داستان سکسی مهناز خانم از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی مهناز خانم


مهناز خانم …بازیابی داستانی از سایت آویزون سابق


سال ۷۷ بود؛ تازه از خدمت اومده بودم .خدایا بالاخره تمام شد.
توی یک کلوپ که برای یکی از بچه ها بود کار میکردم. اولای دوران خاتمی بود، کمی اوضاع سینما و موسیقی خوب شده بود. ما هم خوب کاسب بودیم. ساعت ۹:۱۵ بود که در مغازه باز شد. سامان بود (یکی از هم خدمتیهام) .
س: سلام نمی آی بریم باشگاه, دیر شد.
من: الان نه تا ۱۰ میبندم. ما که مثل تو پولدار نیستیم هر روز با یکی باشیم .شبها هم برای تفریح بدنسازی کنیمُ باشگاه بریم .خندیدُ گفت : خفه بابا، زود باش .


با سامان از پادگان فسکنی نزدیک مراغه آشنا شده بودم.۱۴ ماه با هم بودیم و من ۲ ماه زودتر از اون ترخیص شدم.
داخل پادگان روزها توی دفتر و غروبها بعد از شامگاه توی سالن بدنسازی با هم بودیم, شده بودیم رفیق و غم خوار همدیگه , آخه توی غربت کار دیگه ای که نمی شد کرد. مرخصیها هم با هم بودیم و تهران می اومدیم .
توی سومین مرخصی که اومدیم سامان دعوتم کرد خونشون، غافل از اینکه آقا می خواست ضبطش رو به ما غالب کنه.
سر منیریه با هم قرار گذاشتیم رفتیم خونشون. یه خونه جنوبی توی یک کوچه ۸متری بن بست.
رفتیم داخل. منم اون موقعها کمی بچه مثبت(شاید به خاطر خانواده نیمه مذهبی) , وقتی داشتیم وارد حال می شدیم با یه صدای نکره ۲،۳ بار بلند گفتم یا الله، یا الله. سامان یکمرتبه داد زد سرمُ گفت، خفه بابا، چته ؛ اینجا کاروونسرا که نیست. کسی خونه نیست.منم خیالم راحت ،بلند داد زدم «سرش چپه»ما هر جا که میریم تشریف فرمائیمون رو اینجوری اعلام می کنیم.
سامان همینجوری که به سمت دستشوئی می رفت گفت :داره می ریزه برم به توالتمونم بگم که تشریف آوردید. رفتُ درُ بست. رفتم روی یکی از راحتیها نشستم شروع کردم با چشمام دید زدن خونه.هنوز چشمام به محیط اطرافم عادت نکرده بود که؛ با یه صدای بلند ۲متر از جام پریدم.
صدا از تو اطاق رو به کوچه می اومد که می گفت :« سامان چه خبره خونه رو گذاشتی رو سرت»… ریدم به خودم, صدای یه زن بود!!!
مثل جن زده ها با ترس جهت صدا رو دنبال کردم. ناگهان در اطاق باز شد . اشتباه نمی کردم, ۲ تا چشم داشتند منُ نگاه می کردند. سریع بلند شدم گفتم: ببخشید من بودم معذرت میخواهم.
یه نگاهی به من کرد و گفت: دوست سامانی؟!
جواب دادم: بله
لای در کمی بیشتر باز شد خانم کمی سرش رو بیشتر بیرون آورد , گفت:پس خودش کو؟
گفتم: کی؟
گفت:با کی توی این خراب شده اومدی؟
تازه دوزاریم افتاد, گفتم: آهان, داره می شاشه… – ای وای چی گفتم؟!!! – ببخشید یعنی
دستشوئیه . یک دفعه با یک قهقه منفجر شد شروع کرد به خندیدن. به خودم می گفتم خدایا من چرا جلوی این زنا این قدر کم رو هستم.
به خودم که اومدم دیدم در کاملا باز شده و خانم رو توی چارچوب دارم می بینم. وای خدای من چی می دیدم یه زن از نظر من نیمه برهنه. موهای مِش شده ، گردن کشیده،با تاپ سرمه ای، دامن تا سر زانوی سفید با پاهای لخت. خدایا چی می دیدم یک زن حدوداً ۳۵ ساله با سینه هائی
که انگار میخواست تاپش رو پاره کنه.خیلی کم پیش اومده بود زنی رو اون هم به این لوندی بتونم باهاش حرف بزنم.
تازه ندیده و نشناخته چقدر جلوم راحت بود !!! ( اونم با اون آرایش نسبتاً غلیظش) .
خنده هاش کمی آرومتر شد و بعدش با یک لبخندی گفت: اولاً علیک، -ای بابا تازه یادم اومد سلام یادم رفته- با تته پته گفتم سلام از منِ. گفت دوماً مطمئنی سامان کوچیک داره!!!
دیگه موندم چی بگم .سرم رو انداختم پایین و دوباره با شرمی بیشتر نگاهش کردم .یک کم اخم کرد, گفت: بعدشم میگه اینجا مسجد که یا الله! یا الله! راه انداختی, صد رحمت به مومنهای
قدیم ،حداقل داد نمی زدند سرش چپ یا راست، فکر کنم این چپی ها اومدن سرش رو چپ کردند وگرنه اون قدیما سرش راست بود ، نکنه سر چپ مُد شده ما خبر نداریم، دروغ نمی گم والّا ، به جون شما!!!
واقعاً دیگه داشتم از خجالت آب می شدم. این دیگه کی بود . کیه سامان میشه؟… از شرم سرخ سرخ شده بودم، با خجالت گفتم ببخشید! یه نگاهی به من کرد، با یه عشوه ای گفت :بخشیدَم همش مال تو!!!
در دستشوئی باز شد سامان اومد بیرون، رو کرد به خانم خانما گفت به به سلام مهناز مامی چطوری شما؟!! چه خبره؟ باز یکی از این رفقای ما رو دیدی معرکه گرفتی!!! بعد رو کرد سمت من، تا اومد حرفی بزنه زد زیر خنده گفت: مهناز مامی ۲تا چنگال بیار.
خانم -که دیگه فهمیده بودم اسمش مهنازِ و به سنش نمی خورد مادر سامانِ ۲۳ ساله باشه- گفت: چنگال واسه چی!!!
سامان گفت: اینو کِی پختی ،تا حالا لبو به این قرمزی ندیده بودم!! با این حرف هر دو باهم زدند زیر خنده .
بعد از چند لحظه سامان رو کرد به سمت من، گفت :این آقا همون آقا وحیدی بود که برات میگفتمآ، گل بچه های پادگان .
مهناز هم با یه حالتی گفت :آه پس وحید وحید می کردی ایشونِ، چرا زودتر نگفتی. چند قدمی به سمت من اومد، گفت:خوش آمدی و دستش رو به سمت من دراز کرد. من هم مثل این خنگا گفتم خیلی ممنون لطف دارید شما. من ایستاده راحتترم. باز جفتشون زدند زیر خنده و مهناز در حالی که از خنده به سمت پایین متمایل شده بود گفت: سامان این رفیقت ما رو کلاً گرفته(باز یه سوتی دیگه) مهناز میخواست با من دست بده نه اینکه تعارف کنه بشینم. یهو چشام یک برقی زد!! چی می دیدم، مهناز در حالی که کمی خم شده بود ۴،۵ سانتی خط سینه هاش معلوم شده بود ،خدایا این جقدر پوستش سفیدِ، داشتم دیوونه می شدم. به خودم که اومدم دیدم یک کمی سیخ کردم.
به محض اینکه برگشتم سمت سامان دیدم یک جوری داره نگاه می کنه. فهمیدم که متوّجه چشم چرونی من شده .
باصدای یه زنگ بلبلی همگی به خودمون اومدیم. سامان رفت سمت مهناز و گفت :دیگه دست از سر این وحید بیچاره بردار، برو مشتری برات اومد مهناز هم رو کرد به منُ گفت: من برم دیگه، آقا وحید برای ناهار که هستی؟
گفتم: نه ممنون من ۵ دقیقه دیگه دارم میرم.
گفت کجا بابا ؟!! ،از دست من ناراحت شدی؟ من همیشه اینجوریم، به دل نگیر، بعد با یک چند تا بشکن گفت:بخند به روی دنیا دنیا به روت بخنده. خندیدم و گفتم نه بابا این چه حرفی استفاده کردیم. گفت هر طور راحتی ، باز هم این طرفا بیا، سلام به خانواده برسون،
رفت به سمت اطاق، هنوز چند قدمی بر نداشته بود که از پشت چشمم به هیکلش افتاد.
نور ی که از اون سمت ساختمون می تابید از اون می گذشت می رسید به چشمای من، از روی اون دامن تقریبا نازک می شد تا حدودی اندامش رو تشخیص داد. ساقهای لخت وکشیده اش رو به سمت بالا دنبال کردم.معلوم بود رونهای بزرگی داره. اما حیرتم از باسن خیلی پهنش بود جوری که اتگار شورتش از پوشوندنش نا امید شده بود .صدای تلق تلق دمپائیش برام لذت بخش به نظر می رسید.
در اطاق بسته شد و با صدای سامان به خودم اومدم، کجائی تو؟!! بیا بریم اطاقم.
با دستپاچگی گفتم: ها! اومدم و رفتم دنبالش، کنار تختش نشستم و شروع کردم دور و اطرافم رو نگاه کردن . اطاق ریخت و پاش بود. چشم افتاد به دیوار روبرو، خیلی حال کردم ، پوسترهای ستار، ابی ، شهره ، گوگوش ، خودنمائی می کردند. اما چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد یک قاب عکس بود . سامان رو سریع تشخیص دادم ، اما ۳ تا زن دیگه هم داخل عکس بودند،یک کم دقت کردم، آره یکیشون مهناز بود ،چقدر خوشگلبود، اما ۲نفر دیگه کیا بودند. یکیشون حدود ۲۰ ساله می خورد و یکی دیگه هم ۳۰ تا ۳۳ ساله، اون ۲۰ ساله صورت کشیده و سبزه
اما اون یکی صورت پهن و سرخ سفید. سامان صورتش رو به من کرد و گفت : این هم همون ضبطی
رو که گفته بودم، آکبندِ آکبند. فقط یه ساعت باهاش آهنگ گوش دادم و زد زیر خنده.
گفتم: آره جون ننت!! خیال کردی ما ببوئیم؟!!
گفت: اختیار دارید! شما لبوئید .می گی نه برو از مهناز مامی بپرس.؟؟؟ حالا این رو می خوای یا نه؟
یه نگاه به ضبط کردم و گفتم چند؟
گفت برای شما ۵۵۰۰۰ تومن.
داد زدم گفتم چه خبره ؟!! مگه میخوای با پولش فرار کنی.
اخم کرد گفت: برو بابا تو خریدار نیستی، ۶۵۰۰۰ دادند، ندادم.
توی اون چک و چونه زدن با سامان مدام به فکر صحنه هایی بودم که چند دقیقه پیش دیده بودم و اون نفرات تو قاب عکس بد جوری مخم رو به خودش مشغول کرده بود. بخاطر همین هم
بهش گفتم: آخرش چند؟
کمی فکر کرد، گفت: چون توئی و خاطر تو خیلی میخواهم ۵۰۰۰۰ تومن.
من هم معطّل نکردم و گفتم: جهنّمُ ضرر، باشه. فقط امتحانی ۳،۴ روز پیشم باشه.
گفت: حرفی نیست ، خیرش رو ببینی. با خوشحالی بلند شد و رفت از یخچال یه سبد میوه آورد شروع کردیم به خوردن .
من هم با زیرکی و چاپلوسی از بابت اینکه بتونم ازش حرف بکشم رو به عکس کردم گفتم : سامان اون تو عکس توئی؟ چقدر خوش تیپ افتادی!
نگاه کرد گفت : آره ۲ سال پیش انداختیم اون موقعها خیلی چاقتر بودم. با کمی ترس آروم بهش گفتم اونی که بغلت کرده کیه !؟!؟!!!
نگاه سنگینی به من کرد، گفت: یعنی نشناختی!!!؟؟
خودم رو به خنگی زدم گفتم: بابا تو که می دونی من چشمام ضعیفه سامان ؛ تازه من زیاد به قیافه زنها توجه نمی کنم.
پوزخنذی زدُ گفت: یکی تو خوب توجه نمی کنی یکی من!!! (فهمیدم داره چشم چرونی رو به رخم می کشه) بابا این مهناز مامیِ دیگه!!..-سامان کارم رو راحت کرد- گفت : اون یکی خواهرم بهنازه (۲۰ ساله رو می گفت) اون یکی هم خالم پریناز، ما بهش میگیم پری جون.
توی دلم گفتم منهای سامان عجب نازایی این تو هستند.
رو کردم به سامان گفتم سامان تو خجالت نمی کشی با این سِنِّت به مامانت می گی مهناز مامی، مگه تو بچه سوسولی!!؟
یک آهی کشیدُ گفت: وحید تو که از زندگی من چیز زیادی نمی دونی…، قول مردونه می دی حرفهام پیش خودت بمونه ؟
گفتم: داداش همین جا خاک شد خیالت راحت، حرفت رو بزن.
س: وقتی ۳ سالم بود بابام عملش رفت بالا و دیگه سرش به زندگی نبود. مادرم هم که می بینه اینطوریِ، پی خوشگذرونیش می زنه با یکی از رُفقای بابام میرَن وان تو ترکیه. بابام هم تا چشماش رو باز کرد کار از کار گذشته بود. من هم پیش نَنش بزرگ می شدم. ۲سال بعد برای بابام خبر آوردند ننم توی سواحل ترکیه زمانی که می خواستند برَن بُلغار غرق می شه. حتّی جسدش هم به دست ما نرسید، خدا بیامرزدش، اگه آقام تریاکی نبود شاید مادرم هم فراری نمی شد. تا اینکه ۶ ماه بعد ننه بزرگم سکته می کنه و آقام ناچاراً یکی از فامیلهای دورش که همین مامی مهناز باشه رو می گیره. مهناز مامی یک زن بیوه ۲۲ ساله بود که شوهرش توی معدن کشته شده بود، ۱۶ سالگی ازدواج کرده بود و همین بهناز که ۲ سال از من کوچیکتره رو داشت. این آخریش رو هم که خودت می دونی، آقام ۲ سال پیش موقع فروش مواد گیر مامورا می اُفته و یکیشون رو با چاقو فجیع زخمی می کنه، حالا هم ۷سال دیگه باید آب خنک بخوره، این هم سیاهنامه زندگی ما، من مهناز مامی رو به خاطر این زیاد دوست دارم که هیچ فرقی بین من و دخترش نگذاشت، پدر و مادر درست حسابی که نداشتیم هم برامون پدر بود و هم مادر، من پشت اون هستم اون هم پشت من، زیاد نمی گذاریم بهِمون سخت بگذره…
یک کم دیگه با هم حرف زدیم و بعدش از خونه زدیم بیرون.
وقتی از خونه داشتیم می اُمدیم بیرون فقط چشمم به اون اطاق بود که درش بسته بود، دلم می خواست یکبار دیگه مهناز رو ببینم امّا حیف که آرزو به دل موندم و نشد، با ناامیدی زدم بیرون، سر کوچه رو کردم به سامان گفتم: تو چقدر تو زندگیت زجر کشیدی پسر!!!
گفت: آره وحید، زندگی سختی داشتم، امّا بی خیال ۲،۳ سالیِ که با حال زندگی می کنم اونطوری که دلم می خواد. این جمله رو با یک حالت شهوتناکی گفت و خندید.
گفتم: چطور زندگی می کنی که این همه مشکلات رو فراموش کردی. من اگه جای تو بودم تا حالا یا معتاد شده بودم یا از غُصّه دِق می کردم.
گفت: هم به خودت بستگی داره هم به دور و اطرافیات.
پرسیدم: یعنی چی ؟؟؟
گفت: حالا، …
دیگه سه پیچش نشدم امّا گفتم: سامان یه سوال ازت بپرسم ناراحت می شی؟
گفت: نه…
گفتم: جریان مشتری تو خونتون چی بود.
گفت: خیال کردم چی داری می پرسی!!! مغازه کنار در رو که دیدی. آرایشگاه مهناز مامیِ، همون اطاقی بود که رفت داخل.
بعد رو کرد به من گفت: وحید یه چیزی بگم ناراحت نشی…تو هم دیگه واقعاً شورش رو در آوردی.! دلم هوری ریخت پایین، با ترس گفتم منظوری نداشتم.
زد زیر خنده و گفت: خِنگِ منظورم اینِ که زیادی بچه مثبتی، خیلی توی قید و بند مذهبی.
سامان راست می گفت در کُل آدم کم رو و خجالتی بودم در ظاهر کمی خودم رو مذهبی نشون می دادم ولی زیر زیرکی اهل حال بودم.
سامان ادامه داد: ببین وحید تو که می دونی من از این آخوند بازیها بدم می آد، دلم میخواد رفیقم هم مثل خودم هم پرو باشه هم اهل حال، بابا بشه باهاش چهارتا جا رفت با چهار نفر چرخید، این که نشد!.. بابا آبروی ما رو جلوی مهناز مامی بردی که تو.
حالا می گِه این پسره با چه بی زبونائی می گَرده ، یکم ریعکس باش…
خندم گرفت گفتم: ریلکس بابا…!
گفت: حالا همونی که تو می گی، چِت بود خونه ما ؟؟؟
مِن مِنی کردم گفتم: من همیشه تو برخورد با زنا و دخترا اینجوری می شَم.
خندیدُ گفت: چطوری مثلاً ؟؟!!
گفتم: خفه بابا، آب از لب و لُچَت راه افتاد، منظورم اینه که نمی تونم باهاشون راحت باشم، کمی مَکس کردم، گفتم: مادرت ماشالله نمی گذاشت آدم حرفش رو بزنه تا یک چیزی می خواستم بگم هزارتا چیز دیگه بارم می کرد، بعدش هم راستش رو بخوای تو فامیلهای ما زیاد مُد نیست زنا جلوی یک آدم غریبه اینجوری بگردند .
یک نگاه معنا داری کرد گفت: تو بی زبونی به اون چه.!! بعدش هم میگه مهناز مامی چِش بود، این واسه تو تازگی داره … وگرنه توی خانواده ما یک چیز عادی هست یک جور حرف می زنی انگار لخت جلوت اومده بود، تاپ و دامن که پوشیده بود، دیگه چی باید مثلاً می پوشید؟!! تو هم خیلی بی جنبه ای که با دیدن یه زن بی روسری و جوراب حالی به ولی میشی .!!!
تا این حرف و زد تمام تنم یخ کرد، فهمیدم زمانی که داشتم مهناز رو دید می زدم و کمی سیخ کرده بودم متوجّه شده بود، سرم رو به حالت شرمندگی پایین انداختم گفتم: به خدا دست خودم نبود ببخش !! (خدایا یعنی الآن چی کار می خواد بکنه) خودم رو برای یه چک حسابی آماده کرده بودم.
دستش رو روی شونَم گذاشت گفت: چیه بابا حالا ما یک چیزی گفتیم، نخواستیم ناراحتت کنیم ببخشید چیه!؟ من می گم نره تو می گی بدوش،اصلاً می خوای از این به بعد که خونمون اومدی به
مهناز مامی بگم یه مقنعه سرش کنه و پیرهن آستین بلند و یه جوراب زخیم هم بپوشه، زد زیر خنده، بعدش یک قبقبی توی صداش انداخت گفت: نخیر آقا جون مثل اینکه تو اینجوریها درست نمی شی باید خودم دست به کار بشم تا با دیدن سر و سینه و پر و پاچه زنا دیگه راست نکنی، یک کار کنم دختر ۲۰ ساله رو هم اگه ببینی کَکِتم دیگه نَگزِه ، چه برسه به مهناز مامان بیچاره ۴۰ ساله من.
هاج و واج داشتم نگاش می کردم چقدر راحت داشت از هیکل مهناز جلوی من صحبت می کرد و اصلاً براش مهم نبود که من ننش(حتّی اگر نامادریش باشه) رو دید زده بودم .
توی پادگان دیده بودم یکبار وقتی از خونشون تلفن داشت بعد از تمام شدن تلفن اُپراتور که از رفیقای نزدیکمون هم بود اومد توی آسایشگاه بهش گفت تلفنت تموم شد به مامان جونت سلام می رسوندی سامان هم براش قاطی کرده بود و زده بود دهنش رو سرویس کرده بود، اما فقط رو ننش تعصب داشت و خیلی از وقتها به بچه ها عمه و خاله هاش و میبست و خاله و عمه های اونا رو برای خودش میگرفت . حتی یادم اینقدر سر به سر یکی از این بچه اسکولای پادگان گذاشته بود
که هر وقت می خواستیم دستش بندازیم کافی بود بگیم سامان بازم خواب اونو با خالش دیده وای خدا اون هم بدو بدو می رفت پیش سامان تا اینکه خواب و براش تعریف کنه. سامان هم بعد از کلی ناز یه خالی بندی سر هم می کرد و هر دفعه هم که به یک جای خوب داستان می رسید بدبخت رو توی خماری می گذاشت می گفت اینجاش رو دیگه بیدار باش زدن نتونستم بقیه خواب رو ببینم .
جای باحالش اینجا بود که همون خواب و با آب و تاب زیاد می اومد واسه ما تعریف می کرد می گفت: من آخر سر یه کاری می کنم که ته این خواب رو یا سامان ببینه یا خودم می بینم. چند بار هم به افسر نگهبان التماس کرده بود که نیم ساعت بیدار باش دیرتر بزنند به سامان هم شبها می گفت زودتر بخواب دیر میشه تَهِش رو آخر سر نمی رسی ببینی آ…!!! ما هم دیگه سرطان دل و روده گرفته بودیم از بس به اینها خندیده بودیم، بگذریم عجب دوران خوشی بود، خلاصه منظورم این بود که آدمی نبود که خواهر و مادرش رو چون ناتنی هم بودند حراج کنه و براش مهم نباشه اما این حرفهاش هم برام عجیب بود انگار حس می کردم با من یک جور دیگه بود.

اون روز گذشت دو روز بعدش ما رفتیم پادگان اما من انگار جسمم بود که داشت می رفت و روحم هنوز خونه سامان جا مونده بود نمی دونم چِم شده بود اما دوست داشتم دوباره مهناز رو ببینم، شبها قبل از خواب کلی بهِش فکر می کردم و با به یاد آوردن اون صحنه ها بی تاب تر می شدم البته بعضی وقتها این وجدان مزاحم می اومد به سراغم می گفت: آهای وحید چی کار داری می کنی؟! زشته، قباحت داره!! اون مادر دوستت هست سنّش دو برابر سن تو هستش، این دیگه چه صیغه ای که راه انداختی !!!؟؟؟ امّا خب از اون طرف دلم محکم جلوش سینش رو سپر می کرد و می گفت به تو چه؟؟ دلش می خواد، دوست داره، اون هم جوونه و شهوت داره، چرا نباید شیفته یه زن لوند و جذاب بشه؟! مگه این دل نداره یا مادر دوستش بی دله؟؟!
توی اون ۲ ماه کم کم من و سامان به هم بدجوری نزدیک شده بودیم. با هم از هر دری صحبت می کردیم، سیاسی، هنری، فرهنگی، اما اوج همه حرفها مسائل جنسی و سکسی بود.
یک شب توی آسایشگاه پادگان دراز کشیده بودیم بچه ها داشتند تلویزیون نگاه می کردند ما هم این طرف آسایشگاه کنار پنجره ها، سامان همونطوری که بیرون رو تماشا می کرد
گفت: وحید تا حالا چند نفرو زدی زمین؟
نگاهش کردم گفتم: یعنی چی؟!
گفت: منظورم اینکه تا حالا چند تا کُس کردی؟ اصلاً بگو ببینم تا حالا کُس کردی یا نه؟
مِن مِنّی کردم گفتم: آره خُب تا حالا ۴،۵ تایی کردم. نمی ودونم چرا دروغ گفتم، شاید برای اینکه جلوی سامان کم نیارم. تنها باری که تونسته بودم یه تَقّه ای بزنم خونه پسر عموم بود اونم با ۳ نفر دیگه که یه جنده پیر رو پیدا کرده بودند، اون هم از بس هول شده بودم به ۲ دقیقه نکشیده بود اما من به همونش هم افتخار می کردم.
گفت: کیا بودند؟
کمی مِن مِن کردم گفتم: یکیشون دختر بود و سه تاشون هم زن بودند.
گفت: دختره «open» بود؟
گفتم: نه بچه شهرک … بود.
نگاهی به من کرد و ناگهان با دست محکم زد توی سرم گفت: کتلی، خاک بر سر « open » یعنی بدون پرده، می فهمی یا بدون پرده رو هم بهت توضیح بدم؟؟
من که تازه از گیجی ضربه سامان بیرون اومده بودم گفتم: بابا چته چرا می زنی؟!! خودم می دونستم، چرا قاطی می کنی خب؟!!
گفت: اره جون عمت، می دونستی.
بعد گفت: زنا چه طور بودند؟
مثل اینکه ضربه کارش رو کرده بود حواسم جمع شده بود، گفتم: ای بد نبودند.
گفت: کلک نکنه از زنای فامیل بودند؟!! راستش رو بگو زن عمو رو سیخ زدی یا زن دائی ها رو؟!!
گفتم نه بابا غریبه بودند .
توی فامیل ما همه تقریباً حزب اللهی هستند .تو موی یه نفر رو نمی تونی ببینی چه برسه به اینکه چشم بد هم بهش داشته باشی
خندید و در حالی که سعی می کرد سرش رو از من به حالت فرار دور کنه گفت: پس خالت چرا دیشب داشت بهم حال می داد، زد زیر قهقهه…
تا این رو شنیدم از رو غیرت شروع کردم به مشت زدن به سر و کَلّش، فقط می خندید و سعی می کرد سرش رو زیر پتو قائم کنه، من که آرومتر شده بودم کم کم خندم گرفت گفتم: اون خاله خودت بوده، متوجّه نشدی از بس خنگی!
سرش رو بالاتر آورد گفت: نه بابا حواسم هست خالم رو پریشب کردم شاید دیشبیه عمّت بوده!
گفتم: خفه بابا خاله و عمه خودت جندَن.
گفت: مگه با خاله و عمه من شوخی داری!!؟
گفتم: اولش تو شروع کردی.
گفت: خب من جنبم زیاده اما تو توی شوخی کم می آری.
گفتم: مطمئنی؟!
گفت: شرط می بندی؟
با تردید گفتم: آخه چطور؟
گفت: من از این به بعد با فامیلهای تو شوخی می کنم تو هم با فامیلهای من، ببینیم کی کم میاره
با عصبانیت گفتم: خیال نکن دارم کم می آرم هر چی باشه من به ننه خدا بیامرزم تعصب دارم.
گفت: من غلط بکنم با اون شوخی کنم منظورم فامیلهای نزدیک بود.
خلاصه از اون روز دهن من به شوخی با سامان باز شد و اون هم از خجالت ما در می اومد تا اینکه یک روز جمعه توی سالن ورزش داشتیم بدنسازی کار می کردیم. سامان رو کرد به من گفت: بلند شو بیا ماساژ بده، تنم بد جور قفل کرده.
رفتم سمتش در حالی که کنارش می نشستم گفتم: مزد این ماساژ ما چی می شه . ما که علّاف نیستیم هر روز جنابعالی رو ماساژ بدیم.
گفت: پولش رو می دَم بابا.
گفتم: تو اگه پول داشتی عمّت کون نمی داد، قسط خالت عقب نمی افتاد.
گفت: تو دیگه داری خیلی با خاله من شوخی می کنی، می دونی اگه این حرفها رو به مهناز مامی بگم چی می گه!!؟
من که حالا برای اینکه مسلّط به بدن سامان باشم روی کمرش نشسته بودم و داشتم شونه هاش رو می مالیدم تا اسم مهناز رو شنیدم انگار یه نیروئی درونم جمع شد و با تمام قوا به سمت کیرم حرکت کرد.
با یه حالت شهوتی گفتم: مثلاً چی می گه ؟!؟
گفت: اوّل بابت گائیدن عمم ازت تشکر می کنه بعدش بابت نگاه چپ کردن به خواهرش با قیچی آرایشگاه کونتو پاره می کنه.
با شنیدن این حرف بیشتر تحریک شدم و کیرم جون بیشتری گرفت . سامان که انگار متوجه شق کردن من شده بود گفت: اینُ نگاه… آقا مثل اینکه از کون دادن خوشش می آد.
یک کم جابجا شدم و ازش فاصله گرفتم گفتم: آره از کون دادن بابت خالت خیلی خوشم می آد.
بعدش با مالوندن ظریف کمرش گفتم: حالا قیچی ننت خیلی کلفته یا نه!!!
گفت: بستگی به گشادی کون جنابعالی داره، اگر نتونست خودم یه چیز کلفت می دَم بهش با اون کونت رو پاره کنه.
گفتم: مثلاً چی؟
گفت: مثلاً این کیر کلفت رو.
نمی دونم اثر ماساژ من بود یا اینکه سامان چِت کرده بود خیلی راحت می گفت کیرش رو میده دست مامانش تا کونم رو پاره کنه.
یادم رفت بگم من استاد ماساژ و مالش بودم، یادش بخیر از بچگی هر وقت آقام کمرش درد می گرفت من براش با ویکس ماساژ می دادم و کم کم برای خودم یه حرفه ای شده بودم آوازه ام توی فامیل پیچیده بود امکان نداشت کسی رو ماساژ بدم و اگه خواب نشه بتونه سریع سرپا بایسته.
رو کردم به سامان گفتم: سامان زشته مثل اینکه ماساژ زیادی اثر کرده. بعد با زیرکی گفتم: اگه مهناز خانم بفهمه تو اینجوری داری حرف می زنی کون تو رو پاره می کنه نه منُ.
سامان کمی فکر کرد بعد با یه حالتی گفت: اون که خیلی وقت کون من رو پاره کرده، تو خبر نداری.
بعد در حالی که پوزخندی می زد رو کرد به من گفت: بزغاله اون برای پاره کردن کون تو لازم نیست چیز کلفتی دستش بگیره یک قر کمر برات بیاد کونت تا ۲ سال پارَست… زد زیر خنده.
با یک حالتی شاکی رو کردم بهش گفتم : الاغ جون خیال کردی چی ما که ندیده و نکرده نیستیم، تو هم هی اون روز رو به رخ ما بکش، اصلاً می دونی چیه این دفعه بریم مرخصی میریم خونتون و اون موقع ببین من از حرف کم میارم یا تو و مادرت.
نگاه معنی داری کرد و گفت: زبونت کم نمی آره ، چشات هم مطمئنی که کم نمیارن ؟؟؟؟؟؟
خودم رو زدم به نفهمی و با تعجب گفتم: منظورت چیه ؟.!!!
گفت: منظور اینکه اگه مهناز مامی یه وقت دامنش ۲ سانت رفت بالاتر از زانوهاش اون موقع هم جنابعالی این قدر با اطمینان حرف می زنی، یا دوباره به تِتِ پته می اُفتی!!!؟
تمام جرأتم رو جمع کردم گفتم: آقا رو ببخشید ها ولی اگه ۵۰ سانت هم بالا بره واسه من خیالیم نیست.
خندید گفت: آره!!! اون که دیگه دامن نیست بهش میگن شورت، نکنه خاله جونت رو هر روز اون جوری می بینی که الان دیگه سیخ نمی کنی!!؟
با تانّی گفتم : آره یه عکس ۲ نفره از خالم و مادرت دارم جفتشون با شرت، از وقتی که اون رو می بینم دیگه زیاد سیخ نمی کنم.
انتظار هر عکس العملی رو داشتم به غیر از قهقهه های سامان رو خودم هم خندم گرفته بود.
کمی که آروم شد گفت: اااااااایول بابا خوشم اومد تو هم راه افتادیا، شاگرد کم کم داره از اوسا سر می شه.بعد گفت ناقلا پس عکس مهناز مامی رو با شرت هم دیدی ؟!؟ چرا به ما نگفتی؟! راستی اینجوری نامردیِ عکس رو لااقل نصف کن، نصفه ای که خالت هست رو بده به من بزار ۲ نفری حال کنیم.
گفتم نمی شه نصفش کرد خالمُ مامانت ناراحت میشن عکس بدون شلوارشون رو کسی ببینه. سامان اوهی کرد گفت: نه بابا ؟ مهناز مامی چه جوری عکس لختش رو داده دست تو اما ناراحت می شه که من نگاه کنم !!! بابا ما که هر روز اون رو اون جوری داریم می بینیم دیگه واسه ما عادی شده، نکنه خالت بدش میاد؟ اون که هر شب موقع کس دادن قربون صدقم میره چه جوره عکسش رو از ما مخفی می کنه!!! باید به این مهناز مامی بگم دیگه با این خالت نگرده ؛ می ترسم خالت مامانم رو خراب کنه.
با نیشخندی گفتم: خاله من یه تف هم سمت امثال تو نمی ندازه چه برسه بخواد باهات بخوابه. مثل مامان تو که نیست که همه چیزش رو بریزه بیرون داد می زنه آی ملت بیاد من رو … !!؟؟!!
ته حرفم رو خوردم روم رو بر گردوندم به سمت در سالن.
یکی از بچه ها داشت می اُمد داخل سالن. اومد توپ بسکت رو برداشت رفت بیرون، نگاهم رو به سمت سامان کردم دیدم از خنده داره غش می کنه و دیگه نتونست خودش رو نگه داره زد زیر قهقه.
با تعجب نگاهش کردم گفتم چیه چت شده؟ خندونی!!
رو کرد گفت: دیدی گفتم آخر سر باز جلوی من کم میاری…دیدی گفتم هنوز جنبت خیلی کمه !!
راست می گفت خیلی قاطی کرده بودم اصلاً دیگه مهم نبود که داشتم چی می گفتم به فک و فامیلش حرف می زدم یا اینکه به مادرش می گفتم.
رو کردم گفتم: بازم تو دستم انداختی.؟!! به طرفش حمله کردم و خودم رو روش انداختم و
به شدت شروع به نیشگون گرفتن از تن لختش کردم. بیچاره دادش به هوا رفته بود، التماس می کرد. نمی تونست از زیر دستام در بره چون هم هیکلم کمی ازش بزرگتر بود و هم پنجه های قویتری داشتم. یک لحظه دستهام رو گرفت و با خنده گفت: ببینم مثل اینکه بدهکارم شدیم. تو کم جنبه ای و می بازی ما کتکش رو می خوریم. بعد با حالت اضطراب گفت: وای به حالت وحید!! وای وای وای!!!
گفتم:چی شد؟
خودش رو از زیرم بیرون کشید گفت: اگه مامان مهنازم بفهمه چی پشت سرش گفتی و می خواستی بگی.
خودم رو به بی خیالی زدم گفتم: می خواد مثلاً چی کار کنه تو که پسرشی غلطی نمی تونی بکنی حالا اون که اینجا نیست و زنِز .
گفت: من به این حرفها کاری ندارم، می دونی اگه کف دستش بگذارم که گفتی همه چیش رو می ریزه بیرون و داد می زنه آی ملت بیاید منُ …؟؟؟؟؟ منُ چی ؟؟ منظورت چی بود؟؟
جوابش رو ندادم، خودم رو زدم به کوچه علی چپ.
اما باز تکرار کرد، منُ چی؟ منُ بُکُنید آره این رو می خواستی بگی هان!!
گفتم: من این رو نگفتم سعی نکن توی دهنم بزاری.
گفت: بی وجود بازی در نیار، بگو وجودش رو ندارم بگم من گفتم .
دوباره انگار خر شدم و گفتم: می دونی چیه اصلاً آره بابا من گفتم، خوب کردم حالا که چی!؟
گفت: هیچی . بعداً نتیجه اش رو می فهمی… تو بالاخره خونه ما که میای! یه آشی برات میزارم مهناز مامی بپزه هَض کنی.
اون روز زیاد چرت و پرت بهم گفتیم و زیاد خندیدیم شب توی تخت دراز کشیده بودیم که سامان گفت: وحید تو از زن بیشتر خوشت میاد یا دختر!؟
گفتم: اگه برای کردن می گی فقط خالت رو می خوام.
گفت: جدی می گم شوخی نمی کنم.
گفتم: مگه فرقی هم می کنه؟
گفت پس فرقی نمی کنه؟!!
گفتم: برای من که فرق زیادی ندارن واسه تو چی؟
گفت: راستش رو بخوای اون اولا خیلی دنبال دختر بودم اما کم کم دیدم فقط دردسرِ توی کُس که نمی تونی معمولاً بُکنی چون اکثراً اوپن نیستند یا نمیزارن تو کونشون بکنی چون درد داره
فقط هم باید خرج کنی دیدم اینجوری فایده نداره، من از همون ۱۵،۱۶ سالگی همیشه دوست داشتم با سن بالاتر از خودم بپرم اولا فکر می کردم چیز بدی هست ولی بعداً فهمیدم این هم
یه تریپ حال کردنه، تو چی؟ با سن بالا حال می کنی؟
گفتم: بستگی داره چه جوری باشه اگه بیوه هم باشه بد نیست.
گفت: حالا اگه بیوه پیدا نکردی چی؟… ادامه داد، اما من شوهردار حال می کنم.
گفتم: خره شوهردار که اگه بگیرنت چوب تو کونت می کنند بعدش هم تازه گناه داره.
گفت: برو بابا چه جوری مردها می تونند ۴ تا ۴ تا زن بگیرند اما این زنها نمی تونند ۲ تا شوهر کنند این دیگه چه قانونیِ؟ بعدش هم اگه زنِ دلش بخواد چی؟
گفتم: بابا توی خارج هم این بده.
گفت: همونهائی که توی خارج می گن این بده، همونها هم می گن فقط یه زن نه ۲ تا زن مرد می تونه بگیره، تازش هم تو خودت روزی ۱۰۰ تا گناه می کنی این هم روش.
نخواستم باهاش بحث کنم برای همین گفتم: صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
گفت: یعنی بُکنش نیستی؟
گفتم: شاید خر شدیم یه روز کردیم.
اون شب خیلی به حرفهای سامان فکر کردم .حرفهائی که مثلاً شوخی بود اما انگار داشت رنگ جدی به خودش می گرفت.چرا سامان اینقدر پیش من راحت حرف می زد. اون حتی داشت درباره مادرش حرفهای تحریک کننده می زد، خدایا باز مهناز اُمده بود جلوم و فکرش نمیگذاشت بخوابم. اون قدر حشرم بالا زده بود که همون شبانه رفتم توالت و یک دست مشت به خودم حال دادم. چاره ای دیگه نبود.(اونائی که خدمت رفتند می دونند)
اون شب گذشت و روزها می اومدند و می رفتند. ۱ ماه بیشتر از خدمت من نمانده بود اما سامان بدبخت ۳ ماه دیگه باید این پادگان لعنتی رو تحمل می کرد. ۲۴ اسفند بود باز ما دو قولوهای پادگان مرخصی گرفته بودیم که بیایم خونه. سامان چون هنوز
چند ماه دیگه خدمت می کرد پست عید بهش خورد و باید برای شیفت دوم که از روز ششم عید شروع می شد برمی گشت پادگان اما من کلی خوشحال بودم چون یه ۲۰ روز مرخصی برای پایان
دوره نوشته بودم و ۱۵ فروردین که برمی گشتم بلافاصله می رفتم برای تسویه حساب برای همین هم تا برسیم تهران کلی بد و بیراه بهم گفت. وای که اون فحشها قشنگترین فحشهائی بود که توی عمرم خورده بودم. صبح رسیدیم تهران و از هم جدا شدیم. رفتم خونه دیدم هم داداشهام خوابند هم آقام. من هم یک دوش گرفتم و رفتم توی اطاق خودم که بگیرم بخوابم. دیدم انگار یکی رو تختم خوابیده. اولش تصور کردم شاید فریبا زن داداش بزرگم باشه اما کمی که دقت کردم دیدم نه اون نیست آره درسته عمه مهتاب بود اما اینجا چی کار می کرد؟!! عمه مهتاب عمه کوچیکم بود ۲۸ سالش بود ۵ سال پیش ازدواج کرده. از وقتی که بچش رو سر دعوا با آقا ناصر ، شوهرش سِقط کرده بود کُلّی ناراحتی عصبی گرفته بود. از اون موقع هر ماه یکی دو بار جنگ و دعوا داشتند. با خودم گفتم ای بابا این که باز اومده اینجا ؟؟!! حالا دیگه جا نبود حتماً باید رو تخت خواب من می خوابید؟!! یواش بدون اینکه متوجه بشه رفتم از تو کمدم یه پتو ورداشتم
و رفتم کنار اطاق دراز کشیدم. خستگی راه هنوز توی تنم بود. چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه تکونی خورد و جابجا شد خوبتر که نگاه کردم دیدم پاهای لختش از پتو بیرون اومدند مثل اینکه شلوارک پوشیده بود یک کم حال به حالی شدم چون ۳ماه بود توی اون طویله بودیم و فقط تا دلتون بخواد سیبیل کلفت دیده بودیم پاهای نسبتاً کشیده اما کمی مودار بود. معلوم بود خیلی
وقت بود به خودش نرسیده یک لحظه به خودم اومدم دیدم محو عمم شدم.
به خودم گفتم لعنت بر دل سیاه شیطون، پسر این دیگه عمته به اونم رحم نمی کنی. صورتم رو برگردوندم و پتو رو روی سرم کشیدم. اما خیلی برام سوال بود که عمه مهتاب که توی خونشون هم این تریپی نمی گرده چی شده توی خونه ما اینجوری خوابیده اونم عمه چادری و مقنعه ای من ؟؟؟!!!
کم کم چشمام داشت سنگین می شد و خوابم می گرفت نمی دونم کِی خوابم برد که یک دفعه با یک صدای وحشتناک ۲ متر از جام پریدم تا اومدم به خودم بیام و پتو رو از سرم بردارم یک دردی توی سرم احساس کردم. نفهمیدم چی شد!! فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سمت سه کنج دیوار برم و به قول بچه ها گارد بگیرم. دور و اطرافم رو که نگاه کردم دیدم آقام با اون پیژامه راه راهش یک چوب دستش گرفته و کنارش هم عمه در حالی که سعی می کرد یه جوری خودش رو با پتو بپوشونه مثل این آدم ندیده ها دارن من رو نگاه می کنند. آقام با اون لهجش گفت: بابا وحید اینجا چکار میذکنی ؟؟!! کِی اومدی!!؟؟
با دیدن اون چماق تازه یاد درد توی سرم افتادم، دردسرتون ندم گویا وقتی من خواب بودم عمه از خواب بلند می شه و می بینه یکی تو اطاق خوابه اما وقتی بیرون رو نگاه می کنه و می بینه همه سر سفره حاضر هستند وحشت می کنه و جیغ می کشه آقای ما هم گانگستر بازی در میاره و به خیال دزد گیری چماغ کشون راه میندازه آخر سر هم ما نتونستیم بهش حالی کنیم بابا دزد برای دزدی میاد نه برای خواب اونم ساعت ۹ صبح!!!
ناهار خورده بودیم و ساعت ۳ بود دیدم عمه باز هم ناراحته رفتم پیشش گفتم: باز چی شده؟ بازم با ناصر بهم زدی؟ دیدم داره کتمان می کنه گفتم راستش رو بگو من که تو رو بهتر از هر کی می شناسم. نگاهی بهم کرد و زد زیر گریه .حالا مگه گریش بند می اومد گفتم بابا بسّه الان آقام میاد اون وقت اگه تو رو اینجوری ببینه باز قاطی می کنه و یه قشون کشی دم در خونه بابای ناصر داریم، جون من کوتاه بیا . باز چی کار کرده این مرتیکه دیّوث، کتکت می زنه؟ نکنه بازم خواهراش کوکش کردند؟
در حالی که سعی میکرد خودش رو کمی جمع و جور کنه گفت: چشمم روشن می بینم رفتی خدمت آدم بشی بد دهن شدی! اینا رو خدمت یادت دادن؟!
با حاضر جوابی گفتم: آره، اونجاهم یه عوضی هائی مثل شوهر تو بهم امر می کردند.
ناصر توی دادگستری کار می کرد .از اون آدمهای خشک مذهب که سالی یه خنده هم رو لبشون نمی نشست. گفتم حالا میگی چی شده یا نه؟؟؟
گفت: بهت میگم اما تو رو خاک ننه خدا بیامرزت کسی خبردار نشه. فقط آبجی مرضیه خبر داره. بعد سرش رو کمی پائین آورد و گفت: ناصر زن گرفته.
توجه زیادی نکردم اما یهو داد زدم چی؟ ناصر زن گرفته !!! کِی ؟! کجا ؟! پرید جلو و با دستش جلوی دهنم رو گرفت گفت: هیس چه خبرته همه که فهمیدن، می خوای برو بالا پشت بوم داد بزن اونجا راحتره!
گفتم: می فهمی چی داری میگی؟
آهی کشید گفت: دستمزد این چند سال رو خوب بهم داد! بعد از اون لگدی که بهم زد و باعث شد سقط کنم گفتم بگزارید طلاق بگیرم اما شما ها گفتید نه اون حادثه بود خوب میشه عیب هست که یه زن طلاق بگیره.
گفتم: من کِی گفتم؟
گفت: آبجی مرضی اصرار داشت می گفت آدم مومنیِ حالا یک اتفاقی افتاده.
وسط حرفش پریدم گفتم: تو چقدر بیچاره شدی که حرف اون رو گوش می کنی . اون که اُلگوش این که کدوم مردی شلوار پارچه ای می پوشه و ریش میگزاره یا کدوم زن چادر و مقنعه می زنه تا بگه این خوبه، اگر هم کسی این تیپی نگرده که میگه آدم بدی هست، یارو رو خلافکار و فاسد می دونه.

