داستان سکسی مهران، پسری دلسوز مادرش از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی مهران، پسری دلسوز مادرش


من شاهینم. بیست و نه سالمه و خاطره ای رو مینویسم که هم خوشی داره و هم غم. تازه از شر خانواده خلاص شده بودم. خانواده ای هفت نفره که من عضو هفتم آن بودم و اختلاف سنی من با جوانترینشان پنج سال بود. خانواده ای متمول و خوش قلب و خوش خلق که اصلا به روحیات جنگ طلبانه و دریدگی ذاتی من نمیخورد. من هیچوقت نه علاقه ای به میهمانی هایشان داشتم، و نه به کارهای گروهی خانوادگی ای که کسالت بار بودنشان حالم را به هم میزد و نه به مهر و محبت هایشان و گاهی از خودم بخاطر این اخلاقم بدم می آمد. خانه ای بزرگ داشتیم که حیاطی درندشت و سگ هایمان مرا به آن علاقمند میکرد. چون وقتی از اتاق شخصیم خسته میشدم یا گفتگوهای مسخره روزمره با اعضای خانواده که مرا درک نمیکردند و جهانی جدا داشتند حوصله ام را سر میبرد به سایه درختان و نوازش سگ ها پناه میبردم. تنها چیزی که بین همه ما مشترک بود، چشمان طوسی رنگ و موهای طلایی ما بود. چشمانی که از پدرم به ارث برده بودیم و موهایی که از مادر و پوست سفیدی که از هردو آنها به ما رسیده بود. و قامتی بلند که برای دخترهای خانواده کمی غیرعادی بود و برای پسرها امتیاز ژنتیکی. گاهی بخاطر تفاوت های ظاهریم مورد توجه جمع دوستان و دخترکان تینیجر تازه شاش کف کرده بودم و گاهی مورد حسادت. خودم اما در جهانی دیگر میزیستم. درسم تا اوایل دوران راهنمایی بد نبود ولی از همان سال دوم راهنمایی بود که فهمیدم من برای دروس مسخره نظری ساخته نشده ام و کامپیوتر را تنها رفیق شفیقم یافتم. سر همین مسئله بود که کنکور کامپیوتر قبول شدم و با وجود مخالفت خانواده مشتاقانه به شیراز رفتم. وقتی وارد دانشگاه دولتی شیراز شدم، فهمیدم دانشگاه هم هیچ پوخی نیست و مدرکش فقط به درد پرستیژ میخورد. با اینکه خانواده تامینم میکردند، بخاطر اندک چیزهایی که میدانستم در یکی از شرکت ها کار گرفتم و طبقه بالای یک خانه دو طبقه را اجاره کردم که متعلق به یک خانم میانسال بود که با فرزندی همسن من که بعدا فهمیدم هم دانشگاهی هم هستیم زندگی میکردند. خیلی زود با مهران دوست شدم. پسری بود اهل شوخی و خنده. مادرش چند سالی میشد طلاق گرفته بود و به قول مهران از هرزگی های پدرش خلاص شده بود. با اینکه پدرش بعد از مدتی با تصادفی سخت مرده بود اما مهران و مادرش حتی برای خاکسپاریش هم نرفته بودند. به قول مهران مرگ برای او هدیه بود و او باید برای زندگی هایی که تباه کرده بود پاسخگو میبود. گویا با زنان متاهل دوست میشده و از آنها اخاذی میکرده تا همیشه هرچقدر که بخواهد تنوع جنسی داشته باشد ولی بالاخره گیر افتاده بود و در فرار از شهر با یک کامیون تصادف کرده بود و مرده بود. مهران شبیه عکس پدرش و کمی سیه چُرده بود ولی چهره مردانه قشنگی داشت. آنها قشقایی بودند و سونا خانم مادر مهران هم چهره دلنشین و در عین حال جوانی داشت با چشم های کمی موربش که نشان از تبار دور غُز او داشت و پوستی سفید. همان تباری که بردگان گران قیمتش را سامانی ها به بهای گزافی میفروختند. پانزده سال داشت که مادر مهران شده بود و حالا که در دهه چهارم زندگیش بود، زنی جاافتاده و زیبا بود. من هم که حالا دوری از خانواده و استقلالی که داشتم اخلاقم را کمی نرم کرده بود و کرایه خانه را همیشه به موقع پرداخت میکردم و با مهران هم دوست شده بودم، گاهی درد دل های این مادر و پسر را میشنیدم. یک روز که مهران شب پیش من بود متوجه شدم غصه دار است و همان مهران همیشگی فیفا نیست. پرسیدم:
-تو امروز چت شده مهران دفعه اوله که دارم ازت با این اختلاف میبرم. حالت خوبه؟
+ها!. خوبم. آره. چیزیم نیست
-ادا درنیار پسر من میشناسمت. باشه اگه نمیخوای نگی نگو ولی لطفا منو خر فرض نکن.
