داستان سکسی همه دلبرکان زنپوش من (۱)از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی همه دلبرکان زنپوش من (۱)


توجه توجه
این فقط یک داستانه که بعضی جاهایش واقعیت هست و بقیه حاوی تخیلات من هست. مسلما طرفدارانی خواهد داشت و فحش هم خواهم شنید. دلیل نوشتن این داستان علاقه من به زنپوش ها و ترنس هاست که در طول داستان متوجه چرایی علاقه من میشوید. سعی میکنم به زبان محاوره ای بنویسم.هم صحنه های سکسی رو براتون توصیف کنم و هم رابطه رمانتیک و لباس ها و علایقی که شاید بعضی ها مثل من دوست داشته باشند.
همه دلبرکان زنپوش من
داستان از زمان نوجوانی من شروع میشه، یعنی اواخر دهه هفتاد.طبق روال، همه کنجکاوی ها از دبیرستان شروع شد.جایی که همه به دنبال کشف رازهای بدن خودشون بودند و هر کس که ادعا میکرد تونسته جق بزنه جزو خفن ها حساب میشد.مدرسه پر بود از بچه های شر و شیطون. من بچه درس‌خوانی بودم و خوشبختانه چون با اکثر پسرهای فامیل هم سن بودیم، به قول امروزیا یک گنگ خفن بودیم و هیچ کس جرات درگیری با مارو نداشت و من چون بین همه درسم بهتر بود و هم درشت تر بودم یک جورایی حکم ریاست گروه رو داشتم (الان یک کس نمک تا اینجا میخونه و کامنت مسخرش رو می‌زاره).
تو همین اوصاف بودیم که سال دوم دبیرستان یکی از اقوام دور پدری با نام سینا هم به گروه ما اضافه شد و چون خوشگل و بی سرزبون بود حسابی سفارش کردند که هواشو داشته باشیم و خب ماهم به چشم فامیل کار به کارش نداشتیم و نمی‌داشتیم کسی اذیتش کنه. البته انگشتامون کار میکرد و اکثر بچه ها رو انگشت میکردیم و گاهی وقتها تو دستشویی خفت میکردیم (بچه های دهه شصت می‌دونند). موقع امتحانات بود و همه مشغول بودیم. برای امتحان عربی قرار شد من برم خونه سینا اینا و با هم درس بخونیم. امتحان روز شنبه بود و ما پنج شنبه غروب قرار بود درس بخونیم و خانواده سینا هم میخواستند برن یکی از شهرهای اطراف مهمونی. من رفتم و خیلی معمولی شروع کردیم درس خواندن. مادر سینا که تو اون زمان به نظر من زن به روزی بود برامون میوه و خوراکی آورد و رفتند.نیم ساعتی از رفتنشون نگذشته بود که بحث فیلم و فیلم سوپر و این که کی تو مدرسه کونی هست راه افتاده بود. سینا گفت که یک فیلم سوپر داره و میتونیم ببینیم. رفت از ته کمدش سی دی رو آورد و گذاشتیم تو vcd player. فیلمه هنوز یادمه، فرانسوی بود و حالت داستانی داشت و مربوط به کریسمس سال ۲۰۰۰ بود. فیلم رو دیدیم و هر کدوم داشتیم کیرامونو میمالیدیم. یهو سینا گفت تو ابت میاد؟ گفتم آره.گفت از کی؟گفتم من تابستون سالی که اومدم دبیرستان شروع شد. گفت من الان دو ماهه که ابم داره میاد. در مورد زنهای تو فیلم حرف میزدیم که سینا گفت بیا جق بزنیم. خلاصه شروع کردیم و با دیدن فیلم جق زدیم و ریختنی توی دستمال کاغذی. بعد یکم درس خوندیم که دوباره سینا شروع کرد حرف زدن. بحث رفت سمت اینکه زن های تو فیلم خوش هیکل هستند و لباسای خوشگلی پوشیدند. من گفتم فک نکنم از این لباس ها و این هیکل‌ها تو ایران باشه که سینا گفت مامان من داره.گفتم دروغ میگی و کل کل شروع شد و رفتیم اتاق مامان و باباش و توی کمد لباس ها رو دیدیم.