گفت: پشت سر عمه بزرگت این جوری صحبت نکن.
گفتم: همین چرت و پرتها رو گوش دادیم که حضرتعالی اینجوری اینجا نشستی آبغوره می گیری دیگه.
با یک حال درماندگی گفت: بدبخت شدم دارم دیوونه میشم هیچ کاری هم نمی تونم بکنم.
گفتم: از کجا فهمیدی؟
گفت: یک۱ هفته پیش وقتی که از اینجا داشتم سر زده می رفتم خونمون هنوز سر کوچه بودم که دیدم در خونمون بازِ دقت کردم دیدم یک زن چادری جلوی در خونه ایستاده با خودم گفتم ای وای من که نبودم حتماً مهمون برامون اومده بیچاره ناصر روش نشده زنگ بزنه خودش مهمونداری کرده اومدم که برم جلو دیدم زن یک کم قیافش برام آشناست اما یادم نیست کجا دیدمش. بعد از چند لحظه دیدم ناصر اومد بیرون و زنه رو به سمت ماشین راهنمائی کرد. خواستم برم جلو که دیدم ناصر به بهانه خاکی بودن چادر زنِ چند بار کمر زنِ رو تکون داد.تعجب کردم اون که محرمش نبود خودم رو سریع مخفی کردم و مسیرم رو به سمت سر کوچه کج کردم بعد از یک دقیقه ماشین ناصر از کنارم رد شد و توی پیچ خیابون گم شد، به سرعت اومدم سمت خونهدکلید انداختم و در هال رو باز کردم به شدت بوی تند ادکلن به مشامم خورد رفتم خونه رو چک کنم در اطاق خوابمون رو که باز کردم دیدم روتختی به هم ریخته، دلم شور افتاد رفتم جلو بو کشیدم وای خدا همون بوی تند رو می داد همون ادکلن زنونه سریع رفتم توالت رو چک کردم بعد رفتم سمت آشپزخونه دیدم چند تیکه ظرف کثیف توی ظرفشوئی هست مثل اینکه ناهار پیتزا داشتند هنوز چند تیکه گوشه ظرف بود روی یکی از لیوانها اثر ماتیک مونده بود خدایا یعنی چی؟! .نه… نه … ناصر اهل این کارا نیست اون هر چقدر هم بد جنس و بد اخلاق باشه یه مرد مومنِ و هیچ وقت خودش رو آلوده این کارها نمی کنه،
با این حرفها به خودم دلداری می دادم اما با این همه شواهد همه چیز مثل روز روشن بود. سعی کردم به خاطر بیارم اون زن رو کجا دیدم خیلی فکر کردم تا آخر سر یادم اومد آره خودشه پارسال که با کاروان سوریه رفته بودیم اونجا دیدمش همونی بود که تنها با مادرش اومده بود پس اون التماس دعاهائی که به ناصر می گفت واسه این بود، دنیا دیگه رو سرم خراب شد. این قدر گریه کردم که دیدم یک دفعه در باز شد. ساعت رو نگاه کردم ۱۰ بود. آقا تشریف آورده بودند که گند کاریشون رو تمیز کنند بهش گفتم کجا بودی از صبح تا حالا؟؟ گفت دنبال یه لقمه نون حلال که بریزم تو شکمت گفتم مگه من ازت چی می خوام که از صبح تا شب همش میگی دارم کار می کنم؟ ناصر با تمسخر گفت: زندگی خرج داره خرج، می فهمی. گفتم من که داشتم توی داروخونه کار می کردم
چرا از کار بیکارم کردی؟ گفت اون داروخونه جای آدمای فاسد بود. اون دُکی ( فلان فلان ) همش چشش دنبال زنای مردم بود نمی خواستم به تو هم چشم داشته باشه. گفتم اون بیچاره که
۱۵ ساله زنش مُرده هنوز زن نرفته بگیره. بعدشم من توی اون ۸ ماه ازش هیچّی ندیدم نکنه خیال می کنی با یه زن لاس زن ازدواج کردی!!؟ ما خودمون محرم ، نامحرم سرمون میشه.
با وقاحت تمام در حالی که لبخند می زد گفت: گُل بی عیب خداست شاید تو هم شدی از خودت زیاد مطمئن نباش !!!
تا این رو گفت گلدون کنار دستم رو سمتش پرتاب کردم گفتم بی شرف زن میاری خونه بعد به من میگی لاشی.؟!!
اینجا رو یک مرتبه عمه از دهنش در رفت، با عصبانیت گفت: استغفرالله، تو ببین چطور آدم رو بد دهن می کنند.معلوم بود خجالت کشیده. بعد رو به من کرد ادامه داد: گلدون خورد به سرش و سرش رو زخمی کرد. یک کمی ترسیده بود. اولش کتمان کرد ولی وقتی فهمید همه چیز و می دونم. گفت حالا که چی؟!
گفتم حالا که چی؟!! تو رفتی تو خونه من زن آوردی و زندگیم رو به لجن کشیدی حالا میگی حالا که چی!! من پدرت رو در میارم میندازمت زندون به روز سیاه مینشونمت.
پوزخندزد گفت: یواشتر برو ما از رو پشتت نیوفتیم. اولاً زینب زن صیغه ایمِ دوماً هیچ قانونی من رو منع نکرده که زن صیغه ای نگیرم. کار خلاف شرع که نمی کنم، تازه ثواب هم داره سوماً من با اون وکالتی که ازت داشتم می تونم هر کاری بکنم. یک کار نکن بفرستمت خونه بابات گیسات رو سفید کنی. گفتم مگه الکیِ مملکت قانون داره. باز خندید گفت: بابا هر کی ندونه تو که می دونی ما خودمون قانونیم. بعدش تا میخوردم من رو گرفت به باد کتک، یک ربع بعدش هم رفت. منم نیمه جون بعد از ۱ ساعت یه آژانس گرفتم رفتم خونه مرضیه، کل ماجرا رو براش تعریف کردم اما اون گفت درسته که ازدواجش رو از تو نباید مخفی می کرد اما مردِ دیگه خلاف شرع که نکرده، مشکل از خودتِ ببین چی ازت دیده با کی سبک حرف زدی جلوی کی بد حجابی کردی که اون اینطوری کرده. چرا حاج آقای ما از این کارا نمی کنه؟!..
با شنیدن این حرفهایی که از دهن عمه مهتاب می شنیدم دیگه داشتم دیوونه می شدم. حالم از این زندگی به هم می خورد، از دین، از شرع، از قانون. بابا دیگه چطوری باید به یک نفر ظلم می کردند!؟ از همه بدتر عمه بزرگم بود چون اون با خانواده ناصر رفت و آمد داشت و اون باعث و بانی این وصلت بود حالا پُرّو پُرّو از اون مرتیکه هم حمایت می کرد.
رو کردم سمت عمه مهتاب گفتم: بازم برو بچسب به این روضه و هیئت، هر چی داره سرت میاد حقته، خود کرده را تدبیر نیست، اصلاً می دونی چیه؟! ما هر چی داریم می کشیم از دست این خشک مذهبیهاست حالا میخواد آشنا باشه یا غریبه.
در حالی که سعی می کردم آرومش کنم گفتم: غصه نخور از این به بعد خودم پشتت هستم ببینم کی می خواد از گل بهِت کمتر بگه؟! با لبخند گفت: قربونت برم!.. داشتم دق می کردم لااقل تو یکی منُ می فهمی.
بلند شد رفت سمت دستشوئی که صورتش رو بشوره.
داشتم به این ماجرا فکر می کردم که تلفن زنگ خورد گوشی رو که برداشتم دیدم یکی از اون طرف خط میگه: از شرکت کُس و کون زنگ می زنم شما سفارش خانم داده بودید؟؟؟!!! تازه دوزاریم افتاد سامان بی پدرِ.
گفتم: بله خودم سفارش دادم.
گفت: اینجا می کنید یا براتون بفرستم خونه؟؟
گفتم: نه خواهش می کنم شما زحمت نکشید خونه خالتون رو بلدم فقط بفرمائید دوش بگیرند تا من خودم رو برسونم.
بعد خنده بلندی کردم و سامان که از حاضر جوابی من شوکّه شده بود گفت: نخیر مثل اینکه خدمت راهت انداخته!!
کُلّی جنگولک بازی پشت خط در آوردیم و آخرش سامان گفت: وحید این چند روز تا شب عید چی کاره ای ؟؟؟
گفتم: چه طور مگه؟
گفت: راستش رو بخوای مهناز مامی میگه کاغذ دیواری خونه رو بکنیم و یک کم هم در و پنجره ها رو رنگ کنیم. اگه کاری نداشی بیا خونه ما هم حال می کنیم و هم حوصلمون سر نمیاد.
تا این رو گفت انگار به خر تیتاب کوپنی داده باشند نیشم باز شد گفتم: کار که نه اما مزاحم میشم.
گفت: مرتیکه مهمونی که نمیای ، واسه حمّالی داری میای، بعد میگی مزاحم میشم، نترس این مامان من کونه جفتمون رو تا پاره نکنه ولکن نیست تو هنوز کار کشیدنش رو از آدم ندیدی.
سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم، گفتم: باشه هر وقت گفتی در خدمتم.
گفت: خوب فردا صبح خودم میام دنبالت، ۸ صبح جلوی در خونتونم حاضر باشی.
گفتم: باشه.
گفت: من دیگه باید برم خالت لخت تو تختخواب خوابیده زودتر برم گرمش کنم.
گفتم: کجای کاری؟ من از صبح تا حالا رو خالت بودم الان جوش آورده دارم خنکش می کنم. زدم زیر خنده.
تلفن رو که گذاشتم برگشتم تا از اتاق بیرون برم دیدم یک سایه از کنار در سریع رد شد، بیرون که رفتم دیدم هیچکس نیست، طبقه بالا هم که اتاق من اونجا بودم خالی بود. خونه ما از این خونه قدیمی هاست که ۳ تا اتاق بالا ۲ تا اتاق پایین دارند. ما به مسخره بهش می گفتیم دوبلِکس. یعنی کی بود؟ چرا غیبش زد؟؟ زیاد دربارش فکر نکردم و از اینکه فردا می رفتم خونه سامان خوشحال بودم. اون شب زودتر خوابیدم اما مگه خوابم می برد. همش فکر مهناز توی سرم بود نمیدونم چه موقعی به خواب رفتم. حس کردم یکی داره صدا می کنه. با خواب آلودگی گفتم بابا من پست آخرم الان نوبت من که نیست؟!!! یک دفعه صدا بلندتر شد و گفت: یلند شو پست چیه مگه هنوز پادگانی؟ جلوی در باهات کار دارند. دقت که کردم صدای عمه مهتاب رو شناختم، چشمام رو که وا کردم دیدم توی تخت خوابم هستم، آخیش من خونه بودم و پست نمی دادم. یک نگاه به اطراف کردم دیدم عمه در حالی که از کنار پرده داره بیرون رو نگاه می کنه میگه: بلند شو دیگه. گفتم: بابا اینجا هم نمیگذارید آدم کفه مرگش رو بگذاره.
گفت: این کیه دم در؟
بلند شدم و رفتم سمت پنجره ای که رو به کوچه بود کنار عمه، بیرون رو نگاه کردم. با دیدن سامان یادم افتاد ای وای من امروز باید می رفتم خونشون. ساعت دیواری رو که نگاه کردم دیدم ۸:۱۵، ای وای خواب موندم!! سریع پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم، سامان بزغاله طبق معمول داشت در و پنجره ها رو دید می زد. اون لحظه هم چشمش به پنجره ما بود تا اومدم بگم صبر کن اومدم عمه داد زد وحید چی کار می کنی من سرم لختِ، سریع از کنارم رفت. سامان که این صحنه رو دیده بود نیشخندی رو لبش جاری بود. از همون بالا داد زدم الان میام، خواب موندم.
پنحره رو بستم دیدم عمّه در حالی که مانتوش رو در آورده میگه الاغ پرده رو اونجور می کشی نمیگی من لختم یارو می بینه.
گفتم: اوه حالا همچین میگی لختم هر کی ندونه خیال می کنه لباس شنا تنته!!! بابا سامان خودیه، از بچه های ۲۰ پادگانِ، حالا ۴ تا تیکه موهات رو دید دنیا که به آخر نرسیده.
با حیرت نگاهم کرد گفت: چشمم روشن آقا رفتن خدمت از ناموس دفاع کنند یا رفتن ناموس حراج کردن رو باب کنند؟!! با این رفیقا معلومه از این بیشتر نباید ازت انتظار داشت، اون از اون طرز حرف زدنت پشت تلفن این هم از این رفیقات. فهمیدم اون سایه عمه مهتاب بوده و حرفهام رو شنیده. بعد ادامه داد : پسره چِش سفید داشت من رو با این چادر قورت می داد، وای به حال زنای بی حجاب اونا رو دیگه چی کار می کنه!!
گفتم: کی؟، سامان؟ بابا اون اهل این حرفها نیست.
گفت: آره جون عمّش!!
گفتم: من الان وقت ندارم باهات جَرُّ و بحث کنم فقط این رو بگم با این عقاید چرت و پرت خودت رو به این روز انداختی. یک کم فکر کن دربارش. این رو گفتم و از اطاق زدم بیرون. ۵ دقیقه ای بدون اینکه چیزی بخورم حاضر شدم رفتم دم دَر دیدم سامان داره با اون موتور زِپرتیش ور میره. گفتم: سلام، آقا شرمنده خواب موندم.
جواب سلام داد، گفت: خواهش می کنم شما رو کیر ما جا دارید از این حرفها نفرمائید.
یک مشتی بهش زدم گفتم: خفه بابا زودتر حرکت کن بریم بین راه من یک چیزی بخورم.
موتور رو روشن کرد و من هم ترکش نشستم. همین که اومدیم راه بیفتیم دیدم در خونمون باز شد و عمه مهتاب درحالی که یه چادر گلی سفید سرش کرده بود دم در ظاهر شد. با دست پشت سامان زدم که وایستا، اومد جلو گفت: کجا میری؟
گفتم: خونه آقا سامان، بعد به سامان اشاره کردم گفتم: راستی معرفی نکردم، “آقا سامان” سامان جَلدی از موتور پیاده شد، با صدای بلند گفت: سلام علیکم حال شما خوبه .ببخشید!
عمه در حالی که سعی می کرد خودش رو اخمو و بی تفاوت نشون بده یک سلام خشک و خالی حواله سامان کرد بعد رو به من گفت: این نسخه آقاتِ برگشتنی از داروخونه بگیر، کی بر می گردی؟ گفتم: معلوم نیست اما تا غروب میام.
گفت: به سلامتی تا غروب چی کار ؟!
سامان سریع خودش رو نخود آش کرد و با دلقکی گفت: با سلامتی کاری نداره داره میاد خونه ما کارگری،… بعدش تنهائی زد زیر خنده.
عمه یه نگاه تندی به سامان کرد، گفت: مثل اینکه فقط ایشون نیستند که با سلامتی میونه خوبی ندارند شما هم مثل اینکه باید خودت رو یه دکتر نشون بدی.
سامان رو میگی انگار تو کونش تی ان تی ترکونده باشند لال شد و حرفی نزد و سرش رو انداخت پایین.
عمه رو کرد به من گفت: نگفتی چی کار؟
گفتم: میرم خونه سامان اینا یک کم کمک.
نگاه مسخره ای کرد گفت: تو اینجا از زیر کار در میری بعد می خوای بری اونجا کمک!! شب دیر نکنی ها.
به سمت خونه برگشت. نسخه رو توی جیبم گذاشتم و اومدم به سامان اشاره کنم که بریم که دیدم آقا چشش به سمت درمون هست. نگاهش رو که تعقیب کردم دیدم بله آقا دارند طاقچه عمه مهتاب رو زیارت می فرمایند. بادی که به آرومی می وزید لباس عمه رو بد جور به تنش چسبونده بود جوری که باسنش بیشتر از رو لباس خودش رو نشون می داد.
رو کردم به سامان گفتم: جنابعالی دید زدنتون تموم شد؟!
سریع نگاهش رو برداشت گفت: آره چی گفتی،… آره من حاضرم بریم.
نگاه غضب آلودی بهش کردم گفتم: پس راه حرکت کن بریم.
بین راه گفتم: مرتیکه تو اینجا رو هم نمی تونی دست از دید زدن برداری؟
گفت: مگه اشکالی داره؟؟
گفتم: اشکال که نداره فقط آبروم رو بردی.
گفت: چه طور مگه؟
گفتم: عمم از بالا تو رو دیده بود داشتی اطراف رو دید می زدی.
سریع گفت: اِه، آخ جووووون.
گفتم: یعنی چی آخ جون؟
گفت: وحید بی جنبه بازی در نیاری، عمّت از اون زنایی هست که آدم دلش میخواد یه دست ازشون کتک بخوره، بابا این چرا این قدر تیریپ خشم اژدها بود؟! ما رو شست رو طناب آویزون کرد. این دیگه کی بود؟
گفتم: درست صحبت کن عممِ.
گفت: قربون او عمّت برم، این کجا بود تا حالا؟! من که با همه عمه ها و خاله هات یک راه رفتم این عمّت رو چرا ندیدم؟
همون پشت موتور که نشسته بودیم یک پس گردنی مَشتی حوالش کردم گفتم: خفه بابا.
در حالی که پس گردنی تعادلش رو به هم زده بود موتور رو نگه داشت گفت: اوهوی چته بابا نزدیک بود تصادف کنیم، چرا بی جنبه بازی در میاری باز داری کم میاری؟
با دستش پشت گردنش رو میگرفت که دیگه پس گردنی نخوره گفت: کاش این رو اون عمه جونت می زد. بابا عجب جذبه ای داشت. آدم رو با یه حرکت مات می کنه.
بعد با یه حال شهوتی گفت: قربون اون عمت برم.
گفتم: مرتیکه بُز تو دیشب چه زهر ماری خوردی که برای زنای چادری هم توی خیابون راست می کنی؟ چاقال اگه یکی می دید اونجوری داشتی عمم رو دید می زدی شورتت پاپیونِ گردنت بود. گفت: بابا بی خیال، دست خودم نبود جَذبش بد جوری من رو گرفته بود، راستش رو بخوای من از این تیریپ زنها خوشم میاد. یه سری از این زنها تا میگی عزیزم غش می کنند تو بقلت و چراغ سبز نشون میدن.
یه نگاه معنی داری کردم، گفتم: بابا تو مخت تعطیله. الان نمی دونی چی داری میگی راستی تو هم مثل من ناشتایی؟
گفت: آره بابا این مهناز مامی که نگذاشت یک چیزی کوفت کنیم. اول صبح ما رو انداخت بیرون و گفت برو دنبال وحید جون تنهائی سختش هست بیاد، من نمیدونم این چه صیغه ایه؟ ما که این همه سال داریم حمّالی می کنیم رو اینجوری تحویل نمی گیرند اما توی چُلمن رو برات سرویس می فرستند!! بیرون هم نمی خواد چیزی کوفت کنی وقتی برای اومدن جنابعالی سرویس دربست می فرستند حتماً یه صبحانه حسابی هم برات آماده می کنه، ای خدا ببین کار این روزگار لاکردار رو!!
به شوخی گفتم: پس مواظب باش من رو سالم خونه برسونی وگرنه مامان جونت دیگه راهت نمیده خونه، اون وقت من تنهائی میرم و با مامانت همه صبحونه رو دو تایی می زنیم به رگ.
تا این رو گفتم گفت: اِ ف مواظب باش پیش مهناز مامی که هستی از هُل لقمه تو گلوت گیر نکنه؟!!
گفتم: نترس بابا یه لیوان شیر بهم میده میره پآیین.
گفت: دلت رو خوش نکن اون سالهاست که شیرش خشک شده ، چیزی به تو نمی ماسه.
بعد در حالی که ویراژ می داد گفت: تا خونه کونت رو پاره می کنم.
سرعت رو برد بالای ۱۱۰ تا ؛ اون هم درست یک روز سرد. توی راه به دو چیز فکر می کردم یکی اینکه سالم برسیم و یکی دیگه به حرف سامان، دلم می خواست بهش بگم قربون اون سینه های مامانت برم، تو اگه اجازه بدی خودم شیردارشون می کنم جیگر.
تا برسیم فکر کنم یه ۳ ،۴ باری سکته کردم. به محض اینکه از موتور پیاده شدیم یه پس گردنی آبدار با یک فحش مشتی نثارش کردم، بیچاره مونده بود چی بگه برای همین هم خودم گفتم: کدوم بی شعوری اینجوری مسافرش رو میرسونه که تو من رو رسوندی؟ نگفتی اگه چیزیم بشه چی باید جواب ننت رو بدی؟؟؟
سامان با قر و لوند یه سیکتیر حوالم کرد گفت: منُ و می زنی نشونت میدم و بعد رو به خونه کرد گفت: اینجا رو که می بینی خونه ماست، ببینم اینجا هم باز می تونی نُطُق بکشی؟؟؟
وارد خونه که شدیم اومدم یه یا الله حسابی بگم که یاد دفعه قبلی افتادم، به شدت منصرف شدم و باچشمام تموم خونه رو سعی کردم ورانداز کنم. دلم می خواست هر چی زودتر مهناز رو ببینم. با خودم گفتم یعنی چی پوشیده؟ تیپش چجوری شده؟ باز هم سین جینم می خواد بکنه؟ اصلاً تحویل می گیره یا نه؟…
توی افکار خودم بودم که سامان گفت: آهای گلابی کجائی؟
اومدم جواب بدم که یک صدائی گفت: سامان تویی؟ اومدی مامان؟ درست حدس می زدم صدای دل انگیز مهناز بود. با اینکه طرز حرف زدنش بیشتر به جاهلهای قدیمی می خورد اما برای من حکم صدای فرشته ها رو داشت، صدا از توی همون اطاق که سامان گفته بود آرایشگاه هست می اومد

سامان هم با اون صدای نکرش که آدم رو یاد صدای شیپور ، شییپورچی توی پسر شجاع مینداخت گفت: آره ما اومدیم یا الله رو هم با خودم آوردم…
داشت می خندید فهمیدم که داره مسخره می کنه و شروع کرده به تلافی اون کتکهایی رو که خورده. گفتم هو الاغ، کونت رو پاره می کنم اگه بازم بخوای دستم بندازی.
یواش گفت: خفه بابا توی مغازه مشتریِ. بعد گفت: بلند شو بیا آشپزخونه یه چیزی کوفت کنیم.

دنبالش راه افتادم اما تمام مدت دلم تو اون اطاق بود. به خودم می گفتم یعنی چی که مشتری داره. این همه راه برای حمّالی خشک و خالی که نیومدم. خونمون هم که می تونستم صبحانه بخورم، بابا گور پدر مشتری پاشو بیا اینجا، مشتری اصلی منم که باید بسازیش، منم که تو کفم نه اونا. تو حال گرفته خودم بودم که سامان گفت :شیر می خوری یا چائی برات بریزم؟
با بی تفاوتی گفتم: فرقی نمی کنه، شیر بریز، فعلاً که ما اول کیررو خوردیم، بزار ببینیم با شیر پایین میره‌.
سامان یک نگاهی به من کرد، گفت: منظورت چیه ؟؟
گفتم: هیچی بابا.
گفت: نه یه چیزی هست.
نمی تونستم که ماجرا رو بهش بگم برای همین هم دنبال یک چیزی می گشتم که بگم.
گفتم: چیز مهمی نیست مربوط به عمّم هست.
با تعجب نگاه کرد گفت: کدوم عمّت؟
گفتم: همین که صبح دیدی دیگه.
گفت: حالا چی شده؟
گفتم: هیچی بابا.
گفت: جون من بگو
گفتم: ولمون کن.
گفت: اذیت نکن.
گفتم: با شوهرش مشکل دارند.
گفت: همین.
گفتم: حالا بعداً برات میگم، اگه بزاری یه لقمه کوفت کنیم ما.
با چاپلوسی گفت: چشب. بعدش یک لیوان شیر ریخت گفت: این هم یه لیوان شیر گرم برای رفیق شفیق خودم.
تابلو بود که داره خایه مالی می کنه تا جریان رو براش تعریف کنم. شیر رو سر کشیدم و رو به سامان کردم گفتم: از کجا باید شروع کنیم؟
سامان گفت : پایین رو کلاً باید کاغذ دیواری کنیم، یک مقدار هم در و پنجره ها رو باید رنگ کنیم.
از زیادی کار تعجب کرده بودم گفتم: همش همین. این که کاری نیست.
سامان که متوجّه شده بود کارها زیادند گفت: تازه اگه قرار نباشه بقیه خونه تکونی خونه رو انجام بدیم همین مقدارِ.
گفتم: بالا چی؟ انگار اونجا خالی هست!مطمئنی که اونجا رو نباید کاری کنیم.
گفت: آره خالی هست. تا یک ماه پیش بهناز اونجا بود تا مامی تنها نباشه. خونشون که توی مهر شهر حاضر شد رفت اونجا. حالا چون من نیستم بعضی وقتها خالم میاد اینجا تا تنها نباشه.
گفتم: پس شبهائی که خالت نیست چی؟ مادرت تنهائی نمی ترسه؟
گفت: از چی بترسه؟
گفتم: خلاصه دزدی، مزاحمی!! یه زن تک وتنها توی خونه خالی ؟!!!
پوزخندی زد گفت: آقا رو باش میگم تو هنوز خیلی مونده مهناز مامی رو بشناسی، دزد اگه خونه ما بیاد دمارش در اومده، دیگه گوه میخوره این طرفها پیداش بشه.
لقمم رو میخوردم و توی خودم بودم که از پشت سرم یه صدایی بلند و کشیده گفت: بَههه آقا وحید چطوری شما ؟؟!!!
به محض شنیدن صدا باز پرش ارتفاعم گل کرد و به شدت از صندلیم بلند شدم ( اگه همین جور ادامه می دادم فکر کنم قهرمان پرش ارتفاع می شدم) سریع به سمت صدا برگشتم و با چشمام دنبال صاحب اون صدای آشنا می گشتم. خدای من یعنی درست می دیدم، آره مهناز بود، خود خودش بود، سه ماهی می شد که ندیده بودمش امّا برای من مثل ده سال گذشته بود. تا سلام رو گفتم لقمه تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه، تازه یادم افتاده بود که مثلاً داشتم چیز کوفت می کردم .
مهناز که دیگه داخل آشپزخونه شده بود سریع رفت سمت شیر آب و یک لیوان از روی سینک برداشت و پر از آب کرد…
در حالی که لیوان رو دستم می داد گفت: چی شد ؟؟!
آ ب رو که خوردم حالم کمی جا اومد گفتم: هیچی لقمه گیر پرید توی گلوم.
مهناز با یک لبخندی گفت: حالا پایین رفت یا پایین بفرستمش؟؟
منتظر جواب من نشد و با دست شروع کرد سه ؛چهار تا ضربه محکم به پشتم زد.
من که هم از زور دستش تعجب کرده بودم هم از اینکه راحت داشت به من دست می زد رو کردم گفتم: دستتون درد نکنه رفت پایین.
مهناز در حالی که با اون چهره تو پر و بشّاشش که دل هر مردی رو اسیر خودش می کرد رو به سامان گفت: این آقا وحید چرا تا من رو میبینه یکهو دست و پاش با هم پنالتی می زنند؟
سامان جواب داد: نمی دونم، آقا پشت سر بعضی ها که خوب حرف می زنند، نمی دونم چرا جلوی خودشون که می رسند نطقشون کور میشه!!!؟… زد زیر خنده.
با این حرف مهناز رو کرد به من گفت: سامی منظورش چی بود .؟؟
به سرعت در حالی که سعی می کردم خودم رو عادی نشون بدم و موضوع رو عوض کنم گفتم: چیز خاصی نبود قبل از اینکه شما بیایید به سامان گفتم دست مامانت درد نکنه بابت این شیر خوشمزه ای که درست کرده.
مهناز در حالی که به سمت اجاق می رفت تا یه فنجون شیر برای خودش بریزه گفت: نوش جونت، گوشت بشه به تنت، میخوری بازم برات بریزم؟؟
گفتم: نه زیادی خوردم ممنون.
سامان بلند شد و در حال رفتن به سمت پذیرائی در گوشم گفت: چوب بشه بره تو کونت ، آدم بی خایه!!!
موقعی که بیرون میرفت باز بی پدر شروع کرد به خندیدن. مهناز همونجور که پشتش به من بود گفت: سامان چی میگه بهت؟
گفتم: هیچی مهناز خانم خودش رو مسخره می کنه.
تازه از جو اولیه در اومده بودم که متوجه لباسهای مهناز شدم، پشتش به من بود. سامان هم تو پذیرائی بود یک کم بلند شدم که بتونم خوب وراندازش کنم. یه بلوز طوسی سیر یقه اسکی چسبون پوشیده بود با یه دامن چین چین دار بلند.بیشتر که دقت کردم دیدم ای بابا این چرا دامنش از وسط از هم جداست. اما خیلی لَخت بود وقتی که یه کم تکون می خورد انگار با حریر داشتند باسن بزرگش رو نوازش می دادند. از پشت که دقت می کردی برجستگی کرستش رو خوب می تونستی تشخیص بدی. اما جایی که باعث شد این رفیق پایینی هم شروع کنه به سرک کشیدن ساق پاش بود، با اینکه دامن تا یک وجب از زانوش پایینتر بود اما همون یه ذره هم برای من مثل آب مراد بود، چقدر سفید بود، این زن چرا این قدر پوستش مثل بلور بود، یاد پاهای عمّم افتادم توی دلم گفتم اون کجا و این کجا. مچ پای این درشت تر از ساق اونه ،پس ببین رونهای مهناز دیگه چیه!! سریع دور و برم رو یک بررسی کردم و بیرق انسانسازم رو کمی جابجا کردم که هم اذیتم نکنه هم اگه بلند شدم معلوم نباشه.
مهناز با یک سینی که داخلش کمی نون بود و یک کم خامه و یک فنجون شیر اومد روبروی من، اون سمت میز نشست. رو کرد به من گفت: چرا دست کشیدی؟! ما تازه اومدیم شروع کنیم بخور دیگه.