چند ثانیه از این حرف من نگذشته بود که مهران زد زیر گریه. دسته ها را کناری گذاشتم و سر مهران را در آغوشم فشردم و گفتم:
-مهران جان بیخود خودتو اذیت نکن. حرفاتو بزن و راحت کن خودتو. میدونی که من قضاوتت نمیکنم و حرفات پیش من میمونه.
مهران بالاخره پس از چند ثانیه هق هق کردن زبان گشود:
+مادرم… مادرم میخواد ازدواج کنه… ولی… من خیلی ناراحتم… چون…
و دوباره زد زیرگریه. من کمی در آغوش گرفتمش و همزمان که چشمان طوسی رنگم کمی تر میشدند، دلسوزانه گفتم:
-خب مهران جانم، اینکه غصه نداره. مادرتم آدمه و نیازهای عاطفی و جنسی داره. اصلا اگه این نیازها نبودن که تو خودت به دنیا نمی اومدی. میدونم تو جامعه ما این چیزا برای یه زن تابو و بده ولی وقتی چیزی غیراخلاقی نیست و غیرعقلی هم نیست نباید بخاطرش ناراحت باشی. مردم پشت سر یه زن تنها بیشتر حرف میزننا!. مادرت هم یه آدمه. این افسانه های قدیس بودن مادر رو بریز دور. مادرت هم یه آدمه و همین که میخواد کاری که میکنه غیراخلاقی نباشه خودش خیلی عالیه. اون هنوز هم مادر تو خواهد بود ولی بهتر و شکفته تر از قبل چون تامین میشه نیازهاش و دلش به داشتن یک همدم قرص خواهد بود. پدرت که دلشو شکست بذار اگر مرد لایقی هست، مادرتو خوشبخت…
مهران ناگهان وسط حرفم پرید و گفت:
+مسئله این نیست که دیوونه. منم خیلی دلم میخواد مادرم تا جوونه طعم عشقو بچشه. منم از تنها بودنش حالم بد میشه. طرف رو هم میشناسم و انقدر ماهه که دوست دارم پدر صداش کنم اصلا. خوشبختی مادرمو فدای حرف مردم نمیکنم من. مسئله چیز دیگه ای هست.
من که از این عقلانیت مهران و مهربانی و درکش از نیازهای والدش و مهری که به آن مرد داشت اشک شوقی بر گونه ام چکید پرسیدم:
-باریکلا پسر. بهت افتخار میکنم. پس بگو از چی ناراحتی.
+مادرم سرطان سینه داره… خیلی زنده نمیمونه. نهایتا دو سال. دکتر میگه برای شروع درمان خیلی دیره… این حقش نیست… بخدا حقش نیست… اون اصلا زندگی نکرد…
حالم بد شد. دلم گرفته بود. مهران با وجود اصرار من به ماندنش، به طبقه پایین رفت و من تنها ماندم با شرمندگی ای که حس میکردم. شاید این موضوع که من خانواده ای از همه لحاظ خوب داشتم و همیشه به همه چیز غر میزدم برای اولین بار در نظرم خلق و خویی احمقانه جلوه کرد. فردا به همه اهل خانواده زنگ زدم و به گرمی با همه شان احوال پرسی کردم. طوری که همه از این خوش خلقی من شگفت زده شده بودند. مادرم گفت:” هوای شیراز بهت ساخته ها پسر کوچولوی مامان. خوش اخلاق شدی.” و من هم در پاسخ گفتم:” تازه میفهمم دلتنگ خونواده بودن چقدر بده. دلم میخواست الآن اونجا بودم همتونو بغل میکردم.” بعد یکهو زده بودم زیر گریه. اینجا دیگه خانواده ام شاخ درآورده بودند که شاهین و گریه!؟!.
آن سال ترم تابستان برنداشته بودم و به همین دلیل به خانه برگشتم. در را که وا کردند از همان اول معلوم بود این شاهین، شاهین سابق نیست. همه را بغل کردم. از خواهرزاده ها و برادرزاده های کوچولوم تا پدر و مادرم. دو ماه را حسابی با خانواده ام کیف کردم، نامزدی آخرین عذب اوغلی خانواده بجز خودم را دیدم و طبق معمول به خواندن یکی دو کتاب فانتزی باقی وقتم را گذراندم و چند عکس خفن هم تو اینستا آپلود کردم جهت ارگاسم دختران سرزمینم. هر هفته به مهران زنگ میزدم و حال خودش و مادرش را میپرسیدم و دلداریش میدادم. گاهی هم سونا خانم مادرش گوشی را برمیداشت و سعی میکردم قوت قلبی هم به او بدهم. پیش از آمدنم مقداری پول به مهران دادم که مثلا بیعانه ای باشد برای اینکه یکوقت به کس دیگری اجاره ندهند خانه شان را و مهران با اکراه قبول کرده بود. دو سه هفته مانده بود به موعد ترم جدید که من دوباره به شیراز رفتم. همینکه رسیدم مهران را بغل کردم و با مادرش هم دست دادم و با مهران به طبقه بالا رفتیم و وقتی مهران را سر حال دیدم پرسیدم:
-خبریه؟ نکنه من نبودم عروسی گرفتین؟
+نه دیگه. راستش انصاف نبود اون بنده خدا یه بار دیگه داغ همسر ببینه. ماجرا رو براش گفتیم و اونم با ناراحتی تصمیم گرفت که این ازدواج صورت نگیره.
