داستان سکسی چیزهایی برای پنهان کردن (۲) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دوست دختر , دنباله‌دار , جنایی از سایت سکسی خفن 69

دستام داشت میلرزید.به تصویرکشیدن فکری که با دیدن اون کیف دستی به ذهنم رسیده بود، داشت مثل یه انگل از روح و روانم تغذیه میکرد.
آب دهنمو قورت دادم و بی هیچ حرکتی به جلوی خودم خیره شده بودم.نمیدونستم چند دقیقه‌ست که پلک هم نزدم.همچنان توی ماشین نشسته بودم.
به خودم اومدم،از ماشین پیاده شدم و با قدم های آهسته به سمت دَرِ خونه رفتم.هضم این واقعه این قدر برام سنگین بود که احساس میکردم کمرم خم شده.کلیدو از بالای در برداشتم و درو باز کردم.
ناخودآگاه در خاطرات روزی که برای تولد باران جشن گرفته بودیم،غرق شدم.یکی از بهترین روزهای زندگیم.لحظه به لحظه‌ش جلوی چشمام بود و داشت مثل یه فیلم پخش میشد.

داشت یادم می اومد که از خواب بیدار شدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش چند دقیقه‌ای گرفتم. تولد باران بود،میخواستم یکی از بهترین روزهای زندگیشو بسازم،روزی که هیچوقت یادش نره.روزی که حتی یه ثانیه‌ش هم به غم و غصه فکر نکنیم.
رابطه‌‌ی منو باران باهم هنوز علنی نشده بود و خانواده‌هامون و اطرافیانمون هنوز بویی نبرده بودند.حواسمون بود ولی چند باری هم از سر خرشانسی قسر در رفته بودیم.تنها مهتاب از رابطه‌ی ما با خبر بود.
برای همین قرار نبود که یه جشن تولد خیلی بزرگ براش بگیرم. برای ساختن یه شب رمانتیک و به یادموندنی،حضور دوتامون کافی بود.
از حموم بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم.برای صبحونه برای خودم نیمرو درست کردم.بعد از خوردن صبحونه چند ساعتی رو برای ساخت یه پاورپوینت برای کارای دانشگام صرف کردم.قبلا یه سری کاراش رو کرده بودم و امروز به آخراش رسیده‌بودم.
دیروز سفارش کیک تولدو داده بودم گفته بودم که حتما روی کیک دوتا گُلِ رُز قرمز بزارن حتی نحوه‌ی قرار دادنشون روهم خودم بهشون گفتم.میدونستم که گُلِ مورد علاقه‌ی بارانه.قرار بود عصر برم و کیک رو تحویل بگیرم ولی هنوز تصمیمی برای کادو نگرفته بودم.بهش فکر میکردم اما چیز جالبی که دل خودم هم از خریدنش راضی باشه به ذهنم نمیرسید از دست خودم عصبی بودم که چرا هی یه سری کارارو میزارم برای دقیقه‌ی90که فرصتی کمی باقی مونده.تصمیم گرفتم که از خونه بزنم بیرون به امید اینکه با دیدن چندتا آیتم،کارم برای خریدن کادو آسونتر بشه.اما قبل از بیرون رفتن،کار تزئین اتاق نشیمن رو انجام دادم.وسایل مورد نیاز تزئین رو دیروز خریده‌بودم.کارارو کردم به طوری که تنها چیز باقی مونده، چیدن کیک و شمع ها روی میز بود.
داشتم توی پیاده‌روها قدم میزدم و به اطراف نگاه میکردم.
جلوی یه ساعت فروشی وایسادم و داشتم از بیرون به ویترینش نگاه میکردم.یکی از ساعت های مچی توی ویترین چشمم رو گرفت.یه ساعت مچی عقربه‌ای که صفحه‌ش دایره‌‌ای بود با یه بند چرمی قهوه‌ای.وارد مغازه شدم.از فروشنده خواستم که ساعت رو از توی ویترین برام بیرون بیاره که بهش نگاه کنم.داشت برام‌ از قابلیت های ساعت میگفت و از مارک و برندش تعریف میکرد.خودش هم چند ساعت دیگه رو هم بهم نشون داد ولی با مقایسه ساعت ها دیدم که انتخاب خودم بهتره و چیزیه که حداقل میتونه برای اولین تولدی که برای باران میگیرم،رضایت بخش باشه.ازش خواستم که همون ساعت رو برام کادو کنه.ساعت رو توی جعبه‌ی سیاهرنگی گذاشت.دورش یه روبان قرمز کشید و باهمون روبان روی در جعبه یه گره پاپیونی زد.