گفتم: ممنون زیادی خوردم سیرم.
صورتش رو به شوخی کمی عصبانی کرد گفت: بخور بابا چی سیرم تو اگه سیری من گُشنم!!؟ کره و خامه و شیر و وحید حالیم نیست همتون رو یک مرتبه دیدی قورت دادم ها. بخور پسر، ما اینجا رفیق نیمه راه نداریم، یکم شما دو تا به خودتون برسید، شُدید مثل این آفریقائیها، جون بگیرید آدم دلش بیاد یه نگاهیتون کنه.
سامان که داشت دیگه تلویزیون تماشا می کرد از تو پذیرائی داد زد من مگه چمه، این وحید باید چاق بشه…
مهناز گفت: تو که چِت نیست!! حالا چرا فقط وحید؟
سامان گفت: هیکلش رو اینجوری نگاه نکن آقا قبل از خدمت بدنسازی و کشتی کار می کرده، ۱۵ کیلو کم کرده…
مهناز با تعجب به من نگاه کرد، گفت :آره، راست میگه؟کُشتی و بدنسازی کار می کردی؟
گفتم: نه بابا چاخان می کنه.
مهناز دستش رو گذاشت روی دستم و گفت: اذیت نکن، جون سامان ، راست میگی؟؟
نمی دونم چرا از لمس کردن دستام با دستهای مهناز گُر گرفتم، انگار یه چیزی از سمت سینم با خارشی خوشایند به سمت قلبم در جریان بود . همین احساس رو بین پاهام و بالای کمرم هم احساس می کردم. مثل اینکه مهناز با این کارش تمام اندامم رو بی حس کرده بود.
فشار زیادی رو رو دستام احساس کردم، به خودم اومدم، مهناز با اون انگشتهای کشیدش داشت دستم رو فشار می داد، گفت: آهای عمو یادگار خوابی یا بیدار؟!!
لبخندی از شرم زدم و گفتم: نه بابا همین جام.
سعی کردم دستم رو از دستش جدا کنم اما با یه مقاومت شدید روبرو شدم. مهناز با چشمهای درشت و مشکی که به زیبایی آرایش هوس انگیزی شده بود توی چشمهای من نگاه خُماری کرد، با صدایی نازک شده اما دلرُبا گفت: جون من ، جون مهناز کشتی گیری؟
از این طرز حرف زدن و حالت چشمهاش گویا یک لحظه روحم از تنم جدا شده باشه تمام بدنم شُل شد و دستم رو به حالت تسلیم تو دستش اسیر شده دیدم، انگار زورش ده برابر شده باشه. نگاهم با نگاهش گره خورده بود نمی تونستم چیزی بگم اما لبهای قُلوه ای اون منتظر جواب بود.
به سختی تمام زورم رو تو سرم جمع کردم و با تکان دادن سرم بهش فهموندم که آره. چند لحظه بین ما سکوت حکمفرما شد و بعدش سردی محسوسی جایگزین گرمی دستاش شد. دستش رو از روی دستم در برداشته بود، با خودم گفتم چرا این موضوع براش اینقدر مهم و جالب بود، جواب خوبی نتونستم به خودم بدم، اما حس عجیبی نسبت به مهناز احساس می کردم.
مهناز که متوجه جو سرد بینمون شده بود با یک حرکت سریع شروع به درست کردن لقمه برای خودش کرد و در حالی که دهنش از بزرگی لقمه ای که داشت می خورد درمونده شده بود با همان دهن پر گفت: بخور بابا حالا حالا ها از ناهار خبری نیست.
بعد با خنده ای که به زور می تونست با اون دهن پر به نمایش بگذاره ادامه داد: اینطوری نگاهم نکن آ، اگه واسه هر کی کشتی گیری برای من فقط یه کفگیری، یه کاری نکن با یه حرکت کمرت رو بگیرم و سر و ته بفرستمت توی دیگ غذا…
از این شکل حرف زدنش خیلی خوشم می اومد.
خندیدم و با چاپلوسی گفتم: برای ما همین هم افتخاره ، نصیب هر کسی که نمیشه.
تو همین لحظه صدای سامان بلند شد: چیه بابا اونجا نشستید دارید دل میدید و قلوه می گیرید، بابا زود باشید دیر شد.
مهناز تبسُّمی کرد و آرام به من گفت: بچّم کاری شده، یه مرد دیگه توی این خونه، دیده می خواد بگه ما هم هستیم.
با شنیدن این حرف دو نفری زدیم زیر خنده. سامان که متوجّه خنده های ما شده بود از بلند شد و در حال رفتن به سمت دستشوئی گفت: آهای پشت سر من دارید چی میگید؟!
بعد به شوخی گفت: بزارید برم و برگردم با خیال راحت حالتون رو می گیرم.
نگاهی به مهناز کردم سرش پایین بود و داشت آخرین تکه نون رو می خورد، تقریبا با خیال راحت می تونستم از نزدیک بدن و چهرش رو ببینم.
دوباره این شَمبول نامرد داشت بلند می شد، هر چند آن چنان هم خواب نبود اما میخکوب یک زیبائی بودم، سینه های مهناز، توی اون بُلوز یقه اسکی تنگ اسیر کردن ۲تا سینه تقریباً دُرشت کار ظالمانه ای بود، کاش می تونستم آزادشون کنم، یعنی میشه؟ وای که چقدر شَق و رَق ایستاده بودند. یعنی اگه بدون لباس ، آزاد آزاد هم همینطور بایستند میشه آدم غش نکنه!؟
اگه اینها رو بگزاری توی دهنت یه سال فقط می خوریشون.
اینها همه افکاری بود که در حالی که به سینه های مهناز خیره نگاه می کردم از ذهنم می گذشت. امّا باز با صدای مهناز به خودم آمدم: قشنگه؟!!
مهناز داشت سینه هاش رو نگاه می کرد و رو به من که با چهره پر از شهوت منتظر جواب مات و مبهوت نگاش میکردم. از ترس یا شرم قدرت جواب دادن نداشتم.
مِنُّ و مِنّی کردم و گفتم: چی؟
با تعجب یک نگاه سنگینی به من کرد و گفت:چی رو میخ داشتی نگاه می کردی؟
آب دهنم رو قورت دادم و دیگه با ترس گفتم: من چیزی رو نگام نمی کردم.
مهناز دوباره چشمهاش رو خمار کرد و گفت: گوگولی مگه تو بولیزم رو نگاه نمی کردی؟ از چیش خوشت اومده؟
یک نفس راحتی کشیدم گفتم: آهان!! آره ازش خوشم اومده، یعنی منظورم این که من عاشق این رنگم، از بچگی شلوارام این رنگی بودن …!!!
مهناز نگاهی به بلوزش کرد و در حالی که نگاه معنی داری به من می کرد گفت: خیال کردم از جنسش خوشت اومده
بعد میز رو که جمع می کرد گفت: فکر کردم ازش خوشت اومده الان می خوای بهت یادگاری بدم؟!!
این رو گفت و ضمن اینکه بلند می خندید به سمت دیگ آشپزخانه رفت.
از شنیدن حرفهاش دیگه لال شده بودم، اصلاً نمی تونستم توی مخم بگنجونم که یک زن به رفیق پسرش آن هم توی دمین دیدار این حرف رو بزنه. بابت صبحانه مجدداً تشکری کردم و سریع از آشپزخانه خارج شدم.
سامان هم زیارتش تموم شده بود و دو نفری توی پذیرایی ایستاده بودیم. مهناز اومد و شروع کرد به توضیح دادن در مورد کارهایی که باید انجام می دادیم.
تمام که شد رو به من گفت: وحید جان این سامان تو رو هم توی دردسر انداخته، من شرمنده ام شب عید هست و مغازه این چند روز خیلی شلوغِ منم دست تنهام و نتونستم تا حالا دستی به خونه بکشم زحمتش افتاده گردن شما.
ادامه داد: تو رو خدا خیال نکنی اینها پرو پرو ازم کار می کشند. خودم برات جبران می کنم.
بعد رو به سامان گفت : این سامان که شعورش نمی رسه تشکر کنه، من عوضش ازت ممنونم، الهی که یه زنه خوشگل قد بلند و ناز گیرت بیاد خودم برات آرایشش کنم.
گفتم: نه بابا این چه فرمایشی هست که می کنید سامان گردن من خیلی حق داره، من وظیفم رو انجام میدم.
باز هم صدای زنگ بلند شد. مهناز در حالی که به سمت آرایشگاه می رفت گفت: اگه کاری داشتید صدام کنید من برم مشتری اومد.
با بسته شدن در اطاق دوباره من و سامان تنها شدیم. یک حالت دلتنگی و رخوتی به سراغم اومد ، با اینکه وقتی مهناز پیشم بود هر چند دقیقه یک سوتی می دادم و تابلو بازی در می آوردم اما کم کم داشتم به وجودش عادت می کردم.
کار رو شروع کردیم اول فرش و وسایل پذیرایی رو غیر از یک کاناپه راحتی بزرگ با میز تلویزیون
بردیم گذاشتیم توی اون اطاق بعدش هم شروع کردیم به کندن کاغذ دیواری های قدیمی، سامان توی این کار انصافاً وارد بود.
در حین کار سامان گفت: وحید جریان عمت چی بود؟
من هم که ذهنم همش به مهناز و کارها و رفتاراش مشغول بود با بی حوصلگی گفتم: بابا تو هم ما رو با این عمّمون نمودی، چی میخوای از جونش؟!!
سامان هم نامردی نکرد گفت: من کی عمت رو با خودت کردم؟ درست صفر جفتتون رو زدم اما تنها تنها می فهمی؟ یادم نمیاد با هم کرده باشم.
گفتم: سامان یه کار نکن همینجا بکشم پایین و ترتیبت رو بدم.
خندید و گفت: تو اگه بکن بودی عمت نمی اومد پیش من بگه شوهرم منُ نمی کنه تو بیا بکن. واقعاً این سامان کار رو به جایی رسونده بود که دیگه رعایت هیچ کس رو نمی کردیم. باز کل کل ما شروع شده بود و تا می تونستیم از شرمندگی هم در اومدیم. بعد هم همه جریان عمه مهتاب
رو از سیر تا پیاز برای سامان تعریف کردم، بیچاره سامان مات و مبهوت مونده بود.
گفت: واقعاً این ناصر حرومزاده هست، خواهرش رو باید گایید. از شوخی گذشته عمت خیلی مظلوم به نظر می اومد، اگه به این شک بکنه وای به حال دیگران.
بعد اخماش رو تو هم کرد و ادامه داد: وحید ناراحت نشی اما چون دوستت دارم میگم ، خیلی شماها بی غیرتید که این مرتیکه با عمت این کار رو کرده اگه من بودم تا حالا شکمش رو سفره کرده بودم.
گفتم: چی بگم سامان جون!؟ خانواده ما غیرت رو توی حفظ حجابشون می دونند. بی خیال خودم یه فکری می کنم.
سامان با دست زد به پشت من و گفت : داداش یه چاکر هم زیر دستت داری، برو جلو منم پشتتم خندیدم گفتم: نوکرتم.
تقریبا دیگه ظهر شده بود که رو کردم به سامان و گفتم: سامان یه سوالی ازت بپرسم ؟
گفت: دو تا بپرس.
گفتم: چرا وقتی گفتی که من کُشتی گیرم مادرت این قدر حساس شد؟ مثل اینکه از کشتی گیرا بدش میاد؟
گفت: نه بابا جریان داره.
گفتم چه جریانی؟
سامان که باز کرمش گرفته بود گفت:حالا نه، بعداً.
ده دقیقه ای خایه مالیش رو کردم تا بالاخره گفت:جریان از این قراره که شوهر اولش که برات گفتم مُرد از اون کشتی گیرای محلی بود. تو سمت خودشون برای خودش اسم و رسمی داشت، مهناز مامی هم تو یکی از همین مسابقات محلی اون رو می بینه و عاشقش میشه.
نگاهی به من کرد و گفت:پیش خودت بمونه هنوز که هنوزه می دونم که عاشقش هست و بابام رو به پشیزی حساب نمی کنه.
با تعجب نگاهش کردم گفتم: مگه بابات چشِ؟! این خونه و زندگی رو که به اختیار مادرت گذاشته، مادرت هم که مثل عمه من آقا بالا سر نداره دیگه چی میخواد؟
گفت:تو هنوز خیلی مونده تا این چیزها رو بفهمی، زن که فقط برای آب و دون شوهر نمی کنه
هزار تا نیاز دیگه هم داره که فقط شوهرش باید براش برطرف کنه.
منظورش رو می فهمیدم امّا برای اینکه بحث رو ادامه بدم خودم رو به اون راه زدم و گفتم: یعنی چی؟
نگاه تمسخر آمیزی کرد و گفت: الاغ تو چقدر خنگی! یعنی اگه شوهر بالا سرش نباشه با کی باید کُشتی بگیره؟!!
گفتم: کُشتی ؟؟؟
با عصبانیت نگاه کرد و گفت: همون کُشتی که من و تو ازش به وجود اومدیم دیگه.
با خنده گفتم: آهان فهمیدم بابا خُب این رو از اول بگو آدم قاطی نکنه. بعد با کمی ترس گفتم :مگه بابات مرخصی نمیاد
گفت: چرا هر ۹ ماه در میون میاد.
گفتم: پس حلّه دیگه چرا این رو بهونه می کنی؟
گفت: توی جوجه چه می فهمی از نیازهای زن، ما رو باش با کی داریم درد و دل می کنیم، کارت رو بکن بابا.
ساعت ۲ بود که دیدم درب آرایشگاه مهناز باز شد، مهناز هم در حالی که دست به کمر داشت می اومد به سمت ما با یک صدای داش مشتی بلند گفت: آقاهای خودم چطورند؟ دارید چی کار می کنید؟
نگاه من دوباره به سینه هاش که افتاد حالم خراب شد. اومد جلوتر و وقتی که دید نیمه بیشتر پذیرایی رو کاغذ دیواری کردیم با ذوق زدگی گفت:بهه می بینم که گل کاشتید. آفرین پسرای گلم ،دمتون گرم.
سامان که بالای نردبان ایستاده بود گفت: بابا پس کی می خوای یه ناهار به ما بدی، مُردیم از گشنگی. بعدش در حال چسب زدن به دبوار گفت: یه عمر توی این خونه هستم کسی نگفت پسر گُلم، حالا این چُلمن یه ربع نیست اومده برای ما شده پسر گلم.
من که پایین کنار نردبان ایستاده بودم تا مواظب سامان باشم رو به مهناز گفتم: مهناز خانم می بینید ما چه رفیقی داریم؟!! داره جلوی خودم زیر آبم رو میزنه.
مهناز خودش رو به ما رسوند و در حالی که سعی میکرد از کنار دستم یه نیشکون از پاهای سامان بگیره گفت: شوخی می کنه چیزی توی دلش نیست.
در همین بین که سامان سعی می کرد پاهاش رو کنار بکشه و مهناز هم در تلاش برای نیشکون گرفتن بود برخورد یک چیز نرم رو با آرنجم احساس کردم.
سرم رو سریع چرخوندم، درست حدس زده بودم سینه مهناز بود. باز هم همون حس به من دست داده بود احساس کردم که پاهام کمی سست شدند.
با خودم می گفتم جون، آره بمالش،بیشتر ، محکم فشارش بده میخوام دستم رو له کنی. یک چیزی به من می گفت: پسر این بهترین فرصته، مگه تو خاطر خواه اون نیستی، مگه عاشق این هیکل نیستی، این رو باید به اون بفهمونی، وگرنه اون از کجا بفهمه. یالّا زود باش یک کاری کن ، جراتت رو اینجا باید نشون بدی . … امّا عقل و منطق می گفت: خر نشو پسر، اگه بدش بیاد ، اگه اون جوری که تو فکر می کنی نباشه، اگه سامان ببینه ، اگه و اگه و اگه … باید بین این دو تا یکی رو انتخاب می کردم.
سردرگم شده بودم،خدایا چی کار کنم؟؟ همه این تصوّرات توی چند ثانیه از ذهنم گذشت. دلم رو زدم به دریا و پشتم رو به عقل کردم تمام جراتم رو جمع کردم و دستم رو با احتیاط یواش یواش به سمت عقب هدایت کردم. اینقدر این کار و کردم که دیگه کاملاً
آرنج دست چپم به سینه مهناز چسبیده بود و دیگه اگر اون عقبتر نمی رفت فاصله ای بین ما نمی افتاد. گرمی زیادتری ازش حس می کردم . بالا بودن آستین پیرهنم هم حرارتم رو بیشتر کره بود. در حالی که سعی می کردم با چشمام جوری سامان رو نگاه کنم تا هم مهناز و هم سامان رو بتونم خوب کنترل کنم، منتطر عکس العمل مهناز شدم تا ببینم چه واکنشی نشون میده ، بعد از یکی دو ثانیه دیدم هیچ واکنش بخصوصی از خودش بروز نداد، یعنی نفهمیده ؟؟؟ چی کار کنم؟؟ یک نگاهی به سمت سامان کردم دیدم داره برای رهایی از دست مهناز تلاش میکنه اما سرش به سمت دیوار هست.
همونطور که آرنجم به سینه مهناز چسبیده بود یک کم فشارش رو به سمتش بیشتر کردم و بعدش به صورت مالش یک کمی دستم رو تکان دادم، برای یک لحظه مهناز از من فاصله گرفت.
اه لعنت به این شانسی که من دارم .یعنی فهمید؟ آره خب پس چی!؟ فهمید که سینش رو از من جدا کرد. وای خدا نکنه خیلی ناراحت بشه ، نکنه الان یه چک بخوابونه زیر گوشم.
سنگینی اون دستهای گوشتیش یک طرف، آبروریزی که پیش سامان به بار می اومد یک طرف. آه خدایا . گرمی و فشار زیادی رو یکمرتبه احساس کردم، همه چی تموم شد، آبروم پس رفت.
اما چرا دستش آروم اومد تو سرم . نه این چک و کشیده و تو سری نبود .!!! دست مهناز بود که به حالت نوازش روی سرم کشیده میشد .پس چرا منو داشت ناز میکرد !!!؟؟؟
گردنمو که به سمتش برگردوندم دیدم یه لبخند زیبایی روی اون لبای قلوه ایش نقش بسته و با اون چشمهای درشت مشکی زُل زده توی چشمهام، تعجب کرده بودم!!! مهناز دستش رو از روی سرم برداشت و روی شونم گذاشت، گفت : وحید جان زیاد خودت رو ناراحت نکن. این سامان منظوری نداره ،حسودیش میشه که جلوش از کسی تعریف کنند. پسرم حسّاسه دیگه، هر چی باشه به خودم رفته. بعد ناگهان طوری که از چشمهای سامان دور بمونه خودشو دوباره به من چسبوند !!!
تمام بدنم یک آن سرد شد. این بار هر دو تا سینه هاش رو پشتم حس می کردم، بزرگِ بزرگ، گرم و نرم، بعد با یه صدای نازک شده و حشری گفت : تو هم زیاد به خودت فشار نیار عزیزم،
برای قلبت خوب نیست!!! فشار سینه های مهناز این قدر زیاد بود که بین اون و نبردبون کیپ کیپ شده بودم و جایی برای حرکت نداشتم . بعدش مهناز در حالی که ازم دوباره فاصله می گرفت بدون اینکه سامان متوجه بشه یواش دو سه تا ضربه با کف دست به کونم زد و گفت : واسه این میگم .!!!
هاج و واج داشتم دور شدن مهناز رو نگاه می کردم. یعنی منظورش چی بود؟!! از این کار من خوشش اومده بود یا نه؟!! پیش خودش نکنه بگه این ایکبیری رو نگاه واسه من راست می کنه و آدم شده، نمیگه من سن ننشم. به خودم دلداری می دادم و می گفتم:خب چه کار کنم بابا منم آدمم دیگه، زنیکه نمیگه ما هم یه چیزی لاپامون داریم!؟ کس و کون رو جلوی ما ویترین کرده
بعدش میگه راست هم نکنیم، به من چه که اون خوشگله و هیکلش پوز مانکن رو هم میزنه، هر چی بادا باد. کسی که اینجوری میگرده باید پی همه چی رو به تنش بماله، یا اینجوری
نگرد و دلبری نکن یا همین جا وایستا و بزار مردم نازت رو بخرند.
با صدای سامان به خودم اومدم:حواست کجاست، کجایی؟
برگشتم، داشت به من نگاه می کرد و بعدش یک نگاه به مهناز توی آشپزخونه کرد. فهمیدم که متوجه نگاه های سنگین من به بدن مهناز شده. اما من انگار دل شیر پیدا کرده بودم.
گفت: زیاد دلت رو به تعریفهای مامانم خوش نکن، تو هنوز اون روشو ندیدی اگه سگ بشه هیچکی جلودارش نیست. بعد در حالی که از نبردبون می اومد پایین آهسته تو گوشم گفت : مواظب باش پاچه تو رو نگیره.
موقع رد شدن از کنارم با مشت یک ضربه به کیرم زد و به سرعت رفت. دادم به هوا بلند شد: آخخخخخ.
مهناز از داد من و خنده سامان سریع خودش رو به اُپن رسوند با یک حالتی متعجب ما رو نگاه میکرد و با اضطراب گفت: چی شد؟
من که دستم زیر خایه هام بود وقتی متوجه شدم مهناز داره من رو نگاه میکنه به ناچار دستم رو برداشتم و با حرص به سامان که کنار مهناز داشت از خنده ریسه می رفت نگاه کردم. مهناز متوجه جریان شده بود، گوش سامان رو گرفت، گفت :چی کار کردی بچه مردم رو چه بلایی سرش آوردی خوله؟
سامان همچنان داشت می خندید. مهناز اومد توی پذیرایی گفت: چی کارت کرد این ذلیل شده؟
بعد در حالی که نگاهش رو به سمت لای پاهای من دوخته بود ادامه داد: حالت خوبه؟
با خجالت از اینکه مهناز داشت غیر مستقیم به کیرم اشاره می کرد و فهمیده بود سامان یک مرضی ریخته بود سرم رو به علامت تایید تکان دادم و گفتم آره خوبم چیزی نیست.
بعد برای اینکه رد گم کنم
گفتم: این سامان نامرد محکم زد توی شکمم.
سامان که چشمهاش چهارتا شده بود دیگه داشت از خنده سُرفش می گرفت.
مهناز هم که کم کم داشت می خندید رو کرد به من گفت: مطمئنی که این جونم مرگ شده توی شکمت زده ؟؟؟!! در حالی که سامان رو نگاه میکرد گفت: شاید یه وجب بالا …شاید هم یه وجب پایین رو نشونه گرفته و بعد با یه چشمک به من اشاره کرد که خودت و یه چک کن.
بعد به سامان گفت: اینقدر میشه کرم نریزی؟ میتونی یه کاری کنی این بیچاره فردا قید بابا شدن رو بزنه!
با اشاره به سامان رسوندم پدرت رو در میارم. اون هم در جواب یه بیلاخ برام فرستاد. من هم سریع یه بیلاخ نشونش دادم که متوجه شدم همون لحظه دوباره مهناز ما رو داره نگاه میکنه. اونم که متوجه شده بود با خوشمزگی گفت: شما از شاخ و شونه کشیدن برای همدیگه خسته نشدید بابا اگه با این کارا چیزی درست میشه منم پس… حرفشو نیمه کاره تموم کرد و بعد دستاش رو به علامت بیلاخ به سمت ما دو نفر نشونه گرفت . بعد زد زیر خنده . به دنبال اون ما هم زدیم زیر خنده و حالا بخند کی نخند.
چند دقیقه بعد مهناز رو به سامان کرد گفت: من دارم میرم یه دوش بگیرم تا بیام بیرون بپر از اصغر کبابی ۳ تا غذا بگیر بیا…، تمام تنم پر از مو شده، این زن مَمد آقا رو کلاً کچلش کردم!!!

من و سامان هم راه افتادیم به سمت بیرون بین راه یک لگد مشتی به سامان زدم و گفتم این تلافی اون ضربه، بعد هم شروع کردیم به کرم ریختن اما فکرم فقط به خونه بود از اینکه الان مهناز توی حموم لخت مادرزاد ایستاده و داره دوش میگیره حالی به حالی می شدم. دلم می خواست زودتر برگردم تا لااقل بیرون اومدنش رو از حموم بتونم ببینم. بد مصب کبابی شلوغ بود و تا برگردیم یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید. وارد خونه که شدیم اولین جایی رو که نگاه کردم شیشه رخت کن حموم بود.
به خشکی شانس خاموش بود، دیر رسیده بودیم یعنی من دیر رسیده بودم، سامان که جزو بازی نبود.
نایلون غذا رو روی اُپن آشپزخونه گذاشتم و برگشتم طرف پذیرایی.
یک آن یک نفر توی چارچوب اطاق خواب پیداش شد … چی می دیدم؟! خواب بودم یا بیدار؟! باورم نمی شد، یعنی درست می دیدم؟ یک نگاهی به سامان کردم و سرم رو دوباره برگردوندم.
مهناز بود که از حموم بیرون اومده بود اما چیزی که من رو میخکوب خودش کرده بود لباسهائی بود که تنش کرده بود. یک پیرآهن یقه باز لی با یک شلوار استرچ اندامیِ آبی. شلوارش انگار به سایز بدنش نمی خورد شاید هم مدلش اینطوری بود چون حداقل نصف ساق هاش از شلوار بیرون بود.
مهناز که متوجه شده بود تحت تاثیر تریپ جدیدش قرار گرفتم دست کرد توی موهاش و گیره سرش رو باز کرد و موهاش رو با یک حرکت گردن رها کرد توی هوا چقدر با ظرافت این کار رو می کرد، این زن من رو طلسم کرده بود با هر حرکتش دلم رو هر جا که می خواست می کشاند .
در حالی که مثلاً داشت موهاش رو با بازی کردن با آنها خشک می کرد و از طرفی هم معلوم بود این کار رو برای دلربایی و زجر دادن من انجام می داد به طرف آشپزخانه رفت و گفت :
چقدر دیر کردید روده کوچیکه تمام هیکلم رو خورد، مُردم از گشنگی. من که بین اون و آشپزخونه بودم سریع گفتم کبابی خیلی شلوغ بود برای همین دیر شد . مهناز هم در جواب با شیطنت گفت : می گفتی برای هیکل من میخوای، یارو کارِت رو زودتر راه مینداخت. این رو گفت و از کنارم رد شد . وای چه بویی از تنش به مشامم رسید آدم رو مست می کرد. فقط بوی شامپو و صابون نبود یک بوی خاصی بود. سامان رو که نگاه کردم دیدم همچنان داره من رو نگاه میکنه برای همین هم دیگه روم نشد که مهناز رو نگاه کنم، یعنی راستش دیگه جرات نکردم بیشتر از این چشم چرونی کنم.
مهناز داد زد بیایید سر میز تا غذا رو بِکشم، اما سامان گفت نه ، داره تکرارسریال قصه های جزیره رو پخش میکنه من دیشب این قسمت رو ندیدم.
مهناز گفت: پس چی کار کنم.
سامان این بار گفت: یه موکتی، چیزی بیار توی پذیرایی پهن کن همینجا می خوریم.
مهناز یک وا گفت و بعد از کابینت یک روفرشی در آورد و داد به من و گفت: وحید جون شرمنده ،خونه تکونی این بدبختیها رو هم داره این رو پهن کن تو پذیرایی، آقا میخواد قصه های جزیره رو ببینه. بعد در حالی که ّبا اون صورت بدون آرایش می خندید ادامه داد: من نمی دونم این سامان از جون این سارا استنلی چی میخواد!؟
لبخندی زدم و روفرشی رو ازش گرفتم و اون رو وسط پذیرایی پهن کردم. سامان هم سریع مثل این گاوها رفت و جلوی تلویزیون رو زمین لم داد.
مهناز هم که دید سامان لم داده با اون دادش بلند شد که چرا نمیای کمک کنی سفره رو بچینی.
من که دیدم سامان کَکِش هم نمیگزه رفتم توی آشپزخونه و گفتم:ولش کنید مهناز خانم بذارید راحت باشه ،من خودم کمکتون می کنم.
مهناز یه غُر و لوندی به سامان کرد و گفت :دستت درد نکنه عزیزم کی بتونم جبران کنم، یکی نیست به این خره بگه مگه تو دلت نمیخواد سارا نگاه کنی فقط اون دلش میخواد؟؟؟!!
توی دلم گفتم:سامان خر نیست، خر منم اگه تو رو با این هیکل ناز وخوشگل ول کنم و اون سارا رو بچسبم.
وسایل رو که می اومدم و می بُردم فقط چشمم به اندام مهناز بود. خدایا آخه چی خلقت کردی حالا این رو به این زیبایی آفریدی ، لااقل صبرش رو هم به من بده صورت گرد و تو پره مهناز بدون آرایش هم خیلی جذاب بود. موهایش که بعد از حمام با سشواری که کشیده بود طلایی تر به نظر می رسید، ابروهای کشیده اما پهن که دلم می خواست تا ابد توی کمونشون غوطه ور بمونم، بینی متوسط که با اون لبهای قلوه ایش بیشتر زیباییش رو به رخ آدم می کشید، آخ که من چقدر عاشق اون یکم قبقبش بودم می دونستم که یک لیس از اون گردن و قبقب مساوی با ارضاء شدن هست.
تقریباً همه وسایل رو برده بودم که مهناز گفت: این اصغره هم گدا گُشنه بازیش گُل کرده نگاه کن یه پیاز گذاشته اندازه فندق، اینو کی بخوره کی نگاه کنه مرتیکه دیّوث.
از فحش دادنش لذت می بردم. اگه این مرد می شد حتماً یک محل رو به هم می ریخت، هر چند الآنش هم شهر دلم رو کاملاً خراب کرده بود.
مهناز که کنار ظرفشویی ایستاده بود گفت: وحید جان یه زحمت بکش یه پیاز درشت از این کابینت کناری بردار پوست بکن.
من هم که آخر پاچه خواری هستم یک چشمی گفتم که صدای سامان هم از توی پذیرایی بلند شد. رفتم کنار کابینت و خم شدم که از توش پیازه رو پیدا کنم . اما یهو به جای پیاز یه چیز بهتری رو کشف کردم .چشمم به رون و ساق پای مهناز افتاد، فکر کنم این قدر سفید و برّاق بود که اگه چند دقیقه بیشتر بهشون زُل می زدم عینکی می شدم. نگاه کردن به اندام مهناز از نزدیک واقعاً یک عالم دیگه ای داشت چقدر این عضلات پشت ساقش گوشتی و سفت به نظر می رسیدند لااقل بدون لمس کردن می تونستم حدس بزنم که خیلی تو پُر اند.
ساقهای خوش تراشش یک ذرّه هم مو نداشتند. پیش خودم می گفتم: این بی پدر با چی این پاها رو میتراشه که یک مو هم نداره، یاد زمانی افتادم که می خواستم تو حموم موهای وحید کوچولو رو بزنم .بیچاره بعد از هر بار که با تیغ میوفتادم به جونش از بس زخمی می شد یک هفته مرخصی استعلاجی بهش می دادم و از کف دستی خبری نبود.
توی حال خودم بودم که باز صدای مهناز توی گوشم پیچید پیداش کردی؟؟؟ تا بالای سَرم رو نگاه کردم دیدم در حالی که یک لبخند موزیانه به لب داره، با اون چشمهاش داره خُمار نگاه میکنه، از بس که هول شدم یک لحظه تعادلم رو از دست دادم از حالت نیمه نشسته به حالت نیمه ولو تغیر وضعیت دادم. مهناز که متوجه هول شدن من شده بود یک آخ کوچیکی کشید و کنارم زانو زد، گفت: چی شد یهو زمین گیر شدی؟
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: یه لحظه پام خواب رفت.
مهناز خودش دستش رو توی کابینت کرد و از داخل سبد یک پیاز درشت در آورد و گفت: عیبی نداره ،این هم یه پیاز درشت و حسابی
در حین بلند شدن دستش رو به طرفم دراز کرد تا من رو هم بلند کنه. دستش رو این دفعه با کمال میل پذیرا شدم و بلند شدم. نمی دونم چرا هر بار که یک نقطه ای از بدنش به من می خورد سریع تنم شل می شد و این وحیدک با افق، زاویه صفر درجه می ساخت. مهناز که از بلند کردن من کمی به سختی افتاده بود با یه حرکت نرم زد روی شونم و بعد چند تا ضربه به تخته
کنار کابینت و گفت : بزنم به تخته چقدر سنگینی! تو اگه دوباره رو فرم بیای دیگه چی میشی! بعد زد زیر خنده.
من هم خندیدم و گفتم: نه بابا ما که وزنی نداریم در مقابل شما ، شما بزرگ تشریف دارید. اصلاً نفهمیدم چی گفتم اما از صورت متعجّب مهناز دوزاریم افتاد که باز باید یه سوتیی ،گافی، چرت و پرتی پرونده باشم.
مهناز همینطور که نگاه می کرد یک اوهو گفت و بعد در حالی که اخماش رو کمی به حالت خشم خنثی درهم کرده بود یک نگاه به خودش کرد و گفت : راست میگی؟؟؟
تو از کجا بزرگی منُ دیدی ؟؟؟ ادامه داد: حالا اول راهی ،
کوچولو !!!
از این کوچولو گفتنش دلم ریسه ای رفت و خوش به حالش شد. هر چی فکر کردم که بفهمم چه منظوری داشت چیزی به این عقلم خطور نکرد اما یک چیز برام روشن بود. به خودم گفتم اگه یکم زرنگ باشی حداقل از این به بعد لاس خشکه زدنت جوره وحید، اون هم با کی یک زن همه فن حریف که اگه قورتت نده حتماً یه لیس ازت میزنه. اما آیا می تونستم بیشتر از این پیش برم ؟؟؟؟
در حال ناهار خوردن بودیم که مهناز رو به من گف : این سامان که از سارا خوشش میاد ، تو از کی خوششت میاد ؟؟!!
نگاهی به سامان و مهناز کردم و گفتم: چی بگم والا. مهناز لبخندی زد و گفت: سارا رو برای سامان می گیرم و برای تو هم فلیسیتی رو نشون می کنم، خوب راضی هستی یا نه؟؟ … زد زیر خنده.
خندیدم و در حالی که آخرین قاشق غذا رو می خوردم گفتم: سنگ مفت گنجشک هم مفت، چی بگم! اما دل من بیشتر برای این خاله هتی بیچاره می سوزه !!!
مهناز نگاهی کرد و گفت:چرا؟؟؟
گفتم: آخه هر کی توی این سریال هست یک جوری با کسی میپره … حرفم رو قطع کردم و گفتم :یعنی منظورم اینکه یه نامزدی، همسری، رفیقی داره جز این خاله هتی بیچاره؟؟؟
این رو از قصد گفتم که ببینم مهناز متوجه تنها بودن خودش توی زندگیش میشه یا نه.
سامان گفت: برو بابا تو هم به چه چیزهایی فکر می کنی، این ایکبیری رو کی میاد بگیره، نکنه میخوای تو بگیریش؟؟؟ اون حداقل ۳ برابر تو سن داره! بعد زد زیر خنده.
با زیرکی رو کردم به سامان و گفتم: مشکل تو اینِ که همه چیز رو به ظاهر می بینی، از کجا می دونی؟ یک وقت دیدی همین گاس رفت و گرفتتش.(اون موقعها هنوز به قسمتهای لاو بترکونه گاس و فلیسیتی نرسیده بود)
این رو که گفتم متوجه شدم که خنده های مهناز کم رنگ شد، اما به جاش یه لبخند مهربون رو لبهاش نقش بسته بود. متوجه شدم که زدم به هدف، مهناز یک نگاه خُماری به من کرد و گفت: آفرین ، ای ولا، معلومه که آدم زن و بچه دوستی میشی، یه جنتلمن واقعی، از اونا که عشقشون یه لحظه ای نیست و از این در نیومده از اون در بیرون میره، آفرین منم باهات موافقم. بعد در حالی که ظرفها رو جمع می کرد گفت: عشق به سن و سال و جنس نیست هر کی میتونه عاشق باشه حالا میخواد جوون باشه میخواد سن بالا!
تیرم کارگر شده بود. اون چیزی رو که باید تو دل مهناز می کاشتم، کاشته بودم. باید این تخم مهر رو تبدیل به یک درخت تنومند می کردم تا مهناز از وجودش سیراب بشه.
ظرفها رو من و مهناز جمع کردیم اما این سامان بزغاله دست به سیاه و سفید نزد. اومدم که سفره رو پاک کنم که مهناز دستمال رو از من گرفت و گفت قربونه دستت برم نمیخواد دیگه زحمت بکشی اینو دیگه خودم پاک می کنم، این سامان خان که مثل رئیسا اونجا نشستن دارن اُورد ( order) میدن.
سامان که به پهلو دراز کشیده بود کاملاًخودش رو به سمت تلویزیون پشت به مهناز کرد و گفت: ولمون کنید، بابا بزارید حالمون رو بکنیم.
من هم رفتم روبروش به دیوار تکیه دادم. مهناز داشت سفره رو تمیز می کرد. من هم زیر چشمی داشتم نگاه می کردم. چون پشت سامان به سمت مهناز بود چیزی نمی دید اما جفتشون توی دید من بودند . همانطور که مهناز مشغول بود چشمش به من افتاد که داشتم بهش نگاه می کردم. از بالای پیرهنش یک کمی می شد بدنش رو دید اما نه زیاد، گویا متوجه این موضوع شد، یک نگاه موزیانه ای به من کرد و بعد از چند لحظه یقه پیراهنش رو به سمت بالا کشید، باز هم ضایع شده بودم، هورّی دلم ریخت. بازم خراب کردم یعنی ؟؟؟ مهناز دوباره یک نگاهی به من و سامان کرد و بعد ناگهان از اون طرف سفره اومد این طرف و جهتش رو عوض کرد . حالا پشت مهناز به من بود. یک نگاه به سامان کردم، دیدم حواسش به تلویزیون هست. مهناز داشت باز هم سفره رو پاک می کرد اما چون خم شده بود یک کمی از پایین کمرش معلوم شده بود. چشهام چهار تا شدش، وای جون چه کمر سفیدی، داشتم غش می کردم یک خط باریک زرشکی رنگی هم پایین اون کمر طلائیش معلوم شده بود حدس زدم شورتش هست که داشت خودنمایی می کرد. اما ناگهان سکته رو با حرکت مهناز زدم. کارم تموم شد؟! نفسم بند اومد. چی می دیدم .مهناز مثلاً خم شده بود رو سفره تا ته خورده ها ی غذا رو جمع کنه اما چطوری؟!! کون بزرگش رو کمی داده بود به سمت بالا، اما تا جایی که می تونست کمر و سینه هاش رو به سمت پایین آورده بود یک چیزی توی مایه های سگی بعد چند لحظه پاهای خوش تراشش رو هم کمی از هم باز کرده بود، دیگه نمی تونستم نگاه کنم، یک طاقچه بزرگ و زیبا اون هم توی یک شلوار استرچ تنگ جلوی چشمهام.
مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم .مهناز جوری خودشو رها کرده بود که انگار کسی اونو
نمیدید . اما خیلی تابلو بود که با این کارش میخواد اندامش رو بیشتر بهم نشون بده . تو دلم گفتم : بابا این چه کاری که داری میکنی ، اینجوری که پدر منو در میاری . بابام که ناراحتی قلبی داره ، منم میرم قاطیش . نکن این کارو ،میخوای ثابت کنی که یه تیکه جواهری ، هستی دیگه ، چرا با این دل من بازی میکنی … شلوارش توی اون حالت بقدری چسبیده بود به تنش که اندازه شورتش رو راحت میشد تشخیص داد .از بس طاقچه هاش بزرگ بود که حیرون مونده بودم . به خودم باز گفتم : یعنی کسی اینو میکنه !!! این رو نباید کرد ، باید قاب کرد زد سر در مجلس تا نماینده ها با چشای باز قانون تصویب کنند !!! بین پاهاش ، لای اون دو تا گردی خوشگل یه برجستگی تپل نمایان بود .مثل یه تپه شیبدار که قوسش بد جوری تو چشم میزد .درست همون دروازه بهشتیش بود .دیوونه این جور صحنه ها بودم . همیشه توی رویاهام ، یا وقتی ویولون دستیمو )کف دستی ( راه مینداختم ، همش به این پوزیشن فکر میکردم . دلم میخواست تو این حالت بتونم مزه این هولوی خوشمزه رو بچشم . … با تکونی که مهناز خورد به خودم اومدم .مهناز در حالی که پا میشد دستش رو به پشت شلوارش برد و با انگشتاش از رو همون شلوار شرتش رو که کمی بین پاهاش گیر کرده بود به کناره ها هدایت کرد . بعد در حالی که به سمت من برگشت یه لبخند شیرینی زد که تمام تنم به رعشه افتاد .دروغ نگم به صورت کامل که نه اما نصفه و نیمه آبم جاری شد . این وحیدک باز هم بی جنبه بازی در آورده بود . لبخند مهناز زیاد رو لبش دووم نیاورد و از لباش محو شد . رو کرد به سامان و گفت : سامان پاشو ، کلی کار مونده . پاشو ببینم ، همچین طاقچه مبارک رو زوم کردی انگار میخوای عکس بگیری . بعد در حالی که از کنار سامان که دراز کشیده بود و محو تماشای سریال بود رد میشد ، با پا به شوخی یه لقد حوالش کرد و گفت پاشو دیگه . سامان یکم جابجا شد و گفت : الان تموم میشه . مهناز یه نگاه دلربای دیگه ای به من کرد و در حالی که میرفت سمت آشپزخونه گفت : همیشه همینجوره . مهناز که رفت اولین کاری که کردم سریع سر این وحید کوچولو رو جابجا کردم و از فشار درش آوردم . سامان که متوجه شده بود یه نگاهی به کیرم کرد و بعد در حالی که به آشپزخونه نگاه میکرد تا ببینه مهناز صداش و نشنوه ؛آروم گفت : تو هم راست کردی ، آره، خوب »کسی« هست .با تعجب نگاهش کردم وگفتم کی؟؟جواب داد: سارا رو میگم دیگه ، پس کیو میگم . این و باید کرد. العان دیگه باید بزرگ شده باشه ، مگه نه؟؟؟ گفتم : آره کس و کون خوبی داره من که کیف میکنم وقتی میبینمش !!! سامان بیچاره خیال میکرد دارم درباره سارا صحبت میکنم ، غافل از اینکه تمام چیزهایی که گفتم درباره مهناز بود . تو دلم گفتم : سامان خیلی خری تو داری اون ور تلویزیون نگاه میکنی نمیدونی که مهناز این ور سینما راه انداخته بود . یه فیلم قشنگ روی یه پرده آبی!!! این ننت تا ما رو قبرستون دفع نکنه ولمون نمیکنه ، خدا به دادم برسه !!! دیدن این صحنه ها خیلی بهم فشار آورده بود . دیگه نمیتونستم تحمل کنم . باید خودم و یه جوری خالی میکردم ، مخصوصاً که کباب چرب هم مزید بر علت شده بود . پاشدم و رفتم سمت توالت . در و که میبستم با تمام وجود یه نگاهی به مهناز تو آشپزخونه کردم و سعی کردم برای آخرین بار قبل از پرواز تمام جزعیات بدنش رو به ذهنم بسپرم . دیدم و زدم و در رو بستم . معمولاً توی حموم یا توالت از روش ساده و خشک استفاده نمیکردم . حتما وحید کوچولو رو سورپرایزش میکردم ،صابون ، مایع دستشویی ، کرم ، وازلین ، انواع روغن در رنگهای مختلف حتی چند بار کره رو به خورد این بیچاره میدادم و دو تایی مراسم رو شروع میکردیم . کف دست مایع رو ریختم ،نشستم کنار دستشویی ، چشام و بستم و شروع کردم به حس گرفتن ، دستم رو بردم رو دنده و شروع کردم به پرواز … سه دقیقه بعد در حالی که تو اوج بودم با گفتن مهناز مهناز مهناز خودم و خالی کردم .