-پس پذیرفتی مسئله بیماری مادرت رو.
+آره خب چه میشه کرد. دکترا میگن درمان ها داره جواب میده و شاید مامان تا چهارپنج سال بتونه زندگی کنه. چاره ای نیست. جبر زندگیه دیگه.
-خوشحالم که پذیرفتی.
ترم جدید که شروع شد متوجه شدم مهران بیشتر اوقاتش دیگه خونه نیست و به من هم خیلی کمتر سر میزنه. تا اینکه یه روز ازش پرسیدم:
-شیطون زیاد بیرون میریا. نکنه خبراییه.
+مگه بهت نگفتم؟. چقدر خنگم من خدا. نامزد کرده م من پسر.
من به شوخی مشتی به بازوی مهران زدم و گفتم:
-ای خسیس. حالا یه موز و شیرینی اضافه تر میخوردم دیگه. چرا دعوتم نکردی؟. نکنه حالا که رفتی قاطی مرغا میخوای منو از اینجا بیرون کنی؟. نه. خجالت نکش. بگو
مهران خندید و گفت:
+راستش سرحال بودن الآنم هم همش بخاطر فاطمه س. اگه اون نبود میشکستم. یه مهمونی جمع و جور گرفتیم ما. ببخش منو خیلی خصوصی بود نتونستم دعوتت کنم. از اینجا هم خیالت راحت باشه. فاطمه باباش وضعش خوبه و خودش یه واحد برامون در نظر گرفته. شکر خدا مادرم میتونه دومادیمو ببینه.
چیزی از صحبت دوستانه ما نگذشته بود که دختر جوانی درب واحد منو زد و با صدای مهران که گفت “بیا” با یک سینی چای و بیسکوییت وارد شد.
فاطمه دختر زیبارویی بود که مثل مهران کمی سبزه بود. به محض ورودش حس خواهرانه ای به او در من پدید آمد. سلام کرد و کنار من و مهران دور میز کنار مهران نشست.
فکر میکردم محافظه کار باشد ولی بی محابا گفت:
*سلام. تو باید شاهین باشی. مهران میگه بهترین دوستشی. نامزدت خیلی از مرام و معرفتت تعریف کرده پسر. منم فاطمه م. نامزد مهران و دانشجوی پزشکی و دان دو کاراته.
فاطمه دختر خیلی خوبی بود. مهربان و مقتدر. از آن زن هایی که هم مادر خوبی میشدند هم همسر خوبی. حد و حدود میشناختند و دلسوز بودند. من که از این صراحت لهجه اش خوشم آمده بود با لحنی پدرانه گفتم:
-وای خداروشکر. دلم از آینده مهران قرص شد. مهران جان بخت بهت رو کرده عزیزم. حالا شاید یکی دو تا مشت و لگد هم بخوری که شیرینی زندگیه.
صدای خنده ما سه نفر بلند شد و من عمیقا. با آنها خداحافظی کردم و دقایقی بعد من در تنهایی مشغول چیدمان وسایل اتاقم بودم. مهران به من سپرد که شب ها اگر مقدور هست پایین پیش مادرش بخوابم تا یک وقت از دزدی چیزی ترس نداشته باشه و من هم قبول کردم.