قیمت ساعتو حساب کردم و از فروشنده تشکر کردم و از مغازه بیرون اومدم.
هنوز هم کمی وقت برام باقی مونده بود که برم و کیک رو تحویل بگیرم و برای همین عجله‌ای نداشتم و تصمیم گرفتم که یکم دیگه ول بچرخم بلکه زمان هم بگذره.جلوی یه سری از مغازه ها توقف میکردم و به آیتم هایی که توی ویترین گذاشته بودن نگاه میکردم.آخرین مغازه‌ای که جلوش وایسادم یه مغازه‌ی کیف و کفش فروشی بود.توی ویترین یه کیف دستی خوشدست قهوه‌ای با یه بند زنجیری آویزون بود.
با به خاطر آوردن اون کیف دستی از تموم خاطراتم پرت شدم،انگاری مغزم هرچیزی بعد از تصویر اون کیف رو از حافظه‌م پاک کرده بود و قدرت به خاطر آوردنو از دست داده‌بودم.

به خودم اومدم. روی مبل دراز کشیده‌بودم و به سقف خیره شده بودم.یادم نمیومد کی و چطوراومدم و روی مبل دراز کشیدم.
فکر اینکه اون زنی که با شایان بود،باران بود یا یه نفر دیگه؟استرسی رو توی وجودم پخش کرده بود که حتی نمیتونستم‌ با تموم خستگی که داشتم بخوابم.
بلند شدم.توی تاریکی اتاق و توی سکوتی که از وقتی پدر و مادرم رفته بودن توی این خونه حاکم شده بود،قدم میزدم.سکوتی که بعضی وقت ها با صداهای باران پا به فرار میذاشت.
توی ذهن خودم،باخودم کلنجار میرفتم و باخودم بحث میکردم.
نه! سهیل امکان نداره!اونا با هم خواهر و برادرن.اصلا چطور میتونن این کارو بکنن؟!یعنی تو میگی دوستت،کلید خونه‌ت رو گرفته که بیاد با خواهر خودش و دوست دختر تو،توی همین خونه که مکان خلوت خود تو و باران بوده، ترتیب انجام یه سکس رو بده؟!یعنی من خودم برای دوست دخترم مکان جور کردم؟!
نه!چه فکر مضحکی!حتی اگه باران یه ذره هم توی وجودش تورو دوست داشت یا اینکه حتی اگه بدترین دشمنت هم بود،هیچوقت تن به انجام همچین شکنجه‌‌ای برای نابودیت نمیداد.نباید الکی که به کسی تهمت بزنی.تو حتی چهره‌ی دختره‌رو هم ندیدی و فقط با دیدن یه کیف دستی که خدا میدونه چند نفر دیگه هم مثل اونو خریدن شروع به قضاوت کردی.
اینا تمام مکالماتی بود که در طی قدم زدنم توی اتاق با خودم داشتم و یه جورایی برای خودم هزار و یک بهانه میوردم که به خودم ثابت کنم که اون زن نمیتونه باران باشه.اما شَک توی ذهن و روانم جاری شده بود،در کنار تمام دلایل و برهان‌هایی که خودم برای خودم می آوردم یه اما و اگر وجود داشت.
اینقدر قدم زده بودم که پاهام درد گرفته بود.خسته تر از همیشه بودم.هم از لحاظ روانی هم از لحاظ فیزیکی،رمقی برام نمونده بود.روی مبل نشستم دستم رو بردم توی موهام و سرم و بلند کردم.بغض توی گلوم ترکید و مثل یه بچه شروع به گریه کردن کردم.
حتی نمیتونستم متوقفش کنم.صورتم خیس شده بود.با هر قطره اشکی که از چشام فرو میریخت،برگی از دفتر خاطرات خودم و باران رو تو ذهنم پاره میکردم.چند دقیقه به همین صورت گذشت.
