داستان سکسی مهسا صدام کن (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دنباله دار, ارباب و برده, فوت فتیش از سایت سکسی خفن 69

تازه خونه ی جدید اسباب کشی کرده بودیم و چون راهم تا مدرسه دور شده بود بابام یه سرویس خصوصی برام گرفت.من از خونه ی جدید راضی نبودم چون با بهترین دوستم تو خونه ی قبلی همسایه بودیم که این اسباب کشی باعث شده بود نتونم پرهام رو دیگه ببینم. منو و پرهام عادت داشتیم بریم پشت بومه اپارتمان و اونجا وقت بگذرونیم چون هیچ کس مزاحممون نمی شد و منظره ی عالی داشت. وقتی داشتیم اسباب کشی می کردیم پیام می گفت :《 شهاب از موقعیت استفاده کن اپارتمان جدیدن میرین یهو دیدی همسایتون مورد مناسب بود بتونی بزنی می گیری منظورمو ک؟》. پرهام در حالی که چشمک می زد منتظر جواب من بود منم پیش خودم فکر کردم که راست میگه اونقدرا هم بد نیست شاید یکی پیدا شد. منم با چشمک بهش فهموندم که اره منظورتو فهمیدم.
روزه بعد از اسباب کشی قرار بود سرویسم بیاد و صبح برم مدرسه منم برا اینکه سرویسم الکی جلو در وانسته ۱۰ دقیقه زودتر رفتم پایین جلو در. پیش خودم می گفتم خب الان احتمالا یه مرده ۴۰ ساله ای که اسمش حشمته با یه پرایدی که دره سمت شاگردش رو زده میاد ولی در کمال تعجب واقعیت خیلی با تصورم فرق داشت . جلوی دره خونه قدم می زدم که دیدم یه سمند سفید از ته کوچه پیچید منم یه نیم نگاهی کردم و به قدم زدنم ادامه دادم. سمنده اومد جلو در خونه ما واستاد من نگاه کردم یکم دیدم شیشه هاش خیلی دودیه و اصلا راننده و هیچی دید نداشت برا همین گفتم خو احتمالا برا من نیست که یهو دیدم شیشه ماشین اومد پایین و یکی با صدای ریز گفت :《قصد نداری بیای بالا خوشگله؟ بیا بریم دیگه مدرست دیر میشه ها》. من که از لحنش فهمیده بودم داره دستم میندازه سریع گفتم ببخشید و سریع رفتم دره عقبو وا کردم نشستم تو این مدت خوب نشد چهرشو ببینم . دره عقبو که باز کردم یهو گفت :《چیه می ترسی بخورمت؟ بیا جلو بشین گاز نمیگیرم 》. منم که نمی خواستم بیشتر از این خجالت زده شم رفتم جلو نشستم و کمربندو بستم و نمی خواستم بی شرم و حیا به نظر برسم برا همین جلو رو نگا می کردم.پوزخنده ریزی زد و گفت :《یعنی انقدر زشتم که نگام نمی کنی؟》. من برگشتم و نگاش کردم و یه خانم جوون لاغرو دیدم . چشایش ابی بود و صورت سفیدی داشت مانتوی سفید هم پوشیده بود و جلوش باز بود و زیرش یه پیراهن مندجوق دوزی شده پوشیده بود. داشتم شدت جذابتشو هضم می کردم ک جلو صورتم بشکن زد و سرشو کج کرد و با لحنی بچه گونه گفت :《لالا داری خوابت برد یهو؟》 گفتم :《نه دیشب برای هندسه بیدار موندم اسباب کشی هم داشتیم حواسم امروز سره جاش نیست ببخشید خانم 》. گفت:《گفت مهسا صدام کن میگی خانم بحرانات میان سالیم برمیگرده》. وقتی اینو گفت با دستش محکم زد رو رون پام و خندید منم واقعا دردم گرفت ولی مجبور بودم بخندم که ضایه نشه. بعد شروع کرد ماشینو راه انداختن ،‌گفت:《خب اسمت چیه تو خوشگله؟ 