خب برای من که تا اون روز فقط تنها لباس زیرهایی که دیده بودم لباس زیرهای ساده و معمولی مادرم بود دیدن اون صحنه خیلی هیجان داشت. سینا گفت حالا که دیدی بریم. گفتم میشه دست بزنم؟
-یکیشو بردار ولی باید همون جور بزاریم سرجایش. یک شورت توری صورتی رنگ رو برداشتم و بو کردم.کیرم مثل سنگ شده بود. سینا کمی عصبانی بود ولی بدش هم نمیومد.بهش پیشنهاد دادم که لباسارو ببینیم و جق بزنیم. اولش من من کرد ولی قبول کرد. با کلی احتیاط هر کدوم ی شرت و سوتین برداشتیم و شروع کردیم جق زدن. هی میمالیدیم به کیرامون و بو میکردیم. یهو سینا گفت به نظرت پوشیدنشون چه حسی به آدم میده؟ گفتم نمی‌دونم.بیا بپوشیم. یادش که میرفتم صحنه مسخره ای بود ولی خب کشف لذت های جدید هیجان خودش رو داشت.لباسا تنمون بود و ارضا شدیم. همه چیزو جمع کردیم و رفتیم سراغ درس.
اون سال کلا برنامه من و سینا این بود که بریم سروقت لباسای مامانش و جق بزنیم. سال بعد پدر سینا به خاطر شغلش به یک شهر دیگه منتقل شد. من هم حسابی درس می‌خواندم برای کنکور و تنها دلخوشیم جق زدن به یاد لباس های مامان سینا بود.
روزها گذشت و من کنکور دادم و قبول شدم. دانشگاه از شهرمون دور بود و باید خوابگاه میمونم.شروع دانشگاه با کلی آزادی همراه بود.سیگار میکشیدم، دنبال دختر بازی بودم (البته عین الان آسون نبود). کم کم با یک دختری به اسم پریا دوست شدم و بعضی وقتها توی پارک لب می‌گرفتیم یا سینه هاشو میمالیدیم.
سال دوم دانشگاه شروع شد و من برای این که هم پولی در بیارم هم اینکه راحت بتونم با پریا حرف بزنم شدم دیگر خوابگاه (خب موبایل همه گیر نبود و خانواده ها برای اینکه صحبت کنند زنگ میزدن به خوابگاه و دیگر تلفن ها رو به گوشی های موجود تو انتهای هر سالن وصل میکرد).
روزها می‌گذشت و من و پریا همیشه حرف میزدیم و کم کم به سکس تلفنی رسیده بودیم. تلفن ها رو قطع میکردم و ساعتها حرف میزدیم (اینجا رو میتونید فحش بدید). یک روز که اومدم شیفت رو از نفر قبلی تحویل بگیرم که گفت یک دختره هست که امروز هی زنگ میزنه و صدای آه و اوه در میاره.گفتم شاید بچه ها اوسکولت کردن. اون روز پریا مهمونی بود و زیاد حرف نزدیم ولی این مزاحم زنگ میزد. دیگه کلافه شده بودم. گوشی رو برمیداشتم میزاشتم یه گوشه قطع میکرد باز زنگ میزد. یهو گفتم بزار ببینم چی به چیه. شروع کردم حرف های سکسی زدن که هی صدای ناله هاش عوض میشد و من فکر میکردم داره حال می‌کنه. بعد که به خیال خودم ارضا شده بود گفتم من فلان روزها در فلان ساعات هستم زنگ بزن. کارم این شده بود که برای یک صدای ناله حرفهای سکسی میزدم و هم خودم حال میکردم هم اون.یک ماهی به همین منوال گذشت و بهش گفتم حرف بزن وگرنه دیگه باهات حرف نمی‌زنم. هر چی وایسادم باز صدای ناله و آه و اوه. قطع کردم.یک هفته هر چی زنگ زد جواب ندادم. یک روز دیدم یک نفر زنگ زد انگار که یک پسر داره ادای دختر رو در میاره گفت با آقا پدرام کار دارم، گفتم فامیلیشون چیه؟تو کدوم بلوک و کدوم اتاق هست؟ گفت فامیلیشون نمیدونم ولی دیگر هست. گفتم خودم هستم بفرمایید. شروع کرد به آه و ناله کردن (اسمم رو موقع تلفن سکس بهش گفته بودم، قابل توجه دوستان دنبال سوتی). حرف زدن کون شروع شد ولی من هنوز فکر میکردم کل این قضایا یک شوخی هست و یک نفر داره اوسکولم می‌کنه.هی بهش میگفتم صدات چرا اینجوریه؟ هی بهونه می‌آورد و می‌گفت صدام اینجوریه.
