داستان سکسی نهنگ آبی (۲) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دنباله دار از سایت سکسی خفن 69


الیاس دوستم داشت و این دیگه غیر قابل انکار بود
بعد ۴ ماه یک نفر به معنای واقعی دوستم داشت ، واسم سخت بود که خودمو وارد رابطه کنم ولی الیاس ارزششو داشت…
جمعه زنگ زد داشتم واسه شروع بازی آماده میشدم ولی خب قول داده بودم و رفتم پایین …
-علی پنجشنبه هیچ خبری نبودا ازت حتما من باید ؟؟
-ببخشید یکم تو خونه کارای خورده ریز هست مشغول اونام
فهمید دروغ میگم …
-خورده ریزززز … باشه . علی میشه هر روز اینطوری …؟


خب آره چرا که نه منم از تنهایی در میام ، ممنونم الیاس…
-من ممنونم ، میدونی اوضاع خونمون یکم خوب نیست …
-الیاس چیزی شده !؟؟
-چیزی که آره ، ولی فردا میگم فعلا باید زود برگردم
-الیاس نمیشه بگی فکرم مشغول میشه ها …
-نه نگران نباش اونقدرا هم جدی نیست ولی خب…
یه دفعه بغلم کرد و سریع خودشو جدا کرد


…علی من باید برم… خدافظ

جمعه داشت تموم میشد و
همه چی آماده بود ، آماده برای یه بازی هیجان انگیز ، قمار روی زندگی یا مرگ ، شاید خیلی راحت باشه به زبون آوردنش اما فشار و حجمی از احساساتی که تو اون لحظه داشتم ، احتمال اشتباهمو خیلی زیاد میکرد اما همه چی برنامه ریزی شده بود و همه ی وسایل آماده !!
حالا وسایل چی بود ؟
اول یه گوشی گلکسی جیو قدیمی داغونو که اولین گوشیه لمسیم بود از تو جعبش درآوردم بعدش چون میدونستم تمام اطلاعاتم با نصب این بازی در اختیار بازی گردان قرار میگیره ، اول گوشیو ریست فکتوری کردم .
یه سری خونه ی همسایمون بالاییمون بود که رمز اینترنشونو ازشون خواسته بودم اونا هم بهم اعتماد داشتنو بهم دادن البته من از این اعتماد سو استفاده نکردم و اگه میخواستم راحت هکش میکردم (البته ازین کار اصلا خوشم نمیاد یه جور دزدیه حداقل الان اجازه گرفته بودم ) ولی خب برای همچین بازی ای باید تاوان هایی رو هم پرداخت حالا یا از طرف من یا از طرف بقیه …
یه پیج اینستا باز کردم و اطلاعات الکی خودمو توش وارد کردم ولی اینکه یه پسر ۱۸ سالم رو توش نوشتم و شروع کردم به لایک کردن عکس ها فیلم های ترسناک و حال بهم زن. این کارو یه هفته ادامه دادم از همه چیز و همه کس دست کشیده بودم اصلا به اون یکی گوشیم نگاهم نمی کردم ، الیاس پیامای گوشیمو پر کرده بود حتی اون یه هفته رو مدرسه هم نرفتم تا اینکه دیدم پنجشنبه یکی در خونمونو میزنه از شانس بابابزرگمم خونه بود ، دیدم الیاسه…
منو بابابزرگمم از این برنامه ها نداشتیم که من کسیو از دوستام بیارم خونمون و به همین دلیل داشت از اتاق میومد که ببینه کیه گفتم “بابا جون همسایس برم ببینم چی میگه” سریع رفتم پایین و درو واسه الیاس باز کردم… وحشتناک عصبانی بود ، حالشم اصلا خوب نبود … خودم حرف زدنو شروع کردم…
-الیاس من متاسفم میای یه لحظه حیاط اونجا راحت تر حرف بزنیم…
هیچی نگفت ولی دنبالم اومد به حیاط که رسیدیم … یه دفعه محکم منو چسبوند به دیوارو یقمو گرفت با اینکه جثش از نن کوچیک تر بود ولی زور زیادی داشت
-علی تو به من چی گفته بودی ؟!؟! گفتم حالم بده فردا بهت میگم اصلا اومدی که بفهمی چی شده ؟! اصلا من برات مهمم ؟؟ چرا به پیامام جواب ندادی ؟!؟! جز خوبی از من چیزی دیدی ؟؟ علی من حالم خوب نیست…
بعد یقمو ول کرد و سرشو گذاشت و شونمو شروع کرد به گریه کردن