یک ماه گذشته بود. مهران و فاطمه عروسی کرده بودند و حالا دیگر دیدنشان خیلی سخت بود. من بیشتر با سونا که حالا مرا از گفتن “خانم” باز داشته بود صحبت میکردم. داروهایش را میگرفتم و گاهی هم با وجود معذرت خواهی های پیاپی مهران، من داوطلبانه او را پیش دکتر میبُردم. گاه برایش جوک و لطیفه میخواندم و گاهی برایش فیلم های روز دنیا را میگذاشتم تا ببیند و گهگاه هم از خانواده ام برایش میگفتم. تا به حال با او آنچنان همسخن نبودم و او را مادر مهران میدیدم و یک دوست و نه چیزی فراتر. تا اینکه یک روز مهران بالاخره به خانه برگشت و دوباره در طبقه بالا همنشین من شد و یاد ایام گذشته را تازه کرد. حالش خیلی خوب بود. میگفت فاطمه میخواست یک هفته پیش مادرش بماند. از خوبی های خانواده فاطمه میگفت و برادر و خواهرهای جدیدی که پیدا کرده بود. دو سه روز به این منوال گذشت و هر شب با هم صحبت میکردیم. من هنوز دو سال از درسم مانده بود و مهران هم همچنین ولی دلم نمیخواست این دوستان نویافته را از دست بدهم. شب آخر برای بار دوم به من سری زد و اینبار با لحنی جدی گفت:
+شاهین، من و تو چندوقته که باهم دوستیم؟
-دو سالی میشه. چطور؟
مهران مرا در آغوش کشید و گفت:
+هیچ چی. میخواستم ازت تشکر کنم.
-برای چی؟
+برای مرد بودنت. برای اینکه با این سن کمت درکت اینقدر بالا است. برای اینکه این همه مدت سنگ صبور من بودی.
حرفش را بریدم:
-بیخیال پسر. خودتم همدم من بودی خب. داشتن یه رفیق گل مثل تو برای من شانس بزرگی بوده. این حرفا چیه میزنی. باز دیوونه شدیا.
دستم را گرفت و روی مبل نشاندم و گفت:
+بذار حرفمو بزنم. میدونی که مامان بیشتر از دو سال دیگه وقت نداره. تازه اگه شانس بیاره.
بغضی که در گلویش بود را قورت داد و گفت:
+بعد از اون عوضی که مثلا پدرم بود و در حقش نامردی کرد؛ مامان عمرشو گذاشت پای من. منو بزرگ کرد. وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم عشق و سکس و این چیزا چیه، خودم بارها بهش گفتم اگه مورد خوبی پیش اومد ازدواج کنه. مورد خوبی هم پیدا شد ولی خودت میدونی که…
اجازه ندادم حرفش را تمام کند و گفتم:
-آره. متاسفم. بخاطر بیماریش نشد. ولی خب حالا که چی. گل پسرش سر و سامون گرفته و دلش روشنه. انشاالله حالش بهتر میشه نفوذ بد نزن.
+نه. نمیتونم خودمو گول بزنم. نمیشه شاهین. نمیشه. ازت ممنونم که همه این مدت هوامونو داشتی و دلگرمی بهمون دادی. حالا میخوام آخرین خواسته مادرمو اجابت کنم که هیچ حسرتی نمونه رو دلش.
-آفرین. بهترین کارو میکنی. اگر کمک خواستی من هستم.
مهران دستانش را بر شانه هایم گذاشت و گفت:
+مسئله خود تو هستی.
-باید چیکار کنم مهران جان. بگو.
+باید با مادرم ازدواج کنی.
انگار که سطلی از آب یخ روی سرم ریخته باشد پت و پت کنان گفتم:
-چی؟. حالت خوبه تو؟
مهران وسط حرفم پرید و گفت:
+یه دیقه صبر کن. ازدواج موقت. مادرم تو این همه مدت که پاکدامنی تو رو دیده مهرت به دلش نشسته. به فاطمه گفته و اونم به من. میدونم عجیبه که یه پسر راجع به مادرش اینطور بگه. من بی غیرت نیستم شاهین. فقط نمیخوام مادرم بمیره و مزه عشق رو نچشیده باشه. هیچکس نباید راجع به این مسئله چیزی بدونه. منم اگه مرام و مردونگی تو رو نمیدیدم هیچوقت حاضر نبودم مادرمو به دستت بسپارم. هرکی غیر از تو بود گفتن این حرفا برام غیرممکن بود. مادرم خیلی وقت نداره. این عشق رو ازش دریغ نکن. خواهش میکنم.
من که هنوز در شوک بودم گفتم:
-من دوست ندارم ناراحتت کنم مهران جان ولی تو مطمئنی؟. عجول نباش. دلم نمیخواد بعدا اذیت بشی با فکرای عجیب و غریب. شاید بهتر باشه فرد دیگه ای برای مادرت در نظر بگیری تا من که رفیقتم. آخه؟…
مهران خندید و گفت:


نگران اذیت شدن من نباش. غیرت وقتی لازمه که برای دفاع از عزیزانت باشه. به بند کشیدن عزیزانت در مسائلی که به قول خودت نه غیراخلاقی و نه غیرعقلی هستن بلاهته. مامان کس دیگه رو نمیخواد. تورو میخواد. دل این زنو نشکن. به اندازه کافی بی مهری دیده. گاهی به خودم میگم شاید خدا تورو رسوند تا اون هم طعم مهرو بچشه. خب. آقا دوماد بله میده ن یا نه؟
مات بودم. گیج و گم. هیچوقت به سونا به چشم مهر جنسی نگاه نکرده بودم. هیچوقت دلم نمیخواست هیچ اعتمادی را بشکنم. ولی حالا میفهمیدم چرا سونا از من خواسته بود “سونا خانم” صدایش نکنم. یا چرا جلو من هر روز کمتر لباس میپوشید. کمی گیج شدم. با خودم هزار فکر میکردم و نگرانیم برای عوض شدن احساسات مهران و خشم نسبت به خودم تنها یکی از این هزار بود. بالاخره صدایم درآمد:
-من موافقم مهران جان. سعی میکنم هیچی براش کم نذارم.
