داستان سکسی پارادوکس لز از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی پارادوکس لز

سلام وقتتون بخیر و خوشی باشه.
همه ما تو زندگیمون به دوراهی خوردیم بلا استثنا میتونم به جرات بگم دوراهی های عاطفی سخت ترین دوراهی هایی بودن که ما توی زندگیمون بهشون بر خوردیم و میخوریم داستانی که امشب میگم همیشه برای من این سوال رو مطرح میکنه که آیا من راه اشتباه رو رفتم آیا باید برای این کارم عذاب وجدان داشته باشم؟
من براتون چند تا داستان تا حالا نوشتم و از زندگیم گفتم و اینکه چقدر شوهرمو دوست دارم علاقه معمولا حسیه که یه اشتیاق سیری نا پذیری رو ایجاد میکنه بین دو نفر که از هم سیر نمیشن به این نتیجه اکثر ما ها رسیدیم که هیچ کسی کامل نیست همه ما ضعف داریم به یه شکلی شاید ضعف زندگی من تو همین باشه.
توی زندگی تا قبل ازدواج نه دوست پسری داشتم و نه سکسی فقط همسرمو داشتم و بعد از ازدواجم هم همون بوده و هست که تو داستان های قبلی گفتم براتون داستان پارادوکس لز بودن من برمیگرده به دوره دبیرستان در واقع شروعش از اونجا بود با دستمالی های ساده و بوسه های دخترونه با جوونه زدن و برجسته شدن سینه ها با درد پریود و…
اولین باری که لز کردم 19 سالم همون زمان دوستیم با شوهرم بود دلیلش هم این بود که صفر عقبمو باز کرده بود ترس و خجالتم از لخت بودن و لخت دیده شدن جلوی یه نفر ریخته شده بود با دوستم شیدرخ بود تا بعد از ازدواجم و بچه دار شدنم که باشگاه میرفتم برای بر گشتن به هیکل قبل از بارداریم اونجا بود که با شیوا و زهرا آشنا شدم و سه تایی با هم دوست شدیم یه ترکیب سه نفره جالب از یه دختر شیطون 20 ساله و یه زن شوهر دار(یعنی خودم) و یه زن بیوه شوهر مرده 33 ساله شیوا هم خوش فیس و هم خوش هیکل بود و چند سالی بود که به طور حرفه ای ورزش میکرد خودش میگفت به خاطر افسردگی بعد از مرگ شوهرش ورزش رو شروع کرده زهرا هم که دختر بودو باید رو فرم میموند خلاصه خیلی اتفاقی ما سه نفر با هم آشنا شدیم من به خاطر شاغل بودنم خیلی کم با هاشون در ارتباط بودم ولی زهرا اغلب وقتش رو با شیوا میگذروند بعضی وقت ها هم که تنها بودم شوهرم سفر کاری داشت و… یا من میرفتم پیششون یا اونها میومدن خونمون حرف های زنونه میزدم با دختر من بازی میکردن خلاصه که حسابی باهم صمیمی شده بودیم شوهرمم در جریان این رفاقت بود.
همیشه وقت هایی که باشگاه میرفتیم شیوا به من و زهرا چک سکسی میزد و یا سینه هامونو نیشگون میگرفت یا یه سری شوخی ها سکسی دیگه میکرد راستش من که بدم نمیومد و با خنده رد میکردم زهرا هم فاز حشرش بالا بود یکی دوبار اول طفره میرفت ولی بعد راه افتاد یه روز جمعه شیوا مارو خونش دعوت کرد تا بعد ظهر دور هم باشیم یه گپ زنونه بزنیم و عصرونه بخوریم منم از شوهر اجازه گرفتم دخترمو پییش باباش گذاشتم و رفتم خونه شیوا وقتی رسیدم زهرا درو باز کرد و بهم خوش امد گفت یه تاپ سفید تنش بود با یه دامن کوتاه بعد شیوا اومد استقبالم و گفت: عزیزم کجا بودی تا حالا چقدر دیر کردی دستمو گرفت و گفت بیا بیا بزار کمکت کنم لباساتو در بیاری لباسمو عوض کردم منم یه تی شرت مشکی تنگ تنم بود با ساپورتم که پام بود نشستم رو مبل و با خانوما مشغول بگو بخند شدیم چایی خوردیم و…