الیاس من متاسفم نمیتونم و نمیخوام بهت دروغ بگم از مدرسه ، از همه چیز زده شده بودم و یه هفته خودمو تو اتاق زندانی کرده بودم …
-از منم زده شده بودی ؟!؟
-نه ، واقعا اشتباه کردم توجیهیم واسش ندارم ، جبران میکنم…
-نمیتونی ‌… آخه من …
-چرا ؟ اخه تو چی ؟ …
سرشو انداخت پایینو رفت به سمت در ساختمون …
-الیاس واسسا… گفتی یه مشکلی داشتی!!! بگو چی شده !! چرا نمیتونم کمکت کنم… الیاس غلط کردم بگو چی شده…
-علی بیخیال باشه من اصلا بخشیدمت ولی خب این بدرد نمیخوره کار از کار گذشته …
-الیاس چی میگی ؟؟؟!! واضح حرف بزن
-نمیتونم … متاسفم … خدافظ …
باورم نمیشد یعنی انقدر دوسم داشت که این یه هفته همچین بلایی سرش آورده یا اون مشکل چی بوده که من میتونستم حاش کنم و الان نمیتونم ، صد جور سول مختلف ذهنمو درگیر کرده بود ، بهش پیام دادم ، اما بلاکم کرده بود ، خیلی بهم برخورد اما حقم بود بهش اسمس فرستادم ، تا شب جواب نداد ، اما فرداش نوشت “علی باید یه مقدار از هم فاصله بگیریم…”
معنی حرفشو نمیفهمیدم یعنی عاشقم شده بودو میخواست فراموشم کنه آخه انقدر سریع باورم نمیشد ، ترس و خجالت از بیان کردن این موضوع چه جدی یا به شوخی باعث شد که هیچی نتونم بهش بگم …
رابطمون تقریبا قطع شد صبحا دیگه نمیدیدمش زنگ نمیزد ، ولی موضوع مهم برای من اصلا این نبود.
شرایط اولیه تقریبا واسه انجام بازی کافی بود یه تغییر آیپی نصب کرده بودم و همه ی کارامو با اون انجام میدادم …
وارد سایت شدم و بعد ثبت نام همون لحظه وارد چت با بازی گردان یا ادمین سایت شدم…
مکالمات ما از این قرار بود : (ترجمه کردم با زبان روسی باید مکالمات صور میگرفت که به دلیل عدم اطلاع از این زبان از برنامه های مترجم استفاده میکردم )
-میخوام که بازیو شروع کنم باید چی کار کنم ؟
-مطمئنی ؟!؟! ، شروعش که کنی راه برگشتی نداره !
-آره مطمئنم ولی منظورتونو از راه برگشت نمیفهمم یعنی نمیتونم بزارمش کنار ؟
-وقتی که بازیو شروع کنی نمیتونی بزاریش کنار
-فهمیدم
-همه ی وظایفی رو واست میفرستم باید به دقت انجام بدی و حواست باشه که هیچ کس از اطرافیانت نباید در اینباره چیزی بدونن ، هر مرحله که تموم شد ، عکسشو واسه من میفرستی … و در آخر میمیری ؛ آماده ای ؟
-آره ولی نگفتید اگه بخوام از بازی بیام بیرون چی میشه ؟
-گفتم که نمیشه ، تمام اطلاعاتت الان دست منه و میان دنبالت…
الان شروع میکنی ؟
-آره ، همین الان

مرحله ۱

با تیغ عبارت “F57” رو دستت حک کن و واسم بفرست…
[آمادگی شو داشتم قبلا عادت داشتم ازین کارا بکنم ولی خب این کار واقعا استرس داشت بهم نگفته بود چه ابعادی و منم “F57” رو ، روی بازوی چپم حک کردم و واسش فرستادم.] -خوبه ولی کوچیکه ازین به بعد سعی کن بزرگتر بکشی
-مشکلی نیست آخه نمیخوام کسی بفهمه
-خوبه ، پس اونوخت اشکالی نداره …
-مرحله ی بعدی چیه ؟
مرحله ۲

-ساعت ۴:۲۰ دقیقه پا میشی و فیلمایی که آپلود شدرو نگاه میکنی…
-باشه
ساعت ۴:۲۰ دقیقه زنگ گذاشته بودم فقط جهت اطمینان وگرنه من نمیخوابیدم که نیازی به بیدار شدن داشته باشم ، رفتم و فیلمرو باز کردم صحنه هایی مخلوط از فیلم حلقه و کینه بود که با سرعت رد میشد ، با اینکه این فیلمارو قبلا دیده بودم ولی واقعا یک دفعه حالم بد شدو سریع سطل آشغالو آوردم جلو دهنم ، تهوع خیلی ناجوری بهم دست داده بودم اما خودمو کنترل کردم ، ساعت ۴:۲۰ واقعا ساعت مزخرفی بود ساعتی که آدم واقعا خواب یا بیداریشو حس نمیکنه و همین باعث میشد تصاویر از ذهن آدم پاک نشه ، واقعا وحشتناک بود ولی با چند تا آهنگ شاد حالم بهتر شد و تونستم به خودم مسلط باشم…
به ادمین پیام دادم