مهران مرا در آغوش کشید و گفت:
+ممنونم ازت رفیق. یا شاید بهتر باشه پدر صدات کنم.
این حرفو که زد دیگه سرخ شدم و گفتم:
-مهران جان آخه این چه حرفیه میزنی؟ من فقط…
+نه. تو همیشه برام مثل رفیق بودی. همیشه درد دلمو شنیدی. نگاهت هرز نرفت. هیچوقت بد نکردی در حقم و هیچوقت به غرغرای من بی توجه نبودی. تو همون پدری هستی که نداشتمش. منتها جوون تر. خیلی جوونتر. خیلی خب. بسه دیگه. من فردا میرم و تا چند هفته نمیام. خودت بلدی صیغه رو بخونی دیگه.
-از اینترنت درمیارم. نگران نباش. به حرف نیست که. به دله.
+راست میگی. اگه به حرف بود که… وللش. بریم بخوابیم.
صبح که از خواب بیدار شدم مهران رفته بود. رفتم پایین. سونا هنوز خواب بود.آرام آرام به سمتش رفتم. اولین بار بود که نگاهی از سر مهر همسرانه به چشمان قاتل او میدوختم. کنارش دراز کشیدم و کمی خیره به چهره اش نگاه کردم. خدایا چه زنی بود. باورم نمیشد که این آهوی ختن خودش را به من تسلیم کرده باشد. خودم هم خوشتیپ بودم ولی این زن چیز دیگری بود. از تصور خیانت کردن پدر مهران به چنین زنی متعجب شدم. خداوندا، یعنی این الهه زیبایی در آرزوی کام گرفتن از من بود؟. یعنی وقت هایی که حواسم نبود، به تن من خیره میشد؟. وقتی خواب بودم چه؟. چندبار از درآغوش گرفتن من تنش را محروم ساخته بود؟. نه نمیتوانستم خود را ببخشم اگر این لب های بهشتی را از بوسه ای گرم بهره مند نمیساختم. اگر او را به عشق آشنا نمیکردم و شیره وجودم را در تنش نمیچکاندم مردانگیم را انکار کرده بودم چرا که چشیدن آب حیات از لب های سرخش آرزوی هر مردی بود. ناگاه فکر اینکه دو سال بعد، این تن بلورین زیر خاک باید رفت دلم را سوزاند. سعی کردم افکار منفیم را کناری بگذارم. با لباسی معمولی خوابیده بود ولی لمبرهای شهوتناکش، ساق پای سفید و درشتش، پاهای کوچک و خوش فرمش و موهای سیاه مواجش برانگیزاننده ترین چیزهایی بودند که در عمرم دیده بودم. بوی خوشی که از تنش برمیخواست او را بی نیاز از هر عطری کرده بود. جرات کردم و دستم را کمی جلوتر بردم و چهره اش را نوازش کردم. ناگهان چشمانش را باز کرد و حالتی تدافعی به خود گرفت ولی وقتی چشمان طوسی رنگ مرا دید که خریدارانه نگاهش میکنند، فقط سکوت کرد. نگذاشتم احساس بدی داشته باشد و سریع گفتم:
-صبحت بخیر همسرجان.
گفتن این جمله کوتاه همانا و شکستن یخ سونا همانا. خون به صورتش دوید، کمی سرخ شد و لبش را گزید و دستم را از صورتش برداشت و به سمت خودم برگرداند و گفت:
+صیغه رو بخون اول شاهین.