》. منم لپام سرخ شده بود از خشگله صدام کردنش گفتم :《 خونه شهاب صدام می کنن ولی تو شناسنامم اسمم فرق داره 》 گفت :《 اوکی من خوشگله رو ترجیح میدم 》 بعد زد زیره خنده برام خیلی عجیب بود که چرا منو خوشگله صدا می کنه برا همین خودمو تو اینه وسط ماشین نگا کردم موهامو دست کشیدم ببینم چرا خوشگله صدام می کنه که قه قه خندش در اومد و گفت:《داری نگا می کنی ببینی چرا گفتم خوشگل؟》.منم گفتم :《راستشو بخوای اره》 و اروم شروع به خندیندن کردم . گفت :《 اخه بچه های دیگه ای که سرویسشونم یا سیاهن یا چاقن یا دماغشون گندس ولی تو هم لاغری ، قد بلندی ، موهات شکلاتیه ، صورتت سفیده ، لبات سرخه 》اینو گفتو خودشو یکم نگه داشتو ادامه داد که :《اگه ناراحت میشی اینجوری ایگه صدات نمی کنم 》گفتم :《نه خانم مهسا مگه میشه من ناراحت بشم 》 گفت:《مهسا یا مهسا جون ،انقدر خشک نباش》گفتم :《چشم مهسا جون 》 گفت:《 افرین پسره خوب 》ادامه راه هم با زیر چشی نگا کردنه من بهش گذشت ، با اینکه مچه دستش لاغر بود ولی رون های درشتی داشت شلوار جینش هم که خیلی تنگ به نظر می رسید روناش انگار می خواستن شلوارو جر بدن کمربند هم بین سینه هاش افتاده بود و برجستشون کرده بود رژ لب صورتی کم رنگی زده بود ارایشش غلیظ نبود ولی مطمعنا وقت گذاشته بود. موقع عوض کردنه دنده چشمم به ناخن های دستش افتاد ژلیش سفید ساده کرده بود . منم داشتم با خودم کلنجار می رفتم فشار خونم زیاد شده بود قلبم تند تند می زد لپام سرخ شده بودن. موقع پیاده کردنم خداحافظی که کردم گفت :《مواظب باش ندزدنت خوشگله》منم گفتم :《چشم مهسا جون》 اونم خندید و رفت .
تو کلاس فکرم پیشه مهسا بود و اصلا توجه ای به تخته نداشتم . وقتی بهش فکر می کردم وجودم پر از هیجان می شد و از حرفاش خجالت می کشیدم و تحقیر می شدم . بقیه ی مدرسه مثل همیشه گذشت زنگای تفریح بچه ها میوفتادن سر و کله هم بعضیا بچه ها رو انگشت می کردن یه سری می ریختن پولشونو می گرفتن کلا مدرسه خوبی نبود منم سعی می کردم با کسی درنیوفتم و سرم پایین باشه. لحظه شماری می کردم برا اینکه مدرسه تموم شه دلم می خواست مهسا رو دوباره ببینم. مدرسه که تعطیل شد و اومدم بیرون هر چی گشتم ماشینشو ندیدم برا همین توی راه به سمت خونه شروع کردم با دوستام قدم زدن ک یهو مهسا اومد و بقل من و دوستام واستاد شیشرو داد پایین و گفت :《خوشگله بپر بالا بریم دیر شد》 یکی از دوستام که اینو شنید شروع کرد به خندیدن منم سرمو پایین انداختم و رفتم نشستم ، مهسا که اینو دید برگشت گفت :《هوی توش باشه هم می خندی؟》 دیگه صدای خنده ای نمی اومد ، البته مطمعنن حرفه مهسا جواب داشت ولی خب هیچ کس انتظارشو نداشت که اینو بگه بعد حالتی که گفت این حرفو باعث شد همه بفهمن رئیس کیه . شیشرو داد بالا و راه افتادیم. منم حرفی نزدم بعد از اتفاقی که افتاد با ارنجش زد بهم و گفت :《توفکری چی شده؟ 》 چیزی نگفتم خودش دوباره گفت :《ببخشید بابت حرفم دیگه اونجوری صدات نمی کنم 》 گفتم :《نه نه ، من خیلی دوست دارم اونجوری صدام می کنی . یه چیزه دیگس که فکرمو مشغول کرده》 ازم پرسید :《خب چی شده ؟ مدرسه اذیتت می کنن؟ 》‌گفتم :《 نه چیز خاصی نیست نمی خوام با گفتنش وقتتونو بگیرم 》 گفت :《باشه هر جور مایلی 》 تا خونه حرفی خاصی دیگه نزدیم . پیادم کردو خداحافظی کردم و رفتم بالا .