دیگه فکرم نمیکشید و اشکی برای ریختن باقی نمونده بود.میخواستم با خوابیدن، از این کابوسی که توی بیداری منو گیرانداخته بود فرار کنم.
نمیتونستم بلند شم،حتی طاقت عوض کردن لباس‌هام رو هم نداشتم.همونجا روی مبل دراز کشیدم و خوابیدم.

با صدای کوبیدن دَر بیدار شدم.از روی مبل بلند شدم و درحالی که داشتم چشمامو میمالیدم درو باز کردم.
سیمین خانوم بود.همون خانومی که مادرم برای نظافت خونه استخدام کرده‌بود.
بهم سلام کرد و گفت:ببخشید که مزاحم شدم سهیل جان.چندباری به گوشیت زنگ زدم ولی خاموش بود.
+نه خواهش میکنم.راستش دیشب دیر خوابیدم برای همین بیدار نشده‌بودم.
_اگه میدونستم خوابی،دیرتر میومدم.
+مشکلی نیست،خوب کاری کردید که منم بیدار کردید.بفرمایید داخل.
_سهیل جان اتفاقی برات افتاده؟چشمات قرمز شدن.
دلم میخواست بهش بگم دیشب اینقدر گریه کردم که چشام سرخ شدن و کمی سفره‌ی دل خودمو براش باز میکردم تا حداقل کمی سبک بشم ولی غرورم اجازه نداد و همشو دوباره توی توی خودم ریختم آخه مگه مرد گریه میکنه؟!بهش گفتم:نه اتفاقی نیوفتاده،دیشب تا آخر وقت پای کامپیوترم بودم.چشمام حتما برای همین اینطوری شدن.
سیمین هم دیگه ادامه‌ای به این بحث نداد.
درو بستم و رفتم توی سرویس بهداشتی.جلوی روشویی داشتم از توی آینه به خودم نگاه میکردم.
چشام رنگ خون گرفته بودن،رنگم پوستم مثل گچ روی دیوار سفید شده بود.شیر آب و باز کردم و یه آبی به سر و صورتم زدم و بیرون اومدم.
سیمین داشت میرفت توی آشپزخونه که صدام کرد و گفت:سهیل این وسایلایی رو که روی کابینت گذاشتی رو کجا بزارم؟
یادم اومد که خودم دیروز به شایان گفته بودم که خریدارو روی کابینت بزاره.همین کافی بود که دوباره یاد دیشب بیوفتم.
جواب دادم:خودم الان میام یکاریشون میکنم.
بعد از اومدن از خونه سهراب دیگه لب به چیزی نزده بودم،اما دیشب اینقدر غم و غصه خورده‌بودم که جایی برای غذا نبود و اشتهایی نداشتم.
ولی با این حال از سیمین خواهش کردم که جدا از کارای خونه یه لطفی بهم بکنه و برای نهار ماکارونی بپزه آخه هم زیاد وقت گیر نبود و هم غذایی بود که دوسش داشتم.
اونم خیلی زود قبول کرد و گفت حتی از این درخواستم خوشحال شده.
از آشپزخونه بیرون اومدم،گوشیمو از روی جلوی مبلی برداشتم و روشنش کردم.چند ثانیه صبر کردم تا روشن شد.کمی بعد از روشن شدن گوشیم چند پیام از ایرانسل برام اومد که میگفت از چند شماره،تماس بی پاسخ داشتم. به شماره‌ ها نگاه کردم.تماس های بی پاسخ از طرف شایان،باران و مهتاب بودن.
به سیمین گفتم که میرم توی اتاقم و اگه کاری داشت صدام بزنه.
رفتم توی اتاقم و دروهم پشت سرم بستم.روی صندلی چرخداری که جلوی میز کامپیتورم بود نشستم و به شایان زنگ زدم.بعد از خوردن چند تا بوق گوشیو برداشت.
+سلام شایان
_بهبه چطوری پسر؟چرا گوشیت خاموشه؟
+راستش یادم نمیاد کی خاموشش کردم.زنگ زده بودی.کاری داشتی؟
_نه فقط میخواستم برای دیشب تشکر کنم.یه سر بیا مغازه یه دست لباس برای خودت انتخاب کن به عنوان تشکر من از خودت.