صیغه را خواندم و قبلتُ را گفت و امانش ندادم و درآغوشم کشاندمش و اگرچه اول صبحی دهانش بوی خوبی نمیداد، ولی بوسه را از لبانش گرفتم. بغلش کردم و در همان حالت که روی تخت بودیم موهایش را نوازشش کردم. مرا تنگ در آغوش گرفت و سر و رویم را غرق بوسه کرد و با شیطنت گفت:
-بالاخره این پسر موطلایی مال من شد. عشق جان، میخوام برام سنگ تموم بذاریا!. میخوام عشق رو از عمق وجودم حس کنم شاهین. میخوام شیره وجودتو، عصاره عشقت رو تو وجودم بکشم. میخوام از این دنیای لعنتی انتقاممو بگیرم. شاید برات اونقدرا جوون و جذاب نباشم، ولی میخوام تا وقتی عمر دارم دلمو نشکونی. میخوام فقط خوش بگذرونم و عاشقی کنم. نمیخوام حسرت به دلم بمونه. آخه…
دستم رو روی لبانش گذاشتم و گفتم:
+این چه حرفیه میزنی آخه دلبرکم. تو هم جوونی، هم از بیشتر این دخترا دلبرتری. خودتو تا حالا ندیدی انگار. شانس آوردی. هرکی جای من خونتو اجاره کرده بود، الآن دو سه تا شیکم زاییده بودیا.
سونا زد زیر خنده، لپش را کشیدم، بوسه ای بر گردنش زدم که چشمانش برق افتاد و من ادامه دادم:
+آفرین دختر، حالا پاشو صبحونه رو آماده کن که شوهرت گرسنه س. بعدشم باید برم بیرون خرید عروسی رو بکنم که امشب دلی از عزا دربیاریم.
برقی از شرم در چشمان سونا درخشید. بوسه ای سریع از لبانش گرفتم و ضربه آرامی با کف دست به لمبر های گوشتیش زدم و صدای خنده اش جانم را لرزاند ولی باید تا شب صبر میکردم.
صبحانه را خوریم و بیرون زدم. ده بیست بسته کاندوم از داروخانه های مختلف گرفتم. چند کیلو گوشت و خرما و تقویت کننده های جنسی مردانه و زنانه. چند دست لباس شیک هم برای خودم. و عطرهای سکسی. سری به آرایشگاه زدم و موهایم را نیز صاف و مرتب کردم.
حوالی بعد از ظهر بود که به خانه برگشتم. سونا دوش گرفته بود، آرایش کرده بود و بوی خوش عطر خورشت قیمه ای که گذاشته بود خانه را برداشته بود. درب خانه را که باز کرد، بوسه ای از لبانش گرفتم و گفتم:
-میبینم که عروس خانوم خوشگل کرده خودشو!.
لبخند سونا زیباییش را دوچندان کرد و گفت:
+نه که شازده دوماد خوشتیپ نکرده!. بالاخره باس چشم آقامون بگیره مارو!.
وسایل را گذاشتم زمین و سریع دنبالش کردم. از دست در رفت ولی بالاخره وسط حال گرفتمش و محکم به خودم چسباندم و گفتم:
-چه بلبل زبون شده این وروجک من. چند ساعت دیگه که رُسِتو کشیدم بیرون میبینیم این زبونت هنوز اینقدر درازه یا نه!.
+خیالت راحت زبون من از اول همینقدر بوده. اونی که باس دراز بمونه یه چی دیگه س که مال توئه.
دو طرف کون خوش فرمش رو با دو دستم سفت گرفتم و به خودم فشار دادم. کمی شهوتی شد و گفتم:
-حیف که گرسنمه وگرنه همین الآن حالیت میکردم.
+خوبه خوبه. ولم کن که منم گرسنمه.
نهار را که خوردیم، دستانش را بوسیدم و تشکر کردم. کمی در آغوش هم دراز کشیدیم و کمی گفتیم و خندیدیم و از طریقه مصرف داروهای جنسی گفتم و بالاخره شب رسید. شب که شد، چند سیخ کباب به بدن زدیم و حاضر شدیم برای شب زفاف. به اصرار سونا من رفتم واحد خودم حاضر شوم و تا نیم ساعت بعد برگردم. عطر سکسیم را زدم، بدنم موی کمی داشت ولی پشم های زرد کیرم را زدم، لباس های من سیاه بودند. تیشرتی جذب پوشیدم که عضلاتم را نمایان میساخت و شلوارک یا بهتر بگویم شُرتکی جذب با جوراب های سیاه. چند دقیقه بعد، سونا سر موعد صدایم کرد و پایین رفتم.