لباسامو عوض کردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم از صبح انقدر خسته بودم گفتم شاید یه جق کمک کنه یکم ریلکس شم. در اتاقو بسته بودم پرده هارو هم انداختم دستمال کاغذی کنار دستم گذاشتم و رفتم زیر پتو. گوشیمو ورداشتم و رفتم ببینم چه فیلمی خوبه انتخاب کنم.خیلی ویدیو های پورن زیادی دیدم ولی هیچ کدوم به دلم نشست تا اینکه یکی نظرمو جلب کرد . توش پسره لخت نشسته بود روی زمین و زنه به صورتش چک می زدو تو دهنش تف می کرد. ویدیو رو شروع کردم پلی کردن. اول زنه مو های پسره رو می کشید و با خودش اورد جلوی دوربین بعد از اینکه چنتا چک بهش زد خوابونتتش روی میز و از پشت لباساشو قیچی کرد. وقتی لخت شد شروع کرد اسپنک زدنش انقدر محکم می زد که صداش توی گوشام اکو می شد . بعد گرفتتش و نشوندتش رو زمین با کفش پاشنه بلند رو کیرش واستاد و فشار اورد .انگشتاشو می کرد توی حلق پسره و می گفت که به من نگا کن. دهنشو باز می کرد و می گفت زبونتو در بیار . روی زبونش تف کرد و گفت قورتش بده . پسره هم که اشکش داشت درمیومد قورت داد و زبونشو در اورد ک نشون بده قورت داده . من که کیرم داشت شرتم جر می داد دست کردم توی شرتم و دیدم شرتم خیسه خالیه . احتمالا از صبح همینجوری یذره یذره ابم چکه کرده تو شرتم. دستم خیس خالی شده بود ولی شروع خودمو مالوندن. توی پورن زنه پسره رو اورده بود لای پاهاش تا پسره براش بخوره زنه هم پاهاشو دوره سرش قفل کرده بود و داشت خفش می کرد . پسره دست و پا می زد و زنه هم می خندید. بعد که ولش کرد بهش گفت روی دست و پات واستا پسره هم داگی واستاد بعد از پشت شروع کرد براش جق زدن . تا نزدیک بود اب پسره بیاد کیرشو ول می کردو اسپنکش می زد از پشت . این کارو چندین باری تکرار کرد منم نمی خواستم ابم زود بیاد برا همین هر چند لحظه یه باری وا میستادم . به پسره گفت ده ثانیه وقت داری با مالوندن کیرت به دستم خودتو ارضا کنی اگه تونستی یه جایزه داری . پسره هم خودشو با تمام سرعتی که می تونست عقب جلو می کرد. زنه هم مسخرش می کرد که مثل سگ داره خودشو با مالوندن به چیزی ارضا می کنه. اب پسره اومدم و ریخت رو دسته زنه . زنه هم دستشو ورداشت همه ابشو مالوند به مقعده پسره یه چند قطره ای هم ریخته بود رو زمین که بهش گفت اینا رو با زبونت جمع می کنی و قبل از اینکه من ابم بیاد از کادر خارج شدو فیلم تموم شد. منم با یه شرته خیسو کیره شقم توی تختم دراز بودم داشتم می مردم . که مهسا بهم پیام داد یهو .نوشته بود :《شهاب می خوای بیام دنبالت بریم بیرون یه دوری بزنی شاید از هر چی که تو فکرشی بیای بیرون؟》من برام خیلی این پیامش عجیب بود چرا باید بخواد با کسی ک یه روزه اشنا شده بره بیرون و اینکه چرا اصلا براش مهمه . منم نخواستم بی ادبی کنم گفتم :《باشه بریم مهسا 》 رفتم حموم دوش گرفتم و چون عادت دارم موهای بدنمو بزنم شیو هم کردم کله بنمو اومدم بیرون یه پیراهن لی پوشیدم اتکلن زدم رفتم پایین . مهسا دمه در پارک بود درو که باز کردم دیدم مهسا پاشو از کفش دراورده گذاشته رو صندلی شاگرد دراز کشیده و خوابه . پاهاش خیلی استخونی و سفید بودن لاک بنفش زده بود و شلوار جین تنگش براش کوتاه هم بود مچه پاش دیده میشد روی مچش یه پابند بسته بود ک خیلی ظریف و سکسی بود . موندم چطور بیدارش کنم صداش زدم دیدم جواب نمیده بلند صدا زدم دیدم بازم بیدار نشد گفتم شاید حتما خستس گفتم پاهاشو تکون میدم شاید بیدار شه دست کشیدم به پاهاش خیلی نرم بودن تکونشون دادم دیدم بازم بیدار نشد پاشو بلند کردم که بپرخونمش که یهو چشاش باز کرد و گفت : 《اه اومدی》 منم سرمو به نشانه بله تکون دادم یه لحظه کوتاه سکوت بود که یهو مهسا سرشو تکون داد و خیلی سریع و به طرز عجیبی خمیازه سریعی گرفت. بعد پاشو بلند کرد و چرخید رو به فرمون بعد به گفت:《شهاب بشین کفشامو بده از سمت خودت》 نگا کردم دیدم سندلای طلایی رنگی که روی بنداش مروارید داره زیر صندلیه شاگرده خم شدم دادمشون به مهسا. مهسا اومدم بپوشتشون ولی خم می شد فرمون نمی زاشت کفششو بپوشه رو به من کردو یه پاشو بالا اورد و گفت :《شهاب بیا این بندو ببند دستم نمی رسه》 پاشو گذاشت رو رونم منم اول دره ماشینو بستم بعد پاشو گرفتم و داشتم می بستم که هی بندش در می رفت مهسا هم انگشتاشو رو به جلو خم و باز می کرد . بالاخره تونستم ببندمش و مهسا اون یکی پاشو بلند کرد و اونم گذاشت رو رونم بهم گفت :《نوبت این یکیه 》پاهاشو جوری گذاشته بود که بین رون هاش دید داشت منم چشم افتاد و برامدگیشو دیدم و کیرم شق شد . البته تا الان هم سفت شده بود ولی دیگع نمی شد باید جا به جاش می کردم داشت فشار میاورد ولی با پاهای مهسا رو رونم نمی تونستم بدون اینکه بفهمه کاری کنم .
وقتی بندو بستم مهسا گفت :《افرین پسره خوب می خوام یه کادو برا اینکه انقدر مودب و خوب هستی برات بگیرم چی می خوای برا کادو؟》 گفتم :《هیچی مهسا من کاری نکردم ک 》 گفت:《 از نظر من کردی زود باش بگو بینم 》منم سکوت کردم چیزی نگفتم پاشو یهو اورد بالا و اروم زد بهم ک حواسم پرت شده بود بیاد سره جاش منم پاشو رو هوا گرفتم . مهسا لبخند زدو گفت :《راستی نظرت درمورد لاک پام چیه؟ 》 گفتم :《خیلی قشنگه با سندلی که پوشیدی خیلی قشنگ شده 》 گفت :《سندلو پوشیدم پام بو نگیره اخه پاهای من بد بو میگیره》 گفتم :《امکان نداره همچین چیزی ، پاهای به این زیبایی هر بویی بگیرن اون بو نیست عطره 》 مهسا زد زیره خنده و گفت :《 اهِه؟ جدا؟ خب باشه اگه راست میگی که عطره و فقط برا پاچه خواری این حرفو نزدی بو کن پامو اگه حالت بهم نخورد یکی طلبه تو 》منم پاشو به صورتم نزدیک کردم و انگش بزرگشو بوس کردم ولی جوری نشون دادم انگار جسبوندم زیر دماغم . چشامو بستم و بو کشیدم و گفتم :《امممممممم》 گفت :《 دوست داشتی بوشو؟》 گفتم :《شدیدا》پاشو جمع کردو گفت :《باشه باشه تو بردی حالا کجا دوست داری بریم؟》 گفتم :《نمی دونم یه جای خلوت شاید》 مهسا گفت:《اوهو جای خلوت ؟نظرت چیه یه جا هم بریم که نه صدایی بیاد نه صدای ما جایی بره؟》 اینو که گفت قشنگ احساس کردم یه قطره از سره کیرم چکید پایین ، مهسا داشت ابمو فقط با حرفاش میاورد. گفتم :《اره اره بریم》خندید و گفت :《رو نیست که》بیرون شهر یه منطقه ای دست نخورده بود فقط یه جاده دو لاینه از وسطش رد شده بود و درختای سر سبز از کنار جاده هم یه رودخونه کوچیک رد شده بود. رفتیم همینجوری تا به یه قهوه خونه رسیدیم مهسا گفت :《 اینجا خوب به نظر میاد الاچیقاشم از بیرون دید نداره》یهو گفت :《البته نه اینکه مهم باشه که دید نداشته باشه درسته؟》یه خنده ریز زدو پیاده شد.