دلم میخواست با دستای خودم شایانو خفه کنم،از این جمله‌ی آخرش اصلا خوشم نیومد ولی خودمو کنترل کردم و بهش گفتم:این چه حرفیه میزنی؟!تو از صمیمی ترین دوستامی،آدم برای دوستاش کم نمیزاره و دیگه حرفی از جبران و کادو و هدیه هم نزن که ناراحت میشم.
شایان چند بار دیگه‌هم تعارف کرد ولی زیاد بهش توجه نکردم،یجوری باهاش حرف میزدم که بفهمه عجله دارم،خودش هم جریانو فهمید و زود خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد.
از عصبانیت داشتم دندونامو بهم میسابیدم که این دفعه گوشی خودم زنگ خورد.
تماس از طرف باران بود،اینکه چرا دقیقا چندثانیه بعد از مکالمه‌ی منو شایان باهام تماس گرفته برام عجیب بود و همین کافی بود که دلشوره‌م دوباره راه بیوفته.
تماسشو جواب دادم.
+بله؟
_سلام نفسم.کجایی؟از دیروز خبری ازت نیست.مسیجامو جواب ندادی،زنگم میزدم که خاموش بودی.میخواستم بیام خونه‌ت که گفتم شاید اونجا نباشی.
+سلام باران.دیشب دیر خوابیدم و تا الان خواب بودم.گوشیموهم الان روشن کردم که تو زنگ زدی.
_باشه فقط خودتو برسون خونه‌ی مهتاب.
+اتفاقی افتاده؟
_باید بیای و خودت با چشمای خودت ببینی.زود خودتو برسونی ها.
+باشه تا یکم دیگه میرسم اونجا.
_باشه خداحافظ،میدونی که دوست دارم؟!
+میدونم.
گوشیو قطع کردم.واقعا دوسم داره؟!چرا دیگه احساس میکنم دوست داشتناش،یه فریبه!
جلوی آیینه یه نگاه به خودم انداختم،موهامو مرتب کردم.از توی کمد یکی از عطرهامو برداشتم و به خودم زدم.لباسامو عوض نکردم و با همون لباسای دیشبم از اتاق بیرون اومدم.رفتم توی آشپزخونه و از یکی از کابینتا،دوتا آدامس طعم دار برداشتم و انداختم دهنم.
به سیمین گفتم که یکاری برام پیش اومده و باید برم و ازش خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم.
سوار ماشین شدم و شروع به حرکت کردم.
در طول مسیر فقط به این فکر میکردم که قراره چی بشه؟و باران چرا ازم خواسته که برم خونه‌ی مهتاب؟
مهتاب دوست دوران بچگی باران بود.باران بهم گفته بود از وقتی یادش میاد با مهتاب دوست بوده و هنوزم این دوستی برقراره‌.
به آپارتمانی که مهتاب یکی از واحد هاشو خریده بود رسیدم.یه آپارتمان 10طبقه ‌که واحد مهتاب توی طبقه‌ی هشتم اون ساختمان قرار داشت.زنگ طبقه‌ی مهتاب رو زدم و باران با شنیدن صدام در ورودی آپارتمان رو برام باز کرد. رفتم داخل و سوار آسانسور شدم و دکمه‌ی شماره8رو فشار دادم.به محض بسته شدن در آسانسور یه آهنگ ملایم توی آسانسور شروع به پخش شدن کرد یکم نسبت به قبل آروم تر شده‌بودم.داشتم به این فکر میکردم که چه واکنشی رو باید در مقابل باران داشته باشم که آسانسور متوقف شد.در باز شد و از آسانسور خارج شدم.به دَمِ در واحد مهتاب رفتم و زنگشو زدم.
در باز شد. یهو باران با یکی از دستاش،دستامو گرفت و منو به سمت خودش کشید.با دست دیگه‌ش دَرو پشت سرم بست.توی همین لحظه که صدای بسته شدن در اومد منو به سمت دیوار هل داد و یک از دستاشو روی شونه‌م گذاشت و دست دیگه‌شو پشت سرم برد.خودش سرمو به سمت خودش خم کرد و صورتشو جلو آورد و لب بالاییم رو بین دوتا لباش گرفت.بی حرکت وایساده‌بودم،همراهیش نمیکردم.