کم کم عاشق صاحب صدای عجیب شدم. از همه چیز حرف میزدیم و تهش به سکس تلفنی می‌رسید. کم کم با پریا هم قطع رابطه کردم هم به خاطر صاحب صدا که خودشو آیسان معرفی کرده بود هم سر اینکه یکبار پدر مادرش نبودند و من گفتم بیام حال کنیم و قبول نکرد. روزها گذشت و گذشت ولی ایشان قبول نمی‌کرد هم رو ببینیم و می‌گفت تو خونه محدوده و نمیتونه.خلاصه با کلی نقشه و چرب زبونی و تهدید به کات کردن قبول کرد که هم رو ببینیم. از بچه ها آمار گرفتم که کدوم کافه بریم که هم دنج باشه هم به پول من بخوره. با کلی پرس و جو یک جایی رو پیدا کردم ولی ایشان گفت که کافه نمیاد و تو پارک نزدیک دانشگاه قرار گذاشتیم.همونجور که گفتم موبایل نداشتیم که همو پیدا کنیم.من گفتم که ست لی میزنم اونم گفت با شال قرمز میاد.من رفتم پارک و منتظر موندم.چند نفری با شال قرمز رد شدند ولی طرف من پیوندند. حتی رفتم به یک دختر با شال قرمز که گویا منتظر کس دیگه بود گفتم شما آیسان هستید که کلی فحشم داد و گفت مزاحم نشم و چندتا پسر هم غیرتی شدند و میخواستند منو بزنند.تو این وسط یک پسری اومد و جدامون کرد. پسره که بعد خودش رو مهدی معرفی کرد من رو برد سمت یک نیمکت و نشاند و پرسید دعوا سر چی بود، در حالی که سیگار رو روشن میکردم گفتم یک سوءتفاهم بود و ماجرا رو تعریف کردم.از یک سیگار گرفت و شروع کرد دلداری دادن و کلی حرف زدیم و از همه جا گفتیم. شماره موبایلش رو داد و گفت شمارتو بده که گفتم موبایل ندارم و به جایش شماره خوابگاه و اتاق و ساعت هایی که خودم بودم رو گفتم.
شب اومدم و منتظر تماس آیسان بودم. ده شب به بعد تلفن ها رو باید قطع میکردیم و می‌رفتیم، ولی اون شب تا دو صبح من موندم. تا چند روز انتظار و انتظار و انتظار. حتی شیفت بقیه بچه ها رو هم میرفتم. کلی غصه می خوردم و سیگار پشت سیگار.
یهو یاد مهدی افتادم و گفتم یک زنگ بزنم ببینم کجاست و برم باهاش چرخی بزنم، چون هم بچه همون شهر بود و هم این که بهش میخورد بچه با معرفتی باشه. پیش خودم گفتم بچه خوشتیپ و با مرامی به نظر میاد، حداقل یک رفیق خارج از دانشگاه هم هست که میتونم باهاش حرف بزنم.