اول رفتیم به سمت رود خونه یه جایی رسیدیم که درختا همه اطرافو پوشونده بودن و اب رودخونه سرعتش کم شده بود. مهسا رفت با سندلاش تو اب واستاد و داشت از اب لذت می برد منم کنارش واستاده بودم بیرون اب. مهسا یهو باسنمو گرفت هل داد سمت اب و و افتادم تو اب خیس شدم حسابی . مهسا زد زیر خنده و گفت :《چی شد خیس شدی خوشگله وای اگه کسی ببینتت اینجوری چی پیش خودش فکر می کنه 》منم دستشو گرفتم کشوندم توی اب مقاومت می کرد و گفت :《نکن دیونه لباس ندارم 》 گفتم :《فکر کردی من لباس دارم؟》افتاد تو اب و گفت :《شهاب بگیرمت جرت می دم از وسط 》منم یهو به زبونم افتاد و گفتم :《جوون 》مهسا نمی تونست خندشو نگه داره شال و مانتو شو در اورد پرت کرد بیرون اب موهاش خیس شده بودو پیراهنش به بدنش چسبیده بود . شنا کرد به سمتم و گوشم گرفت .با خنده گفت :《منو خیس می کنی ؟ بیا بیرون حالیت کنم 》 منم گفتم :《اخ تو فقط منو تنبیه کن 》از اب رفتیم بیرون لباساشو ورداشت و رفتیم تو الاچیق خیس اب بودیم هلم داد رو زمین و پرده ها رو کشید درو قفل کرد و رو به من کرد گفت :《خوشگله شیطون هم بودی نمی دونستیما 》 گفتم:《شیطونی از خودتونه شکست نفسی نکنید لطفا 》خندید و گفت :《اره از اون برامدگیه شلوارت معلومه 》 لپام سره شد وقتی متوجه شدم که کیرم کاملا شق کرده و قشنگ معلومه . مهسا گفت :《چیه فک کردی نمی فهمم شق کردی خوشگله ؟ 》با انگشتش اشاره کرد که برم نزدیکش . بالای سرم واستاد و گفت :《قراره حسابی تنبیهت کنم فهمیدی ؟》سرمو تکون دادم به نشونه ی اره تو چشام می تونست اشتیاقمو ببینه گفت :《افرین پسره خوب حالا بیا اینجا ببینم با زبونت چیکارا بلدی بکنی 》نشست رو زمین پاهاشو به سمتم دراز کرد گفت :《چهار دستو پا میای و هیچ وقت از دستت استفاده نمی کنی فهمیدی یا ن ؟》گفتم :《می خوای چی کار کنم ؟》پاشو تکون داد و گفت :《 نمی دونم یکم کلتو به کار بنداز حالا زود باش یالا 》 منم رفتم جلوی پاهاش رو شکم خوابیدم و شروع کردم به بوسیدن انگشتای پاهاش . اونم انگشتاشو تکون می داد. زبونمو در اوردم که بلیسمشون که پاشو هی می چرخوند منم با زبونم هی دنبال پاش بودم . مهسا خندید و گفت:《مثل سگی که استخون دیده باشه داری له له می زنی 》اینو گفت و پنجه پاشو داد جلو ، زبونمو در اوردم و لای انگشتاش کردم بعد دور انگشته وسطه پاش پیچیدم زبونمو و همه جاشونو لیسیدم. پاشو ورداشت و زد تو صورتم با پنجش و گفت :《جوری بخور انگار داری ساک می زنی 》انگشت بزرگشو کردم تو دهنم و سرمو عقب جلو کردم. داشتم می خوردم که پاشو گرفت زیر چونم و گفت :《دهنتو وا کن ببینم》 دهنمو وا که کردم هر چنج تا انگشتشو کرد تو حلقم و فشار می داد . گفت :《پاهامو در حالی که تو دهنته با زبونت ماساژ میدی 》منم با زبونم پاهاشو تمیز می‌ کردم و می مالوندمشون .