خودش متوجه شد و لبمو ول کرد.با یه صدای آروم و شهوتی در حالی که به چشمام خیره شده بود گفت:چیزی شده سهیل؟چرا اینجوری شدی؟
پلک زدم و سرم رو به سمت پایین خم کردم دیدم فقط یه لباس خواب توری سفید رنگ تنشه.نوک ممه‌هاش از زیر لباس معلوم بود.سرمو بالا آوردم و گفتم:نه چیزی نشده،فقط میتونم یه سوالی ازت بپرسم؟
جواب داد:تو جون بخواه.
+دیشب کجا بودی؟
از سوالم تعجب کرد.معلوم بود انتظار همچین سوالی رو توی همچین موقعیتی نداشت.با کمی مکث و صدای لرزدارش گفت:همینجا بودم،با مهتاب.
+چرا خونه‌ی خودتون نرفتید؟
_مهتاب پیشنهاد داد که آخر شب باهم فیلم ببینیم،منم همینجا خوابم برد.
+از خونتون لباس خواب آوردی اینجا؟پس میخواستی اینجاهم بمونی؟
_ این مال من نیست،مال مهتابه که برای توی خر پوشیدم.گفتم شاید خوشت بیاد.از کی تا حالا اینقدر کنجکاو شدی؟
+اصلا مهتاب کجاست؟
_بهش گفتم که میخوای بیای اینجا،رفت که باهم راحت باشیم.میدونستم امروز پنجشنبه‌ست و خدمتکارتون میاد و نمیشه توی خونه‌ی شما یکم خوش بگذرونیم.
جوابی بهش ندادم. برای اولین بار بود که به حرفاش اعتماد نداشتم.ولی هنوزم مطمئن نبودم و باید یجوری شَکَّمو بر طرف میکردم.تصمیم گرفتم خودم بعدا تنهایی با مهتاب صحبت کنم.شاید از توی حرفاش یه تضادی با حرفای باران پیدا کردم.
ایندفعه خودم لبامو به لبای باران نزدیک کردم و بوسیدمشون.دستم رو به پشت کمرش بردم و تنشو به سمت خودم کشیدم.شهوت توی اون لحظه برام مثل یه راه فرار از دست تصورات ذهنیم نسبت به باران بود.نمیخواستم توی اون لحظه به هیچ چیزی جز این فکر کنم.جدا از اینکه کنج دلم هنوزم عاشق باران بودم.
بدنامون بهم چسبیده بود و داشتیم از هم لب میگرفتیم.دستشو به پشت سرم برده بود و سرمو به سمت خودش فشار میداد.
توی بغلم پرید و پاهاشو دور کمرم قفل کرد و دستاشو دور گردنم قلاب کرده بود که نیوفته.
منم دستامو به زیر کونش بردم و نگهش داشتم.لباشو نزدیک گوشم آورد و توی گوشم زمزمه کرد:بریم روی کاناپه.
بعد از گفتن این حرف لاله‌ی گوشمو بین دوتا لباش گرفت.
با اینکارش ضربان قلبم بالا رفت و خون با شدت بیشتری توی رگام جریان پیدا کرد.
با قدم های شمرده شمرده به سمت اتاق نشیمن رفتم.
باران لاله‌ی گوشمو ول کرد و زبونش رو گردنم کشید و چندباری گردنمو بوسید.
به کاناپه رسیدم،خودمو دولا کردم تا باران راحت تر بتونه منو ول کنه و روی کاناپه دراز بکشه.
تیشرتمو از تنم درآوردم و روی بدن باران نیم خیز شدم شروع به لیس زدن گردنش کردم و با دستام ممه‌هاشو میمالیدم.دستاشو به پشتم برد و ناخوناشو روی کمرم میکشید.آروم آروم سرمو پایین و پایین تر می آوردم و یه بوس به وسط سینه‌هاش زدم.