دیدمشون! حالا باید چی کار کنم؟
مرحله ۳

-خیلی زود پیش میری و این خوبه ، ۳ خراش عمیق به موازات سیاهرگ دست چپت ایجاد کن .طوری از دستت عکس بگیر که خون روی ۳ خراش روش جمع شده باشه .

-باشه ۱۰ دقیقه صب کن
-لبمو محکم با دندونم فشار دادم و تیغو گذاشتم رو دستم و به موازات سیاهرگ به داخل فشار دادم ، دوباره یکم بالا و پایینشو بریدم و دوباره به داخل فشارش دادم . این کارو مجبور بودم ۳ با تکرار کنم . اما لبم از دستم بیشتر خون میوند اونقدر که از درد داشتم محکم گاز میگرفتمش ؛ جای دندونام کاملا به عمقش فرو رفته بود و خون از وسط و گوشه های لبم به پایین سرازیر میشد ، عکس دستمو واسش فرستادم؛
-خوبه ، واسه مرحله بعد آماده ای ؟
-آمادم ولی الان انجامش نمیدم
-مشکلی نیست…
-باید چی کار کنم ؟

مرحله ۴

-نهنگ درونتو رو کاغد بکش و برام بفرست
-با چی ؟
-اینبار با هرچی دوس داری رو هرچی که میخوای اما اینو بدون که تو این بازی تنها قلمت تیغ ، تنها جوهرت خون و تنها کاغذت دستته . هیچوقت فراموشش نکن…

بوی آهن خونی که از لبام آروم آروم رو گردنم میریخت و کل دست چپمو پوشونده بود ، خوشم میومد . بوی آزادی میداد بوی جدایی روح ، این بو واسم آشنا بود ، بار اولم نبود که تو خون خودم غوطه ور شده بودم .
اما نمیتونستم دست چپمو از درد تکون بدم ، لبامم با یه برخورد کوچیک زبون شروع به درد کردن میکردن ، تنها چیزی که آرومم میکرد یه دوش آب داغ بود ،
دوش آب داغ حموم تاریک …
از تاریکی نمیترسیدم و همین باعث میشد با چراغ خاموش دوش میگرفتم ، از این کار لذت میبردم و این لذت وقتی به اوج میرسید که یه موسیقی بی کلام از نواخته شدن تک تک کلید های پیانو با کش دادن هر کدومشون ، با این محیط تاریک همراه میشد. صدای برخورد قطره های آب با کف حموم و کلید های پیانو ملودی ای رو ایجاد میکرد که شنیدنش برای من از هر سمفونی بتهوونی لذت بخش تر بود…
نور کمی از زیر در حموم با طلوع آفتاب تاریکی مطلق منو بر هم میزد اما باعث تیره شدن آب زیر پام میشد که تماما حاصل خونی بود که از من میرفت…
آب به تنم آرامش میداد و داغی آب خودش با سوزشی که رو زخمام ایجاد میکرد از دردشونو کم میکرد…
زیر آب حرفای الیاس یادم میومد یعنی باهام قهر کرد ؟ یعنی هیچی‌به هیچی ؟ تموم شد ؟؟؟ ولی هرجور شده باید کمکش میکردم و میفهمیدم چی بلایی سرش اومده ، بالاخره بازم دوستش داشتم ، بهترین دوستی بود که داشتم … اما من میخواستم که یه نهنگ باشم و نباید فکرمو مشغول وابستگیام میکردم وگرنه تو این قمار شکست میخوردم …
خیلیا میخواستن تا مرحله ۴۹ پیش برن و خودکشی نکنن ولی کردن ، اما من واسه اونم برنامه داشتم…
از حموم که در اومدم بعد مدت ها دلم میخواست بخوابم اما هنوز هیجان زودتر تموم کردن بازی و گول زدن اونا تمام وجودمو فرا گرفته بود…
کشیدن یه نهنگ کار سختی نبود اما باید بد میکشیدمش تا نفهمه نقاشیم خوبه وگرنه وقتی که ازم تو مراحل بعدی میخواست که تصویر نهنگ رو ، رو دستم هک کنم باید به همون شکل درش می آوردم…
پس یه نهنگ معمولی کشیدم و براش فرستادم ؛
-نقاشیت خوب نیست.
-از بچگی همین طوری بوده خیلی هم به خاطرش سرکوفت خوردم…
-نگران نباش همه ی سرکوفتا تموم میشه.
-من میخوام که مرحله بعدی رو شروع کنم.