بیرون که اومدم دیدم مهناز توی آشپزخونه نیست اما صداش از تو آرایشگاهش میومد که داشت با یکی حرف میزد .بازم این که رفت اون تو ، اه … خستگی عجیبی تو خودم احساس میکردم. به قولی میشد گفت که یه کف دستی با کیفیت زده بودم . خوابم میومد اما به ناچار باید بقیه کارها رو انجام میدادم . یه ساعتی بود که سرمون تو کار خودمون بود و با هم حرف نزده بودیم . داشتم دیوارهای راهرو رو کاغذ میزدم که بازم صدای قهقه های مهناز به گوش رسید . بابا این زن چرا اینقدر راحت و بیخیال بود . اصلاً براش مهم نبود که صداش رو میشنوند یا نه ، اون جور که اون میخندید فکر کنم تا سر کوچه همه صداش و میشنیدند . تنها هم نبود صدای دو ، سه تا زنه دیگه هم با خودش میومد . یه ربع بعد رو کردم به سامان و گفتم : سامان شما که وضع زندگیتون بد نیست ، خونه بقلی رو دست دو تا مستاجر دادید و کلی سر ماه پول میگیرید ، میدونم رفیق باباتم کلی از طرف اون بهتون پول میرسونه . پس مامانت چرا میره کار میکنه ؟؟؟ یعنی که دخل و خرجتون با هم نمیخونه؟؟؟؟ نگاهی کرد و گفت : یه وقت این حرف رو جلوش نزنیا ، جرت میده!!! اونم از سه جهت ، افقی و عمودی و مایل . اون به پولش نیاز نداره که ، واسه کرکر خنده و عشق و حال اینجا رو باز کرده .با این همسایه روبروییمون تا حالا دو بار آژان کشی کردیم ،مرتیکه اشتک زن جنده از اون حزب اللهی هاست . زن قرومساقش اومده میگه صدای نوار و خندتون میاد مردهامون رد که میشن میشنوند و خراب میشن . زنیکه کیر تو دهن !! سریع انگشتم رو روی لبم به علامت سکوت گذاشتم و آروم بهش گفتم : بابا یواش الان تو آرایشگاه با این دادی که تو میزنی صدات و میشنوند ها .سامان که جو گرفته بودتش کمی آرومتر شد و بعد با یه لبخند گفت : خب بشنوند چیز بدی که نمیگم ، میگم کیر !!!. مطمئن باش اونایی که اون تو هستند ها هیچ کدو مشون از کیر بدشون نمیاد . این و گفت و دوباره مشغول کار شد . به خودم پوزخندی زدم و گفتم : حتی مهناز جونت!!! نمیدونم ساعت چند بود که در آرایشگاه مهناز باز شد و اومد بیرون . به ساعت که نگاه کردم دیدم ۳۰ : ۷ شده . کی شب شد بابا . مهناز با اون وقار و ابهتش تو پذیرایی وارد شد و صدای مست کننده صندلهاش که رو زمین کشیده میشد دوباره سرزندم کرد . خسته نباشید بچه ها ، میبینم که کولاک کردید . دست و پنجه جفتتون درد نکنه .قربونتون برم ، گل کاشتید ، خیلی تمیز شده . همچین از تعریفهای مهناز خر کیف شده بودم که اگه میگفت یه شیفت دیگه وایستا کار کن ، میگفتم چشب ۴۸ ساعته بمونم یا ۷۲ ساعته .!!! دیگه برای امشب بسه بیاید استراحت کنید . سامان با شنیدن این حرف سریع هر چی تو دستش بود رو ول کرد و دست از کار کشید . مهناز و من یه نگاهی کردیم و زدیم زیر خنده . رو کردم به مهناز و گفتم مهناز خانم خوب شد که اومدید ، اگه نمیومدید این بیچاره چه کار میکرد . خندید و گفت : آره عزیزم ، حتماً رس هر جفتتون در میومد . سامان نگاهی کرد و گفت : هر جفتمون نه هر سه تامون . همه با هم زدیم زیر خنده . مهناز گفت بچه ها یه دوش بگیرید شام رو میخوام حاضر کنم . آقا وحید میخوام امشب یه غذای خونگی بهت بدم !!! تشکری کردم و گفتم ممنون من دیگه باید برم ، مزاحم نمیشم . مهناز در حالی که اخمکی کرد گفت : مزاحم چیه ، تو هم مراحمی ، هم رحمتی ، هم رحمان و رحیم . حالا جواد و تقی رو دیگه نمیدونم و زد زیر خنده ، اونو سامان با هم . باز این شروع کرده بود ، برای رهایی از تیکه هاش کم کم راضی شدم که شب رو بمونم و کوتاه بیام که یاد عمه افتادم که صبح بهم یه سفارش داده بود . اه ریدم دهن این شانسی که ما داریم . سرم رو بالا کردم و گفتم آخه… مهناز گفت آخه و اوخه نداریم شب همینجا بیخ ریش خودمونی .!!! گفتم نه سامان میدونه، صبح عمم نسخه آقام رو داد گفت براش بگیرم .تازه یادم اومد . مهناز یه نگاهی به سامان کرد و گفت :راست میگه یا اینکه میخواد ما رو بپیچونه . سامان گفت : نه راست میگه عمه جونش یه کاغذکی بهش داد حالا نمیدونم چی بود . یه چشم غره ای به سامان رفتم و به مهناز گفتم به خدا نسخه بود ، ایناهاش . نسخه رو به مهناز دادم و اونم یه نگاه بهش کرد و گفت :من که از این چیزی سر در نمیارم ولی ناقلا امشب و پیچوندیا . نکنه از غذام میترسی !!! مکثی کرد و گفت : شایدم از من و سامان وحشت داری . نترس بابا سالم تحویل خونتون میدیمت . اینجا هر کی بیاد بیمه خودم هست و باز زد زیر خنده . نمیدونم این زنه این چیزها رو از کجاش میاورد که هر چی میگفت تموم نمیشد . فقط معدن گوشت نبود ، زبونش هم آتشفشان تیکه و متلک بود . خدا نصیب همه بکنه ؛ آمین … نسخه رو تو جیبم گذاشتم و یه آبی به دست و صورتم زدم و آماده خداحافظی از بهشت شدم . مهناز که معلوم بود خستگی کار روزانه بد جوری خستش کرده با قیافه ناز و مهربون تر شدش اومد جلو گفت : میموندی، امشب و به من و سامان خوش میگذشت ، بازم رفیق نیمه راه شدیا ، باشه برو ولی مواظب باش . این جملات رو اینقدر با احساس و عاطفه گفت که خیال کردم دارم برای آخرین بار تو زندگیم اونو میبینم . نتونستم سنگینی اون دو تا چشم شهلاش رو تحمل کنم و سرم و پایین انداختم و گفتم ایشاالله یه وقت دیگه ، ما نمک پروردتونیم . سامان که تازه از کعبه آمالش ) مستراب ( بیرون اومده بود اومد جلو و گفت : وحید اگه میموندی یه مشت و مال حسابی بهم میدادی معرکه بود ، خیلی وقته ماساژم ندادیا . بعد رو کرد به مهناز و گفت : این مرتیکه مثل دخترا میمونه . از هر مچش یه هنر بیرون میریزه . مهناز خندید و گفت : از هر مچش یا انگشتش . سامان بزغاله پوزخندی زد و گفت :نه اون قدر هم که هنرمند نیست . ده تا هنر که نداره . یه ماساژ خوب میده ، یه خوب حمالی میکنه و بعد در حالی که شدت خندش میرفت بالا رفت و پشت مهناز سنگر گرفت . مهناز که این و شنیده بود از خنده دستش رو ، رو شکمش گذاشت و شروع کرد اسیدی خندیدن . جوری میخندید که من اشکایی که از شدت خنده تو چشمهاش جمع شده بود رو خوب میتونستم ببینم .چقدر ناز میخندید . خدایا یه بار ، فقط یه بار بتونم اون صورت زیباش رو تو آغوشم بگیرم . یعنی میشه ؟؟؟ شهوتم نسبت به مهناز کمی فروکش کرده بود و به جاش یه حس عجیب نسبت به اون احساس میکردم . یه چیزی بین عشق و دوست داشتن و همدم … از بس محو مهناز بودم که دیگه نتونستم کلکل با سامان رو ادامه بدم و فقط لبخندی زدم . مهناز که خنده هاش فرو کش کرد رو به سامان کرد و گفت :چی کار داری پسرم و ،چرا سر به سرش میذاری، بعد رو به من کرد و گفت:اگه من جای تو بودم دهنشو سرویس میکردم ، به این رو نده بابا ، سوارت میشه ، کرایش رو هم حساب نمیکنه ها!!! باز خندید و وقتی که آروم شد گفت : ماساژور هم که هستی و به ما نمیگفتی . ای کلک . سامان گفت : کجاش و دیدی خداییش کارش حرف نداره . شبها تو پادگان وقتی میخواستیم شب ها پست رو بپیچونیم و بخوابیم ، کافی بود آقا آخره شب یه سری میرفت به اتاق مسوول شب میزد .اونم تا این و میدید میخوابید رو تخت و این هم یه ماساژ حسابس مهمونش میکرد . بدبخت همچین ماساژ رو میخورد و از لذت ماساژ خوابش میبرد که تا صبح از جاش تکون نمیخورد . ما هم عروسیمون بود دیگه پست و ول میکردیم و لالا… سامان که حرفش تموم شد مهناز یه نگاه موزیانه ای کرد و گفت : پس اینطور… آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم . واجب شد یه گوشه از کارت و حتماًببینم !!!

ساعت ۹ رسیدم سر خیابونمون .از داروخونه نسخه آقام و گرفتم و رفتم سمت خونه . در رو که باز کردم دیدم چه خبره خونه ما . کلی آدم ریخته بودند توش . بله درست حدس زده بودم ، هیئت مثله اینکه اینجا تشکیل شده بود . عمه مرضی با بچه هاش اینجا بودند . رفتم تو و سلام کردم . عمه مرضی جواب سلامم رو داد و گفت : به به آقا وحید ، از این طرفا ، خدمت خوش میگذره ، یکم چاق سلامتی کردیم و بعدش رفتم طبقه بالا ، داخل که شدم یهو یه صدای جیغ اومد که خودم ترسیدم . هیچی نفهمیدم بجز اینکه محدثه دختر عمه بزرگم داد و بیداد کنان سریع رفت تو اطاق کناری . عمه مهتاب و زن داداش فریبا نشسته بودند و مات منو نگاه میکردند . با صدای جیغ محدثه عمه مرضی خودش و بالا رسوند و سراسیمه گفت چی شده ؟ چه خبره ؟ منم حاج و واج مونده بودم که چی شده .یکی باید به خودم اینو بگه . محدثه از اطاق بیرون اومدو در حالی که یه چادر سرش کرده بود
با عصبانیت به سمت مادرش رفت و گفت : هیچی از این آقا بپرس . منو میگی ، منگ منگ مونده بودم که این وسط هنوز نرسیده من چیکار کردم . همه نگاه ها رو من زوم شده بود . رو کردم به سمت محدثه و گفتم من میگه چی کار کردم . این عوض سلام کردن و احوالپرسیتونه ؟؟ با اون
صورت پوشوندش که بجز چشم و بینی چیز دیگه ای رو نمیتونستی تشخیص بدی ،نگاه اخمناکی کرد و گفت : آدم وقتی وارد یه جایی که میشه اول یا الله میگه بعد اگه اجازه دادند داخل میشه . منو میگی ، کارد بهم میزدی خونم در نمیومد .آخه آدم چقدر پرو . نگاهی به عمه مرضی کردم و گفتم :
خوبه والا ، دمتون گرم ، بعد از کلی در به دری و بدبختی اونم بعد از سه ماه خدمت کردن اومدیم
خونه . بعد تو خونه خودمون داریم محاکمه میشیم . بعد رو به عمه مهتاب و زن داداش فریبا کردم و
گفتم :شما که خودتون اینجا بودید . میگه این خانم روسری و مانتو تنش نبود ،پس چی میگه . محدثه که حالا کنار مادرش سنگر گرفته بود گفت :چادر که سرم نبود ،تو خجالت نمیکشی سرت و
مثل … نزاشتم حرفش و ادامه بده و گفتم : دستتون درد نکنه حالا ما خرم شدیم دیگه . زن داداش فریبا با اینکه خودش هم یه نموره حزب اللهی میزد اما گفت : حالا چی شده میگه ، اتفاقی
نیفتاده که ،یادش رفته یاالله بگه ،ما هم اینجا میگه نیستیم .چادر که نداریم .اما همه پوشیده
ایم . زیاد خودتو ناراحت نکن محدثه . محرم و نا محرم فقط برای تو که نیست . عمه مهتاب هم که تا حالا سکوت کرده بود در تایید حرفهای فریبا گفت : فریبا راست میگه ، تو هم شورش و در آوردیا محدثه . تو و وحید از بچگی با هم بزرگ شدید ،الان هم نمیگم این چیز ها رو رعایت نکنید ، اما تو خونه دیگه چادر واجب نیست . حرفهای عمه که تموم شد محدثه که دید جو بر علیه اونو ، به نفع منه یه نگاهی به مادرش کرد و منتظر واکنش مادرش شد. عمه مرضی یه نگاهی به ما کرد و یهو با
عصبانیت گفت : خبه خبه ، خوشم باشه ، چشمام روشن ، حیا رو خوردید یه آبم روش . یعنی چی این حرفها . میگی اینها به هم نامحرم نیستند که اینجوری حرف میزنید . فریبا خانم شما هم به جای این حرفها بهتره که وقتی وحید خونست ، محض رعایت حریم عفاف چادر سر کنی . این دو تا جوونند و بیشتر از اینها باید رعایت حریم رو بکنند . ما اینجا فامیل و غیر فامیل نداریم . زن باید همه جا خودشو با حجاب زینت کنه . اصلاً چادر جزیی از وجود زنه . باید این رو برای همه جا بندازیم . حجاب یعنی چادر نه چیز دیگه . !!! اینا رو که میگفت نگاهم به محدثه افتاد . از قیافش معلوم بود ، از اینکه مادرش به کمکش اومده خیلی خوشحال هست . از دیدن این صحنه بد جوری حرسم گرفته
بود . حرفهای عمه مرضی هم مثل یه پوتک رو سرم فرود میومد . بیچاره زن داداش فریبا و عمه
مهتاب که به جرم حرف حق زدن داشتند سرزنش میشدند . یهو پریدم وسط حرف عمه مرضی و
گفتم :عمه جون ببخشیدا ، شما بزرگتریتون سر جای خود ، احترامتون هم واجب ، اما فقط شما که نیستید که از دین سر در میارید . بابا ما هم درسته نخوردیم نونه گندوم ، ولی دیدیم دست مردم . ما هم ۴ تا آدم مومن و با خدا دیدیم . اینا چیه که میگید زن مومن حتماًباید چادر داشته باشه . اگه خودش و هم پوشونه ولی چادر نداشته باشه بازم درست نیست . به خدا اینها همش افراطه. این دین نیست این جنونه … عمه مرضی که اینو شنید گفت : دست داداشم درد نکنه با این بچه تربیت کردنش . شده یه کافر تموم عیار . فسقلی تو با این سنت از دین سر در میاری یا ما با این همه عمر عبادت . میخوای بهت ثابت کنم که زنه بدونه چادر، کامل نیست . این همه روایت و حدیث پس چیه .پس خدا این دین و برای چی برات فرستاده ؛ که تو آدم بشی همونجور که اجدادت همه آدم شدند . … با خشم نگاهی بهش کردم و گفتم عمه جون تو رو جونه هر کی دوست داری ولمون
کن . فقط این و بگم که این دین برای اون عربهای جاهل سوسمار خوری اومده بود که زناشون رو ماهی یه بار میفروختند و زنه یکی دیگه رو میخریدند ، نه اجداد ایرانی من که ناموسشون مثل تخم
چشماشون بود . ما چیزی به اسم حجاب نداشتیم اما زنه ایرانی با حیاتر از اون محجبه های اولیه
بوده . این حرفها رو از قصد گفتم که خوب بچزونمش . جریان عمه مهتاب که مثببش عمه مرضیه بود از یک طرف و خشکه مذهبی بازیش از یک طرفه دیگه باعث شده بود ازش کینه پیدا کنم . راستش و بخواید دیگه برام دین و مذهب اهمیت نداشت . نه اینکه مخالف هم باشم ، اما عقیده داشتم موسی به دین خودش عیسی به دین خودش . مثل زن داداش فریبا که به این چیزها کار نداشت . اون هم مذهبی بود نه مثله عمه مرضی . عمه مرضی رو میدیدید ؛ با این حرفهای من دیگه داشت منفجر میشد از عصبانیت . یه نگاه وحشتناکی به هممون کرد و بعد در حالی که سعی میکرد خودشو آروم نشون بده رو به مهتاب و زن داداش فریبا کرد و گفت : این بچه هیچ تقصیری نداره ،
مقصر شماها هستید که این اینجوری بال و پر در آورده . بعد رو به عمه مهتاب کرد و گفت : من به فریبا کار ندارم ، اون که تو خونه ما تربیت نشده ، اما مهتاب تو که تو یه خونواده اصیل مذهبی بزرگ
شدی دیگه چرا . از تو انتظار نداشتم دیگه . حیا رو خوردی ، شرم رو هم تف کردی ؟؟؟ بیچاره شوهرت میگفت من الکی حساس نیستم ، پس راست میگفت .!!!؟؟ با شنیدن این حرفها عمه مهتاب ناگهان شوکه شد و زد زیر گریه . یا همون چشم گریون هم رو کرد به عمه مرضی و گفت : چرا الکی تهمت میزنی ، از خدا نمیترسی . میگه اون بی شرف از من چی دیده که حالا تو منو به کثافت کاری متهم میکنی …خلاصه یه قش قرقی به پا شد که نگو .عمه مرضی و محدثه ایکبیری از یه طرف ، من و عمه مهتاب و فریبا هم از طرف دیگه . اما طبق معمول عمه مرضی با یا خداهو ،یا … و یا … حرفش و زد و به قول خودش ما رو محکوم کرد . بعدش هم برای اینکه ما رو بیشتر ضایع کنه تمام جریان رو اونجور که میخواست برای آقام که تازه از حموم در اومده بود تعریف کرد .
بعدش هم برای اینکه به خیال خودش دل ما رو بسوزونه دست دختراش رو گرفت و رفت
خونشون . با رفتن اون تازه مصیبت شروع شده بود . ما سه نفر که هیچ ، اگه تمام کوچمون
هم به آقام توضیح میدادند آقام فقط همون چیزی رو که از دهنه خواهرش شنیده بود قبول
داشت . اون شب یه جنگ و دعوای حسابی داشتیم و طبق معمول لشکر یک نفره آقام بر سپاه کوچک چند نفره ما پیروز شد و تنها زخم خورده اون هم منه بیچاره بودم که آقام یه کشیده بهش
زد . هر چی میگفتم آقا همه شاهد هستند که اون پوشیده بود میگفت نه . » آدام وقتی مستراب هم میره باید یا اله بگه « شام رو نخوردم و رفتم طبقه بالا تو اطاق کوچیکه که مثلا اطاق خودم به حساب میومد درلز کشیدم . ده دقیقه بعد زن داداش فریبا با یه سینی که توش غذام و آورده بود در زد و به تمسخر یه یا الله گفت که خودشم خندش گرفت . خندیدم و گفتم : دستت درد نکنه چرا شما زحمت کشیدید . خودم بعداً میومدم میخوردم . گفت نوش جانت . فقط هر لقمه رو که میخوری ، اولش یه یا الله بگو که گیر نکنه تو گلوت . بعد در حالی که از اطاق بیرون میرفت گفت : امان از این عمه بزرگت که آتیش رو روشن کرد و خودش در رفت . گفتم شرمنده ، همش تقصیره من بود که یادم رفت یا الله بگم . شما و عمه مهتاب این وسط نقره داغ شدید . پوزخندی زد و گفت : یه چیزی
میخوام بهت بگم همیشه تو یادت باشه : اولاً یه کافر خوش قلب به از صد مومن بد دل . دوماً
اونی که افراطی خود شو میپوشونه مطمئن باش یا وسواس داره یا اینکه حسودیش میشه کسی نگاهش نمیکنه . وگرنه خدا ما زنها رو با گونی میافرید . اینو گفت و با خنده در و بست . از حرفهاش خوشم اومده بود با اینکه خودش هم زنه تقریباً مومنی بود اما معلوم بود که مثل عمه مرضی دیگه اینقدر افراطی هم نیست . جمله اش مدام تو ذهنم تکرار میشد . » یه کافر خوش قلب به از صد
مومن بد دل «ساعت یازده بود که عمه مهتاب اومد بالا . دیدم لبخندی میزنه و میگه : خوب رفتی خدمت واسه خودت نطق میکنیها . این حرفها رو از کجا یاد گرفتی . بیچاره مرضی رو که سکته دادی با این حرفهات !!! بعد زد زیر خنده . عمه مهتاب رو خیلی دوستش داشتم . چون هم زیاد باهام فاصله سنی نداشت ، هم مثل بقیه خونوادم متعصب نبود . کلی با هم خندیدیم و از بلایی که سره عمه مرضی و محدثه آورده بودیم تعریف میکردیم رو کردم به عمه مهتاب و گفتم بابا این دختره خل تشریف داره ، این دیگه کیه ، مثل این وحشیها میمونه . محدثه رو میگفتم . ۱۸ سالش بود .چهار
سال بزرگتر از کوثر دختر عمه کوچیکم . از بچگی با هم بزرگ شده بودیم اما از وقتی که رفت
راهنمایی دیگه مثله دو تا غریبه شدیم با هم . هر وقت اونها میومدند خونه ما یا اینکه ما میرفتیم خونه اونها میگه جرات داشتم نگاهش کنم . کلمو مامان و باباش میکندند . فقط تنها کلماتی که بینمون رد و بدل میشد سلام و علیک بود . اونم در جواب یا میگفت : الحمد الله یا میگفت : انشا
الله موید باشید !!! عمه مهتاب در جوابم گفت : آقا رو باش از همین العان اینجوری میگی پس فردا که میخواهید تو یه خونه با هم زندگی کنید میخوای چی کار کنی . شوخی که نیست یه عمر زندگیه . اولش نفهمیدم که چی گفت اما دقت که کردم دو زاریم افتاد . با عصبانیت گفتم : چی
میگی ؟؟ کی ؟ من ، با کی میخواهم تو یه خونه زندگی کنم . ؟؟؟؟!!! عمه مهتاب یه پوزخندی زد و گفت : محدثه رو میگم دیگه ، پس کی رو میگم . خیال میکنی که امشب برای چی اینجوری جا نماز آب کشید . دختره میخواست بهت ثابت کنه که از اون دختر های با حیا و عفیفه دیگه . دوزاریت نیفتاد . طرف داشت چراغ سبز نشون میداد که دستش و بگیری و ببری خونه بخت . این دو سالی که نبودی چند بار از دهن مرضی شنیدم که میگفت :وحید اگه یکم ایمانش رو تقویت کنه خیلی از این دختر ها براش سر و دست میشکونند . بزار از خدمت برگرده ، میفرستمش پیش حاج آقا ) کاظم ، شوهرش ( هم کار بازار رو یاد بگیره هم اینکه خصوصیات حاجی کم کم بهش اثر کنه . !!! خدا به دادت برسه وحید با این مادر زن و پدر زن و دختره دراکولا ! ماست ماست مونده بودم که این چی داره
میگه . با منه ؟؟ خب آره دیگه با منه دیگه . یهو به خودم اومدم و گفتم : چی . من ؛ با این ننه لینچانگ !!؟؟ بعد در حالی که یه دو متری ازش فاصله میگرفتم و صورتم رو مثل این بچه هایه
پنج ساله که از غذا خوششون نمیاد و نمیخواستند که بخورندش کردم و گفتم : بابا من زن نمیخوام ، من خودم هنو زنم … یعنی ، منظورم اینه که هنوز بچم . زن و میخوام چی کار . ولمون کنید بابا … عمه که از رفتار های من و حرف زدنم خندش گرفته بود رو کرد بهم و گفت چته هول شدی ، به تته پته افتادی . حالا یجور رفتار میکنه انگار عروس اطاق بقلی منتظرش هست . با این آمادگی رفتی خدمت تا از امثال من دفاع کنی . ما رو باش دلمون رو به کی خوش کردییم که میخواد بیاد از
ما جلوی اون مرتیکه الدنگ دفاع کنه . نگاهی بهش کردم و گفتم : من این امله ایکبیری رو بگیرم ، عمراً . من پشت گوشم و میبینم ولی اونو نمیگیرم .میگه دیوونم . حتماًباید یه عمر حضرت خانم رو با روبند تماشا کنم !!!؟؟؟ عمه در حالی که از خنده داشت میترکید گفت :نه بابا ،نترس وقتی که عروسی کردید همه چیشو برات در میاره ) خودم ه مونده بودم این حرف و چجوری روش شده بود بزنه ( سریع جواب دادم :آره خب لابد اون وقت منه بیچاره باید روسری و چادر سر کنم !!! با این جمله هر دومون زدیم زیر خنده . بعدش بحث و عوض کردیم اما یه بحث جالب . یه ساعتی میشد که مخش و داشتم میخوردم و از ظلم و ستمی که به زنها میشد و باعث و بانیش که این ملاها
بودند واسش میگفتم . اونم کاملاً گوش میداد و خیلی هاش رو تایید میکرد . خوشحال بودم که
بالاخره یکی تو خونه ما از این ملاها بدش اومده بود . موقع خواب عمه گفت امروز کجا بودی .این پسره کی بود . منم شروع کردم کلی تعریف از سامان و خونوادش . هر چی چاخان و دروغ بود سر هم کردم تا سامان و مادرش رو فرشته جلوه بدم . البته فقط سامان رو ، مهناز جون که یه پارچه فرشته بود . خیلی چیزها از جمله زندان بودن بابای سامان و قرتی بودن خونوادشون رو هم بنا بر احتیاط سانسور کردم ، هر چند که با این اتفاق های امشب عمه مهتاب یه ذره از دین زده شده بود . بعدش هم رخت خواب رو پهن کردم و تو اطاق کوچیکه خوابیدم .عمه هم پا شد و رفت پایین که گرمتره بخوابه . ساعت و کوک کردم و روی ساعته ۷ تنظیم کردم . پتو رو روخودم کشیدم و به
اتفاق هایی که امروز برام افتاده بود فکر میکردم . مهناز با اون هیکل نازش ، خنده های سحر کنندش ، سامان با اون اوسگول بازیهاش ، عمه مهتاب با اون مهربونیش ، عمه مرضیه
با اخماش ، محدثه … نه تو رو خدا اون دیگه نه . من خودم و از همین بالا پرت میکنم پایین . به خودم میگفتم :من عمری با کلی بد بختی و مشقت در کمال عزت این کون رو حفظش کردم ، حالا آخره عمری بدم اون و این دختر عجوزه پارش کنه . … با صدای زنگ ساعت بیدار شدم . دیشب خیلی خسته بودم ، اینقدر که نفهمیدم کی خوابم برد . زورم میومد از خواب بیدار بشم .ساعت رو خاموش کردم و دوباره پتو رو رو خودم کشیدم . اما تا یاد این افتادم که چرا ساعت رو کوک کرده بودم مثله فنر از جا پریدم . آره مهناز ، مهناز جون منتظرم هست ، اون وقت من اینجا گرفتم خوابیدم . رفتم دست و صورتم رو شستم و نشستم پای سفره ای که مثل همیشه زن داداش آماده کرده بود .
به خودم میگفتم آدم چقدر باید حشری باشه که به خاطر یه دید زدن یه زن ، اونم ۴۰ سالش از
خوابش بزنه . اما با پاسخ سنگین وحید کوچولو روبرو شدم که میگفت : الاق ماله خودت چی داری
میگه . بیشعور زودتر صبحونه رو بخور راه بیفت کلی کار داریم . معمولاً آدم حرف گوش کنی
نبودم آما خرف دو نفر رو گوش میدادم .!!! یکی شکمم و اون یکی هم این علم مقدس ، وحید
کوچولو رو . یه ربع بد راه افتادم . این دفعه بدونه همراه ، بدونه آژانس . پیش به سوی بهشت . ساعت ۹ اونجا بودم .
در که زدم کسی در و باز نکرد .