از روی لباس شروع به میک زدن از ممه‌هاش کردم و زبونم رو به نوکشون میزدم.دستم رو به آرومی از روی شکمش حرکت دادم و کُسشو توی دستم گرفتم.انگشت وسطم رو بین شیار کُسش بالا و پایین میکردم.دستمو بالا آوردم و انگشت وسطم رو توی دهنش فرو کردم و چند باری عقب جلو کردم.دوباره دستمو به کُسش رسوندم و انگشتم رو داخل سوراخ کُسش فرو کردم،گرمی و طراوت داخلشو احساس میکردم.چند باری انگشتمو بیرون آوردم و داخل کردم.بلند شدم و یکم زیرش رو با دستام بلند کردم و توی یه چشم بهم زدن لباسشو در آوردم.
از روی مبل، پایین اومد و جلوم زانو زد.کمربندمو باز کرد و زیپ شلوارمو پایین کشید.خودم شلوار و شورتمو از توی پاهام در آوردم.
کیر راست شده‌‌م‌ رو توی دستاش گرفته بود و با دستاش میمالیدش.سرشو نزدیک کرد و به سر کیرم یه بوس زد و لباشو روی کیرم حرکت میداد. یکی از دستاشو رو کیرم گذاشته بود.
دهنشو باز کرد و سر کیرمو توی دهنش فرو کرد و با اون یکی دستش بیضه‌هام رو میمالید.
دستمو به پشت سرش بردم و به سمت خودم فشارش میدادم تا قسمت بیشتری از کیرم توی دهنش فرو بره.کیرم داشت توی دهنش عقب جلو میشد.احساس عجیبی داشتم،تا نزدیک ارضا شدن رفتم که خودم کیرمو از توی دهنش بیرون کشیدم و یکی از دستامو زیر بغلش بردم و بلندش کردم و به پشت روی کاناپه خابوندمش.سرمو نزدیک کُسش بردم و زبونم رو شیار کُسش کشیدم که یه ناله‌ی خفیفی سر داد.
چندباری زبونمو رو کُسش کشیدم دوتا از انگشتامو وارد کُسش کردم و همزمان با لیس زدن کُسش،عقب جلوشون میکردم دیگه تاب نیوردم.خودمو بلند کردم،پاهاشو بیشتر باز کردم و سر کیرمو روی سوراخ کُسش تنظیم کردم و خودم رو به سمت جلو هل دادم تا همه‌ش رو فرو کنم.دستامو دو طرفش نگه داشته بودم و داشتم توی کُسش تلمبه میزدم.از سر تا پای بدنم عرق میریخت.
صدای ناله‌هاش کل فضای اتاق رو پر کرده بود.با بلند شدن صدای آه کشیدناش شدت تلمبه زدنامو بیشتر کردم و با زور بیشتری خودم رو به جلو و عقب حرکت میدادم.چند دقیقه‌ای توی همین حالت تلمبه میزدم که‌ یه‌جیغ بلند ناگهانی زد و پاهاش رو بدون اراده لرزوند،یه ثانیه بعدش منم ارضا شدم و تموم آبمو توی کُسش خالی کردم.
طاقت بلند شدن رو نداشتم و روی بدنش ولو شدم.سرم روی سینه‌ش نگه داشته بودم و داشتم به گوشه‌ی اتاق نگاه میکردم.صدای ضربان قلبشو میشندیم.با یکی از دستاش سرمو نوازش میکرد و دستشو روی سرم میکشید.حرفی نمیزدیم.
ناخودآگاه دوباره غرق در افکار دیشبم شدم.لذت سکس داشت کم‌کم جاشو با احساس دلشوره و اضطراب ناشی از شَک عوض میکرد.
از روی بدنش بلند شدم.روی کاناپه نشستم و شلوارمو از روی زمین برداشتم و در حالی که داشتم شلوارو بالا میکشیدم بدون هیچ مقدمه‌ای سکوت بینمون رو شکستم و گفتم:باید به شایان بگی که با من رابطه داری.
نگاهمو به سمتش چرخوندم،در حالی که داشت به سقف اتاق نگاه میکرد بدون هیچ بحثی جوابمو داد و گفت:فردا یه قرار میزاریم و بهش میگیم.
+قرارو توی خونه‌ی من میزاریم.