مهسا خم شد به سمتم و دماغمو گرفت . نمی تونستم نفس بکشم دستامو اوردم که دماغمو ول کنه که این کارم عصبانیش کرد . پاشو دراورد بهم گفت :《بت نگفتم دستت نباید کاری کنه؟ حالا به پشت بخواب و دستاتو بالا نگه دار پاهاتم باز کن 》وقتی دراز کشیدم اومد بین پاهام و با پاش زد به بیضه هام . دستمو که اوردم بگیرمشون گفت :《دستتو ببر بالا اگه یه باز دیگه دستتو بیاری پایین لباساتو در میارم اینجا لخت ولت می کنم تا یکی بیاد بکنتت 》 دستمو بردم بالا . ادامه داد که:《باید بفهمی خواسته های من از درد کشیدنه تو مهم تره》 مهسا هی محکم ،‌محکم تر می زد اشکم داشت در میومد . مهسا اومد بالا سرم نشست رو سینم جوری که دستام بالا ی سرم بود و با زانوهاش دستامو بالا نگه داشته بود . چنتا چک بهم زدو گفت :《می خوام یه جایزه برا اینکه امروز حالمو خوب کردی بهت بدم ، یه جایزه بگو بهت بدم 》 نمی دونستم چی بگم که یهو یچی ذهنم رسید :《 برای جایزه می خوام که تو دهنم تف کنی 》تعجب گردو گفت :《اوف خوشگله تف هم دوست داره؟ باشه بهت انقدر تف میدم شکمت پر شه》 اومد جلو و گفت :《زبونتو میدی بیرون و حق نداری کاری کنی زبونتو تکون بدی لبتو بیاری جلو فهمیدی یا نه؟》 بعد دستشو گذاشت روی لپام و دهنمو با فشار محکمی گرفت منم زبونمو دادم بیرون . تفشو جمع کرد و ریخت روی زبونم بعد زبونمو لیس زد و تفشو جمع کرد این دفعه روی لبه بالاییم ریخت و شروع کرد به خوردن لب بالام . تفشو ک این دفعه جمع کرد ریخت روی صورتم و بعد با یه لیس جمعش کرد . همونجور که تف توی دهنش بود زبونمو مک زد و بعد زبونشو کرد توی دهنم . زبونشو می مالوند به همه جای دهنم . وقتی دهنش پره تف شد یکم خودشو اورد بالا و ریخت روی چشا و کله چونه و لپم . گفت :《لیاقت تفمو نداری همینجوری بزار رو صورتت خشک شه شاید یه روز که بهتر بودی دادم خوردیش .من میرم لباس عوض کنم تو هم وقتی خشک شد عوض کن ولی حق نداری صورتتو بشوری می خوام سفیدیه تف خشک شدم معلوم باشه 》 اینو گفت و رفت بیرون تو ماشین. منم لباس عوض کردم شرتمو که با کلی پیش منی خیس کرده بودم اب کشیدم تا بو نگیره و رفتم سمت ماشین . سوار که شدم گفت :《افرین پسر خوب پاک نکردی صورتتو حالا همینجوری امشب می خوابی و موقع خواب عکس برام می فرستی 》 گفتم :《خونه میبینن اخه میگن اون چیه رو صورتت 》 گفت :《برام مهم نیست چی میگی بهشون می خوای راستشو بگو ولی اگه تف رو صورتت نباشه پاره ای》سرمو انداختم پایین مهسا هم شروع کرد به رانندگی . وقتی رسیدیم خونه ساعت طرفای ۵ و نیم ۶ بود . پیادم کرد دم خونه گفت :《خوشگله یادت نره امشب عکس بفرستی منتظرم 》
منم نمی دونستم چی بگم فقط رفتم بالا سریع از حال و پذیرایی رد شدم که نبینن و رفتم تو اتاقم

نوشته: محمد علی

متن داستان سکسی مهسا صدام کن (۱)