کمی نگران شدم .پس کوشن
اینها . نکنه جایی رفتند و ما هم رفتیم قاطی باقالیها . یه پنج دقیقه ای پشت در مونده بودم . دره آرایشگاه مهناز هم بسته بود . پشت در هم یه تابلوی با مزه رو شیشه نصب شده بود که روش نوشته شده بود . » نیستم « کنار عکس خرسکی که؛ مثلاً این جمله را داشت میگفت . دیگه مطمئن شدم که کسی خونه نیست . با دماق سوختگی و دست از پا درازتر ، ناراحت به طرف سر کوچه حرکت کردم . به خودم فحش میدادم که چرا بلند شدم اومدم . مثله اینکه اینها من و واقعاً دیگه اوسگول گیر آوردند . تو خودم بودم و نفهمیدم که کی رسیده بودم وسط خیابون که با صدای ترمزه یه ماشین به خودم اومدم . نگاه که کردم دیدم ، ای وای من وسط خیابون چی کار میکنم ، این ماشین اینجا چرا وایستاده . اوه اوه … این رانندش چرا اینقدر عصبانی هست . تازه دوزاریم افتاد که بله بی هوا وسط خیابونم . آقا چشمتون روزه بد نبینه . خدا نصیب هیچ آدمی نکنه یارو راننده با عصبانیت از پشت رل داد زد . اوهوی لندهور این چه وضع راه رفتنه ، میگه کوری ، نگاهی از سر مظلومیت بهش کردم و دستم و رو سینم گذاشتم و گفتم : آقا شرمنده ، ببخشید . حواسم نبود . در همین حال زنی که کناره مرده نشسته بود شیششو داد پایین و با یه فریاد که بیشتر به شیپور شروع جنگ واترلو میمونست ، سرم داد زد که : ایکبیری ؛ حواست کجاست ، الان اگه زده بودیم بهت که هزار تا صاحب پیدا میکردی . مرده شور این شهر و ببره که هر کی گاو و گوسفندهاشو میفروشه میپره پشت وانت میگه ، تهرون …) »نقل قول« قابل توجه دوستان گرامی : اینجانب با اینکه در این شهر به ظاهر پایتخت به دنیا آمدم اما هیچ علاقه ای به افتخار کردن به اون نمیبینم . چون آلودگی و سر و صدا و ترافیک که فخر فروشی نداره . دوم اینکه شهرهای بزرگ را به خاطر امکاناتش باید تحسین کرد ؛ که قربونش برم اون هم یا باید خانواده … باشی یا جیره خوار نظام . به نظرم همه جای این خاک کهن، اهورایی هست ؛ با تمامی تیره هایه نژادی ( نگاهی به زنه کردم و گفتم خانم من که عذر خواستم دیگه چرا توهین میکنید . زنه که معلوم بود از اون سلیته ها هست با یه نگاه به شوهرش صحنه یه جنگ خونین رو طراحی کرد . مرده هم که نگو ، انگار از صبح ماشین رو روشن کرده بود که بیاد تو خیابون به یکی گیر بده ، از ماشین پیاده شد . یا خوده حضرت ماموت !!! این یارو دیگه کیه ؟؟!! این قدش و هیکلش چرا اینجوری هست . مرده راحت قدش به ۱۹۰ میرسید . وزنش هم تو مایه هایه ۱۰۰ کیلو بود . یه لحظه گفتم برای یک بار هم که شده بزار بشینم منطقی فکر کنم . حساب کردم قدش ۱۹۰ هست من ۱۷۷ ، وزنش هم ۱۰۰،۱۱۰ تا میخورد ، من هم العان ۶۷ کیلو . تازه اگه رو فرم هم میومدم بیشتر از۷۷ کیلو نمیرسیدم . هر جور حساب میکردم دیدم نه ، نه با منطق جور در میاد نه با شرع و دین و قانون و هنجار و روابط سازمان الملل و … … دیدم یارو داره میاد سمت من و الانه که یا عضو تیم کشتی جانبازان بشم یا اینکه شهید بشم و همین خیابون رو به اسمم کنند . یارو دیگه بهم رسیده بود و دستاش و رو یقه کاپشنم حس میکردم . کاری ازم بر نمیومد . با این هیکلی که من از اون میدیدم ، به پاهاش که هیچی ، زیر یه خم رو ولش ؛ رو پل و نردبون هم نمی تونستم ببرمش . شده بودم مثل اسماعیل توی دستهای ابراهیم ، آماده برای قربانی شدند . یارو یقه من و گرفته بود و با خشم میگفت چی میگفتی جوجه ؛ ها چی میگفتی !!! تو اون گیر و دار یهو یه صدای آشنایی به گوشم رسید . اون طرف جوب رو که نگاه کردم دیدم بله خودش هست . با اون دست راستش که به سمت ما دراز شده بود داد میزد : مرتیکه چی کارش داری ، خجالت نمیکشی . یارو برگشت یه نگاهی کرد و یه نگاهی دوباره به من انداخت . بعد دوباره روش و اون ور کرد و گفت . خجالت بکش خانم . کی با تو بود .من با این فسقلی کار دارم .نکنه وکیل وصیش هستی . مهناز که تا حالا اون طرف جوب بود خودش رو کنار ما رسوند و گفت : میگه نمیگم یقشو ول کن . دید یارو خیالش نیست .یهو یه دادی زد که فکر کنم من و یارو با هم شلوارامون رو خراب کردیم . } ولش کن مرتیکه دیوس{ یارو دستاش شل شد و یقه ما رو ول کرد . سریع کمی خودم و ازش جدا کردم و به مهناز نگاه کردم . مهناز گفت چی شده . منم سریع ماجرا رو گفتم . مهناز یارو رو یه نگاهی کرد و گفت : خجالت نمیکشی ، این همه شر به پا کردی . بدم همینجا بچه ها از تیر آویزونت کنند . یارو گفت : برو خانم . ما با زن دهن به دهن نمیشیم ،برو یه جا دیگه خدا روزیت رو بده . تو همین حین در ماشین باز شد و زن یارو اومد پایین و گفت :زنیکه لاشی چی داری واسه خودت میگی . مهناز که تقریباً کنار ماشین بود به محض اینکه زنه تو دیدش اومد گفت : به من میگی لاشی و حرفش تموم نشده همچین یه کف گرگی گذاشت تو سینه زنه که فکر کنم اگه سینش نترکیدش ، حتماً پنچل شدش . زنه گیج و مات یه تلو تلویی خورد و پرت شد طرف عقب رو صندلی شوفر .کله بیچاره جوری خورده بود رو سقف ماشین که نگو . مهناز هم امونش نداد و شرو ع کرد ، فن چنگ و مشت و اجرا کردن . همینجوری میزد و به زنه میگفت : زنیکه جنده پتیاره به من میگی لاشی ؛ شوهر خراب . این آخری رو اولین باری بود که میشنیدم . مرده که هاج و واج مونده بود اومد که بره سمت مهناز که اون و بزنه . مهناز که حالا تقریباً روسریش از سرش افتاده بود متوجه شده و با یه حالت خیلی عصبانی گفت اگه جلو بیای دهنت رو سرویس میکنم . سوزن مینداختی پایین نمییومد . اما یارو باز رفت به سمتش .من و میبینی . با خودم گفتم چی کار کنم . اگه برم جلو شلوار که هیچی ، میزنه شورتمم در میاره . اگه هم نرم ضایع هست . فردا چه جوری تو چشمهای سامان و مهناز نگاه کنم . نمیگن دعوا به خاطر تو بود بعدش آقا خیالیش هم نبود . یه لحظه تصمیمم رو گرفتم ، جراتم رو جمع کردم و هر چی از کشتی یاد گرفته بودم یه جا متمرکز کردم .یارو دستش رو بالا برده بود که رو صورت مهناز پایین بیاره که از پشت بهش چسبیدم . جنگی دستام رو دور کمرش قلاب کردم و دو تا پنجه هام و سفت به هم گره کردم . اینقدر گنده بود که کاملاً به هم چسبیده بودیم و من نمیتونستم هیچ رقمه صورتش رو ببینم . یارو که انتظار این حرکت رو نداشت یه تکونی به خودش داد ، اما فایدهای نداشت . دیدم که با دستاش یهو فشار زیادی به انگشتام داره وارد میکنه تا اونا رو باز کنه . درد زیادی رو تحمل میکردم . مخصوصاً که هر وقت میچرخید من هم پاهام میرفت بالا و مثل دم دورش میچرخیدم . دیدم اگه همینجور ادامه بده دستام رو باز میکنه . فکری کردم و در یه لحظه مناسب پایین تنمو کمی ازش فاصله دادم و بعد یه تمرکز ،،،، تو یه لحظه یه فشار مختصر با سینه به جلو دادمش . اون هم که متوجه شده بود یه خوابی براش دارم به خیال خودش که کم نیاره با تمام زوری که داشت به جهت مخالف یعنی سمت من خودش و هل داد . فنم گرفته بود . سریع پای راستم رو تکیه گاه کردم جلوی پاش و با تمام زوری که داشتم به سمت خودم کشوندمش . زور من بعلاوه زور خودش با هم جمع شد و به کمک گیر پام به شدت خورد زمین . تلوپی صداش پیچید تو گوشم . گفتم ترکید بچه مردم . خودم هم مونده بودم که من اینو زدم زمین ؟؟؟؟ دیدم یارو یه تکونی خورد و گیج گیج داره من و نگاه میکنه . ای وای دهنم سرویسه . یا باید فرار کنم یا اینکه وایسم . از پیشنهاد دومی خیلی بدم میومد اما مهناز رو چی کار میکردم. دیدم یارو انگار میخواد بلند شه . هیچ راه حل دیپلماتیکی هم تو اون لحظه با این فته پایه کناری که من بهش زده بودم باقی نمونده بود . باید اصل اول دعوا رو اجرا میکردم . یه نگاهی به مهناز کردم و دیدم اون کارش و به نحو احسنت انجام داده زنه مثل یتیمها شده بود با صورت چنگ خورده و قرمز . یه نگاهی بهش کردم و با یه شیرجه چمنی رفتم توی آغوش یارو .بدبخت تا اومد ببینه چی شده با تمام زوری که داشتم یه کله اومدم تو صورت یارو . حواسم بود که تو بینیش نزنم تا بعداً برام دردسر نشه . ) قابل توجه آقایون( اینو که زدم خودم هم گیج شدم . یارو رو که نگاه کردم دیدم داره هفت هشت میزنه .با اینکه خودم منگ بودم روش افتادم و با تمام وجود با مشتام افتادم به جون سر و صورتش . حالا بزن کی نزن . اما میگن در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه هین جاست . یارو که کمی آش و لاش شده بود یه تکونی خورد و من بیچاره از عرش به فرش رسیدم . فرش که چه عرض کنم به آسفالت خیابون رسیدم . یارو همچین زد تو صورتم که فکر کنم جای چشم و پیشونیم عوض شد . بعدش هم وزن یه دایناسور رو رو خودم حس میکردم . حالا بخور کی نخور ؛ مشت و چک بود که نثارم میشد . کم کم آماده وداع با زندگی بودم که دیدم یکی اومد خورد به یارو . اونم کمی از روم پرت شد اون ور .یه پسر هم سن وسال خودم بود که افتاده بود به جون یارو . دیدم دو نفر هستند . یارو رو گرفتند میگن بی همه چیز اینجا واسه چی گرد و خاک میکنی . هم هیکل خودت و گیر بیار ببین چی کارت میکنه . بعد اون یکی مرده که تقریباً هم هیکل یارو بود با یه کف گرگی خوابوندش کف خیابون . یه کله تو صورتش اومد و در حالی که یقه پیرهنش و گرفته بود گفت :لگنت و جمع میکنی و میری یا همینجا با ماشین آتیشت میزنم . این محل جای آرتیس بازی نیست . یارو هم به علامت تسلیم دستاش و بالا برد . بلند شد و دو تا پا داشت دو تا هم وام گرفت و ماشین رو روشن کرد و در رفت . اون دو تا مردی که به دادم رسیده بودند لباساشون رو یه تکونی دادند و پیش من و مهناز اومدند . مهناز گفت : دستتون درد نکنه ،خوب حقش و کف دستش گذاشتید . چیزیتون که نشد . جوونتره که اسمش بهرام بود گفت : نه بابا ، عددی نبود . هر کی راه افتاده تو خیابون لات بازی در میاره . گوش اینها رو باید کشید . اون یکی که ۳۰ سالی بهش میخورد گفت : خانم جهانی)مستعار( شما که چیزیتون نشد . مهناز گفت نه و بعد رو کرد به من و گفت وحید جان شما حالت خوبه . جاییت چیزی نشده . من که از بس یارو گنده بود زیرش له شده بودم و آش و لاش بودم به زور گفتم : نه ، فکر نکنم که چیزیم باشه . جمعیت کم کم متفرق میشد و خیابون خلوت . مهناز و من از بهرام و پیمان تشکر کردیم . پیمان در حالی که باهام دست میداد گفت : اما عجب کله ای بهش زدی ها !!! خندیدم و گفتم : کم هم ازش نخوردم و به گوشه صورتم که کبود شده بود اشاره کردم . همه زدیم زیر خنده . بهرام به مهناز گفت : ما در خدمت هستیم ، امری باشه ، راستی سامان کو ؟؟؟ مهناز گفت خونه هست ، اینجا بود قیامت میشد . بهرام گفت : سلام ما رو برسونید ، بگید آقای تیمسار یه سر هم به ما بزنه . این و گفتند و رفتند . من و مهناز هم به سمت خونه راه افتادیم . مهناز در حالی که نگران من بود همش میگفت مواظب باش ، طوریت که نیست . اگه نمیتونی راه بیای دستت و بده من . گفتم نه حالم خوبه . اومدم در خونه در زدم کسی درو باز نکرد ، منم داشتم برمیگشتم که این اتفاق افتاد . مهناز با تعجب نگاهم کرد و گفت من رفته بودم خرید . مگه سامان خونه نبود . گفتم نمیدونم .در و که باز نکرد . از تیپ مهناز خیلی حال کردم . همون تیپهایی که از بچگی دوستشون داشتم . یه روسری آبی سرش کرده بود که قشنگی صورتش رو دو چندان میکرد . لباش با اون رژ سرخ، عجیب با آبی روسریش توازن ایجاد کرده بود و تو چشم میزد . مانتوی کرم رنگش به مدل اون وقتها نه گشاد بود نه تنگ . یه کاپشن سفید ورزشی هم روش پوشیده بود که خیلی به رنگ کرم مانتو میومد . اما چیزی که من کشته و مردش بودم اون پایین پایین ها بود . نمیدونم این چه حسی بود که من داشتم .از بچگی باهام بود . حتی اون وقتها که کسی اصلاً فکرش رو هم نمیکرد که دست چپ و راستم رو از هم تشخیص بدم ، من به این موضوع توجه خاصی میکردم . حتی تا چند سال پیش خیال میکردم این یه مریضی هست که من فقط دچارش هستم . اما بعداً فهمیدم نه بابا ، ما ته صف هستیم ، خیلی ها اینجوری حال میکنند . پاهای مهناز رو میگم . با اون جوراب نازک مشکی که تو اون سالها آخرین سالهای مد بودنش رو تجربه میکرد . زنها ، اونایی که زیاد از حجاب دل خوشی نداشتند به ضد حزب اللهی ها تا اونجایی که میتونستند جورابهای نازک میپوشیدند ، اونم بدون شلوار ؛ یا با مانتو تا سر زانو یا بعضی ها هم چادر رو وارد بازی میکردند . تو دهه ۶۰و اوایل ۷۰ شلوار ماله زن حزب اللهی ها بود . اونم بهش میگفتند : روپوش شلوار . یادش بخیر با دو تا از بچه ها همیشه توی مدرسه، زنگهای تفریح دم در مدرسه وای میستادیم تا ببینیم کدوم یکی از مادر های دانش آموزها این تریپی میاد تا ما یه شکم سیر نگاهش کنیم . حتی باز یادم هست یه بار هم معلمون رو که خانم … بود رو اینقدر سر کلاس بهش نگاه کرده بودم که متوجه نیت پلیدم شده بود . با اینکه کاملاً روپوش و شلوار داشت و مثله همه فرهنگی های اون دوره متعصب بود ، اما نمیدونم چه کرمی بود که من عاشق اون سینه پاش شده بودم . آخه میشد از همون یه ذره ای که شلوارش کنار میرفت اون پاهای خوشتراشش رو که با یه جوراب نسبتاً نازک پوشونده بود دید .

بعد از اون ماجرا دیگه هر وقت حرف میزدم یا سوالی ازش میکردم ، با عصبانیت و پرخاش جوابم و میداد . دو روز بعدش هم سر یه چیز بیخودی که اصلاً ربطی به من نداشت ، چنان
چکیده ای بهم زد که نگو و نپرس .دوزاریم افتاده بود برای چی این چوب و خورده بودم . دیگه هم جوراب نازک نپوشید و رفت سراغ همون جورابهای کلفت پارازین معروف . حتی سر زنگ دینی زمانی که من و چند تا از بچه ها فکر میکردیم سر آموزش گرفتن وضو میتونیم یه دل سیر دست و پاهای خانم … رو تماشا کنیم ، یه ضد حال مشتی خوردیم ، چون یکی دیگه از بچه ها رو آورد رو میز و آون انجام میداد ؛ ما هم هی حرص میخوردیم !!! بچه بودیم دیگه ، با اون افکارهای شاهکارانمون . خلاصه بگذریم . جوراب های مهناز اینقدر نازک بود که دیگه روت نمیشد بهش بگی جوراب . ساقهاش رو تا زیر زانو ؛ مانتوش پوشونده بود ، اما ادامش و این حریر بهشتی در خودش جا داده بود . جوری که جذابتر و هوسی تر از زمانی که لخت بودند به نظر میرسید .نمیدونم چرا هر چند متری که میرفتیم همش چشام بهشون بود و اصلاً نمیتونستم ازشون چشم بردارم . اما یه بار که در حال سیر و سلوک بودم تا چشمهام رو برداشتم و نگام به نگاه مهناز گره خورد ؛ دیدم یه لبخند مرموزی زد و در حالی که یه نگاه به پاهاش میکرد گفت :چیزی شده ؟؟؟ سریع جواب دادم نه ، چه چیزی . با یه حرکت چشم که دلم و یه سفر بالای ابرها برد یه کرشمه ای اومد و گفت : خیال کردم مدل این جورابها رو هم از بچگی دوست داشتی ، شایدم رنگشون رو ؟؟؟؟!!! کفم برده بود . یاد سر صبحونه دیروز افتادم که وقتی برای اینکه تابلو نکنم گفته بودم از رنگ این یقه اسکی خوشم اومده . حالا مهناز برای اینکه بهم بفهمونه که خر خودمم ؛ این حرف رو زده بود . یکم سرخ شدم و چون تابلو بود که چرا دارم پاهاش و با چشمام میخورم ، برای ماست مالی کردن ماجرا گفتم : نه ، راستشو بخواید داشتم فکر میکردم شما زنها تو این سرما چه جوری این جورابهای نازک رو میپوشید ، سردتون نمیشه . یه لحظه تو چشام خیره موندو بعدش در حالی که شیطنت رو میشد تو اون چشاش خوند در جوابم گفت : ما که با این جورابهای نازک سردمون میشه ؛ اما دل هزار تا آدم دیگه رو گرمش میکنیم ، آره جونم ، آره عزیز . با این جملش فهمیدم که ما مردها رو داره میگه . اما مطممئن بودم الان منظورش من بودم . در که زدم کسی در و باز نکرد . کمی نگران شدم .پس کوشن اینها . نکنه جایی رفتند و ما هم رفتیم قاطی باقالیها . یه پنج دقیقه ای پشت در مونده بودم . دره آرایشگاه مهناز هم بسته بود . پشت در هم یه تابلوی با مزه رو شیشه نصب شده بود که روش نوشته شده بود . » نیستم « کنار عکس خرسکی که؛ مثلاً این جمله را داشت میگفت . دیگه مطمئن شدم که کسی خونه نیست . با دماق سوختگی و دست از پا درازتر ، ناراحت به طرف سر کوچه حرکت کردم . به خودم فحش میدادم که چرا بلند شدم اومدم . مثله اینکه اینها من و واقعاً دیگه اوسگول گیر آوردند . تو خودم بودم و نفهمیدم که کی رسیده بودم وسط خیابون که با صدای ترمزه یه ماشین به خودم اومدم . نگاه که کردم دیدم ، ای وای من وسط خیابون چی کار میکنم ، این ماشین اینجا چرا وایستاده . اوه اوه … این رانندش چرا اینقدر عصبانی هست . تازه دوزاریم افتاد که بله بی هوا وسط خیابونم . آقا چشمتون روزه بد نبینه . خدا نصیب هیچ آدمی نکنه یارو راننده با عصبانیت از پشت رل داد زد . اوهوی لندهور این چه وضع راه رفتنه ، میگه کوری ، نگاهی از سر مظلومیت بهش کردم و دستم و رو سینم گذاشتم و گفتم : آقا شرمنده ، ببخشید . حواسم نبود . در همین حال زنی که کناره مرده نشسته بود شیششو داد پایین و با یه فریاد که بیشتر به شیپور شروع جنگ واترلو میمونست ، سرم داد زد که : ایکبیری ؛ حواست کجاست ، الان اگه زده بودیم بهت که هزار تا صاحب پیدا میکردی . مرده شور این شهر و ببره که هر کی گاو و گوسفندهاشو میفروشه میپره پشت وانت میگه ، تهرون …) »نقل قول« قابل توجه دوستان گرامی : اینجانب با اینکه در این شهر به ظاهر پایتخت به دنیا آمدم اما هیچ علاقه ای به افتخار کردن به اون نمیبینم . چون آلودگی و سر و صدا و ترافیک که فخر فروشی نداره . دوم اینکه شهرهای بزرگ را به خاطر امکاناتش باید تحسین کرد ؛ که قربونش برم اون هم یا باید خانواده … باشی یا جیره خوار نظام . به نظرم همه جای این خاک کهن، اهورایی هست ؛ با تمامی تیره هایه نژادی ( نگاهی به زنه کردم و گفتم خانم من که عذر خواستم دیگه چرا توهین میکنید . زنه که معلوم بود از اون سلیته ها هست با یه نگاه به شوهرش صحنه یه جنگ خونین رو طراحی کرد . مرده هم که نگو ، انگار از صبح ماشین رو روشن کرده بود که بیاد تو خیابون به یکی گیر بده ، از ماشین پیاده شد . یا خوده حضرت ماموت !!! این یارو دیگه کیه ؟؟!! این قدش و هیکلش چرا اینجوری هست . مرده راحت قدش به ۱۹۰ میرسید . وزنش هم تو مایه هایه ۱۰۰ کیلو بود . یه لحظه گفتم برای یک بار هم که شده بزار بشینم منطقی فکر کنم . حساب کردم قدش ۱۹۰ هست من ۱۷۷ ، وزنش هم ۱۰۰،۱۱۰ تا میخورد ، من هم العان ۶۷ کیلو . تازه اگه رو فرم هم میومدم بیشتر از۷۷ کیلو نمیرسیدم . هر جور حساب میکردم دیدم نه ، نه با منطق جور در میاد نه با شرع و دین و قانون و هنجار و روابط سازمان الملل و … … دیدم یارو داره میاد سمت من و الانه که یا عضو تیم کشتی جانبازان بشم یا اینکه شهید بشم و همین خیابون رو به اسمم کنند . یارو دیگه بهم رسیده بود و دستاش و رو یقه کاپشنم حس میکردم . کاری ازم بر نمیومد . با این هیکلی که من از اون میدیدم ، به پاهاش که هیچی ، زیر یه خم رو ولش ؛ رو پل و نردبون هم نمی تونستم ببرمش . شده بودم مثل اسماعیل توی دستهای ابراهیم ، آماده برای قربانی شدند . یارو یقه من و گرفته بود و با خشم میگفت چی میگفتی جوجه ؛ ها چی میگفتی !!! تو اون گیر و دار یهو یه صدای آشنایی به گوشم رسید . اون طرف جوب رو که نگاه کردم دیدم بله خودش هست . با اون دست راستش که به سمت ما دراز شده بود داد میزد : مرتیکه چی کارش داری ، خجالت نمیکشی . یارو برگشت یه نگاهی کرد و یه نگاهی دوباره به من انداخت . بعد دوباره روش و اون ور کرد و گفت . خجالت بکش خانم . کی با تو بود .من با این فسقلی کار دارم .نکنه وکیل وصیش هستی .
مهناز که تا حالا اون طرف جوب بود خودش رو کنار ما رسوند و گفت : میگه نمیگم یقشو ول کن . دید یارو خیالش نیست .یهو یه دادی زد که فکر کنم من و یارو با هم شلوارامون رو خراب کردیم . } ولش کن مرتیکه دیوس{ یارو دستاش شل شد و یقه ما رو ول کرد . سریع کمی خودم و ازش جدا کردم و به مهناز نگاه کردم . مهناز گفت چی شده . منم سریع ماجرا رو گفتم . مهناز یارو رو یه نگاهی کرد و گفت : خجالت نمیکشی ، این همه شر به پا کردی . بدم همینجا بچه ها از تیر آویزونت کنند . یارو گفت : برو خانم . ما با زن دهن به دهن نمیشیم ،برو یه جا دیگه خدا روزیت رو بده . تو همین حین در ماشین باز شد و زن یارو اومد پایین و گفت :زنیکه لاشی چی داری واسه خودت میگی . مهناز که تقریباً کنار ماشین بود به محض اینکه زنه تو دیدش اومد گفت : به من میگی لاشی و حرفش تموم نشده همچین یه کف گرگی گذاشت تو سینه زنه که فکر کنم اگه سینش نترکیدش ، حتماً پنچل شدش . زنه گیج و مات یه تلو تلویی خورد و پرت شد طرف عقب رو صندلی شوفر .کله بیچاره جوری خورده بود رو سقف ماشین که نگو . مهناز هم امونش نداد و شرو ع کرد ، فن چنگ و مشت و اجرا کردن . همینجوری میزد و به زنه میگفت : زنیکه جنده پتیاره به من میگی لاشی ؛ شوهر خراب . این آخری رو اولین باری بود که میشنیدم . مرده که هاج و واج مونده بود اومد که بره سمت مهناز که اون و بزنه . مهناز که حالا تقریباً روسریش از سرش افتاده بود متوجه شده و با یه حالت خیلی عصبانی گفت اگه جلو بیای دهنت رو سرویس میکنم . سوزن مینداختی پایین نمییومد . اما یارو باز رفت به سمتش .من و میبینی . با خودم گفتم چی کار کنم . اگه برم جلو شلوار که هیچی ، میزنه شورتمم در میاره . اگه هم نرم ضایع هست . فردا چه جوری تو چشمهای سامان و مهناز نگاه کنم . نمیگن دعوا به خاطر تو بود بعدش آقا خیالیش هم نبود . یه لحظه تصمیمم رو گرفتم ، جراتم رو جمع کردم و هر چی از کشتی یاد گرفته بودم یه جا متمرکز کردم .یارو دستش رو بالا برده بود که رو صورت مهناز پایین بیاره که از پشت بهش چسبیدم . جنگی دستام رو دور کمرش قلاب کردم و دو تا پنجه هام و سفت به هم گره کردم . اینقدر گنده بود که کاملاً به هم چسبیده بودیم و من نمیتونستم هیچ رقمه صورتش رو ببینم . یارو که انتظار این حرکت رو نداشت یه تکونی به خودش داد ، اما فایدهای نداشت . دیدم که با دستاش یهو فشار زیادی به انگشتام داره وارد میکنه تا اونا رو باز کنه . درد زیادی رو تحمل میکردم . مخصوصاً که هر وقت میچرخید من هم پاهام میرفت بالا و مثل دم دورش میچرخیدم . دیدم اگه همینجور ادامه بده دستام رو باز میکنه . فکری کردم و در یه لحظه مناسب پایین تنمو کمی ازش فاصله دادم و بعد یه تمرکز ،،،، تو یه لحظه یه فشار مختصر با سینه به جلو دادمش . اون هم که متوجه شده بود یه خوابی براش دارم به خیال خودش که کم نیاره با تمام زوری که داشت به جهت مخالف یعنی سمت من خودش و هل داد . فنم گرفته بود . سریع پای راستم رو تکیه گاه کردم جلوی پاش و با تمام زوری که داشتم به سمت خودم کشوندمش . زور من بعلاوه زور خودش با هم جمع شد و به کمک گیر پام به شدت خورد زمین . تلوپی صداش پیچید تو گوشم . گفتم ترکید بچه مردم . خودم هم مونده بودم که من اینو زدم زمین ؟؟؟؟ دیدم یارو یه تکونی خورد و گیج گیج داره من و نگاه میکنه . ای وای دهنم سرویسه . یا باید فرار کنم یا اینکه وایسم . از پیشنهاد دومی خیلی بدم میومد اما مهناز رو چی کار میکردم. دیدم یارو انگار میخواد بلند شه . هیچ راه حل دیپلماتیکی هم تو اون لحظه با این فته پایه کناری که من بهش زده بودم باقی نمونده بود . باید اصل اول دعوا رو اجرا میکردم . یه نگاهی به مهناز کردم و دیدم اون کارش و به نحو احسنت انجام داده زنه مثل یتیمها شده بود با صورت چنگ خورده و قرمز . یه نگاهی بهش کردم و با یه شیرجه چمنی رفتم توی آغوش یارو .بدبخت تا اومد ببینه چی شده با تمام زوری که داشتم یه کله اومدم تو صورت یارو . حواسم بود که تو بینیش نزنم تا بعداً برام دردسر نشه . ) قابل توجه آقایون( اینو که زدم خودم هم گیج شدم . یارو رو که نگاه کردم دیدم داره هفت هشت میزنه .با اینکه خودم منگ بودم روش افتادم و با تمام وجود با مشتام افتادم به جون سر و صورتش . حالا بزن کی نزن . اما میگن در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه هین جاست . یارو که کمی آش و لاش شده بود یه تکونی خورد و من بیچاره از عرش به فرش رسیدم . فرش که چه عرض کنم به آسفالت خیابون رسیدم . یارو همچین زد تو صورتم که فکر کنم جای چشم و پیشونیم عوض شد . بعدش هم وزن یه دایناسور رو رو خودم حس میکردم . حالا بخور کی نخور ؛ مشت و چک بود که نثارم میشد . کم کم آماده وداع با زندگی بودم که دیدم یکی اومد خورد به یارو . اونم کمی از روم پرت شد اون ور .یه پسر هم سن وسال خودم بود که افتاده بود به جون یارو . دیدم دو نفر هستند . یارو رو گرفتند میگن بی همه چیز اینجا واسه چی گرد و خاک میکنی . هم هیکل خودت و گیر بیار ببین چی کارت میکنه . بعد اون یکی مرده که تقریباً هم هیکل یارو بود با یه کف گرگی خوابوندش کف خیابون . یه کله تو صورتش اومد و در حالی که یقه پیرهنش و گرفته بود گفت :لگنت و جمع میکنی و میری یا همینجا با ماشین آتیشت میزنم . این محل جای آرتیس بازی نیست . یارو هم به علامت تسلیم دستاش و بالا برد . بلند شد و دو تا پا داشت دو تا هم وام گرفت و ماشین رو روشن کرد و در رفت . اون دو تا مردی که به دادم رسیده بودند لباساشون رو یه تکونی دادند و پیش من و مهناز اومدند . مهناز گفت : دستتون درد نکنه ،خوب حقش و کف دستش گذاشتید . چیزیتون که نشد . جوونتره که اسمش بهرام بود گفت : نه بابا ، عددی نبود . هر کی راه افتاده تو خیابون لات بازی در میاره . گوش اینها رو باید کشید . اون یکی که ۳۰ سالی بهش میخورد گفت : خانم جهانی)مستعار( شما که چیزیتون نشد . مهناز گفت نه و بعد رو کرد به من و گفت وحید جان شما حالت خوبه . جاییت چیزی نشده . من که از بس یارو گنده بود زیرش له شده بودم و آش و لاش بودم به زور گفتم : نه ، فکر نکنم که چیزیم باشه . جمعیت کم کم متفرق میشد و خیابون خلوت . مهناز و من از بهرام و پیمان تشکر کردیم . پیمان در حالی که باهام دست میداد گفت : اما عجب کله ای بهش زدی ها !!! خندیدم و گفتم : کم هم ازش نخوردم و به گوشه صورتم که کبود شده بود اشاره کردم . همه زدیم زیر خنده . بهرام به مهناز گفت : ما در خدمت هستیم ، امری باشه ، راستی سامان کو ؟؟؟ مهناز گفت خونه هست ، اینجا بود قیامت میشد . بهرام گفت : سلام ما رو برسونید ، بگید آقای تیمسار یه سر هم به ما بزنه . این و گفتند و رفتند . من و مهناز هم به سمت خونه راه افتادیم . مهناز در حالی که نگران من بود همش میگفت مواظب باش ، طوریت که نیست . اگه نمیتونی راه بیای دستت و بده من . گفتم نه حالم خوبه . اومدم در خونه در زدم کسی درو باز نکرد ، منم داشتم برمیگشتم که این اتفاق افتاد . مهناز با تعجب نگاهم کرد و گفت من رفته بودم خرید . مگه سامان خونه نبود . گفتم نمیدونم .در و که باز نکرد . از تیپ مهناز خیلی حال کردم . همون تیپهایی که از بچگی دوستشون داشتم . یه روسری آبی سرش کرده بود که قشنگی صورتش رو دو چندان میکرد . لباش با اون رژ سرخ، عجیب با آبی روسریش توازن ایجاد کرده بود و تو چشم میزد . مانتوی کرم رنگش به مدل اون وقتها نه گشاد بود نه تنگ . یه کاپشن سفید ورزشی هم روش پوشیده بود که خیلی به رنگ کرم مانتو میومد . اما چیزی که من کشته و مردش بودم اون پایین پایین ها بود . نمیدونم این چه حسی بود که من داشتم .از بچگی باهام بود . حتی اون وقتها که کسی اصلاً فکرش رو هم نمیکرد که دست چپ و راستم رو از هم تشخیص بدم ، من به این موضوع توجه خاصی میکردم . حتی تا چند سال پیش خیال میکردم این یه مریضی هست که من فقط دچارش هستم . اما بعداً فهمیدم نه بابا ، ما ته صف هستیم ، خیلی ها اینجوری حال میکنند . پاهای مهناز رو میگم . با اون جوراب نازک مشکی که تو اون سالها آخرین سالهای مد بودنش رو تجربه میکرد . زنها ، اونایی که زیاد از حجاب دل خوشی نداشتند به ضد حزب اللهی ها تا اونجایی که میتونستند جورابهای نازک میپوشیدند ، اونم بدون شلوار ؛ یا با مانتو تا سر زانو یا بعضی ها هم چادر رو وارد بازی میکردند . تو دهه ۶۰و اوایل ۷۰ شلوار ماله زن حزب اللهی ها بود . اونم بهش میگفتند : روپوش شلوار .