با تلفن کارتی بهش زنگ زدم و گفت ساعت ۴میاد دنبالم دم خوابگاه. ساعت ۴ بود که لباسامو پوشیدم و رفتم دم در خوابگاه و هی اینور اونور نگاه میکردم ببینم که از کدوم طرف میاد.بیست دقیقه ای منتظر بودم. کارت تلفن رو از جیبم درآوردم و رفتم دم باجه زنگ زدم. کلی معذرت خواهی کرد و گفت چون با ماشین باباش می‌خواسته بیاد و باباش دیر اومده طول کشیده. ده دقیق بعدش دیدم یک ماکسیمای نقره ای نگه داشت. سوار شدم و هنگ بودم و تو کف ماشین، چون کل اطرافیان و آشناها نهایتا با کلاسترین ماشینشون پژوه ۴۰۵ بود.
مهدی متوجه شد ولی به روی خودش نیاورد. کلی تو شهر گشتیم. مهدی از پدر خودش گفت که تاجر هست و پدربزرگش هم خان بوده در زمان شاه فقید. با توصیفی که کرد متوجه شدم که وضعشون خیلی خوب هست که ماکسیما که اون روزها تازه اومده بود به بازار و لوکس بود رو توانستند بخرند. محل زندگیشان رو که گفت متوجه شدم که بنده خدا از بالاترین نقطه شهر اومده این سر شهر دنبال من. کلی با هم گشتیم و گفتیم و خندیدیم. شام رو هم به اصرارش رفتیم و مهمونش بودم و من رو رسوند خوابگاه و گفت فردا باز هم میاد دنبالم که گفتم فردا نوبت من هست پیجر باشم و قرارمون موکول شد به روز بعد.
رفاقتم روز به روز با مهدی بیشتر میشد و هر روز گردش و بیرون رفتن. چون اون دانشگاه آزاد شهر خودشون می‌رفت و من دانشگاه سراسری معمولا بعد از ظهر هایی که من تایمم خالی بود و آخر هفته ها با هم بودیم. نکته جالب دوستی ما این بود که هیچ وقت دنبال دختر بازی نبودیم و بر عکس مهدی تاثیر عمیقی روی من گذاشت، شروع کردم به خواندن کتاب، تیپم هم عوض شد و وارد جریانات به اصطلاح روشنفکری شدم. مهدی تمام این مدت به لحاظ مالی کمکم میکرد و من هم تیکه تیکه پولش رو برمیگردوندم. داستان آیسان و دختربازی و اینها کلا از ذهنم رفته بود. نزدیکیای تابستون بود که مهدی گفت خانواده برای مهاجرت می‌خوان برن خارج از کشور و مهدی کارهاش جور نشده و باید بمونه و از من خواست که تابستون رو بمونم پیشش. من هم دیگه باهاش تعارف نداشتم و گفتم تابستون که به من خوابگاه نمی‌دن و از طرفی شرایط مالیم جوری نیست که بخوام خونه بگیرم و خرج خورد و خوراکمو بدم. گفت ایرادی ندارد کل خرجت با من. خونه ما هم که خالی هست و دو نفری زندگی میکنیم و من هم قبول کردم ولی گفتم باید یک دروغی برای خانواده جور کنم.
به پدرم زنگ زدم و گفتم که می‌خوام ترم تابستون رو بردارم تا زودتر درسم تموم بشه، اما مخالفت کرد که تابستون باید بیای سر زمین و من رو کمکت حساب کردم. به هر مشقتی بود از طریق مادرم، پدر رو راضی کردم و بعد از امتحانات اومدم خونه و یک هفته موندم و برگشتم. قبل از راه افتادن از خونه به مهدی زنگ زدم که هماهنگ کنم و گفت رسیدی با یک آژانس برم به آدرس خونشون.
شب سوار اتوبوس شدم و راه افتادم.تو ذهن خودم داشتم برنامه یک تابستون رویایی و راحت رو تصور میکردم ولی غافل از این که ماجراهای دیگه ای در انتظارند…


خب این قسمت اول بود که چندان سکسی هم نبود.اگر بازخورد خوب بود من هم ادامه میدم. اگر پیشنهادی هم داشتید بگید. دم کسایی هم که فحش میدن گرم.


ادامه…

نوشته: Expanse

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اجتماعی , زنپوش از سایت سکسی خفن ایران 69