ماشین بیرون آورد ک به دستم داد و گفت:خودت بهتر میدونی باهاش چیکارکنی.
بعد از این حرفش منو بغل کرد و یه بوسه‌ی ریز به لبام زد و رفت.

درو از روی باران باز کردم.اومد داخل.بغلم کرد و گفت:حالت خوبه؟
+من خوبم،تو خوبی؟
_هی بدک نیستم.
+این یعنی خیلی حالت بده.
لبخندی زد و شالشو از روی سرش برداشت و موهای لَخت و سیاهرنگشو انداخت یه طرف.
خودش مانتوشو در آورد و به آویز توی اتاقم آویزونش کرد.
بهش گفتم:امشب همینجا بمون،دوست ندارم تنها باشم.
با یه چَشم جوابم رو داد.
تا آخر شب باهم پای تلویزیون نشستیم و باهم حرف میزدیم.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه و منم خودمو زده بودم به نفهمی.
برام عجیب بود که چطور میتونم اینقدر خودم رو ریلکس و بیتفاوت نشون بدم.شاید دیگه برام عادی شده بود اما یه راه بهتر هم وجود داشت و اون شهوت بود.
تلویزیون رو خاموش کردم.خودم باران رو بلند کردم و به اتاقم بردمش.روی تخت انداختمش و بی صبرانه شروع به بوسیدنش کردم.عطر تنش،مثل یه افسون،من رو حریص تر کرده بود.
تیشرتشو از تنش درآوردم و سینه‌هاشو با دستام میمالیدم.سرمو نزدیک گردنش بردم و بوسه‌ها‌یی متوالی بر گردنش میزدم.
چشماشو بسته بود و به خودش میپیچید.دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و خودش رو کمرشو از تخت جدا کرد و صورتش رو بهم نزدیک کرد و لبم رو بین دوتا لبش گرفت.
دستامو به پشتش رسوندم و گیره‌ی سوتینشو باز کردم.درحالی که ازم لب میگرفت،خودش سوتینشو از تنش در آورد و انداختش پایین.صدای نفس کشیدناش رو میشنیدم.لبامو از لباش جدا کردم و سریع لباسای خودمو در آوردم.باران هم به تاج تخت تکیه داد و شلوار و شورتشو در آورد و به سمت من پرت کرد.
پاهاشو از هم باز کرد و دستشو روی کُسش کشید و گفت:برات بیتاب شده.
یه جون کشداری گفتم و خودمو خم کردم.چندتا بوسه به روناش زدم و چند گاز ریز از روناش گرفتم و شروع کردم به لیس زدن کُسش.زبونم رو روی شیار کُسش بالا و پایین میکردم.
صدای ناله‌هاش اتاق رو پر کرده بود.با دستاش سرم رو به کُسش فشار میداد.زبونم رو داخل سوراخ کُسش بردم.با اینکارم،فشار دستاش رو سرم بیشتر کرد.انگشت وسطم رو به کنار دهنش بردم و اونم دهنشو باز کرد و انگشتم رو توی دهنش کرد.چندباری انگشتم رو توی دهنش عقب و جلو کردم و همزمان باهاش کُسش رو لیس میزدم.انگشتم رو بیرون آوردم و خودم روی بدنش کشیدم،دستاشو دور صورتم قاب کرد و دوباره به لب هام حمله کرد.
انگشت وسطم رو داخل سوراخ کُسش فرو کردم.با جدا کردن لب هام از لباش،دم و بازدمش سریع تر شد.شهوت به درون تک‌تک سلول های بدنم نفوذ کرده‌بود.کوبیده‌شدن قلبم به قفسه‌ی سینه‌م‌ رو احساس میکردم.
انگشتم رو از کُسش بیرون آوردم و دوتا بوسه به سینه‌هاش زدم و خودم،صورت و بدنشو به سمت تاج تخت چرخوندم.خودش فهمید و بدنشو توی پوزیشن داگی قرار داد.دوتا اسپنک روی کونش زدم.صدای ضربه زدنم توی اتاق پیچید.کیرمو توی دستم گرفتم و روی کُسش کشیدم.چندباری اینکارو کردم و دیگه طاقت نیوردم و کیرموی توی کُسش فرو کردم‌.صدای ناله کردناش مرتب بلندتر میشد و منم باهاش بیشتر تحریک میشدم و تندتر تلمبه میزدم. قرمزی رد انگشتام رو کونش به چشم میخورد.
احساس میکردم که دیگه طاقت نگه داشتن خودم رو ندارم با چند بار کمر زدن دیگه ارضا شدم و تموم آبم رو داخل کُسش خالی کردم.خیلی خسته بودم.
دراز کشیدم و باران رو محکم توی آغوشم گرفتم و هردوتامون همونجا خوابمون برد.

با داد زدنای باران از خواب بیدار شدم.اینقدر مستِ خواب بودم که چشمام جز تاری هیچی رو نمیدید.
انگشتامو روی چشمام کشیدم و کم‌کم وضوح دیدم بهتر شد.
باران لخت روی زمین روی زانوهاش نشسته بود و با مشت به سینه‌ش میکوبید.
با دیدن حالتش تمام بدنم باهم شروع به لرزیدن کرد.
توی اون لحظه،گوش هام فقط یه جمله رو میشنید:خدا لعنتت کنه مهتاب…خدا لعنتت کنه مهتاب.
پاشدم به پیشش رفتم.بلندش کردم و گفتم:چی شده باران؟!چرا این طوری داری گریه میکنی لعنتی؟!چیشده؟؟
سرشو روی شونه‌م گرفت و گفت:جسد مهتاب و شایان رو کنار هم پیدا کردن.
+چی داری میگی لعنتی؟؟
_توی سینه‌ی شایان دوتا گلوله زده شده و مهتاب هم…
+مهتاب چی لعنتی؟
_مهتاب به سر خودش شلیک کرده.

پایان

نوشته: هیچکس

متن داستان سکسی چیزهایی برای پنهان کردن (۳ و پایانی)