یادش بخیر با دو تا از بچه ها همیشه توی مدرسه، زنگهای تفریح دم در مدرسه وای میستادیم تا ببینیم کدوم یکی از مادر های دانش آموزها این تریپی میاد تا ما یه شکم سیر نگاهش کنیم . حتی باز یادم هست یه بار هم معلمون رو که خانم … بود رو اینقدر سر کلاس بهش نگاه کرده بودم که متوجه نیت پلیدم شده بود . با اینکه کاملاً روپوش و شلوار داشت و مثله همه فرهنگی های اون دوره متعصب بود ، اما نمیدونم چه کرمی بود که من عاشق اون سینه پاش شده بودم . آخه میشد از همون یه ذره ای که شلوارش کنار میرفت اون پاهای خوشتراشش رو که با یه جوراب نسبتاً نازک پوشونده بود دید . بعد از اون ماجرا دیگه هر وقت حرف میزدم یا سوالی ازش میکردم ، با عصبانیت و پرخاش جوابم و میداد . دو روز بعدش هم سر یه چیز بیخودی که اصلاً ربطی به من نداشت ، چنان چکیده ای بهم زد که نگو و نپرس .دوزاریم افتاده بود برای چی این چوب و خورده بودم . دیگه هم جوراب نازک نپوشید و رفت سراغ همون جورابهای کلفت پارازین معروف . حتی سر زنگ دینی زمانی که من و چند تا از بچه ها فکر میکردیم سر آموزش گرفتن وضو میتونیم یه دل سیر دست و پاهای خانم … رو تماشا کنیم ، یه ضد حال مشتی خوردیم ، چون یکی دیگه از بچه ها رو آورد رو میز و آون انجام میداد ؛ ما هم هی حرص میخوردیم !!! بچه بودیم دیگه ، با اون افکارهای شاهکارانمون . خلاصه بگذریم . جوراب های مهناز اینقدر نازک بود که دیگه روت نمیشد بهش بگی جوراب . ساقهاش رو تا زیر زانو ؛ مانتوش پوشونده بود ، اما ادامش و این حریر بهشتی در خودش جا داده بود . جوری که جذابتر و هوسی تر از زمانی که لخت بودند به نظر میرسید .نمیدونم چرا هر چند متری که میرفتیم همش چشام بهشون بود و اصلاً نمیتونستم ازشون چشم بردارم . اما یه بار که در حال سیر و سلوک بودم تا چشمهام رو برداشتم و نگام به نگاه مهناز گره خورد ؛ دیدم یه لبخند مرموزی زد و در حالی که یه نگاه به پاهاش میکرد گفت :چیزی شده ؟؟؟ سریع جواب دادم نه ، چه چیزی . با یه حرکت چشم که دلم و یه سفر بالای ابرها برد یه کرشمه ای اومد و گفت : خیال کردم مدل این جورابها رو هم از بچگی دوست داشتی ، شایدم رنگشون رو ؟؟؟؟!!! کفم برده بود . یاد سر صبحونه دیروز افتادم که وقتی برای اینکه تابلو نکنم گفته بودم از رنگ این یقه اسکی خوشم اومده . حالا مهناز برای اینکه بهم بفهمونه که خر خودمم ؛ این حرف رو زده بود . یکم سرخ شدم و چون تابلو بود که چرا دارم پاهاش و با چشمام میخورم ، برای ماست مالی کردن ماجرا گفتم : نه ، راستشو بخواید داشتم فکر میکردم شما زنها تو این سرما چه جوری این جورابهای نازک رو میپوشید ، سردتون نمیشه . یه لحظه تو چشام خیره موندو بعدش در حالی که شیطنت رو میشد تو اون چشاش خوند در جوابم گفت : ما که با این جورابهای نازک سردمون میشه ؛ اما دل هزار تا آدم دیگه رو گرمش میکنیم ، آره جونم ، آره عزیز . با این جملش فهمیدم که ما مردها رو داره میگه . اما مطممئن بودم الان منظورش من بودم . رسیدیم در خونه .مهناز در زد اما کسی در و باز نکرد . کلید و انداخت تو و در و باز کرد . منم به
دنبالش رفتم تو . سامان ، سامان کجایی . اینها رو میگفت و به سمت آشپزخونه میرفت . منم دنبالش رفتم تا خرید ها رو بزارم تو آشپزخونه . مهناز اومد بیرون و رفت سمت اطاق سامان . منم اومدم تو پذیرایی تا رو کاناپه بشینم . جایی که نشسته بودم کاملاً مشرف به اتاق بود . داشتم سر و وضعم و نگاه میکردم که به چه روزی افتاده بود . مهناز همونجور که تو اطاق میرفت سامان رو صدا میزد . در اطاق که باز شد ، دیدم سامان خان رو تختش گرفته تخت لالا کرده . مهناز رفت بالا سرشو پتو رو از رو سرش کشید کنار و گفت : پاشو ببینم تنبل خان ، هنوز خوابی ، این بیچاره از صبح تا حالا اومده اینجا ، یه ساعت پشت در مونده ، اون وقت تو هنوز خوابی . سامان عوضی انگار نه انگار که داشتن صداش میکردند ، ککش هم نگزید . تو همون حالت نیمه بیداری یه غر غری کرد و از دوباره پتو رو رو خودش کشید . مهناز هم که حالا کاپشنش رو در آورده بود در حالی که رو سریش رو از سرش بر میداشت یه نگاهی ازاون دور به من کرد و گفت : اصلاً انگار نه انگار که با حضرت آقا داشتم حرف میزدم . یه لبخندی بهش زدم و با دست بهش نشون دادم که : ولش کن . مهناز در حالی که سرش و تکون میداد شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوش ، اما هنوز دومی رو باز نکرده بود که به اون سمت اطاق که من ازش دیدی نداشتم رفت . سامان رو نگاه میکردم که راحت و بی دقدقه گرفته بود خوابیده بود . ما رو باش ، چقدر خریم که اومدیم کجا حمالی بسوزه پدر این شهوت . داشتم سامان رو نگاه میکردم که یک مرتبه مهناز دیدم رو کور کرد و از اون طرف اطاق اومد این طرفی که من دید داشتم و رفت به طرف یه چوب رختی که بالای تخت سامان ، کنار دیوار آویزون بود . وووای . چی میدیدم . یعنی این مهناز بود . چشام چهار تا شده بود . باورم نمیشد که خودش باشه . اما خودش بود . یه تاپ حلقه ای مشکی پوشیده بود با همون دامن مشکی که از زیر مانتوش معلوم بود . تاپش اینقدر باز بود که به راحتی میشد از پشت، کناره های زیر بقل و قسمت زیادی از شونه ها و بالا کمرش رو دید . این دیگه چی بود . نمیپوشید سنگینتر بود . رنگ مشکی تاپش با اون رنگ سفید تنش بد جور حالم رو خراب میکرد . یعنی حواسش به من نیست . یادش رفته من اینجا نشستم و احتمال داره ببینمش . چشام ازش تکون نمیخورد . مهناز از آویز لباس یه بلوز برداشت و بعدش دوباره رو کرد به سامان و گفت :پاشو دیگه ،شورشو در آوردی . این و گفت و به سمت بیرون راه افتاد . یه لحظه تو دلم بهش گفتم : آههههای کجا داری میای با این وضعیت . مثل اینکه ما اینجا نشستیما !!! مردی گفتن زنی گفتند .!!! اما انگار نه انگار . ما رو به یه طرفش هم حساب نکرد . دم چارچوب که رسید چشامون تو چشم همدیگه افتاد . من که تابلوی تابلو لبو شده بودم . مهناز هم بعد از این همه سال شب جمعه معلوم بود که متوجه شده بود دلیلش نوع لباسش هست . اما انگار مرض داشت . خوشش میومد کرم بریزه و منو عذاب بده . از خجالت من انگار لذت میبرد . شروع کرد مثلاً دنبال سر و ته بلوز رو گشتن . اما اونم تابلو بود که داره نقش بازی میکنه . حالا خیلی راحت میتونستم از نمای جلو هم براندازش کنم . با دیدن بالا تنش تمام تنم به رعشه افتاد . دیگه حتی نمیتونستم وحیدک رو هم کنترل کنم . تاپ مهناز به قدری باز بود که راحت خط سینش رو میتونستی ببینی . خط سینه چیه ؛ بالای سینش کاملاً معلوم بود .کفم بریده بود . یعنی به اینا میگن سینه . وای خدا جون قبر من کو ،میخوام بمیرم . درشت و گرد . تو پر توپر ، انگار بادشون کرده باشی . دو تا چیز بد جوری نعشه ترم میکرد . یکی بند کرست قرمز مهناز که از کناره هایه تاپ ، رو شونش آویزون بود ، یکی هم آون زنجیر گردنبندش که همش بین دو تا سینه هاش وول میخورد . دیگه نمیتونستم تحمل کنم . یه نگاه به مهناز کردم دیدم با بلوزه هنوز مشغوله . تو یه لحظه دستم و بردم سمت خشتکم تا جای وحیدک فلک زده رو عوض کنم . جاش و عوض کردم و سریع پاهام رو انداختم رو هم و مهناز و نگاه کردم . ای وووای .چی میدیدم . مهناز ذل زده بود تو چشام . یه لبخند محسور کننده ای رو لباش بود . مثل روز روشن بود که متوجه شق کردنم و سعی من در مخفی کردنش شده بود . انگار از قصد با بلوزش داشت ور میرفت تا من این سوتی رو بدم و مچم رو بگیره . جوری که من متوجه بشم یه پوزخندی زد و کمی سرش رو تکون داد و دوباره همون لبخند مرموز رو لباش نقش بست . بعش انگار که دیگه سر و ته بلوز رو پیدا کرده باشه اون و برد سمت سرش تا بپوشتش . با بالا رفتن دستاش و دیدن اون زیره بقل هاش دیگه هنگ کرده بودم . مهناز بلوز رو پوشید و موهاش رو مرتب کرد .من مونده بودم چه اصراری هست که اون بلوز تنگ رو تنش کنه . آخه سینه هاش داشت بلوز رو جرش میداد ؛ اما خانم این چیزها حالیش نبود . عزمش رو جذب کرده بود که این دو تا چشم منو از کاسه در بیاره . مهناز به سمت آشپزخونه حرکت کرد و دم در وایستاد . رو شو برگردوند به سمت منو بعد در حالی که به پاهاش نگاه میکرد گفت : دیگه خونه رسیدیم ، گرمه اینجا . اینام دیگه لازمشون نیست . این و گفت و در حالی که میخندید همون ایستاده پای راستش و بالا آورد و کجش کرد و دست کرد بالای جورابش و درش آورد . اما جوری این کارو کرد که دامنش کمی بالا بره . منو میبینی داشتم مات مات نگاه میکردم .راحت یه وجب بالای زانوش رو میتونستی ببینی . گوشتیه گوشتی . براق و سفید . از شرم سرم رو پایین انداختم . با صدای مهناز که میپرسید صبحونه خوردی ، ناچار شدم دوباره نگاهش کنم . معلوم بود که میخواد سرم و بالا بگیرم و نگاهش کنم . تا اومدم جواب بدم دیدم اون یکی پاش و رو هم به سمت زانو بالا آورد و این دفعه چون زانوش به طرف شکمش خم شده بود مقدار زیادتری از اون یکی رونش رو میتونستم ببینم . نتونستم چیزی بگم و حرفم رو خوردم . مهناز که داشت سر مستانه من و نگاه میکرد و با اون چشمهاش بهم میفهموند که مثل یه جوجه تو مشتاشم . گفت پاش و بیا یه چیزی بخوریم . گفتم :ممنون صبح زود خوردم . گفت مطمئنی که نمیخوری . اینو با یه لحن حشری گفت . درمونده نگاهش کردم و گفتم .آره مرسی . اخم شیرینی کرد و گفت پس اینها رو بزار کنار کاناپه و جوراب هاشو که گوله کرد بود پرتاب کرد سمتم . جوراب هاش خورد تو صورتم و افتاد کنار پام . قاه قاه زد زیر خنده و رفت سمت سماور و از دیدم خارج شد . جورابهاش و از رو زمین برداشتم و نگاه کردم . چقدر لطیف بود . یه نگاه سمت مهناز کردم ، دیدم نمیشه دیدش . یه نگاه به سامان که تو اطاق تمرکیده بود کردم ، دیدم هنوز تو خواب پادشاه پنجم هست و نرسیده به خواب پادشاه هفتم . مطمئن شدم کسی نیست که مچم رو بگیره . جوراب ها رو بردم سمت بینیم و با تمام وجودم بو کردمشون . مست مست همچون قاصدکی در باد ، رهای رها . شهوت بد جوری بهم تسلط پیدا کرده بود . حرکت های مهناز دیوونم کرده بود .دلم میخواست همین الان برم و خودم و بهش برسونم و بگم ، کشتی من و با این عشوه گری هات ،چی میخوای از جونم . این موز و میخوای ،خوب بفرما همش ماله تو داشتم به جنون میرسیدم .عزمم رو جذم کردم تا یه کاری بتونم بکنم .بد جور میخواستمش .به خودم گفتم : هر چه بادا ،باد تو حال خودم بودم که دیدم حضرت آقا از خواب بیدار شدند و بیرون اومدند . تا منو دید گفت : تو کار زندگی نداری اول سر صبح اینجا پلاسی . نگاهی بهش کردم و گفتم : همین الان یه نفر و خوابوندما ، یه کاری نکن تو رو هم خوابت کنما . با یه خفه بابا ، رفتش سمت دستشویی . پنج دقیقه بعد اومد بیرون . یه دستی بهم داد و انگار تازه متوجه کبودی رو صورتم شده باشه گفت .اوه اوه اوه . امسال قرار بود پیاز بکاری ، دادی کی برات بادمجون کاشته . زد زیر خنده و رفت نشست کنار مهناز تا چیز کوفت کنه . بلند شدم و رفتم کنار اپن آشپزخونه . با حرص نگاهش میکردم . گفتم :اگه جنابعالی یکم درجه اون خوابتون رو کم میفرمودید ، الان این جوری نمیشدم . بعدش هم از سیر تا بادمجون ماجرا رو براش تعریف کردم . وقتی ماجرا رو شنید چنان داغ کرده بود که نگو ، کم مونده بود بیفته تو خیابونها دنبال یارو . رو کردم و بهش گفتم : حالا شما کوتاه بیا .اون یارو که رفته . منم که چیزیم نشده ، بی خیال . اما بزغاله در جواب بهم گفت : کی نگران تو هست ، من به خاطر مهناز مامی جوش میزنم . برو گلابی .!!! دیدید آدم وقتی ضایع میشه، میره صندوق مهر رضا وام میگیره . منم تو اون لحظه همونجوری شده بودم . یه نگاه به سامان کردم و یه نگاه به مهناز . اما با حرکت مهناز منفجر شدم . دستمال سفره رو برداشته بود و از دو طرفش گرفته بود و به حالت )با پوزش. خوایه مالی( داشت رو قوری مالشش میداد . تا سامان هم نگاهش میکرد ،سریع کارشو قطع میکرد . یکی ، دو باری این حرکت تکرار شد . سامان هم شاکی رو به مهناز کرد و گفت : ما رو باش واسه کی دل میسوزونیم . نخیر ما نون بازومون رو میخوریم ، نیاز به دستمال پسمال نداریم . من و مهناز مرده بودیم از خنده . واقعاً از کارهای مهناز در عجب بودم . نه مثل نیم ساعت پیش که داشت تو خیابون ، نفس کش میطلبید و نه به العانش که دلقک بازیش گل کرده بود . کلاً یه جوری بود شیرین و تو دل برو . حتی تلخیش هم خواستنی بود . اما چیزی که من و به فکر فرو برد ، این حرکت مهناز بود . حالا من که میدونستم کرمش گرفته تا من و بچزونه ، اما جلوی سامان در حضور من چجوری روش شده بود که خوایه مالی رو با اون حرکت عنوان کنه . از من که هیچ ، یعنی از سامان هم خجالت نمیکشید . یا اینکه براشون این چیزها عادی بود ، یا اینکه یه چیزهایی بود که من ازش سر در نمیاوردم !!!؟؟؟ صبحونه که تمام شد من رفتم لباسهام رو عوض کنم. چون لباسهام رنگی میشد برای همین هم یه بلوز و شلوار کهنه از سامان گرفتم که اونا رو بپوشم . تو اطاق بودم و لباسهام رو در آورده بودم . شلوار کهنه سامان رو پوشیدم . یهو در اطاق باز شد . دلم هوری ریخت پایین .گفتم مهنازه که اومده تو . اما با دیدن سامان خیالم راحت شد ) هنوز هم رگه هایی از شرم تو خودم حس میکردم ، خجالت میکشیدم که مهناز بالا تنه لختم رو ببینه ( دیدم سامان اومد تو و لباس هاش رو عوض کرد و لباش کهنه ها رو پوشید . داشتم بلوز رو تنم میکردم که یه درد شدیدی رو از تماس بلوز با کمرم احساس کردم . آخی گفتم و رو به سامان کردم و گفتم : سامان ببین این کمر من چش شده . من که نمیتونم ببینم . سامان پشتم و نگاه کرد و بعد یهو گفت : یا خدا چی کار کردی با خودت . پشتت کبود کبوده . یکم هم ساییده شده و پوستش کنده شده . یه نگاه به لباسهام کردم دیدم آره پشت زیر پوشم هم کمی خونی شده . کاپشنم هم بد جور ساییده شده بود . ای به خشکی شانس . اینم از کاسبی شب عید . سامان همونجور که من و نگاه میکرد به طرف در اطاق رفت و گفت : صبر کن برم یه چیزی بیارم زخمتو پاکش کنم و از اطاق خارج شد . دلم بیشتر به حال کاپشنم میسو خت تا کمرم . داشتم خودم و برانداز میکردم که یهو مهناز وارد اطاق شد . منو میگی . مردم از خجالت ، شده بودم مثل این زنهایی که دارند دنبال یه چیزی میگردند تا خودشون رو جلوی نامحرم بپوشونند . نمیدونستم با دو تا دستام کجای بدنم رو میتونستم بپوشونم . مهناز که متوجه هول شدن و خجالت من ، بابت حضورش در اطاق شده بود ، بدون اینکه عکس العمل بخصوصی از خودش نشون بده ، ریلکس جلو اومد و یه نگاه به من کرد و گفت :کجات زخمی شده ، سامان چی میگه . در حالی که سعی میکردم با بولیز تنم رو بپوشونم گفتم :هیچی ، چیزی نشده که . مهناز در حالی که دورم میچرخید و با چشماش براندازم میکرد ، گوشه بولیز و گرفت و اونو کنار انداخت . جای زخم رو پیدا کرده بود . یه نگاه به من کرد و گفت : به این میگی چیزی نشده ، اندازه یه کف دست خونی و ساییده شده . بعد یهو دستش رو گذاشت رو زخم . دادم رفت هوا . مثل اینکه وقتی رو زمین افتاده بودم با فشار وزن یارو اینجوری شده بود . تا الان هم که نفهمیده بودم به خاطر گرمیش بود و تازه دردش شروع شده بود . مهناز که از داد من یکه خورده بود گفت : که چیزی نشده ، ها ، اگه چیزی میشد چکار میکردی؟؟ اینم نتیچه پهلون بازی . بعد با صدای بلند داد زد سامان جعبه کمکها چی شد ؛ رفتی مردی .؟؟!! نگاه های مهناز رو ، رو تنم میتونستم به خوبی احساس کنم . یه نگاه ریز بهش انداختم دیدم داره با چشماش حسابی هیکلم رو برانداز میکنه . نگاه های خریدارانش بد جور حس شهوت رو تو وجودم شعله ور میکرد . اونم متوجه شده بود که من متوجه نوع نگاه هاش شدم ، اما بی پروا، مثل یه آدم حریص داشت به چشم چرونیش ادامه میداد . با اومدن سامان هر دومون به خودمون اومدیم . سامان یه جعبه سفید دستش بود که معلوم بود برای کمکهای اولیه هست . مهناز رو به من کرد و گفت بخواب رو تخت . داشتم همینجور اون و سامان رو نگاه میکردم . با صدای دوباره مهناز که کمی بلندتر بود به خودم اومدم که گفت :میگه نشنیدی چی گفتم ، به شکم بخواب رو تخت . فهمیدم که میخواد خودش زخم رو پانسمان کنه . رو کردم و بهش گفتم : مهناز خانم شما چرا زحمت میکشید ، چیزی که نشده ، سامان برام زحمتشو میکشه . با حالت تمسخر یه نگاهی بهم کرد و گفت : آره جونم میدونم چیزی نیست ، فقط اگه دست به زخمت بزنم دادت سر کوچه میرسه . بعد در حالی که یه نگاه به سامان میکرد گفت : این ببو اگه انگشتش خون بیاد نمیتونه یه چسب زخم بهش بزنه ، حالا میخواد زخم تو رو پانسمانش کنه . این و بگو فقط بگیره بخوابه ، دنیا رو ازش بگیر ، این لاحاف و تشک رو ازش نگیر . سامان که بد جور شاکی شده بود رو کرد و گفت : به من چه ، این بی عرضه کتک خورده ، زخم زبونش رو ما میخوریم ، اگه من اونجا بودم … مهناز نذاشت حرف سامان تموم بشه و گفت : اگه تو بودی چی ، مثلا چه غلطی میکردی. یارو همچین در کونت میزد که تا شابدوالعظیم یلنگی بدویی و همونجا خاکت میکرد . بعد هم زد زیر خنده .از این حرفش هم خندم گرفته بود و هم تعجب کرده بودم . این مهناز واقعاً دهنش چاک نداشت . هر چی میخواست میگفت . مرتیکه دیوس ، جنده پتیاره ، شوهر خراب ، دهن سرویس . سرش چپه ، اینم آخریش که گفت» کون« . مهناز که دید سامان کلی با این حرفش پکر شده یه دستی رو سر سامان کشید و گفت : شوخی میکنم ، ناراحت نشو ، جلوی بهرام اینها گفتم اگه سامانم اینجا بود یه قیامتی به پا میکرد . بعد در حالی که بازوی سامان رو میگرفت گفت : پسر قویم زورش و برای کمک به مامانش نگه داشته ، آ قوربون پسرم برم . سامان که از این حرفها خر کیف شده بود نیشش تا بناگوش باز شد . مهناز که دید دل سامان رو دوباره به دست آورده گفت : اسباب های بنایی رو از خر پشتک میاره تا من این رفیقش و پانسمان کنم . اباریک الله پسر . سامان که تا گلو تو غرور رفته بود بادی به قب قب انداخت و رو به من کرد و گفت : جوجه میگه نشنفتی مامیم چی گفت : بگیر بخواب دیگه ؛ بینیم حال نداریم . این و گفت و رهسپار شد به سمت خرپشتک . تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم . دیگه نمیدونستم مقاومت کنم . رفتم روی تخت و به سینه دراز کشیدم . مهناز اومد کنار تخت و در جعبه رو باز کرد و ازش یه گاز برداشت و با یه پنس اونو گرفت و کنارم رو تخت نشست . بینمون یه چند سانتی فاصله وجود داشت . یهو دیدم دست چپ مهناز رو روی پشتم حس میکنم . کف دستش رو قشنگ رو کمرم تکیه داده بود و با اون یکی دستش داشت زخم و از خون تمیز میکرد . از تماس دستش با بدنم خیلی خوشم میومد . بعد گاز کثیف و از پنس خارج کرد و توی سطل کنار تخت انداخت . یه گاز دیگه برداشت و در الکل رو باز کرد و اونو خوب خیسش کرد . دادم رفت به آسمون ، یه جهشی از درد کردم که اگه مهناز روی کمرم فشار نمیاورد فکر کنم که راحت میرفتم توی سقف . برخورد الکل با زخم اشکم و در آورده بود . یه ناله ای کردم و گفتم آخ یوووواش ، سوختم . مهناز که با جهش من و به خاطر کنترل من خودشو دیگه راحت بهم چسبونده بود گفت : آروم باش تموم شد . گرمی درد زخم کم کم جاش و به خنکی الکل میداد . و من هم کمی آرامش رو تو خودم حس میکردم . سامان که یه کیسه سیمان رو از بالا آورده بود پایین و برده بود گذاشته بود تو حیاط ؛ از همون پذیرایی داد زد ، چیه ؛ داد قهرمان ما در اومده ، حالت چطوره سوپرمن . این و گفت و قهقه زنان به سمت خرپشتک رفت . مهناز با دست چپش و از کمرم برداشت و روی سرم گذاشت و در حالی که موهام و نوازش میکرد گفت : تو که میدونی اون شوخی میکنه ، یه وقت به دل نگیریها . سرم و یکم به کنار کج کردم و با یه لبخند جوابش و دادم . دستش رو از موهام کشید بیرونو گذاشت رو بازوم و گفت : اون قدر ها هم که سامان ازت تعریف میکرد هیکلت رو فرم نیستا . بعد در حالی که شونمو یکمی فشار میداد ادامه داد : نکنه زیر آبی میری ناقلا .؟؟؟!!! زیر آبی . زیر آبی دیگه چیه . ؟؟؟ نفهمیدم منظورش چی بود اما فشاری که به شونه هام میداد باعث میشد تمام خونم به یه طرف حرکت کنه . آره درست حدس زدید ، به سمت قلبم نبود ، یه سره داشت میرفت سمت این کیر فلک زده تا بتونه حجمش رو بیشتر کنه . مهناز بعد از ۳ تا گازی که حروم من کرد پماد زخمی رو آروم بهش مالید و ۲ تا گاز تمیز رو روی زخمم گذاشت و با نوار خوب پانسمانش کرد . معلوم بود به این کار خیلی وارده . تو این فاصله سامان هم یه بار اومدو از دوباره رفته بود بالا .به محض اینکه کار مهناز تموم شد اومدم که بلند بشم اما با فشار دست مهناز رو کمرم متوجه شدم که نه ، مثله اینکه این قصه سر دراز دارد . همون جور که به سمت پایین دراز میکشیدم .صورتم و به سمت مهناز کردم و با چشام علت این کارش رو جستجو میکردم . مهناز در حالی که تو چشام نگاه دلکشی میکرد گفت: پسر ، تو چه قدر هولی . شاش داری میگه ، هی بلند میشی . دور زخمت یکم خون مردگی داره ، بزار یکم برات بمالم ،دردش ساکت بشه . از حرفش بد جور خجالت کشیده بودم . همون جور که سرم پایین بود گفتم : زحمتتون میشه دست شما درد نکنه . اینو گفتم و سرم رو در بین دستهام مخفی کردم . انصافاً خوب ماساژ میداد . کمی دور زخم درد داشتم ، اما مالش دستش به بدنم بد جور مو رو تو تنم سیخ میکرد .با انگشتهاش پوستم رو میگرفت و کمی بالا و پایین میکرد . بعضی وقتها هم کف دستش بود که روی تنم جولون میداد . حس خیلی خوبیه زیر دستهای یه زن تنت مالونده بشه . با اینکه خودم تو این کار حرفه ای بودم اما اون هم نشون میداد که چیزی برای گفتن داره . همونجور که خوابیده بودم احساس میکردم که دایره حرکت مهناز کم کم داره بیشتر میشه . جوری که دیگه هر جایی رو مالش میداد جز ناحیه دور زخم . وقتی ستون مهره هام رو دونه دونه ،سانت به سانت میمالید ، یه حالت خارش خوبی تو سمت قلب و زیر تخمهام پدیدار میشد . به خصوص زمانی که به سمت مهره های پایینی پیش میرفت . تو آسمونها سیر میکردم که یه لحظه دیدم مهناز برای اینکه تمرکز بیشتری رو سمت مخالف کمرم داشته باشه کمی از جاش تکون خورد و بهم نزدیک شد . ووووای .گرمای شدیدی رو از قسمت پهلوی پاش که بهم چسبونده بود رو حس کردم .بخش زیادی از کنار رون وزانوش به دنده های کناری سمت راستم چسبیده بود . چقدر نرم بود .درشت و داغ .از چسبیده شدن پاهاش ناخداگاه یه تکونی خوردم و یکم به سمت مخالف پاهاش دفع شدم . اما باز این دستهای مهناز بود که سریع ، بدون از دست دادن لحظه ای خیلی نرم و آرام من و همونجا میخکوب کرد . با اینکه صورتش فاصله زیادی با کمرم داشت ،اما کم کم داشتم حرارت گرم نفسش رو رو کمرم حس میکردم . جای خالی دست راستش رو یه لحظه رو کمرم حس کردم .چشام بسته بود اما یهو صدای خفیف بو کشیدن رو شنیدم . دوباره دستش رو تنم جا خوش کرد و جدا شد و همون صدای آهسته بو کشیدن . این حرکت چند بار تکرار شد .با اینکه چشمهام کاملاً بین دو دستم بود و از لذتی که میبردم اونا رو بسته بودم ؛میتونستم تشخیص بدم که مهناز داره بوی تنم رو که تو دستهاش پیچیده بود استشمام میکنه . یه لحظه از خودم بدم اومد . فکر کردم که خیلی بوی بدی میدم که اون اینجوری میکنه . اما خب اگه بوی بدی میدادم که این کار رو چند بار تکرار نمیکرد . تو اون لحظه نمیدونستم چرا این کارو میکرد ،اما هر چی بود داشت لذت خاصی میبرد و اینو از نوع نفس زدنش میشد خوب فهمید . از این فکر رعشه خاصی تو تنم افتاد . از شدت هیجان گرمم شده بود .انگار که داشتم گر میگرفتم . چربی پوستم ، بعلاوه کمی عرق بدنم باعث شده بود که مهناز خیلی راحتتر وبدون اصطحکاک به کارش ادامه بده و برای اینکه دستاش لیز نخورند محکمتر و به حالت فشار عمود کارش رو دنبال کنه . مهناز یهو دستش رو گذاشت رو بازوم و گفت :پسر تو چقدر پشمالویی ؟؟!!! از حرفش تعجب کردم و سرم رو بالا آوردم و میخواستم چیزی بگم که دیدم باز با دستش سرم رو به سمت پایین فشار داد و گفت :حرف نزن پشمالو ، بخواب. یه مرتبه درد زیادی رو ، رو بازوم حس کردم و دادم یهو بلند شدو آخ گفتم .خنده مهناز رومیشنیدم که داشت قاه قاه میزد. زنیکه پر رو یکی از موهای رو بازوم رو گرفته بود و از بیخ کنده بودش . فقط با حیرت نگاهش میکردم. تو دلم میگفتم :زنیکه یه کاره ،، یه چسب به ما زده ،عوضش نیم ساعته که داره ما رو دستمالی میکنه .نمیزاره سرمون رو هم بالا بیاریم ببینیم داره چی کار میکنه . مهناز که برای جلوگیری از خندش دستش رو جاوی لبش گرفته بود کم کم خندش کم رنگ شد و یه نگاه سرد و مشکوک جاش و گرفت .چند لحظه تو چشام نگاه کرد و بعد در حالی که انگشتهاش و نگاه میکرد یه نگاه سوز آوری به من کرد و اونا رو جلوی بینی خودش قرار داد . در حالی که عمق نگاهش تا ته وجودم رو به هم میریخت ، یه نفس عمیق کشید و به آرومی دستش و برداشت . مات مات ، مثل گنگها وا داده بودم . من و مهناز به کجا داشتیم میرفتیم . تو همین دو روزه چقدر با هم راحت شده بودیم . بهتره بگم اون با من راحت بود . مثل یه اسیر تو چنگهاش بودم . منتها این بار اون پرنده زیبای داستان بود و من صیاد در بند شده . نتونستم به نگاه کردن توی اون چشمهای سیاهش ادامه بدم .سرم رو از شرم پایین آوردم . دست مهناز رو دوباره تو تنم حس کردم و این بار کمی لرزیدم . اما صدای سامان ما رو به خودش آورد که از تو راهرو داد میزد : این ماله بنایی کو . مهناز هم با یه صدای بلند جواب داد : تو اون گونی سبزه کنار اون خرت و پرتاست. سکوتی مرگبار توی خونه حکمفرما شد . چند لحظه بدون حرکت گذشت . به یکباره وزن رون مهناز رو با شدت بیشتری رو کناره های باستنم احساس کردم .شاید بهتره بگم که رو باستنم سوار بود . به دنبالش اون انگشتهای درشت اما کشیدش رو حلقه شده دور دستم دیدم . شروع شده بود، مهناز با دست چپش محکم و بی مهابا کمرم رو و با اون یکی بازوم رو مالش میداد .کم کم جفت دستاش به بالا میومد .اونا رو ، رو کتف و گردنم حس میکردم . از شدت فشار پنجه هاش درد زیادی بهم وارد میشد ،اما لذت بخش بود . تو این دنیا نبودم دلم میخواست مهناز همه جام و مالش بده . از فشار هاش داشت خوشم میومد . نفسهای من هم مثل اون به شماره افتاده بود .یکی در میون تو گوشمون میپیچید . آلتم روی تشک بود و من داشتم فشار های مهناز و با فشار دادن اون به تشک جبران میکردم .چون تشک نرم بود یه حالت خلسه ای بهم دست میداد . چشمهام سنگین شده بود . مهناز که نفسهاش دیگه بلندتر و طولانی تر شده بود با صدای خفیفی گفت : خوشت میاد اینجوری ؟؟!!! صداش خیلی آهسته بود اما باز میشنیدم . تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که سرم رو کمی به علامت رضایت تکون بدم . اما با کلمه ای که بالافاصله شنیدم لرزش مختصری تو کمرم حس کردم و اون آب حیات اولیه راه افتاد . مهناز با تکون دادن سرم یه جون خفیف گفته بود ، خیلی آروم . طوری که خیال میکرد نمیشنوم . اما من اونو از هر کلمه ای تو این دنیا بهتر شنیده بودم . مهناز متوجه این لرزش من شده بود . لحظه ای من و به حال خودم گذاشت ، اما ناگهان دستهاش و تو موهام کرد . سایه بزرگی و رو خودم احساس کردم مهناز رو تنم نیم خیز شده بود صورتش رو به موهام نزدیک کرد .با اینکارش یهو یه چیز نرمی رو روی کتفم حس کردم . خدا جون ، قلبم انگار از حرکت ایستاده بود . اشتباه نکردم . اون نرمی و گردی ماله سینه مهناز بود که با تنم تماس پیدا کرده بود . یعنی تو این کره گرد ،چیزی گرد تر و نرمتر از این میوه های بهشتی هم پیدا میشد . جایی که سینه مهناز با اون در تماس بود انگار سر شده بود . سردی عجیب و خوش آیندی بهم هجوم آورده بود . انگار از اون سینه گرم یه انرژی سردی بهم منتقل میشد . مشروب رو چند بار تجربه کرده بودم اما اون لحظه مست ترین ثانیه های عمرم رو داشتم میگذروندم . مهناز همونجور که رو من خم شده بود .لباش رو نزدیک گوشم کرد و گفت : وحید خوابی ؟؟؟ بوی گرم رژ به شدت تو صورتم خورد . توان جواب دادن نداشتم . چشام داشت بسته میشد . داشتم میرفتم تو یه حالت خلسه . فقط یه کلمه رو میشنیدم . مهناز بود که آروم و بدون عجله با اون لحن سحر کنندش تکرار میکرد : وحید … وحید …وحید جون . با صدای زنگ ساختمون که مثل آژیر صور اسرافیل بود از جام پریدم .دستهای مهناز رو سرم بود اما دیگه از سینه هاش خبری نبود .نگاهامون که هر دو داشتند یه چیز رو از همدیگه میپرسیدند بد جور به هم گره خورده بود .) کی بود ( با دومین زنگ دیگه به خودمون اومده بودیم . مهناز که زیر گردن و گونه هاش کمی سرخ شده بود سریع بلند شد و به سمت در رفت . تو بین راه دستی به سر و گردنش کشید که مثلا اونها رو مرتب کنه . به خودم اومدم .اون حال خوش از سرم پریده بود . باورم نمیشد که این لحظه ها بین منو مهناز رد و بدل شده باشه . اه لعنت بر این خروس بی محل .این کی بود که از راه رسیده بود . یعنی کیه . یاد سامان افتادم . به خودم گفتم » خدا رحم کرد که منو اینجور ندید .بیچاره میشدم . ننش که مارو دستمالی کرده بود ، اونم کارو تموم میکرد و بیل مقدس رو تو این کشتزار کون ما جا میداد . صدای یه زن میومد . کم کم واضح میشد .میگفت : نه بابا ؛ این هم اشتباه کردم بهش دادم .مرتیکه کونکش ، رو بهش میدادی ،میخواست تونبونت رو هم در بیاره !!! ولش کن اوزگل و … ناگهان یه زن قریبه تو خط دیدم پدیدار شد . یه زن بلند قد با هیبتی عجیب . برگشت که کیفش رو رو میز بزاره چشمهامون تو هم گره خورد . هر جفتمون مات مونده بودیم . من از دیدن یه زنه غریبه که داشت به زمین و زمان لیچار بار میکرد ، اون از دیدن من با نیم تنه لخت . مهناز دیگه از راه رسیده بود و جمع ساکتمون رو پر رنگتر کرده بود . زنه سکوت رو شکست و در حالی که به من نگاه میکرد گفت : به به ، خوش بگذره میبینم که مهمون داری مهناز جون ، نگاه تندش رو روی تنم دوخت و گفت آقا کی باشند ؟؟؟؟؟ دوست هستند یا رفیق؟؟!!!