مرحله ۵

-آماده ای که یه نهنگ شی ؟
-آره کاملا.
-خوبه . پس “آری” رو هر جایی از بدنت که دوست داری حک کن و برام بفرست

کار آسونی بود سریع رو ران پام حکش کردم و براش فرستادم…

-مطمئنی که دختر نیستی ؟
-بله !‌ باید ثابت کنم ؟
-شاید ، چون عکس زیادی از خودت تو وسیله ارتباطیت نیست.

یه لحظه خشکم زد … یعنی در این حد به اطلاعات من دسترسی داشتن ، با اینکه تمام احتمالات ممکنو در نظر گرفته بودمو ولی فکر نمیکردم واقعا به اطلاعات دسترسی داشته باشن.

-خب . یعنی من باید پسر بودنمو به شما ثابت کنم ؟! همچین چیزی تو بازی‌ نبود!

این فقط یه عکسه خیلی نیاز نیست دقیق جلوش بدی فقط از پایین تنت عکسی بده که مشخص‌ شه همین
-من نمیفهمم. چرا ؟
-میخوای بازی همینجا تموم شه و زندگیت همیشه تحت نظر ما باشه ؟
-نه ولی…
-پس انجامش بده…
اینا جزو هیچ مرحله ای نبود میدونستم که برای کسایی که اطلاعات کمی تو گوشیشون دارن ، عکس هایی برای تایید هویت میخوان اما نمیدونستم که اینجوری…
از عکس گرفتن از قسمتای جنسی بدنم و فرستادنشون واسه بقیه حالم بهم میخورد بارها از این کار ضربه دیده بودم و چه آتو هایی که دست افراد مختلف نداده بودم…
اصلا از کاری که میکردم خوشم نمیومد اما دلم نمیخواست بازی همینجا تموم شه عکسو گرفتم و براش فرستادم.

-عکس ران پات با این عکس مطابقت داره . از الان تو یه نهنگ آبی هستی البته یه نهنگ آبی زیبا…

درکش نمیکردم یعنی ادمین از روسیه داشت به من علاقه مند میشد ، آخه مگه میشه ؟! مغزم قفل کرده بود فقط نوشتم ؛

-میشه ادامه بدیم ؟ میخوام مرحله بعدو شروع کنم.

مرحله ۶

-بله. این یه بازی با کلماته که باید حلش کنی تا به مرحله بعدی بره فقط جواب هم مانند سوال یه جملست . فقط زیاد عجله نکن و از نهنگ بودنت لذت ببر …

جالب بود قبلا از اینکه زود زود مرحله هارو طی میکردم راضی بود اما این بار ازم خواست که از سرعتم کم کنم ، داستان تازه داشت جالب میشد.

…۲ جور هم بهت راهنمایی میکنم اولی میدونم که با برنامه ترجمه روسی تایپ میکنی و بهمین دلیل جمله داده شده و جواب اون به انگلیسیه فقط شاید کلماتی به زبان های دیگه هم توش باشند.
دومی هم اینه که از یه نحوه رمز گذاری‌ معروف ولی نسبتا پیچیده‌ تبعیت میکنه.

جمله اینه : “Do you sell (your) vive ?”

و کلمه “your” جزو کلمات رمز نیست.

ممنونم ازینکه داستان رو خوندید ، از این قسمت به بعد جو کمی سنگین تر قراره بشه و امیدوارم خوشتون بیاد اشکالات مربوط به قسمت قبلی تا حدودی رفع شد ولی خب اشکالات عمدتا به خاطر بی تجربگی هستش . منتظر نظرات ، انتقادات و پیشنهادات سرشار از احترام شما هستم.

همچنین ازتون میخوام شما هم درباره رمزگشایی اون سوال فک کنین و جوابتونو در نظرات اعمال کنین‌.

درسته که بازی الان تقریبا پایان یافته اما من باز هم از ذکر نام سایت و اطلاعات جزئی معذورم چون امکان داره افراد دیگه ای جهت سوء استفاده بخوان باعث مرگ جونامون بشن ، از شما هم میخواین هیچوقت در این گروه های خودکشی و بازی هاش عضویت پیدا نکنین ، تحولات به صورت تدریجی‌ شما رو به مرگ سوق میدن

شاد و پیروز باشید.

ادامه…

نوشته: LGBTRESPECT

متن داستان سکسی نهنگ آبی (۲)