_باشه،خودم به شایان میگم. قرارمون فرداشب برای شام.توی راه، خودمون پیتزا میگیریم.
+باشه.من باید برگردم خونه.سیمین دست تنهاست.
_چرا برا نهار‌نمیمونی،به خصوص امروز که وحشی شده بودی معلومه گرسنه هم هستی.
+به سیمین گفتم برای نهار برام غذا درست کنه.
_باشه،منم تا مهتاب برگرده اینجا میمونم بعدش برمیگردم خونه.
حرف آخرشو فقط با یه اوکی جواب دادم و بعد ازش خداحافظی کردم.وقتی داشتم از اتاق نشیمن بیرون میومدم دوباره بهش نگاه کردم که دیدم چشماشو روی هم گذاشته و میخواست بخوابه.
حرفی نزدم و از آپارتمان بیرون اومدم.

در حال رانندگی کردن بودم و یادم اومد دیروز که گوشیم خاموش بوده،مهتاب هم بهم زنگ زده.داشتم فکر میکردم که دلیل تماسش چی میتونه باشه.
به خونه رسیدم.درو باز کردم و وارد شدم.سیمین داشت اتاق خواب منو جارو میکشید.رفتم و بهش سلام کردم.جارو رو خاموش کرد و درحالی که جارو رو برمیداشت که از اتاق بره بیرون جواب سلامم رو داد و گفت:خوش برگشتی سهیل جان.وقتی نبودی یه خانومی اومد و یه پاکت بهم داد که وقتی برگشتی بهت بدم.
+نگفت کی هست؟
_ نه، فقط گفت: خودت به وقتش میفهمی.
برام عجیب بود که یعنی چی به وقت خودش میفهمم.
سیمین پاکتو روی میز کنار تختم گذاشته بود.پاکتو برداشتم و سرشو پاره کردم.توش یه کاغذ سفید بود که یه متنی داخلش نوشته شده بود.
متن رو تایپ کرده بودند و دست نویس نبود،شاید به خاطر این بود که نمیخواست دست خطش شناسایی بشه.
از اتاقم بیرون اومدم و روی مبل نشستم.کاغذو توی دستم گرفتم و شروع کردم به خوندن:
یه هشدار بهت میدم.داری زندگیتو به گَند میکشی.اطرافیانت اون کسایی نیستن که دارن نشون‌میدن.همه‌شون یه چیزایی برای پنهون کردن دارند.رابطه‌ت با باران رو حفظ کن اگرچه بعید میدونم خودت تا الان چیزی نفهمیده باشی.خودتو کنترل کن و احساساتی نشو.کافیه دست از پا خطا کنی و بفهمن که فهمیدی.اونوقت فقط خودت میفهمی که چه بلایی سرت میاد.تا همین جاشم روی جونم ریسک کردم.یکم بیشتر خونه‌رو بگرد.شایان از قصد اون شب یه چیزی رو توی خونه‌ت جا گذاشت.تو برای اونا فقط یه عروسک خیمه شب بازی هستی که خودشون میرقصوننت و بهت میخندن.
متن نامه تموم شد،با خوندن نامه تا مرز سکته رفته بودم،قلبم به سرعت میزد.نمیفهمیدم نامه‌ی هشداره یا تهدید گرچه در بعضی مواقع فرق چندانی بین این دو واژه هم نیست.
گوشه‌ی پایینِ نامه، با یه فونت عجیب نوشته شده‌ بود:معشوقه‌ی قدیمی.حتی به ذهنم هم نمیرسید که چه کسی میتونه باشه.
نامه رو تا کردم،آب دهنمو قورت دادم.داشتم برای خودم یه سری
حدس و گمان ها میزدم و به این فکر میکردم که احتمال داره چه‌کسی نامه رو فرستاده باشه.حتی به ذهنم رسید،شاید یکی از اون شوخی های مسخره‌ی خود باران و مهتاب باشه اما از کنار چنین نامه‌ای نمیتونستم به راحتی بگذرم و بی خیالش بشم.توی این فکرا غرق شده بودم که سیمین از توی اتاق پدر و مادرم دوباره صدام کرد.

نوشته: هیچکس

متن داستان سکسی چیزهایی برای پنهان کردن (۲)