خدای بزرگ. چه میدیدم. سونا یک تاپ فسفری رنگ با شلوارکی همرنگ آن پوشیده بود که سینه های درشت 85 اش گویی هر لحظه منتظر بیرون جهیدن بودند. موهای لختش برق میزدند و تا کمرش میرسیدند. تن بلورینش در آن لباس خودنمایی میکرد و جوراب هایی همرنگ تاپ و شلوارکش جذابترش میکردند. انگار یک دختر دبیرستانی بود. شکمی بسیار کوچک داشت که دلبرترش میکرد.لب هایش را با رژ سرخی آراسته بود. هر قدمی که برمیداشت، لمبرهایش میلرزیدند و قلب من هم با آن ها میلرزید، و شهوتم بالاتر میرفت. خط چشمان سیاهش، ران های کلفتش، کوسی که از روی شلوارک کوچکش کیر مرا فرامیخواند. متوجه شدم او هم خیره مرا مینگرد. نمیدانم چه شد که ناگهان به هم حمله کردیم و روی مبل راحتی افتادیم. دو دقیقه تمام لب های همدیگه رو خوردیم و سر و صورتمونو بوسیدیم و تن یکدیگر را کشف کردیم. سونا خودش را در آغوشم چلاند و با شوقی عجیب بدنم را کشف میکرد. روی ران پای راستم نشته بود و تماس رانم با کوسش بود که متوجه خیسی جلوی کوسش شدم و با دست چپم با شیطنت مالیدمش. ناگهان لبش را گزید، لبخندی زد و گفت:
+وااای. تو دل هر زنی رو میبری شاهین. باورکن پاکترین زن دنیا رو هم بخوای نمیتونه بهت نه بگه.
-ببین کی داره به کی میگه. لعنتی تو یه شیکم زاییدی و هنوز که هنوزه مثل دخترای دبیرستانی میمونی با این فرق که اونا عمرا همچین سینه و کونی داشته باشن.
بوسه ای از لبم گرفت و گفت:
+جوووونممم. پاشو بریم رو تخت ببینم چند مرده حلاجی.
بغلش کردم و رفتیم روی تخت خواب بزرگ دونفره اش. از بوی عطر من مست شده بود و من از بوی تنش بیخود شده بودم. شروع کردم به خوردن لب هایش. همزمانکه دست چپم، سرش را گرفته بود، نوک انگشتان دست راستم را روی تنش میکشیدم و آتش شهوت را در تن سونا جاری میساختم. با لبانم تنش را کشف میکردم. از کار لب ها که فارغ شدم، بوسه ای بر چشمانش نهادم و دهانم را به گوشش رساندم و همزمان که با زبان و دندان هایم لاله های گوشش را قلقلک میدادم در گوشش زمزمه میکردم:
-از امشب مال منی سونا… دیگه فقط عشق منی…
سونا لب هایش را میگزید و با دستانش سینه هایش را میمالید و کمر مرا چنگ میزد و نفس های شهوانیش را بیرون میداد.
-جووونم…
+آآآآآه…
-آخ… امشب جونتو میکشم بیرون دختر…
بلافاصله شروع کردم به خوردن گردنش و همزمان سونا شهوتش فوران کرد و تقریبا با حال فریاد گفت:
+بخورش جووونمممم… همش مال خودته عشقم… آآآآه… جووونممم… فقط مال توام…
پایین تر رفتم و سوتینش رو باز کردم. خدای من چی میدیدم. دو گوی بلورینی که حالا مال من بودند. یکی از سینه هایش را وحشیانه میمکیدم و دیگری را با دستم میمالوندم و سونا ناله میکرد:
+آااه… اوممم… بخورشون… بچلونشون… آاااه… آخخخ… اوممم… همه ش مال توئه عشقم… بخورشون شاهینم… آآااااه… بخور عشقمممم… بخورش…
سینه های سونا را که چلاندم و چشمانش را خمار دیدم، شورتش را از پایش درآوردم و کوس کوچولو و کمی سیاهش رو دیدم که در سفیدی تنش تفاوت رنگش به چشم می آمد و حالا لزج لزج شده بود. بی اختیار زبونمو کشیدم رو کوسش.
+آاااه… بخورش… اومممم… توروخدا بخورش…
التماس های سونا حس مردانگیم را در تنم دواند. شروع کردم به لیسیدن کوسش. سونا ناله میکرد و همزمان دستش را روی سرم گذاشت و به کوسش فشرد و من هم با دو دست سینه هاشو میمالیدم و با زبونم کوسشو لیس میزدم. سه دقیقه بیشتر طول نکشید که سونا صدایش را تندتر کرد و با حالت ضجه زدن چند بار آخ گفت و با فریاد ارضا شد و مایع سفیدی از کوس کوچکش بیرون آمد.
+آآآآآآه…آآخخخ… آآآآآآخخخخ…آآآخخخخ… آااااااااااااااااااه… جوووون… آخخ!
تن لرزانش رو که داشت از کنترل خارج میشد رو محکم بغل کردم و لبامو رو لباش قفل کردم. اشکی از سر لذت از چشمانش چکید و به چشمانم خیره شد.
+آه…آه… عالی بود… عاشقتم مرد من… تسلیم تو هستم…
پنج دقیقه بعد، سونا از آغوشم جدا شد و شروع کرد به خوردن لب هام. تیشرتمو از تنم در آورد، شورتمم از پام کشید و کیر شق شده م رو دست گرفت.