هاج و واج داشتم نگاهشون میکردم . بالاخره مهناز به حرف اومد و رو کرد به زنه و گفت : تو باز اومدی اینجا ،هنوز نرسیده از همه چی میخوای سر در بیاری . بعد در حالی که با دست منو بهش نشون میداد ادامه داد . ایشون آقا وحید هستند . رفیق ما هم هستندا ، اما بیشتر رفیق سامان بودند تا من . هم خدمتین با هم . بعد همونجور که داشت حرف میزد با یه اشاره تند چشم به بلوز کنار پام اشاره میکرد و بهم فهموند که یه چیزی تنت کن . رو کردم به زنه و با کمی خجالت سلامی کردم و بعد در حالی که خم میشدم تا بلوز رو بردارم گفتم :ببخشید من داشتم لباس عوض میکردم ،نمیدونستم شما دارید تشریف میارید تو . سلامم رو با یه علیک معنی داری جواب داد و با یه خنده تلخی گفت : حالا ما که نبودیم ،مهناز که بود .فهمیدم به اینکه چرا جلوی اون لخت هستم اشاره میکنه .
تو این فاصله جنگی لباس پوشیدم ،
مهناز سریع پرید تو حرفش و گفت : گفتم که رفیق سامان هستش ،لطف کرده و اومده اینجا کمکمون کنه ، بعد در حالی که دستش رو رو ی شونه زنه میگذاشت رو به من گفت : این خانم که میبینی ،خواهرم پرینازه ، خاله سامان ، متخصص جرم و جنایت و قتل .میبینی که هنوز نیومده داره همه رو سینجین میکنه . بعد خنده ای کرد و ادامه داد : اما خداییها یه پا خانم مارپل واسه خودش هستا . بعد در حالی که سرشو به سمت در راهرو می چرخوند با صدای بلند داد زد : سامان ،سامان کوشی پیدا کردی یا نه ، خالت اومده ،بجنب دیگه .زنه که حالا یادم اومده بود همونی هست که عکسش رو اولین بار تو اطاق
سامان دیده بودم با تعجب یه نگاه به مهناز کرد و گفت : مگه سامان خونست ، فکر میکردم تنهائید . مهناز که متوجه حرف پری شده بود گفت : نه پس خونه نیست ، پس این آقا وحید تنها اینجا چی کار میکنه . قیافه پریناز بد جوری علامت سوال و تعجب می زد . یه نگاهی کرد و با یه لبخندی که به زور رو لباش جاری کرده بود ، نشون داد که همه چیز به خیر و خوشی تموم شده . بعد در حالی که به سمت چوب آویز دیواری کنار راهرو میرفت روسری سبزش و از سرش در آورد و گفت : والا چی بگم ، آدم تو خونه خالی چیکار میکنه . این و گفت و قیافش مثل گل شکفت و از هم باز شد . مهناز یه جیغ گوچیکی کشید و گفت : های پری ، داری چی میگی . بعد رو به من کرد و گفت : وحید جان حرفهای این آبجی کوچیک ما رو زیاد جدی نگیر ، نصفش شوخیه ، نصفش هم منظوری نداره . سریع هم با همه خودمونی میشه . چه کنیم دیگه همین یه خواهرو تو این دنیا داریم ، جونمه دیگه . پریناز که حالا متوجه شده بودم به صورت مخفف پری صداش میکنند رو به مهناز کرد و گفت : قربون تو خواهر ، من تو رو نداشتم چی کار میکردم . اینو گفت و بعد رو به من کرد و گفت :آقا یه وقت حرفمو به دل نگیریا ،رو دل میکنی ،اون وقت مجبورم یه آمپول گنده بهت بزنم ، این هوا و دستاش رو یه متر از هم باز کرد . این رو با یک دلقکی خواستی گفت و خندید . تا بناگوش نیشم باز شد و شروع کردم به خندیدن . پری که همراه من میخندید کمی آروم شد و دست کرد تو دکمه های مانتوش و دونه دونه اونها رو باز کرد . وقتی که مانتوش رو در آورد تازه متوجه این شده بودم که ، بابا این یه زنه . آشنایی همراه با ترس و هیجانی ما باعث شده بود که بد جوری خودم و گم کنم .
اما حالا با بازگشت به شرایط عادی داشتم تمام حسام رو دوباره چک میکردم . حدوداً ۳۰ ساله بهش میخورد . با قدی بلند شاید چهار پنج سانتی از خودم بلندتر ، اما راحت یه ۱۵ سانتی از مهناز بلندتر بود . موهای مجعد مشکی که کمی به شرابی میزد . معلوم بود که رنگ کرده بود . از مهناز نسبت به قدش لاغرتر بود اما بازم تو پر نشون میداد . چشمهاش مثل چشمهای مهناز بود . اما کشیده تر از اون .
بینی عقابی قشنگی داشت . از اونا بود که با عینک
بد جود آدم رو هوسی میکرد . لبهاش به کلفتی لبهای مهناز نمیرسید و مثل اون قلوه ای نبود اما باریک و غنچه ای به نظر میرسید . پیشونی بلندش صورتشو کشیده و جذاب نشون میداد . بر عکس صورت پهن مهناز که خون ازشون میچکید صورت پری
خنکای خاصی داشت . با آرایش عجیبی که بیشتر به هنر پیشه های تئاتر میخورد . یه پلیور نارنجی پوشیده بود. اینقدر پف کرده بود که اندازه سینه هاش رو نمیتونستی حدس بزنی با یه شلوار جین آبی آسمونی . خیلی بهش میومد . پری که حالا تل سرش رو جابجا میکرد به سمت آشپزخونه راه افتاد و در آن واحد به من گفت : برم پیش این آبجی خوشگلم ببینم چی کار داره . این و بابت صدا کردن مهناز از تو آشپزخونه میگفت. اما چیزی که باعث تعجبم شده بود نوع کفش پوشیدنش بود . دقت که کردم دیدم یه چیزی شبیه گیوه هایه قدیمی پوشیده .سفید بود . پاشنه گیوه سمت راستی رو خوابونده بود اما چپیه این جور نبود . جوراب هم پاش نکرده بود . با خودم گفتم : جلل خالق . این دیگه چه مدیه . اما ازش خوشم اومد .( اون سالها تازه مد شده بود) .چشام رو که یکم به سمت بالا آوردم و رو کمر پری زوم کردم دیدم ای وای بر من ، یه چیزی اون پایین داره برای وحید کوچولو دست تکون میده . یا خدا این چه طاقچه ای داره . اندازه کمرش رو به دلیل اومدن پلیور تا رو خط باستنش نمیشد تشخیص داد ، اما گردی و بزرگی کونش رو راحت میتونستم تخمین بزنم . شلوارش بد جور بهش چسبیده بود ، جوری که برای بیرون کشیدنش از چاک کونش حتماً باید پاهاش رو از هم کمی باز میکرد . کیرم بد جوری بی تاب شده بود . با تمام وجود بالا و پایین رفتن کون پری رو تماشا میکردم . اینقدر نگاه کردم که پشت دیوار اپن از دیدم خارج شد . یه نفس عمیق کشیدم و به سمت آشپزخونه نگاه کردم . مهناز با یه لبخند شیطانی بهم سلام میکرد . پری رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد . مهناز هم که به فاصله دو متر پشت اون وایستاده بود ،یه نگاهی به کون اون کرد و بعد در حالی که سرش رو تکون میداد رو به من کرد و از همون آشپزخونه گفت : امان از دست تو ،پری . پری که یه سیب برداشته بود و با یه گاز حداقل نصفش رو محو کرده بود ، با همون دهن پر گفت چرا ؟ مهناز یه پوزخندی زد و گفت : بی کار که نمیشینی ، فقط دنبال شر میگردی . از صبح تا حالا دو نفر و بد جور چزوندی . بقیشو دیگه خبر ندارم خدا میدونه . اولی اون راننده بیچاره که ۱۰۰۰ تومن کمتر بهش دادی ، دومی هم … یه نگاهی به من کرد و حرفش رو خورد . پری سیبه رو یه قورتی داد و گفت : اون عوضی که حقش بود ، اگه میدومستم همون ۲۰۰۰ تومن رو هم بهش نمیدادم ، ولی دومی کیه ، نگفتی . مهناز جواب داد : حالا … حال اولی رو ۱۰۰۰ تومن گرفتی ، دومی رو صد هزار . پری با اصرار کودکانه گفت : منازی ، بگو دیگه . چی رو میگی . مهناز : هیچی بابا یه چیزی همین جور گفتم . مهناز با این حرفش داشت جریان خودش و منو یاد آوری میکرد و نگاه های من رو کون پری رو به رخم میکشید .
چقدر این دو تا زن شاد و خندون بودند .آدم دلش نمیومد که چشم ازشون برداره .
با صدای سامان فضای ساکت خونه شکسته شد . سامان که یه سری خرت و پرت دستش بود وارد پذیرایی شد و اونا رو کناری گذاشت و با گفتن « به ، ببین کی اومده » به سمت آشپزخونه رفت . یه بوس و ماچی با پری راه انداخته بودند که هر کی نمیدونست خیال میکرد یکیشون واسه مریخه ، اون یکی
هم اهل ناهیده . بعد از یه ربعی شروع به کار کردیم . من چارچوبها رو رنگ میزدم و سامان هم بیرون در ورودی رو بند کشی میکرد . مهناز و پری هم آروم با هم صحبت میکردند .
از جهاز دختر شوکت خانم گرفته ، تا عمل کلیه مادر آقای جعفری . کمتر به حرفهاشون توجه میکردم و تو خودم بودم .
سامان هم بیرون تو حیاط بود . اما با یه جمله گوشام اندازه یه ماهی تابه شد. پری بود که میگفت : گور پدر مشتری ها ، من واجبم یا اونا . مهناز میگفت : اون جور که تو میخوای یه دو سه ساعتی کار میبره . شب بمون ، وقتی مغازه رو بستم ترتیبشو بدم . پری جواب داد :نمیشه میخوام قبل از پرویز خونه باشم .
صداش آرومتر شد و ادامه داد : امشب باید سورپرایزش کنم و قاپ دلش و بدزدم ، وگرنه از تور تایلند تو عید خبری نیست .
آقایون میخوان تنها برن . کور خوندن . با شهلا و مریم هماهنگ هماهنگیم . من که به پرویز گفتم که دو تا عدد بیشتر نمیشناسم. یا شیش یا صفر که معنیش میشه همون هیچ .
یا شیش تا با هم میریم یا قید سفر رو باید بزنند.
مهناز گفت پس ملت رو چی کار کنم . پری جواب داد ولش کن بابا . تو کارت رو خوب انجام بده ،قول میدم که از تایلند یه چیز بیارم برات که حوصله ات سر نره . مار ماهی چطوره ، میگن خیلی گوشتش لذیذه . مهناز یه ایشه گفت و فکر کنم دنبال پری کرد و زد یه جاش که تالاپی صدا داد . با خودم گفتم بزن این پدر سگ و که تور دو نفره اطاق خواب ما رو خراب کرد . زنیکه لاشی میخواد بره تایلند مارماهی بیاره !! بیا همین جا بشین یه مارماهی بدم دستت که نفهمی ماره یا ماهی . سگ پدر ها هار شدن ، مثل اینکه کیر شوهرای بد بخت جواب نمیده دنبال ماهی وو گاویو شاخ کرگدنیو خرطوم فیلیو … میگردند .
با صدای سامان به خودم اومدم که میگفت : چی شده با کی دعوا داری که اینجوری تو لکی . گفتم :نه بابا چیزی نیست یه حساب کتاب شیلاتی بود داشتم اندازه ماهیه رو تخمین میزدم .
گفت تو مطمئنی که حالت خوبه ؟ گفتم تا یه ساعت پیش بد داشتم خوب میشدم ، یهو متوقف شد . گفت چرا . گفتم نمیدونم ، از این زنگ خونتون بپرس . سه چهار دقیقه بعد منو سامان دوتایی تو حیاط بودیم . اون داشت سیمان حل میگرفت ، من رنگ مخلوط میکردم . رو کردم به سامان و گفتم : سامان این کدوم خالت بود . یه نگاهی کرد و گفت : خره میگه من چنتا خاله دارم ،همین یکیه دیگه . از حرفم بدم اومد چون ضایع سر حرف و شروع کرده بودم. گفتم: بهش میخوره کارمند باشه .(تنها چیزی که نمیخورد کارمند بود . اما چون میخواستم بحث رو به اون سمت بکشونم هر چی از دهنم در میومد میگفتم) نگاهی اندر سفیح بهم کرد و گفت : نخیر . تو اصلاً امروز حالت خوش نیست . مثله اینکه یارو بدجوری بهت فشار آورده ، قاطی کردی . پری هر چی بگی بهش میخوره الا کارمند . دیپلم رو به زور گرفته ، تنها هنری هم که بلده ، یعنی بلد بود آمپول زنیه .
تو دلم به سامان گفتم : فشار یارو رو ولش ، نبودی ببینی مامی جونت چه فشاری میداد.فشاراش ۳۸۰ ولته . خاله آمپول زنت اگه نمیرسید العان زیر مامیت جزغاله شده بودم . رو کردم و گفتم :آمپولزنه؟ گفت آره دیگه .چند سال پیش تو یه درمونگاه منشی بود . همونجا هم با پیمان آشنا شده بود . پیمان شوهرش رو میگم .خوشم میاد از خاله پری . یه جور قاپ پیمان رو دزدیده بود که نگو و نپرس . پیمان یه شرکت صادرات و واردات داره .«بازرگانی آنوس شرق» . گفتم پس از اون تاجرای مایه داره دیگه . گفت تاجر مایه دار؟ مرتیکه یه دفتر سه در سه متر تو ناصر خسرو داره ، دو تا منشی ریخته تو اطاق صبح تا شب داره لاس میزنه . سالی یه فاکتور نمیبنده . کوپن فروش طبقه پایین بیشتر در میاره ، آقا رو باش . گفتم با این حساب پس چی میخوره . گفت ارث بابائه . باباش دو سال پیش مرد اونم شروع کرد به آتیش زدن اموالش . با چند تا از رفیقاش یه رستوران کوچیک تو تایلند باز کرده . آخورشون اونجاست . در همین حال در راهرو باز شد و مهناز رو دیدم که رو کرده به سامان میگه : سامان من با پری مغازه ایم یه دو سه ساعتی کار داریم ،در نزنید . کسی هم اگه زنگ خونه رو زد بگو مامانم نیست ، ساعت چهار باز میکنه . سامان تا این و شنید گل از گلش شکفت و با یه لبخند شیطانی گفت : ای ای ای ، باز صاف و صوف دیگه . شب جمعه ای و پیمان خانی و خر کردنیو…
این پری باز برای پولهای این پیمان بیچاره چه نقشه ای میخواد بکشه خدا میدونه . مهناز که اینها رو شنید یه لبخندی زد و در حالی که به من نگاه میکرد گفت : آی ، سامان زشته جلوی وحید از پری اینجوری میگی . به تو چه ، میخاد هر جور که دوست داره خودشو برای شوهرش درست کنه . تو میگه فضولی . در همین حال پری که کنار مهناز رسیده بود گفت :چی شده ؟ کی پشت سر من حرف زده . سامان در حالی که میخندید به حالتی که مثلاً من نتونم لبهاش و ببینم که چی میگه دستش و کنار دهنش گذاشت و رو به پری آروم گفت :
واجبین بدم خدمتتون ؟؟!!! درجه یکها ، رفیقام تازه از فرانسه آوردن . تابلو بود که من میشنیدم اما نمیدونم که سامان چرا این رو جلوی من داشت میگفت . پری که اینو شنید ، انگار که نه خوشش بیاد و نه زیادم ناراحت بشه یه خنده بی روحی کرد و گفت :کچل تو چی میگی . میام اونجا کلتو تو پیت وازلین میکنم برق بزنیا . بعد در حالی که میخندید ادامه داد :پسره پر رو زاغ سیاه منو چوب میزنه و اومد که سعی کنه به سمت سامان حمله کنه مهناز دستش و گرفت و کنترلش کرد .سامان که خندش گرفته بود با لودگی باحالی سرشو به سمت آسمون گرفت و ادامه داد: آ خدا . ببین ملت چی شدن ، همه جمعه شبا یا پایین شهر میرن شابدولعظیم زیارت ،یا میرن بالا شهر امامزاده صالح دعا . اون وقت این خاله ما دکون باز کرده داره آب و جاروش هم میکنه ،نمیزاره این پیمان بیچاره بره زیارت . میگه بیاد زیارت امامزاده پری . این درسته ، نه اوس کزیم جدی میگم ، این درسته !!! سامان اینقدر تو حس بود که نفهمید کی دمپایی روی اون کله کچلش پدیدار شد . نگاه که کردم دیدم پری و مهناز خندون و خرسند از برخورد دمپایی با سر سامان دارند قش میکنند از خنده . پری رو کرد به سامان و گفت :حقت بود ، حیف که این دوستت اینجاست وگرنه یه امامزاده ای بهت نشون میدادم که بری بالا منارش بق بقو کنی . تو نمیخواد جوش پیمان رو بزنی . اون از تا صبح تا شب همش دستش
تو ضریح هست ،به ما که میرسه میگه وضو ندارم .!!!
این و گفت و همراه با مهناز به داخل رفتند . من هم یه لبخندی به سامان زدم و مشغول کارم شدم . با اینکه منظور سامان رو فهمیده بودم بهش گفتم : سامان منظورت از زیارت چی بود .
سامان یکم آب ریخت رو سیمانی که داشت حل میگرفت و گفت : منظورم همون شب جمعه و به جای دست با پا دعا کردن بود دیگه . یه آهانی و گفتم و لبخندی زدم . سامان ادامه داد .پری میدونه که پیمان از صبح تا شب یا با منشیهاش داره لاس میزنه یا پای بساط تریاک و خانم بازی رفیقاش تو کارکاهشون هست .
با این حال زیاد به روش نمیاره . آخه پیمان مثل سگ ازش حساب میبره . جرات نمیکنه بهش بگه چی کار میکنی ، کجا میری ، چی میپوشی . پری هم که سوار ، تا میتونه ازش کولی میگیره و پول خرج میکنه . چه بدونم از این گردشهای زنونه و بزن و برقص و شب کس و شعر . اینها رو گفت و رفت به سمت گوشه حیاط . منم سطل رنگم رو که نمیدونستم چی درست کرده بودم و چه رنگی رو چارچوبا در میومد برداشتم و راهی داخل شدم . اومدم تو اما دیدم کسی نیست . عوضش لحظه ای بعد صدای مهناز و پری رو از تو اطاق شنیدم . در اطاق بسته بود اما جالب اینکه در آرایشگاه باز بود . یه چند دقیقه ای که گذشت وسوسه شدم که سرکی به ارایشگاه مهناز بکشم . آخه تا اون زمان هیچ وقت نتونسته بودم که یه آرایشگاه زنونه رو ببینم . با احتیاط نزدیک در شدم . در اطاق خوابی که مهناز اینها توش بودند کنار اطاقی که آرایشگاهش کرده بودند بود . گوش کردم دیدم دارند باز حرفهای خاله زنکی میزنند . یه نگاه به اون ور که در راهروی حیاط بود کردم تا مطمئن بشم سامان پیداش نیست . سرم رو تو آرایشگاه کردم . وای خدای من چه قدر جالب بود . مثل این بود که تو یه محیط رویایی وارد بشی .
دو تا صندلی مخصوص مشتری تو اطاق بود . روبروش هم دو تا آینه بزرگ که دور تا دورش با دکور زرشکی قشنگی تزئین شده بود . تو طبقات دکور انواع ادکلن و رنگ مو و لوازم آرایش جور واجور چیده شده بود . وای خدای من تو عمرم این همه لوازم آرایش ندیده بودم . بوی شدید عطر و ادکلن ، شایدم انواع رژ و شامپو به مشامم میخورد . اینقدر برام جالب بود که وحید کوچولو هم از خواب ناز بیدار شد . چند تا صندلی تکی برای انتظار مشتریها چیده شده بود . نگام که به دیوارها افتاد کلی کیف کردم . دور تا دور عکسهای زیبای زنهای نیمه برهنه با قیافه های جذاب دیده میشد . اما با یکیشون از همه بیشتر حال کردم . یه دختر جوون که روی یه مبل نشسته بود امال هیچی تنش نبود . پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و با دستهاش اون سینه هاش رو پوشونده بود . از دیدنش شهوت تو وجودم دوباره زبونه کشید . با خودم میگفتم : این زنها چه حالی میکنند تو این آرایشگاهها !!! یاد آرایشگاه تقی سلمونی افتادم تو محلمون .یه ماشین اصلاح و یه شونه و یه قیچی تو مغازش گذاشته بود ؛رویه شیشه با خط درشت نوشته بود آرایشگاه ترقی .
بهترین چیزی که تو مغازش بود یه صندلی مشتری بود که هر وقت روش میشستی یه چیز قلمبه در کونت سبز میشد . تا اصلاحت تموم میشد یه هفت هشت بار آب اون برآمدگی که به کونت میرفت در میومد . تنها راهش این بود که یه ور بشینی .
تازه آقا شاکی میشد که میگه صندلیت میخ داره ، کج میشینی؟؟!!! ما که آخر سر نفهمیدیم منظور از اسم سلمونیش ، آرایشگاه پیشرفتش هست یا اینکه ترقی فامیل آق تقی هست . از ترس اینکه کسی منو اون تو ببینه از آرایشگاه بیرون زدم . خوشحال بودم که نمردیم و بالاخره آرایشگاه زنونه رو هم دیدیم . اومدم شروع کردم به کار کردن . چارچوب آشپزخونه رو رنگ میزدم .سامان هم یه بار اومد و یه سری به من زد و دید که مهناز اینها رفتند تو اطاق. رو کرد به منو گفت اینا رو باش آرایشگاه و ول کردن رفتند تو اطاق . بعد ادامه داد : بزار الان یه کم حال این پری رو بگیرم . رفت سمت اطاق و دستگیره رو گرفت و اومد که بازش کنه . اما باز نشد که نشد . مثل « کنه » تو کارتون مورچه سیاه کنف شده بود . یه نگاه اخم آودی به من کرد و در حالی که از شدت خشم بابت ضایع شدن چهرش برافروخته شده بود یه چند تا محکم به در کوبید و گفت : شما اون تو چی کار میکنید میگه مغازه رو ازتون گرفتن که تو اطاق من دارید بزک میکنید خودتون رو . ها . صدای خنده زنها از تو اطاق بلند شد . سامان که دید اومده اونها رو ضایع کنه خودش ضایع شده گفت : وای به حالتون اگه ملافه های تختم یه ذره لک بیفته روش من میدونم و تو پری . تموم خونتون رو کثیف میکنم .
صدای پری بلند شد که میگفت : برو بابا کشکت و بساب . این و گفت و صدای هر دوشون بلند شد که داشتند قاه قاه به سامان میخندیدند . سامان هم که موندنش بیشتر دلیلی بر کنف شدنش بود گفت : باشه شماها که میاید بیرون ، من میدونم و شما . «برو واجبینتو بمال » . این و پری از اطاق با صدای بلند و مسخره میگفت . سامان هم جواب داد :کی به کی میگه . بعد برای اینکه خودشو جلوی من عادی نشون بده گفت : من حال اینها رو میگیرم ، عددی نیستن اینها . کارتو بکن . خوب رنگ بزن . یه بیلاخ بهش نشون دادم و گفتم ، بخواب بابا ، تناردیه( صاحب قهوه خونه تو بینوایان) . سامان دوباره رفت تو حیاط پی عملگیش . منم مشغول کار شدم وس میکردم خوب رنگ بزنم که مورد توجه مهناز جونم بشه . حواسم به کار بود که دیدم
یه صدای خفیف جیغی از تو اطاق اومد . یه لحظه میخکوب شدم . با خودم گفتم مثل اینکه مهناز با تیغ یه جای پری رو بریده… .جان ، قربون جفتتون برم که دارید منو با هیکلاتون آبم میکنید .
یه چند لحظه سکوت برقرارشد . حس فضولیم دوباره گل کرده بود . یواش یواش ،با نوک دمپایی خودم رو دم در اطاق رسوندم .صدایی نمیومد .اما خوب که دقت کردم دیدم مهناز هر چند لحظه یه چیزایی داره میگه .« بچرخ ، بالاتر ، ولش کن ،دستت و بردار». کلماتی بود که مهناز به صورت گنگ داشت میگفت . تو یه لحظه صدای خفیف آخ پری رو شنیدم . به دنبالش گفت : چی کار میکنی مهناز ، درد میکنه ، تو رو خدا یواش . مهناز بعد از چند ثانیه جواب داد : چیکار کنم ، یکم وول نخور … تقصیر من چیه .یکم ازش کمتر کار بکش ، داره گشاد میشه ها . یهو نمیدونم چرا باشنیدن این حرف گوشام از یه طرف ، کیرمم از طرف دیگه شروع به دراز شدن کردند . دقت کردم .مهناز ادامه داد به پیمان نمیاد اینقدر خوره باشه . مرتیکه میگه اتوبان راه انداخته . پری که نفس میزد گفت : بابا یه اینه و یه جون پیمان . سگ پدر سیر نمیشه که نمیشه . قبلاً یه ربعه خالی میشد حالا یه ساعته اگه تموم کنه باید خدام و شکر کنم . مواد کاری کرده که کمرش سفت سفته . وای خدایا داشتم از شق درد میمردم . یعنی این پری بود که داشت از دادنش به شوهرش تعریف میکرد . جوون ، کجاتو میگی دختر ، من عاشق همونجاتونم . مهناز با شنیدن این جمله یه خنده ای کرد و گفت : این که خوبه ، از خدات باید باشه . خدا بده شانس . به یکی میده میگه پیف پیف . یکی هم شب و روز دنبالش همه جارو بو میکشه . صدای خنده پری تو گوشم پیچید که همزمان با یه لحنی میگفت : آه آه یواش .
داشتم میترکیدم . از شنیدن این حرفها بد جور نعشه شده بودم . نه به اون موقع که آرزوی دیدن یه زنه مانتویی رو داشتیم ، نه به العان که دو تا دو تا تو اطاق داشتند یه کاری میکردند . یه کاری ؟؟ افکار وسوسه کننده ای به ذهنم میرسید . قبلاً شنیده بودم که بعضی از زنها با هم یه جورایی حالی میکنند اما باورم نمیشد تو ایران هم اینجوری باشه . به خودم گفتم یعنی اینها دارند چی کار میکنند که صدای پری در اومده . مهناز حتماً داره کجای پری رو میماله که اون میگه یواش . تنها جایی رو که هم پیمان میتونست دوست داشته باشه و هم پری از مالیده شدنش توسط مهناز دردش میگرفت ، کسش بود . کس . با اومدن این کلمه تو فکرم یه تکونی خوردم .تنم لرزید . یعنی میشه . دو تا خواهر با هم از این کارا… تو ذهنم حرفم و خوردم و یه چند قدمی عقب رفتم . یه نگاه به در اطاق کردم .
کلاغ های شیطانی دور سرم چرخ میزدند . من باید هر جور شده از کارای این دو تا حوری تو اطاق سر در بیارم . این و فکر پلیدم میگفت . طبق معمول هم بیرق مبارک سریع به علامت موافق بلند میشد ،ایستاده رای میداد . فکرم رفت سمت سوراخ کلید . یه نگاه کردم دیدم لعنتی کور شده . یه نگاه به شیشه نور گیر بالای در کردم . با یه پرده از داخل اطاق پوشیده بود . اما وقتی عقبتر رفتم دیدم که یه طرفش کمی بالاتر رفته و از پایینش یه روزنه کوچیکی از نور پیداست . جرقه امید توم پیدا شد . یه دست به کیرم کشیدم و گفتم : میخوای ببینی اون تو چه خبره : کیر جواب داد : بد بخت این هم سوال داره . اگه اختیار بدنت دست من بود، الان اون در شکسته بود و من هم لای پای اون خوشگلها چال شده بودم . یه نگاه به گوشه پذیرایی کردم . یه چهار پایه کوچیک اونجا بود .یه نگاه به در حیاط، از سامان خبری نبود . رفتم چهار پایه رو برداشتم و آروم گذاشتم روبروی در . حالا من بودم و یه متر تا خوشبختی .
پام و خیلی آروم رو چارپایه گذاشتم و رفتم بابا . نفسهام داشتند تندتر میشدند . هیجان خاصی بهم مستولی شده بود .
خط دیدم و روی اون گوشه شیشیه که پردش بالاتر رفته بود تنظیم کردم . این سمت اطاق خالی بود. اما تا اون ور رو نگاه کردم مات موندم . مهناز کنار تخت سامان وایستاده بود .خشکم زد ، چون بلوزی که تنش کرده بود رو به تن نداشت . با همون تاپ مشکی حلقه ای که از دیدن هیکلش منو مستفیض میکرد مشغول کار بود . یه نگاه به پایینتر کردم تا بتونم پری رو ببینم ، اما دیوار کمد دیواریی که کنار در بود و یه نیم متری به داخل اطاق میرفت مانع از دیدن همه تخت میشد . تنها راهی که میشد تموم تخت رو دید سمت چپ شیشه بود که اونم پردش مانع میشد . یکم حالم گرفته شد . سرم رو چرخوندم و یه نگاه به سمت در راهرو کردم که یه وقت سامان نیاد ، خبری ازش نبود . دوباره تو اطاق و نگاه کردم که اگه مهناز کنار بره بتونم حداقل کمی از بدن پری رو تماشا کنم . اما خداییش مهناز سفید سفید بود . با اون موهای طلایی که دم اسبی بسته بود عجب کسی شده بود . با چشمام تمام هیکلشو داشتم میخوردم . کون مهناز از کون پری پهنتر به نظر میرسید .هر وقت مهناز کمی تکون میخورد پایین تخت رو کمی میتونستم ببینم . اولین جایی رو که از بدن پری دیدم مچ پاش بود . با اینکه کف پاش به تیرگی میزد که اونم ناشی از نپوشیدن جوراب بود اما مچ به بالا بلوری بود . نه به اندازه سفیدی مهناز اما خوب بود . مچ پاهای پری کمی لاغرتر از مهناز بود . شایدم مهناز جونم خیلی توپر بود . دلم میخواست همونجا برم کنارشون و مثل یه برده زیر پاهای نازشون زانو بزنم . یکم جای کیرم و عوض کردم .
مهناز با یه حرکت به سمت بالای تخت رفت . یا همه دکترای قلب !!! چی دیدم . چشام داشت از حدقه در میومد . پری که به روی شکم خوابیده بود پاهاش رو از هم باز کرده بود . من تا نزدیکیهای کشاله رونش رو میتونستم ببینم . چقدر کشیده و گوشتی بود .پاچه هاش رو که نگاه میکردی هر چند لحظه یه تکون نازی میخورد که آدم رو تو آسمونها میبرد .وای خدایا منو ول کن برم از اون پشت زانو هاش یه لیس بزنم بیام . صدای قلبم و داشتم مثل موتور تراکتور میشنیدم . عرق کرده بودم و با دیدن هیکلهای مهناز و به خصوص پری همه تنم شروع به لرزیدن کرد.
نمیتونستم جلوی لرزش دستام رو بگیرم . دستام رو به سمت وحید بردم و شروع کردم به مالیدنش . انگار اونم میگفت : چرا با دست میمالی بزار اون بدنهای ناز بمالنش . رعشه گرفته بودم .تا اونجایی که جا داشت سعی کردم که بالای تخت رو ببینم اما هر کاری کردم تا ۱۰ ،۱۵ سانت زیر کون پری رو نمیشد دید . تو پشت رونهاش خیره مونده بودم که اگه یه وقت جابجا شد یا خواست برگرده اون بهشت زیبا رو از دست ندم . یه دو دقیقه ای گذشت و من و آقای کیر مشغول پایکوبی بودیم اما از رون به بالای پری خبری نبود .هی بر حرصم افزوده میشد . یکمرتبه دیدم مهناز اومد این طرف اطاق . میخواستم فیلم و تعطیلش کنم و بزنم به چاک اما دیدم از رو میز چیزهایی شبیه پارچه مربع شکل برداشت و رفت سمت پری . یه ماده ای رو به رونهای پری میمالید که شیری رنگ میزد . با خودم گفتم این کرمه یا واجبین .( بعد ها فهمیدم نخیر اون روز اون ماده موم بوده و مهناز هم داشته واسه پری اپیلاسیون انجام میداده) یکم از شدت هیجان اولیم کم شده بود اما یه لحظه که چشم به گوشه اطاق
افتاد سنگکوب کردم . لباسهای پری بود که روی دراور انداخته بود . شلوار ، پولیور ،وای خدای بزرگ ، اون قرمزه چیه ؟؟؟
درست دیده بودم شورت و کرست قرمز پری بود که گوشه اطاق کنار شلوار جین آبیش داشت خودنمایی میکرد . سریع سمت پری اینها روم و برگردوندم و با نگاه سنگینی روشون خیمه زدم . یعنی پری العان لخت لخته؟؟ جان، یکی منو بگیره .
یعنی مهناز داره بدن پری رو بدون شورت و سوتین میبینه ؟؟
حتی کوسش رو .( اینم از اون چیزهایی بود که فهمیدم خانمها اگه دست خودشون بود میزاشتن آرایشگر کوس و کون که هیچی ،داخل مجرای کون و مهبل رو هم صاف و صوفش بکنه)
بد جور تو کف بودم . علناً شروع کرده بودم به جلق زدن .داشتم وحیدک و با تمام وجود میمالیدم . چشمام به اون دو تا تن سفید بود و داشتم به عشق اونها حس میگرفتم .دیگه از دنده سنگین گذشته بودم و تو لاین سرعت به شدت داشتم وحیدک رو مشت و مالش میدادم .کمرم داشت کم کم شل میشد .چشام به خماری میزد و هر لحظه تنگتر . چیزی به رهایی کامل نمونده بود که صدای اسفناک زنگ در منو از عرش آسمون تا نزدیکیهای هسته خارجی زمین کشوند پایین . خشکم زد . دیدم مهناز یه نگاه به پنجره اطاق که رو به کوچه بود کرد و بعد کاسه ای که دستش بود و داره میزاره زمین . دوزاریم افتاد که قصد بیرون اومدن از اطاق رو داره .من هم همونجور دست به کیر مونده بودم . میدونید که چقدر بده آدم تو اوج لذت یک مرتبه بخواد اون حس رو کنار بذاره و به حالت اولیه برگرده . هول شده بودم با یه حرکت سریع پریدم پایین اما چشتون روز بد نبینه . موزاییکی که روش پام و گذاشتم با اینکه خیلی محتاتانه این کار رو کردم یه تکونی خورد و تالاپ صدا داد . ای بر پدرت لعنت . به خشکی شانس .تابلو بود که یکی پشت در بوده که این صدا اومده .
کیر فلک زدم و با هزار بدبختی داخل شلوار گذاشتم و به سرعت خودم و به چارچوب آشپزخونه رسوندم . صدای وحشت ناک زنگ دوباره تو گوشم پیچید . فرچه رو برداشتم و زدم تو سطل . صدای کلید در اطاق شنیده شد . مهناز بود که بیرون میومد . یه روسری رو شونه هاش انداخته بود که ازنازکیش بازو های سفیدش رو میشد به خوبی تشخیص داد . من و یه نگاه کرد و به آرومی گفت :سامان کجاست . با منو منی گفتم : تو حیاطه . رفت سمت در راهرو و یواش سامان رو صدا کرد . گفت : ببین کیه ، اگه آزی خانم بود بگو مامانم نیست . گفته عصر بیایید . سامان با همون تریپ کارگری و دست سیمانی رفت سمت در حال و بعد هم صدای باز شدن در کوچه شنیده شد. زنه رو ردش کرد و اومد تو . بعد در حالی که سعی میکرد بره تو اطاقی که پری بود گفت : شما بالاخره در و باز کردید دیگه .بیام کاسه کوزتون رو به هم بریزم . پری از تو اطاق یه جیغی کشید و گفت :بیشعور هیچی تنم نیست ،مهناز اون در و ببند .مهناز در حالی که جلوی سامان رو میگرفت گفت :سامان برو پی کارت ،لخته ،زشته . سامان رو با هر جون کندنی بود دکش کرد و فرستادش تو حیاط . بعد در حالی که کنار من میومد گفت :آقا وحید چطوره ؟ خسته که نشدی . رنگ و روم از شدت هیجان یه ربعه ای که بالای در اطاق داشتم سرخ و عرق کرده بود . مهناز هم متوجه این حالت خستگی توم شده بود اما علت رو نمیدونست . گفتم : نه بابا خستگی چیه ، ما مردیما . مرد که از چیزی خسته نمیشه . یه لبخندی زد و با یه لحن ملیحی گفت :
مرد ، آره ، مردی شما رو هم خواهیم دید، آقا وحید !!!
این و گفت و به سمت در اطاق راه افتاد .اما کنار چارچوب متوقف شد . فکر کردم چیزی میخواد بگه اما دیدم حرفی نزد . یه نگاه به چارپایه کنار در کرد . انگار تمام سیمانهایی که سامان از صبح تا حالا حل گرفته بود ، ازشون یه بلوک بزرگ درست کرده باشند،بعد بزنند تو سرم، همونجور سرم تیره کشید . ای خدا من چه قدر احمقم . پسر تو از اونجا دودره کردی، چارپایه رو همونجا جا گذاشتی؟؟ دنیا دور سرم میچرخید . مهناز یه نگاهی به چارپایه کرد و بعدش روش و به سمت من کرد .سریع کلم و انداختم پایین تا با هم چشم تو چشم نشیم . تو دلم خدا خدا میکردم که چیزی نفهمه . اما با اون صدای تالاپ موزائیک و اون چارپایه که اونجا جا گذاشته بودم میگه میشد . همونجور که سرم پایین بود سنگینی نگاهش رو احساس میکردم . بعد از چند لحظه به حرف اومد و گفت : این چارپایه رو سامان اینجا گذاشته ؟ با بدبختی سرم رو بالا گرفتم و تت و پت کنان با ترس و شرمندگی گفتم : نمیدونم والا . تابلو شده بود . یا من گذاشته بودم یا سامان دیگه .با این جمله داشتم میگفتم ،کار سامانه دیگه . اما اون بیچاره که تو حیاط بود . فهمیدم گند زدم .
مهناز یه نگاهی به من کرد و بعد در حالی که بالای شیشه اطاق رو یه دید میزد گفت : وحید جان یه زحمت بکش بعد از اینکه چارچوب این اطاق رو هم رنگ کردی یه لکه گیری از کاغذ دیواری کنار شیشه هم بکن و با دست جای یه لکه رنگ و که رو کاغذ دیواری مونده بود رو بهم نشون داد. ای وای بر من . جای انگشتهای رنگی من بود که کنار شیشه چارچوب و کاغذ دیواری مونده بود . دیگه مثل روز روشن بود که اونها اثر دست من هست . سامان بدبخت که دستش سیمانیه . مهناز کاملاً متوجه شده بود که اون چارپایه رو من اونجا گذاشتم و اون لکه ها هم جای دست منه . بقیشو رو هم فهمیده بود که میخواستم چی از اون اطاق ببینم دیگه . از خجالت آب که چه عرض کنم ،دلم میخواست تبخیر بشم . یه نگاه مظلومانه همراه با شرم و درموندگی بهش کردم و به ناچار گفتم چشم .
مهناز کمی سرش و تکون داد و در حالی که کمی لباش رو
تنگتر و غنچه میکرد با یه حالت موزیانه گفت: چشمت بی بلا .
بعد دست کرد تو روسریش و اون و از رو شونه هاش برداشت و رو چارپایه گذاشت . بعد در حالی که تو چشمام ذل زده بود دست چپش و رو سینه راستش گذاشت و با نوک انگشتش یه کوچولو روش مالش داد و یه نموره فشارکی بهش وارد کرد ، بعد در حالی که همونجور منو نگاه میکرد عقب عقب رفت تو اطاق و در و بست . مات مات مثل جن زده ها در بسته اطاق رو نگاه میکردم . وحید کوچولو با تمام وجود به جهت دستشویی خودشو دراز کرده بود . دیگه طاقت نیاوردم با تمام سرعت حمله کردم سمت دستشویی … دو ساعتی میشد که داشتم رنگ میزدم .کف دستیی که زده بودم بد جوری گرسنم کرده بود .
سامان هم سیمان کاریش تموم شده بود و دیگه اومده بود کمکم . یهو دیدم در باز شد . مهناز از اطاق بیرون اومد. دوباره همون بلوز رو تنش کرده بود . وقتی نگاهش بهم افتاد یه لبخندی زد و با تعجب گفت : قیافه اینو ببین ، چرا اینقدر بی حالی ؟ اما وقتی سامان رو دید که رو کاناپه ولو شده ، فهمید که اگه به ما ناهار نرسه یا خودمون رو میخوریم یا اونو . پری بعد از دو دقیقه بیرون اومد .همون شلوار رو پوشیده بود اما به جای پلیور یه تیشرت چسبون سفید تنش بود . با دیدن پری یه حس
خوبی بهم دست داد . آخه با اون رنگ سفید مثل فرشته های کارتونها شده بود . سامان رو کرد به پری و گفت : مبارکه ، ایشا الله فینال . پری گفت : فینال چیه . سامان گفت : فینال تو تایلنده ، میگن امشب نیمه نهایی ، آره ، راست میگن ؟؟ میبینم که آماده هم هستی . این و گفت و به بازو و دستهای پری که برق میزد اشاره کرد . بازو های کشیده و گوشتی پری بد جور برق میزد . با اینکه پوست بدن پری یه کم سبزه بود ، اما برای من حکم بلور رو داشت . پری یه نگاهی به ما کرد و بعد با تمام وجود به سمت سامان یورش برد . سامان هم که بی حال مشت و لقدها رو میخورد و فقط میخندید . این تنها باری بود که تو عمرم به یکی که داشت کتک میخورد حسودیم می شد.
مهناز برای ناهار اشکنه بار گذاشته بود . گفت بچه ها دست و صورتتون رو بشورید که داریم از گشنگی میمیریم . اما پری گفت من باید برم . باشنیدن این حرف بد جور دلم گرفت ،چون این زن اینقدر دلقک بود که دست مهناز رو هم از پشت میبست .
مهناز گفت : حالا ناهار بخور بعد میری دیگه . اما پری گفت : به خدا کار دارم باشه برای یه وقت دیگه . رفت تو اطاق و تا ما دست و صورتمون رو شستیم، لباسهاش رو پوشید . موقع رفتن کمی با سامان سر به سر هم گذاشتن و بعد رو کرد به من و گفت : آقا وحید دست شما درد نکنه که کمک این خواهر ما هستی . این سامان هم محض بودن شما اینجا دو تا تیکه اساس جمع و جور میکنه ، وگرنه این کارها به کلاس ایشون نمیخوره . هوای این خواهر ما رو داشته باش . بعد در حالی که دستش رو به سمتم دراز میکرد ادامه داد : همه من و میشناسند .میدونند که آدم شوخ و فضولی هستم . یه وقت از دستم ناراحت نشیا ، چون اگه بشی ، چچچی داداش ، حالت و میگیرم . اینو با مزه و لاتی گفت و زد زیر خنده .دستم و سریع به دستاش رسوندم و این بار چون حرفه ای شده بودم تو یه لحظه فشارکی بهش وارد کردم و در همون حال گفتم : ما عددی که نیستیم ، شما بزرگ مایید .مهناز خانم هم مثل شما سرور ما .