تو این نیم ساعت زهرا همش خودشو مینداخت تو بغلم یا سرشو میذاشت رو سینم و دستشو میذاشت وسط پام از شوخی و خنده بحثمون به سکس و… کشید یواش یواش شهوت خفه وجودمون بیدار شد شیوا گفت بچه ها موافقید یه کم حال کنیم یه خورده از حرف جا خوردم چون فکر میکردم همه کارهامون در مرحله شوخی باقی میمونه زهرا که کونش میخارید گفت اره و رو کرد به من گفت بیا دیگه توهم شبنم جون خوش میگذره بهت قول میدم من که تو شوک و بودم اب دهنمو قورت دادم گفتم یعنی چی آخه شیوا گفت پا پاشو با زهرا بیایید تو اتاق زهرا دستمو گرفت و رفتیم سمت اتاق خواب شیوا در حالی داشت لباساشو در میاورد گفت رو شکمت بخواب روی تخت بعد انگشتش رو گذاشت لای پام کشید تا وسط چاک کونمو یه چک سکسی محکم زد بهم یه آه بلند کشیدم گفت جووونم خوشت اومد یکی دیگه زد بهم همینطور که شیوا داشت شلوارمو از پام در میاورد زهر هم نشست رو کمرم شروع کرد به ماساژ دادن شونه هام یه کم که ماساژ داد لپمو بوس کردو گفت تو عشق منی خوشگل خانوم من نشستم رو تخت دست انداختم دور گردن زهرا از لب گرفتم اون همراهیم میکردو سینه هامو میمالوند شیواهم از پشت گردنمو میخورد و کسمو میمالوند حسابی داشتم حال میکردم زهرا تی شرتمو دراورد و شروع کردن به خوردن سینه هام شیوا هم تو همون حالت بود با تفاوت که سرمو چرخوندمو یه لب اساسی ازش گرفتم اونم سفت تر کسمو میمالوند و لای انگشت هاش فشار میداد تا اینکه من ارضا شدم یه نفس عمیق کشیدم افتادم تو بغل شیوا موهامو زد کناز رو صورتم لبمو بوس کرد و گفت دختر شیطون زهرا هم دستامو گرفته بود.
یه نفسی تازه کردیم و لباس های زهرا رو از تنش دراوریدم شیوا نشست و سر زهرا رو گرفت لای پاهاش اونم شروع کرد به لیس زدن کوسش منم کوس واسش میمالیدم بعد انگشت وسطمو خیس کردم کردم تو کونش اونم یه جیغ بنفش زد و گفت یواش تر دردم گرفت  بوسش کردم و گفتم چشم ببخشید دخترم بعدش شیوان خوابید وسط انگشتمو کردم تو دهش آروم کردم تو کوسش و شروع کردم به عقب جلو کردن زهرا هم تو بغلش خوابیده بود و ازش لب میگرفت شیوا هم بعد از چند دقیقه ارضا شد بعدش منم مثل زهر افتادم روش اونم هر دوتامون رو تو بغلش فشار و سرمون رو بوس و بهمون گفت: شما ها دخترای منید همینطور که تو بغل شیوا بودیم اونم داشت با دستاش نوازشمون میکرد موبایلم زنگ خورد شوهرم بود اصلا حواسم با ساعت نبود خلاصه بعد از اون دست و صورتمو آب زدمو آرایش کردمو لباسامو پوشیدمو راهی خونه شدم بعد از اون روز لز کردن به جای تنوع برای من تقریبا شد یه عادت هنوز هم با شیوا زهرا دوستیم با اینکه زهرا ازدواج کرده ولی علاوه بر شیوا و زهرا با دخترا و زنای دیگه هم بودم و هیچ وقت راجب این موضوع با همسرم حرف نزدم.
نمیدونم این کار من نوعی خیانت به همسرم حساب میشه؟
من برای اون چه از لخاظ عاطفی و چه از لحاظ سکس کم نمیزارم و اون هم همینطور یا شایدم این لز کردن ها یه نوع بیماریه که من دارم؟
و یا اینکه آیا من کار اشتباهی انجام میدم؟
همیشه ذهنم با این سوال ها مشغوله.
ممنونم خوندیدن اوقات خوشی داشته باشید همیشه.

نوشته: شهرزاد قصه گو

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی لز, زن شوهردار از سایت سکسی خفن ایران 69