+وای خدا… این چیه دیگه… چه سفید و درشته…
بوسه ای بر سر کیر من زد و یک ساک آماتور برام زد که خودم بیخیالش شدم و سریعا برش گردوندم به حالت داگی و کیرمو گذاشتم روی کوصش و بالا پایین کردم. آروم آروم بالا پایین میکردم و سونا دوباره داشت حال میکرد.
+آاااه…آااه… جوون… بکن تو دیگه… بکن توروخدا… شاهین بکن دیگه نمیتونم…
یکباره کردم تو و سونا آهی از سر لذت کشید.
+جووون… بکن منو عشقم… جرم بده… مال خودتم من… آاااخ… بُکُّن منو
شروع کردم به تلمبه زدن سریع تو کوس سونا، تاخیری ها کار خودشونو کرده بودن و حالا حالا ها آبم نمیومد… وسطای کار سرعتمو بیشتر کردم و سونا با جیغی بلند ارضا شد و اینبار آبش پاشید بیرون… دوباره لرزش شدیدی تنشو گرفت و اینبار لبخندی از سر شهوت هم بر لب داشت… از آب پرتقالی که کنار تخت گذاشته بودم، کمی دادم نوشید و اینبار از پهلو خابوندمش و کیرمو هل دادم تو کوس بهشتش… به یه دستم پای معلقشو نگه داشته بودم و با دست دیگه م چوچولشو میمالیدم… وقتی نزدیک اومدن آبم بود برش گردوندم و تو پوزیشن میشِنِری تلمبه هامو سریعتر کردم و با صدای آه بلندی ارضا شدم و همه آبمو ریختم تو کوس عشقم… داغی آبم انقدر زیاد بود که سونا یکبار دیگه ارضا شد و تنمو وحشیانه چنگ زد… تو همون حالت قرص ضد بارداری رو دادم خورد و پاشدیم باهم رفتیم حموم. زیر دوش دیگه نایی برای شیطونی نمونده بود و به معاشقه و شیطنت پرداختیم!. تو وان دراز کشیده بودیم. سونا رو از پشت بغل کرده بودم و گاه گاهی تنشو میمالوندم و عاشقانه نگاهش میکردم:
-دیدی گفتم زبونتو کوتاه میکنم خانوم.
سونا کیرمو دست گرفت:
+دیدی گفتم نمیذارم این راست بمونه آقا.
و زدیم زیر خنده. چند هفته بعد مهران و فاطمه دوباره به ما سر زدند. فاطمه چشمکی به مادرشوهرش زد و گفت:
+حال عروس خانوم چطوره.
سونا لبخندی زد و گفت:
-به لطف شما عروس گلم.
من هم که لبخندی بر لب داشتم و رفتم واحد خودم که دیدم مهران درست پشت سرم وارد شد و بدون هیچ حرفی مرا خیره نگریست و در آغوش کشید و سپس گفت:
+حال بابایی چطوره؟
خندیدم:
-عالیم پسرم. به لطف تو عالی تر هم میشم.
+ازت ممنونم شاهین. مامان واقعا سرزنده شده. فاطمه دورادور ازش خبر میگیره میگه ازت خیلی راضیه. ممنون رفیق. خوشحالم بالاخره عشق رو زندگی میکنه.
-این چه حرفیه. منم تو این رابطه لذت میبرم مهران جان. اون الآن همسرمه و روش تعصب دارم. باید حالشو خوب کنم.
گفتگوهای ما چهار نفر و سکس های من و سونا ادامه داشت تا زمانیکه سونا حالش خیلی بد شد و پس از یک هفته از این حال بدش درگذشت. هنوز حرف های آخر این الهه زیبایی را که زمانی همسرم بود در ذهنم دارم که گفت:
+مهرانو به خودت میسپارم عزیزم. مواظبش باش. من جز تو هیچ عشقی نداشتم تو زندگیم. تو طعم زندگی واقعی رو به من چشوندی. دیدار به قیامت.
حالا چند سالی از این ماجرا میگذرد. تنها زندگی میکنم. گاهی از مهران و فاطمه و فرزندان دوقلویشان حالی میپرسم. گاهی گیر دادن های خانواده به اینکه چرا ازدواج نمیکنی را میپیچونم. و در ته ذهنم یادی محو از سونا است. یادی از لبخندهای زیبایش، از چشمان مورب و لب های گوشتیش و لرزش های از سر لذتی که من به او میبخشیدم. دلم به همین خوش است. به همین یاد که به قول ابتهاج:
دردی است چون خنجر…
یا خنجری چون درد…
این من که در من اینچنین آهسته میگرید…
در من کسی پیوسته میگرید…
پایان


نوشته: شاهین موطلایی

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی عاشقی, زن همسایه, مامان از سایت سکسی خفن ایران 69