اوامرشون به روی چشم . نگاه معنی دار پری رو تو چشمام میدیدم . اما با یه کارش شوکه شدم . در همون حال که دستامون تویه هم بود خیلی حرفه ای و سریع انگشت وسطیش و دو بار آروم به کف دستم مالوند و برای بار سوم فشار محکمی با نوکش به گودی کف دستم وارد کرد . بعدش در حالی که میگفت :آقایی . دستم و به شدت فشار داد و ولش کرد . از این حرکتش مات مونده بودم . سامان که پشت پری وایستاده بود گفت : خوبه خوبه بابا بیا برو ما خودمون ذغال فروشیم ،نمیخواد که ما رو سیاه کنی . نکنه میخوای این بدبخت و برای کار بکشونی خونت ، البته فکر بدی هم نیستا . همگی زدیم زیر خنده ، باز صدای این زنگ لعنتی که آخر سر یا من اونو خفش میکردم یا اون منو دق میداد در اومد . آژانس بود . پری یه روبوسی با مهناز کرد و باسامان به سمت در کوچه رفتند . من و مهناز هم پشتشون . مهناز کنارم وایستاده بود .پری که تو ماشین نشست .خداحافظی کردیم . من و مهناز پشت در بودیم و سامان ما رو نمیدید . یهو دست مهناز رو تو دستام حس کردم . خیلی ریلکس به بیرون نگاه میکرد و دستش رو به دستم میرسوند . تو یه لحظه دقیقاً همون کاری که پری کرده بود رو انجام داد . چند بار با نوک انگشتهاش کف دستم و مالوندو بعد خیلی عادی دستش و از دستم در آورد و به سمت لباش برد . انگشت اشارش رو یه کم تو دهنش کرد نوکش و یه میکی زد و بعد صورتش رو به سمت من که داشتم مثل این ببو ها نگاش میکردم کرد . از اون چشمهای خمار و لبهای غنچه شدش معلوم بود که یه نقشه هایی برام کشیده که بیا هو ببین .
موقع ناهار مهناز تا تونست از خودم و خونواده ام پرس و جو کرد . کمی هم از گذشته و حالش برام گفت . ناهار که تموم شد مهناز رفت آرایشگاهش رو باز کنه . سامان که آخر کون گشادی بود گفت : یه یک ساعتی دراز بکشیم بعد بقیه کارها رو انجام میدیدم . یکم با هم شوخی کردیم و من برای اینکه سر حرف رو بلز کنم رو بهش گفتم :خوب با این خالت حال میکنی ها . بابا زشته جلوی من از این شوخیها باهاش میکنی . سامان جواب داد : برو بابا ، من رکم ، با کسی تعارف ندارم که . یکی دیگه میخواد کوس و کونش و بده ، وقت ما اینجا هدر میره . پرو نمیگه بابا اینا شب عیدی کار دارند ، من که کمک نمیکنم ، حداقل مزاحم نشم . گفتم : بابا مثله اینکه خالته ها ، اومده پیش خواهرش آرایشگاه . چه اشکالی داره . گفت تو که نمیدونی این ده تا رفیق آرایشگر داره ، حال و صفاش با اوناست ، پشم و مو زدنش ماله ماست . یه دفعه دو سال پیش شاگرد یکی از این رفیقهای آرایشگرش تو خونشون به پست ما خورد . آقا ما هر چی اصرار کردیم بزار مخشو بزنیم و تریپ رفاقت بریزیم نذاشت که نذاشت . میگفت آتنه جون ناراحت میشه . این شاگردها با یکی که بپرند دیگه حواس به کار نمیدند . خلاصه ما هر زبونی ریختیم نذاشت که نذاشت . منم از اون وقت هر موقع برای بزک کردن میاد کارم همینه . امروزم حالا چون تو اینجا بودی رعایت حالشو کردم . وگرنه لباس بزرگه تو تنش شرتش بود . خندیدم و گفتم : پس بگو چرا شاکی هستی و ۲۴ ساعته میخوای خالت و غالب ما کنی . جهنم و ضرر ، ما که کشته مرده رفیق هستیم . چون شما بزرگواری و رو سر ما جا داری ، نه اینکه من بخواما ، اما چون شمایی ،جهنم ، خالت و با بهترین شیوه ممکنه میکنم . تا اون باشه که دیگه تو کار داداشمون سنگ نندازه .
سامان همونجور که دراز کشیده بود ،کونشو به سمت من چرخوند و گفت : بیا برو تو رنگی در بیا ، جوجه ، هیکلش و میگه ندیدی ، پیمان با اون همه حشرش کم آورده ، وای به حال تو که نکرده ، غورتت میده . بعد با یک لبخند موزی ادامه داد : راستی عمه جونت چطوره ، یه دستی به کیرش کشید و گفت : این موزه سلام بهش میرسونه ، گفت و زد زیر خنده . میخواست حرص منو در بیاره . کم نیاوردم و با لبخند گفتم : نمیدونم والا ،
تا اونجا که چش و چال ما یاری میکرد و دیدیم ، خاله جنابعالی داشت خودشو آماده میکرد برای خوابیدن زیر پتو . عمه بیچاره ما که سالی یه پارچه هم به خودش نمیبینه . سامان که هنوز داشت میخندید گفت : ای من برای اون عمه جونت بمیرم ، بگو بیاد پیش خودم . دوای دردش پیش این کوچولوهه ( اشاره به کیرش)پتو چیه ،من خودم میبرمش زیر کرسی ، داغ داغ .
کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم . کم کم خوابمون گرفت . سامان مثل این خرسها کونشو داده بود بالا و با شکم خوابیده بود . تو کل گروهان ما سامان به خواب آلو معروف بود .
سرش رو نذاشته زمین ، قزوین رو رد کرده بود . بهش حسودیم میشد . راحت راحت لالا بود . کمی قلت زدم که جام راحت باشه و بخوابم . اما مگه خوابم میبرد . اتفاقات امروز بد جور ذهنم رو مشغول کرده بود . نتونستم آروم بگیرم . اومدم برم دستشویی . ساعت سه ونیم بود . از در اطاق که اومدم بیرون ،
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد ، روشنایی کم نوری بود که از لای در آرایشگاه به بیرون میتابید . تعجب کردم . مهناز که یه ساعت پیش رفته بود تو و در و بسته بود . حتی خودم صدای مشتریش رو شنیدم . اما انگار خبری از کسی تو آرایشگاه نبود .
باز همون حس فضولیم گل کرد . دور و برم رو یه نگاه کردم خبری از مهناز نبود . با کمی ترس سرم رو نزدیک لای در کردم . تو نگاه اول چیزی ندیدم . ولی وقتی به آینه روبروم نگاه کردم ،مهناز و دیدم . رویه صندلی ،جلوی آینه نشسته بود . آخ خدا جون باز همون تاپ حلقه ای تنش بود . با خودم گفتم : همه میرن سر کار لباس میپوشند ، این خانم سر کار تازه لباساشم در میاره .
اما وقتی دقت کردم دیدم مهناز ذل زده به آینه . آره داشت خودشو قشنگ نگاه میکرد . چند لحظه بعد خیلی آروم با آرامشی خاص . با یه چیزی ابروهاش رو دستگاری کرد . مداد بود . رنگ قوه ای روشن چه قدر به اون ابروهای پهن و کشیدش میومد . اینقدر این کار رو با متانت خاصی انجام میداد که مجو تماشاش شده بودم . یه لحظه هوس و شهوت از سرم پرید .
مهناز شری که من دیده بودم ، حالا تو تنهایی و سکوت تو لاک خودش بود . نمیدونم یه حس غریبی پیدا کرده بودم . شاید از کمبود محبت و عدم رابطه با جنس مخالف بود ، اما هر چی که بود ، اون لحظه به چشم یک همدم به مهناز نگاه میکردم . صدای آهسته آواز گوگوش از یه گوشه اطاق شنیده میشد . « آدما آی آدما…» انگارمهناز هم تو همین فاز بود . تو حال خوبی بودم که ناگهان چشمهای مهناز رو تو آینه دیدم که دارند منو نگاه میکنند . تمام حواسم رو تو مغزنم جمع کردم که ببینم درست میبینم یا نه . اما درست میدیدم . مهناز از تو آینه خودش داشت به آینه ای که من اونو داشتم تماشا میکردم نگاه میکرد .
خیس عرق شدم .ای داد بیداد . الان شلوارم رو در میاره . چی کار کنم . چشام تو چشمهای درشت و مشکی مهناز گره خورده بود . نتونستم کاری انجام بدم . تنها چیزی که دیدم ، لبخند کوچکی بود که تو صورت غمزده مهناز نقش بسته بود . زیبا ،آرام ،همچون قاصدک در باد . چشام و از چشاش بر داشتم و از همون پشت گفتم :ببخشید . بعد از کنار در به اطاق سامان برگشتم . هنوز تو ذهنم صدای گوگوش بود که میگفت « آدما آی آدما…» چهره مهناز رو تو ذهنم تجلی میکردم . باورم نمیشد که این زن همون زنی باشه که نطق همه رو میکشه .
از خودم خجالت میکشیدم که بد در موردش فکر کرده بودم . از نگاه هام، از افکار وسوسه انگیز . نمیدونم انگار عاشقش شده بودم . برای خودم هم خنده دار بود اما من ۲۲ ساله عاشفق یه زنه ۴۰ ساله شوهر دار شده بودم اونم تو یه نگاه . با قیافه مهربون مهناز که تو ذهنم نقش بسته بود خوابم برد .
با صدای نکره زنگ از خواب بیدار شدم . ساعت ۵ بود . سامان قلتی زد و از جاش بلند شد . رفت دمه پنجره گفت کیه . رفیقش بود . از جام بلند شدم و رفتم تو پذیرایی . در آرایشگاه بسته بود . صداهای سه چهار تا از این زنا به گوشم رسید . از آهنگ گوگوش که خبری نبود هیچ ، یه آهنگ شیش و هشت جواد هم گذاشته بودند . با خودم گفتم : ما رو باش میخوایم رو دیوار کی یادگاری بنویسیم . این هر دقیقه یه رنگه ،کی میخواد با این بجنگه .!!! از شعرکی که گفته بودم خندم گرفت . رفتم سرویس ، نشستم و با تمام وجود به اکوسیستم کره زمین خدمت کردم !!! تا ساعت ۷ یه ضرب من و سامان کار میکردیم . داشتم چارچوبهای حمام رو رنگ میزدم که دیدم چراغ های آرایشگاه یکی یکی خاموش شد . ۳۰ ثانیه بعد مهناز در آستانه در پیداش بود . نگاهش که کردم از کاری که عصر کرده بودم شرمنده شدم . با همون تاپ و دامن بیرون اومده بود . خیلی راحت جلو اومدو گفت : بابا اینحا دیگه کجاست ، یعنی این خونه منه ، خونه من که اینقدر قشنگ و تمیز نبود . من و سامان خر کیف شده بودیم . دست جفت پسر های گلم درد نکنه . گلستون کردید . بعد دست کرد تو سرشو کش موهاش و باز کرد . دیدن زیر بقلهای لخت مهناز دوباره منو با شهوت آشتی داد . انگار همه جای این زن و با پرو تئین بسته بودند . گوشتیه گوشتی بود . بازوهاش به حدی چاق بود که با هر تکونی که میخورد مثل دمبه لرزش پیدا میکردند .با موهای باز چقدر هیکلی تر به نظر میرسید. سامان رو کرد به مهناز و گفت : چه عجب تعطیل کردی . بابا بسه دیگه ، اینقدر به اسلام و مسلمین خدمت نکن . همه رو خراب کردی . مهناز یه قاه قاه بلندی کرد و گفت : خبه خبه ، آقا رفتن خدمت دلقک در اومدن . همین کارو هم نکنم که میپوسم از تنهایی . بعد رو کرد به منو گفت : مگه نه وحید ، دروغ میگم . متوجه حرف معنی دارش شدم . به عصر اشاره میکرد و تنهاییش . شاید نبود کسی که بتونه بهش تکیه کنه ، با بد جنسی کمبود کیر رو هم به گزینه ها اظافه کردم . … خندیدم و گفتم : والا چی بگم … اما چیزی که برام جالب بود ، گشتن مهناز با اون تاپ باز جلوی من ، اونم در حضور سامان بود . سامان چند بار متوجه نگاه های دزدکی من رو تن مهناز شده بود ، اما انگار نه انگار ،ککش هم نمیگزید . هر چی بود تو خونواده ما کسی اگه اینجوری میگشت ،خونش حلال بود . اما مثل اینکه اینجا آزاد گشتن حرف اول علما بود . از اینکه جلوی چشم سامان به اندام برهنه مهناز نگاه میکردم یه حالت خاصی بهم دست میداد . انگار من نامریی بودم و اونها من و به حساب نمیآوردند . حضور من و چشمهای از حدقه در اومدم برای کسی مهم نبود . شایدم ازش لذت میبردند . یاد خونه خودمون افتادم .فریبا ، عمه مهتاب عمه مرضی . محدثه فقط دماق معلوم، زن دایی ها ، زن عموها …همه و همه یه تریپ میگشتند . مغنعه ها رو سر ،مانتو و شلوار ، جورابهای کلفت و زخیم ، تازه پاها کم بود ،یکی چهارتا جوراب هم تو دستاشون میکردند .رو همشون هم یه چادر سیاه ،مثل سیاه چاله . همیشه میگفتم : قانون طبیعت تو مملکت ما برعکسه ، تو کل جهان سیاه چاله ها همه چیز و به سمت خودشون میکشند و جذب میکنند . اون وقت اینجا همه کس و همه چیز از دست این سیاه چاله پوشای زمینی ما فرار میکنند و اینها عامل دافعه هستند . کارمون دیگه تموم شده بود . تو اون لحظه خسته نباشید و قربون صدقه های مهناز بهترین چیزی بود که میشنیدم . آبی به دست و صورت زدم و کل رنگهایی که رو
اینقدر از دیدن پر و پاچه مهناز شوکه شده بودم که یادم رفته بود لقمه ای رو که تو دهنم بود نجویده بودم . همونجوری درسته قورت دادن همانا ، در حلق مبارک گیر کردن همان . شروع کردم اساسی سرفه کردن و با مشت رو سینه ام زدن . نفسم بالا نمیومد .نه اینکه خیال کنید به خاطر مهناز بود ، نه ، از گیر کردن لقمه داشتم خفه میشدم . لیوان آبی که سامان داد دستم و سریع گرفتم و یه ضرب رفتم بالا . چند تا مشتم از سامان رو کمرم حس کردم و دوباره با زندگی سلام و علیکی کردم . مهناز در حالی که میخندید گفت : چته ، یواشتر . سامان که از خوب شدن حالم مطمئن شد ه بود گفت : پسر معلومه چی کار میکنی . بابا نخواستیم ، بلند شو برو خونتون . الان میوفتی اینجا میمیری خونت میوفته گردن ما . بعد با خنده ادامه داد : حالا خودت به جهنم ، کی میخواد به آقات توضیح بده . ماشا الله اینقدر منطقی و با هوش هم هست که نگو و نپرس . یه سال طول میکشه بهش بگیم تو سقط شدی ، فکر کنم تو پل صراط رو که رد کردی ما بتونیم حالیش کنیم که بابا تقصیر ما نبوده .
بعد در حالی که با تعجب مهناز رو نگاه میکرد رو به اون ادامه داد: من نمیدونم این دو سه روزه این چش شده ، این قبلاً اینجوری نبود .!! مهناز چشماش و ازسامان برداشت و تو چشای خیس من ذل زد و با یه تبسم شیطانی گفت : عیب نداره ، یه لقمه تو گلوش گیر کرده دیگه ، چیزی نیست . اما فکر کنم لقمش ، ای همچین بگی نگی درشت بوده!!!
مثل این یتیمها داشتم مهناز و سامان رو نگاه میکردم . دلم میخواست یقه سامان رو بگیرم و با تمام وجود سرش داد بزنم که : الاق ، بیشعور ، لامصب ، چی داری برای خودت بلغور میکنی . از یه چیز که خبر نداری حرف نزن . خودت کلتو کردی تو اون تلویزیون صاب مرده ، داری یا سیبیل کلفت و پشم و ریش میبینی ، یا چادر و مانتو و پارچه . از دل منه بدبخت که خبر نداری . نیستی این ورا که ببینی منه بیچاره دارم چه چیزا که نمیبینم . تو هم اگه به جای من بودی و یهو جلوت یه دروازه بهشتی باز میشد میگفتی ؛ « نه ممنون، من تو نمیام، همین بیرونا قدم میزنم؟؟؟!!!» بابا این مهناز منو خلم کرد . من تا حالا از بس شق کردم سه تا شورت پاره کردم!!! بابا ایاه الناس من دردم و به کی بگم … چشم که به مهناز افتاد انگار که تمام حرفهام و شنیده باشه ، یه نگاه تامل برانگیزی بهم میکرد که نگو و نپرس . انگار داشت میگفت : بچه این اولشه ؛ تا تو امین آباد(دیوانه خانه جنوبی تهران ) برات یه سوئیت مشتی اجاره نکنم دست بردار نیستم . شام و خوردیم و سفره رو جمع کردیم . مهناز تو آشپزخونه ظرفها رو میشست و من و سامان هم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم و چای میخوردیم . هر از چند گاهی یه خنده کوچیکی از آشپزخونه به گوش میرسید . مهناز بود که داشت با خودش میخندید .سامان بهش میگفت : چی شده باز یاد چی افتادی ، خونه رو گذاشتی رو سرت . مهناز هم از همونجا جواب داد : یاد فیلم تارزان افتادم که بچگیهام دیده بودم . دارم به اون میخندم . تو دلم گفتم : آره ارواح خواهرت ، حتما بازیگر نقش تارزان هم منم .نقش جولی رو هم برای اینکه خالی نمونه خودت بازی میکنی . اون وقت تو هم من و از جنگل پیدام میکنی و وزنم و از ۱۵۰ کیلو به ۵۰ کیلو، با اون دستگاه مکشت کاهش میدی . کور خوندی ، فکر اینجاش و نکردی که اگه من دستم به اون دم و دستگات برسه ، یه گٍرم هم برای خودت نمیزارم . با همین دندونام همشو به سیخ میکشم یه
عرق سگی هم روش . مهناز کارش که تموم شد با یه دیس میوه اومد تو پذیرایی و نشست رو کاناپه . اینقدر با ابهت بود که کاناپه به اون بزرگی جلوش کوچیک به نظر میرسید . پاهاش و انداخت رو هم و با شروع کرد به کرم ریختن . زنیکه انگار کیف میکرد منو تو حشر قرار بده . من و سامان هم رو موکتی که تو پذیرایی پهن بود نشسته بودیم . البته سامان دراز کش رو به تلویزیون و من تکیه داده به دیوار عمود بر سامان و مهناز . مهناز که دست بردار نبود یه پرتقال درشت برداشت و شروع کرد به پوست کردن . هنوز کون مبارکش گرم نشده بود که مرض ریختنش شروع شد . پای چپش رو که رو پای راستش انداخته بود شروع به تکون دادن کرد و باهاش شروع به بازی کرد . همچین با مهارتی این کار و میکرد که نگو . من هم که از بچگی مثل این سگها عاشق استخون ساق و پاچه ، حالا که گوشت اضافی هم داشت چه بهتر ،داشتم کف میکردم از دیدنش . همچین آب از لب و لوچم داشت آویزون میشد که بیا و ببین .
یه نگاه زیر چشمی به من کرد و بعد با یه لحن تحریک کننده ای گفت : نمیخوریش . یهو به خودم اومدمو با دستپاچکی گفتم : چرا ،…چیو !!؟؟؟؟ مهناز که متوجه هول شدنم شده بود یه پوزخندی زد و گفت ، میوه تو و میگم دیگه ، بعد در حالی که به پاهاش یک نگاه گذرایی مینداخت ادامه داد : الان فکر نکنم به جز ویتامین چیز دیگه ای احتیاج داشته باشی . مرد نباید زیاد گوشت بخوره؛ براش خوب نیست . این و گفت و شروع به خندیدن کرد . سامان که حواسش به تلویزیونش بود تو همون حال گفت : کی گوشت خورده ، پس چرا ما ندیدیم . این و گفت و رو کرد به من و گفت : وحید دمت گرم ،بدنم بد جور کوفتست ،
یه حالی به ما بده . خیلی وقته برات پست ماساژ نزدما ،حواست هست . بعد منتظر جواب من هم نشد و بالشتش رو به سمت من کشوند و کنار پاهام رو شکم دراز شد . من و میگی ، میخواستم با همون پرتغال کله کچلش رو نارنچی کنم .
پرتغالم و خوردم و زیر پوشش رو دادم بالا و شروع کردم خیلی نرم و حرفه ای مالش دادن . نه اینکه به خاطر اون باشه ،فقط چون مهناز داشت کارم رو نظاره میکرد یه حس مسولیت بهم دست داده بود . انگار که مهناز میخواد بهم نمره بده . چشمهای مهناز دستهام و رو بدن برهنه سامان تعقیب میکرد . کم کم دیگه خبری از خنده های شیرینش نبود . آروم نشسته بود و بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه تماشا میکرد . یه حسی بهم میگفت که از نحوه کارم خوشش اومده . آخه واقعاً هر کاری بلد نبودم ،این یکی رو توش اوستابودم . موج آرامش رو تو چشمهای مهناز میشد به خوبی تماشا کرد . قاچهای پرتقال رو یکی یکی توی اون دهن نازش فرو میکرد و در حالی که منو زیر نظر داشت آروم آروم ازش میمکید . برام خیلی جالب بود .یجوری آب پرتقاله رو میمکید که انگار داره شهد و عسل میخوره . تمرکزم رو رو سامان از دست داده بودم . بدن بدبخت رو همچین مالش میدادم که یه لحظه با آخش به خودم اومدم . در حالی که نیمخیز شده بود بهم میگفت : چته بابا ، سوراخ کردی پوشتمون و میگه پشت کرگدن و داری ماساژ میدی که اینجور سفت میمالی . بنده خدا راست میگفت :از بس حواسم به مهناز و اون دلبریهاش بود که هیجانم رو روی کمر سامان داشتم خالی میکردم . با یه ببخشید گفتن سامان رو دوباره درازکشش کردم .
لبخندی ملموس رو لبهای کلفت و قلوه ای مهناز نشسته بود .
ده دقیقه بعد کارم تموم شد . با کف دست به پشت سامان به همون روش دلاکای قدیم زدم و گفتم : خشکه خشک . سامان در حالی که یه آخ کشدار میگفت با اشاره انگشت منو به سمت خودش فرا خوند . گوشام و که به لباش نزدیک کردم ،خیلی آروم جوری که مهناز نشنفه گفت :به جون خودم اشتباه میکنی . سرش خشک که نیست ،با این ماساژ مشتیی که دادی تر تره !!! الان هم داره میگه جیش ، بوس ،لا لا . خندم گرفت . خوب سامان رو بی حس کرده بودم .همیشه به خودم میگفتم اگه من یه هیپنوتیزم هم یاد میگرفتم نور علی نور میشد .اون وقت میرفتم خارج ،یه شرکت باز میکردم ، رو درش بزرگ مینوشتم :
شرکت خواب کن ،لاش کن … از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی تا دستهام رو بشورم . یه کم به یاد آقام و خونمون افتادم ،بعدش باخودم گفتم : با یه تیر دو نشون میزنم . هم اینجا میپلکم ، هم دعوا و جنجال شب پیش رو بهونه میکنم ،تا اون باشه که با ما اینجوری رفتار نکنه . دستم و رفتم دستشوری شستم و برگشتم . دیدم تلویزیون داره رقص و بزن بکوب نشون میده . یکه خورده بودم . با خودم گفتم همین الان که داشتم میرفتم مستراب ،آخونده داشت روضه میخوند ،چیشد یه مرتبه ای بزن و بکوب شد . یعنی همین دو دقیقه ای که ما نبودیم مملکت برگشت ، انقلاب کردن تموم شد؟؟؟!!!
با تعجب به سمت سامان رفتم وبه دیوار تکیه دادم .مهناز توی اطاق داشت با تلفن صحبت میکرد . از صدای خنده هاش میشد اینو فهمید . دقت که کردم دیدم چراغ های ویدئو دارند چشمک میزنند . فهمیدم که نوار ویدئو هست که سامان داره تماشا میکنه . با شوخی به خودم گفتم :خوب شد مملکت بر نگشتا ،وگرنه تمامی فامیل و خاندان ما رو اعدام میکردند ، اون وقت من باید ۲۰۰ تا مراسم ختم شرکت میکردم . واقعاً شانس آوردم …
یه فیلم عروسی بود . اما کم کم که دقت کردم دیدم وَای . چه خبره اینجا . این عروسی یا روبوسی . اینا زن و مرد تو هم چی میلولند .آٍ بس روسریهاشون کو . منو میگی میخکوب فیلم شدم .رومو به سامان کردم و گفتم : سامان این چیه ؟ سامان در حالی که غر غر میکرد جواب داد : چه بدونم ، فیلم عروسیه.این مامی جون ما هم خودش و کشته با این عروسی . فهمیدم به اجبار مهناز فیلم و گذاشته و مجبوراً داره تماشا میکنه . اما من که داشت چشام در میومد .باز بهش گفتم : حالا عروسی کی هست . گفت : عروسی من ، خب عروسی بهنازه دیگه .
تا اسم بهناز به گوشم خورد ،کمر غوز کردم به حالت ۹۰ درجه صاف شد . تو دلم گفتم : بهناز ، خواهر سامان . وای ،فیلم و عشق است . طوری که سامان زیاد بهم شک نکنه تمام حواسم رو جمع کردم تو اون مخ کپک زدم و چهار چشمی رفتم تو صفحه تلویزیون . عجب عروسیی بود . زن و مرد قاطیه قاطی . تو عمرم همچین عروسیی ندیده بودم . آخر تحول تو عروسیهای خاندان ما برای خانمها چادر رنگی بود ، آقایون هم دکمه بالای پیرهنشون رو باز میکردند . از این خبرا نبود که !!! تقریباً همه زنهای تو عروسی لباسهای لختی پختی پوشیده بودند . اکثراً که دامنهای رو سر زانو . بعضی ها با جوراب ،بعضی ها بدون جوراب . بعضی ها هم با لاتنشون رو بدون رودرواسی از دیگرون به عرضه گذاشته بودند .دست و بازو کمر لخت بود که به آدم چشمک میزد . یه چند تایی هم که معلوم بود از اون کلفتا هستند .میشد بالای سینه هاشون رو به راحتی تماشا کرد .
وای خدا جون چه بازار گوشتی بود اینجا . من مونده بودم اگه من این تو بودم زنبیل به دست کدوم طرف صف وامیستادم .
مهناز بعد از چند دقیقه تلفنش تموم شد و به ما ملحق شد . با شیطنت میگفت :
پری بهتون سلام رسوند . سامان سریع جواب داد . میخواستی بگی ما سلام داریم چیز دیگه ای برسون . مهناز ادامه داد :مخصوصاً به تو وحید ،میگفت هوای من رو داشته باشی!!!
جملات مهناز مثل یه شیره مذاب که به خوردم داده باشند میمونست .از این حرفش گور گرفتم . بهناز رو تو اون لباس عروسی مثل فرشته ها میدیدم . با خودم میگفتم : یعنی این دختره رو این مهناز پس انداخته . خدایا این چی هست . من مونده بودم بین مهناز و پری و بهناز . یکی نبود بگه آره همینجوری برات کنار گذاشتند . مهناز از دیدن خودش تو فیلم بیشتر از من ذوق میکرد . بر عکس خیلی از زنها که تریپ مشکی زده بودند ، یه ماکسی آبی خوشرنگ تنش کرده بود که چینهای پایینش برهنگی پاهاش رو چند برابر جلوه میداد . بالای لباس هم دو تا بند باریک اونو به تن مهناز نگه میداشت . اما اگر تور نازک کناره های لباس نبود به وضوح حتی بالای سینه هاش رو میشد تشخیص داد . هر چند ،اون مردهایی که من تو فیلم دیدم از یک کیلومتری هم خالهای رو تن مهناز رو تشخیص میدادند چه برسه به اون دو تا طالبی . پری هم دست کمی از مهناز نداشت . از دیدن این همه زن نیمه برهنه که تازه میرقصیدند و تو مردها وول میخوردند کیر منم، بد شق شقش گرفته بود . انگار اونم میخواست بپره اون وسط، پیرهن و شورتش رو پایین بکشه ، یه اسیدی عربی برقصه . هر از چند گاهی چشم رو مبل به مهناز میافتاد با یه لبخندی به استقبال چشمهام میومد . بعد سریع به صفحه تلویزیون نگاه میکرد . انگار میخواست بهم بفهمونه :عزیزم یه صحنش رو هم از دست نده .
نگاههای مردها رو رو تن مهناز خیلی خوب میشد تشخیص داد .با اون چشاشون سرتا پاشو داشتند میخوردند . انگار نه انگار که عروس یکی دیگست . حتی فیلمبردار فیلم هم یادش رفته بود که عروسیه بهنازه ،نه مهناز .خیلی برام جالب بود که سامان
هیچ واکنشی نسبت به مالشهای بین رقص و چشم چرونیهایی که مردها میکنند نشون نمیداد . یه مرتبه یه مرد سیبیل کلفتی اومد کنار مهناز و دست انداخت کنار کمرش و شرو ع کرد فجیع با مهناز آذری رقصیدن ، یه کولاکی این دو تا کرده بودند که نگو و نپرس . هیئت که نه ، عروسی رو گرم گرمش کردند . اما چشاتون روز بد نبینه همین که آروم شدند و کارشون تموم شد ،مرده یه لبی از مهناز گرفت که تا آخرین سلولهای سوراخ کونم سوخت . یه نگاه معنی داری به مهناز کردم . اونم متوجه شده بود که حسودیم شده ، اما بد جنسی نکرد و خودش گفت : این مرده رو شناختی دیگه!؟؟ گفتم نه . سامان که زیاد تو بحر فیلم نبود از حالت چرتک پرید و گفت : یابو ، آقام اگه بفهمه نشناختیش از همون سیبیلهای کلفتش آویزونت میکنه .
با خودم گفتم: آهان ،پس اونی که شیش ماه در میون ننتو نمیکنه و این زنیکه رو با این همه خماری انداخته تو جون من اینه ، این باباته . خندیدم و از همون پشت تلویزیون دستم و گذاشتم رو سینم و به علامت چاکری یه تعظیمی برای بابای سامان کردم و گفتم آقا ما خیلی چاکریما ، ببخشید اینجا امشب مزاحم شدیما ،شلوار ، مشکل شلوار داشتیم ،اینکه اینجا ناچاراً اطراق کردیم .بازم مخلصیم !!! مهناز دیگه امون نداد از خنده داشت زجه میزد . سامان هم با نیشخندی گفت :آقا واسه من جک شدند ،بلند شو برو بگیر بخواب بابا . بعد در حالی که از جاش بلند میشد ویدئو رو خاموش کرد . هم خوشحال بودم از اینکه مهناز از حرفم به اوج خنده رسیده بود ، هم ناراحت از اینکه با این حرف فیلم بی فیلم ، عروسی تموم شد بدونه اینکه ما شام بخوریم . مهناز که ازخنده هاش کمی کم شده بود رو به سامان گفت : چه کار میکنی دیوونه داشتیم نگاه میکردیما . سامان گفت :ولمون کنید بابا با این خاله بازیهاتون بریم بگیریم بخوابیم . من خوابم میاد . مهناز گفت تو برو بگیر بخواب به ما چی کار داری . من و وحید بیدار هستیم . سامان کمی اخماش و تو هم کرد و رو به من گفت : وحید خان جنابعالی خوابتون نمیاد .
مونده بودم چی بگم. باور کنید حاضر بودم به تمامی سوالهای
دنیا یه جا جواب بدم الا همین یه دونه . اگه میگفتم نه ، خیلی ضایع بود . اگه هم میگفتم آره باید از مهناز جون جدا میشدم . با بی میلی گفتم : آره کمی خوابم میاد . مهناز که از حرفم کمی دمق شده بود گفت : ای بابا همش خواب ؟؟ این و گفت و با دمقی بلند شد و رفت سمت آشپزخونه . دلم میخواست بدووم دنبالش و به دست و پاش بیفتم و بگم : کی گفته من خوابم میاد ، غلط کرده ،من که خوابم نمیاد هیچ ، وحید کوچولو هم تازه داره نرمش میکنه . بذبخت از صبح تا حالا فقط به عشقت سی بار لباس کار پوشیده و در آورده . حالا چجوری بهش بگم لالا . … ناراحت اما به ناچار دنبال سامان روان شدم . از تو کمد یه پتو بهم داد و یه تشکچه کوچیک . انداختمش رو زمین . فکر کردم چون مهمونم و داداش سامان، الان رو تخت میخوابم دیگه ، اما از تخت که خبری نبود کمبود بالشت پر خونمون رو هم حس میکردم . سامان گوساله مثل این گاوها پرید رو تختش و هنوز فرود نیومده نصف خوابش رو هم دید . پنج دقیقه نگذشته بود که
صدای خور و پوفش بلند شد . دراز کشیده بودم و پتو هم روم .
اعصابم رو خرد کرده بود . احساس کردم که باید برای رفع استرس یه دستشویی برم . بلند شدم و رفتم بیرون . برق ها خاموش بود به جز برق آشپزخونه . رفتم سریع یه آبیاری کردم و زدم بیرون از سرویس . میخواستم که برم بخوابم که این حس کنجکاوی دستی به سینم زد و گفت : آهای یارو کجا !؟؟ اصلاًاز خودت میپرسی مهناز کوش ؟؟؟ تا ده دقیقه پیش زیر بیرقش جق میزدی ، حالا جیش بوس لالا. کیرم هم سریع خودش و نخود آش کرد و گفت : آره والا ، راست میگه ، نامردیه دیگه .
کلم و یه نمه کشیدم سمت آشپزخونه اما دیدم از مهناز خبری نیست . رفتم جلوتر . دیدم موهای طلائی قشنگش معلوم شد .
پشتش به من بود . آهسته آهسته رفتم جلو . دیدم مهناز رو یه چاهارپایه کوچیک نشسته و داره تو آشپزخونه یه چیزی میشوره . چینی و ظرفهای دکوری بود که داشت توی یه لگن بزرگ میشست . با دیدن دامن مهناز که روی رونهاش بالا رفته بود دوباره خراب شدم . یکم به سمت گوشه اپن رفتم تا بتونم از زاویه بهتری تماشاش کنم . دلم میخواست که لای پاهاش و بتونم ببینم . اما نمیشد . قسم میخورم که تو عمرم تا اون موقع همچین رونهای سفید و درشتی ندیده بودم ، حتی تو فیلمهای سوپری که هر از چند گاهی صیغشون میکردم . کیرم به حد ماکزیموم که چه عرض کنم ،انگار دوبل شده بود . نمیدونم چرا بیشتر از هر جای بدن به پاچه و رون واکنش نشون میداد . باز دستم داشت شروع میکرد به لرزیدن ، هم از دیدن بدن برهنه مهناز ،هم از اضطراب دیده شدن توسط سامان و مهناز . یه دو دقیقه ای داشتم مهناز رو با ترس نگاهش میکردم . حواسش به کارش بود و متوجه پشتش نبود . دلم میخواست بپرم تو آشپزخونه و کار و یه سره کنم ، اما اگه ما جگر این کارا رو داشتیم که اسممون آرنولد بود . به همون اسم وحید رضایت دادم و کلم و سمت در اطاق سامان برگردوندم تا ببینم مچم رو نگیره . دیدم نخیر. اگه همسایه ها رو هم خبر کنم و با اونا مهناز و بکنیم هم آقا خبر دار نمیشه . با خیال راحت سرمو سمت مهناز چرخوندم . عزرائیل جلوم وایستاده بود . گفتم کدوم طبقه جهنم باید برم ، برم . خشک خشک شده بودم ، انگار روح و سالها قبل از تنم بیرون کرده بودند ،الان اومده بودند جسمم و خاک کنند . مهناز همینجور تو چشام در حالی که ایستاده بود نگاه میکرد . هیچ تکونی نمیخوردم . فقط زمانی که چشمهاش رو دستم که از رو شلوار داشتم کیرم و میمالیدم افتاد به خودم اومدم .
شما بودید چه کار میکردید . همون طور دست به لوله وایمیستادید ، فقط میگفتید مهناز جون قربونت ، سر این رو بگیر خودت جاش کن . … گفتم همه چی تموم شده . با همون شلوار خیس رو بند باید از خونه بزنم بیرون . مهناز چشمهاش و از رو شلوارم که قلمبگی کیرم مثل خورشید عالم افروز ازش معلوم بود برداشت و تو چشمهام ذل زد . بعد ناگهان ۱۸۰ درجه طرز نگاهش رو عوض کرد و با چهره ای نگران گفت : چیزی میخوای وحید جون . دلت درد میکنه . فهمیدم که داره جریان و میپیچونه .
با تمام وجودی که برام مونده بود فقط تونستم بگم : آ . مهناز نگام کرد و بعد در حالی که خودشو متعجب نشون میداد گفت : چی ، آ…آب . سریع گفتم : آره همین ، آب ،آب میخوام . مهناز که کم کم میشد اون شیطنت رو تو وجودش خوند گفت : بیا عزیزم از یخچال بردار . چرا اونجا وایستادی . رفتم توی آشپزخونه . مهناز با چشمهاش داشت تعغیبم میکرد . یه لیوان برداشتم و آب ریختم و دادم بالا . اما وقتی که مهناز رو نگاه کردم ، دیدم بدو ن هیچ خجالتی ، بی عار بی عار داره کیرم رو نگاه میکنه . خیلی خجالت کشیدم نه زورم به کیرم میرسید که خوابش کنم ، نه به هوس مهناز که داشت سر بلند میکرد . چشمهاش و که بلند کرد تا تو چشمام نگاه کنه سریع سرم رو پایین انداختم . راه افتادم و با یه شب بخیر از تو آشپزخونه بیرون اومدم . پشت سرم صدای مهناز رو میشنیدم که میگفت : شب تو هم بخیر عزیزم ، خوب بخوابی . تا به اطاق رسیدم هزار بار مردم و زنده شدم . در و بستم و یه نفس عمیق کشیدم . آبروم رفته بود . پتو رو از شدت خجالت رو سرم کشیدم . یه نیم ساعت بعد چراغ آشپزخونه هم خاموش شد . انگار مهناز هم داشت میرفت بخوابه . دو سه دقیقه سکوت بود و بعد یکمرتبه در اطاق ما باز شد . تفریباً تاریکی تو اطاق حکمفرما بود . نور خیلی ضعیف سر کوچه که از تو پنجره مات رو به کوچه تو اطاق میتابید کمی برای تشخیص محیط روشنایی باقی گذاشته بود . مهناز آرام به داخل اطاق وارد شد و به سمت من اومد . چشمهام رو سریع بستم تا حتی تو اون نور کم هم بیداری من رو نتونه تشخیص بده .
اینقدر بهم نزدیک شده بود که میشد این و از نفسهاش حس کرد . مثل اینکه داشت از بیداری و خواب من یا سامان اطمینان حاصل میکرد . چند ثانیه بعد در کمد بالای سرم باز شد . صدای کشیده شدن پتو و تشک ازش در میومد . ناگهان مچ پاهای مهناز رو کنار گردنم حس کردم . خیلی آروم بدون اینکه سرم تکونی بخوره کنار صورت و گردنم قرار گرفته بود . بوی تن مهناز یه لحضه تو مشامم پیچیده شد . گرمی پاهاش خونم رو به جوش آورد . زیباترین تماسی بود که تو تموم عمرم احساس کرده بودم . انگار از داخل تهی شده بودم . دلم میخواست چشمام و باز کنم و تماشای این پای طلایی رو از دست ندم ، اما امان از این ترس که مثل خوره باهام بود . از جام تکون نخوردم . اما با کشش محکمی که مهناز به سرم با مچش پاهاش وارد آورد تکونی خوردم و چشام باز شد تنها چیزی که تو یه لحضه دیدم پاهای مهناز بود که ازم دور میشد . برای اینکه واکنشی نشون بدم تا مهناز شک نکنه با این تکونی که بهم داده بود چرا بیدار نشدم ، یه آ آ یه خفیفی گفتم و مثلاً دوباره خوابیدم . صدای پتو و تشک که روی زمین می افتاد منو غافلگیرم کرد . ده ثانیه بعد صدای تالاپ نشستن مهناز و رو زمین شنیدم . بعد از چند لحظه هم همه جا ساکت شد .
سکوتی وحشتناک همراه با هیجان و پرسش . تا بیست دقیقه به سمت دیوار کوچه خوابیده بودم و جرات نمیکردم از جام تکون بخورم . اما مثلا تو خواب یه قلتی زدم و به جهت مخالف یعنی همون سمتی که مهناز بود دراز کشیدم . یه ده دقیقه ای گذشت اما صدایی نیومد . با ترس چشم راستم و کمی از هم باز کردم . چی داشتم میدیدم . مهناز به فاصله یه متر از من خوابیده بود . باورم نمیشد . مهناز ، تو اطاق من ، اونم به فاصله یک متری ، خوابیده بود . وای . این چرا اینجا خوابیده؟؟!! میگه خودش اطاق نداره ؟؟!! جواب سوالم رو ذهن کندم بعد از چند لحظه داد :
احمق جون ، میگه تو خودت تمام وسایل پذیرایی رو تو اطاق کوچیکه جا ندای . اونجا که دیگه راهی برای خوابیدن رو تخت نداشت که این فلک زده اونجا بخوابه .
مهناز دقیقاً موازی من به فاصله یک متر خوابیده بود . ما هم هر جفتمون عمود بر تخت سامان بودیم و پاهامون به سمت تختش دراز بود . با ترس یه نگاهی به سامان کردم ،شنیدن صدای خور و پفش قشنگترین سمفونیی بود که نا حالا شنیده بودم . تو سرم هزار تا فکر جور واجور پیدا شد . مهناز رو نگاه میکردم که اون هیکل زیباش و چه جوری زیر پتو جا کرده بود . یه نیم ساعت دیگه هم صبر کردم تا اینکه دیگه قشنگ میشد صدای دم و بازدم مهناز رو به خوبی تشخیص داد .
شهوت با تمام قدرتش روم خیمه زده بود .به صحنه ها و دلبری هایی که مهناز تو این دو روزه ازم کرده بود فکر میکردم . مخصوصاً به یکی دو ساعت پیش که مهناز خیلی واضح منو دست به معامله دیده بود و بدون کمترین واکنشی نشون داده بود یه جورایی خوشش اومده
با تمام ترسی که دورم رو احاطه کرده بود ،تونسته بودم انگشتهام رو به باستن نرم مهناز برسونم . قلبم از جا داشت در میومد . به محض اینکه نرمیش و حس کردم .استاپ دادم .
از اینکه بیشتر جلو برم وحشت برم داشته بود .میدونستم که اگه از خواب بلند بشه و از کارم ناخرسند بشه دیگه نمیشه رو زندگی حساب کرد . یه سی ثانیه ای تو همون حالت بودم . با چشمام هم محیط رو چک میکردم هم چشمای مهناز و ،نوع نفس کشیدنش رو هم همینجور. از چیز غیر عادی خبری نبود .

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی مادر دوست , عاشقی از سایت سکسی خفن ایران 69