داستان سکسی پونزده سالم بود (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خاطرات نوجوانی از سایت سکسی خفن 69


تولد پونزده سالگیم بود
مامانم یه عالمه ذوق داشت که اون شب کلی خوش بگذره به پسرش ،خاله هام و بچه هاشون هم اومده بودن خونمون ،شلوع پلوغ بود خلاصه
من ولی اصلا حوصله نداشتم
دوس داشتم هرچی زودتر مهمونی تموم شه و یه جق بزنم و بگیرم بخوابم
دو هفته قبلش برا اولین بار آبم اومده بود، این دو هفته پدر خودمو درآورده بودم ، هر موقع که خونه تنها میشدم با یه فیلمی ، موزیک ویدئویی چیزی خالی میکردم خودمو
اون شب رضوان هم اومده بود ، همسایه پایینمون که چند سال بود از شوهرش طلاق گرفته بود و با مهریه ش واحد پایین مارو خریده بودن ، سی و پنج سالش بود و چون بچه دار نمیشد شوهرش ولش کرده بود که از یکی دیگه توله بیاره
قدش یک و هشتاد بود ، استخون بندیش درشت بود ولی چاق نبود ، سینه های بزرگ ، چشم و ابروی مشکی ، فیسش هم یه کپی‌ تقریبا ضعیفی از این خواننده تخمیه شهره بود
مامانم با رضوان میرفتن کلاس ایروبیک ، یوگا و از این کصشرا ،چون ماشین داشت و تو این محل با کسی آشنا نبود زودبا مامانم بر خورد و وقتشونو با هم میگذروندن بعضی روزا
اولین باری که اومد خونمون من فقط تو کف چاک سینه ش بودم که از یقه تاپش معلوم بود ، نمیدونم میفهمید یا نه ، ولی از دید زدن هیچ کسی جز اون انقد لذت نمی بردم
خونه ما دو طبقه بود و تو کل ساختمون فقط ما بودیم و لیدی رضوان ، حیاطمون هم جدا بود ، بعضی وقتا که میومد تو حیاط یه چیزی بشوره من خیره میشدم به بدنش و از پشت پنجره جق میزدم ، وقتی خم میشد و کونش میزد بیرون ، یا وقتی مینشست و لبه شرتش معلوم میشد ، داشت کورم میکرد با بدن سکسیش
برگردیم به شب تولد
دختر خاله هام داشتن وسط خونه میرقصیدن و منم نشسته بودم یه گوشه ، کل حواسم به پر و پاچه دختر خاله هام بود ، یکیشون که اون موقع بیست سالش بود یه دامن جذب کوتاه پوشیده بود جوری که نمیتونستم چشامو از روناش بردارم
همینجوری گذشت و من کل مهمونی راست کرده بودم و زیر سویی شرتم قایم شده بود دودول تازه کیر شدم
از وقتی برا بار اول آبم اومده بود دیگه به همه دخترا به یه چشمه دیگه نگاه میکردم و ریز چشام هم هی گودتر میشد
مهمونی‌ تموم شد و همه رفتن جز رضوان که مونده بود به مامانم کمک کن و جمع و جور کنن
برام کادو یه دونه مچ بند خریده بود که هنوزم دارمش
دستم کردمشو رفتم پیششو گفتم مرسی خاله رضوان
دستشو کرد لای موهامو بهم ریختشونو و لپم کشید و گفت مبارک باشه تولدت عزیز دلم
رفتم تو اتاقم
در بستم و به در تکیه دادم و شلوارم کشیدم پایین و کیرمو گرفتم تو دستم
شروع کردم به مالیدنش و فک کردن به بدن رضوان
اون شب یه شلوار لی روشن پوشیده بود و یه دونه تاپ بدون آستین ، چشامو بستم و پاهاشو آوردم تو ذهنم ، افتادم رو تختمو و داشتم جق میزدم ، خودمو تصور میکردم که رضوان بغلم کرده و صورتمو فشار میده بین ممه هاش
اسمشو آروم صدا میزدم و کیرمو میمالیدم
رضوان رضوان رضوان رضوان
تا اینکه یهو دیدم لامپ اتاق روشن شد
چشامو باز کردمو دیدم رضوان دم در وایساده و داره با چشای خیلی باز بهم نگاه میکنه ،
از پشت در رد شده و شنیده که اسمشو صدا زدم و اومده ببینه چه خبره ، اصلا حواسم نبود که دارم اسمشو بلند صدا میزنم
من ماتم برده بود ، حتا جلو کیرمو هم نگرفتم ، همینجوری تو دستم بود ، یه نگاه به صورتمو یه نگاه به کیرم انداخت و در و بست رفت
ریدم به خودم ، قلبم اومده بود تو دهنم ، نمیدونستم چه گهی بخورم ، نشستم یه گوشه اتاق و منتظر موندم تا صدای در خونه اومد ، فهمیدم که رفته ، اومدم پیش مامانمو دیدم همه چی عادیه ، بهش نگفته بود …
تا یه مدت فرار میکردم از روبه رو شدن باهاش ، حتا با مامانم هم که میدیدیمش سریع سلام میدادم و غیب میشدم
تا اینکه یه روز تو خونه نشسته بودم داشتم جی تی ای بازی میکردم ، مامانم میخاست بره باشگاه ، گفتش که رضوان گفته نمیاد و خودش تنها میره ، رفت و من داشتم بازی میکردم تا اینکه در زدن ، از چشمی در نگاه کردم دیدم رضوانه ، ششتت
اینکه میدونه الان مامانم خونه نیسد
دستام داشت میلرزید ، انقد طول دادم که دوباره در زد ، درو باز کردم


سلام ، کامی جون خوبی ؟
مرسی شما خوبین خاله ؟
آره من خوبم
خودش اومد تو خونه ، رفت تو هالو و من پشت سرش راه افتادم ، برگشت و گفت بابات کی میاد ؟ گفتم شب
نزدیک شد بهم و محکم بغلم کرد …
باورم نمیشد ولی صورتم واقعا لای ممه هاش بود
اگه خوشتون اومد بگین بقیشو بنویسم


نوشته: کامیراد

متن داستان سکسی پونزده سالم بود (۱)