داستان سکسی من و دخترم از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی تابو, دختر و بابا از سایت سکسی خفن 69


سلام به خوانندگان خوب شهوانی این داستان روایت زندگی پر فراز و نشیب منه .شاید این داستان منفورترین یا محبوب ترین داستان سایت بشه که بستگی به دو چیز داره ! چگونه نوشتن من و استنباط و درک شما از داستان .


خانواده من همون اوایل انقلاب سال ۶۳ وقتی من فقط ۳ سالم بود از ایران مهاجرت کردند فرانسه تا بعد به آمریکا برن اما در استراس بورگ موندنی شدن و من تو کشور رقص و آواز وسکس آزاد بزرگ شدم .


پدرم با سختی زیاد یک مغازه گرفت و تو کار واردات پسته و زعفران ایرانی وارد شد . کار و کاسبی خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتیم پیش میرفت و در کمتر از سه سال ثروت خوبی رو بدست آورد پدرم .

همه چیز رویایی پیش میرفت و من ناز پرورده بزرگ میشدم کلا فرهنگ هویت گم شده ایرانی دوره آخوندیسم رو فراموش کرده بودیم و سنت های قدیمی رو با فرهنگ فرانسوی تلفیق کرده بودیم و یک لایف استایل سبک خاص خودمون رو داشتیم . من تو دوران تحصیلات دبیرستانم با دختری به نام ژانت آشنا شدم و خیلی زود در ۱۶ سالگی ازدواج کردیم . واقعا ژانت رو دوست داشتم با قیافه اصیل فرانسوی زیبا و دوست داشتنی بود .

هر دو اولین تجربه سکسمون رو باهم داشتیم و بکارتش رو ازش همون ۱۵ سالگی ازش گرفته بودم . عشق زندگیم قد بلند و ورزشکار بود و اندامی زیبا داشت . والیبال و ژیمناستیک باعث شده بود بدنی برجسته و عضلانی و فوق العاده سکسی رو داشته باشه . قد ۱۷۲ تو ۱۶ سالگی برای یک ورزشکار ایده ال بود . تنها از من ۶ سانت کوتاه تر بود . چشم های کشیده و دلفریب عسلی و لبهای نازک و کوچیک و تردی داشت پوست زیبای سفیدش و موهای ذاتا خرمایی رنگش ژانت رو زیبا و دوست داشتی کرده بود و حق داشتم عاشقش باشم . اما خودم با چشم های کشیده و خدادای خمار قهوه ای تیره که از تیرگی بیش از حد برق خاصی داشت و موهای خاکی رنگ و پوست گندمی و با صورت گرد و خاص ایرانی با چهره ای متوسط اما با نماک که بخاطر چشمهاش همه دبیرستان میشناختنش .

من دوچرخه سوار کار خوبی بودم و عین ۳ سال دبیرستان حتی تا پایان کالج من جزو تیم منتخب دوچرخه سواری بودم . ما از همون اول دوستی مون آتیشمون خیلی تند بود یادمه نمیدونستیم چیکار باید بکنیم و از روی فیلم های پورن تقلید میکردیم . خریدن کاندوم تو اون سن از سخت ترین کارهای ممکن بود و اغلب سکس های ما بی کاندوم بود و یا اگر کاندوم داشتیم حاصل کش رفتن من یا ژانت از باکس کاندوم پدرهامون بود . یک بار که بی کاندوم سکس کردیم و من آبم رو ریختم توش از ترس حامله نشدن کلی دوتایی گریه کردیم و تو همه مجلات سکسی و پاروتیسم و کتاب های پزشکی رو چک کردیم تا فهمیدیم چطور میشه جلوگیری کرد و مشکل دوم ما تازه خودش رو نشون داد ! تهیه دارو های ضد بارداری از داروخونه ! باهزار دردسر از این مصیبت فرار کردیم . خیلی زود باهم ازدواج کردیم و یک ماه قبل از سالگرد ازدواجمون دخترمون بدنیا اومده بود . النای من شوق تازه زندگیم شده بود و من تو سن ۱۷ سالگی پدر شده بودم .

ژانت دلفریب و زیبای من تو ۲۰ سالگی من رو ترکم کرد و لوسمی لعنتی اون رو از من گرفت و عزادار زنم شدم و پدری بودم که یک دختر ۳ ساله داشت و باید براش مادر هم می شد . هلنا روی سینه من میخوابید و هیچ شبی نبود که از روی سینه من دور بشه . هفت سال گذشت و دخترم بزرگ و زیباتر از هر روز قبلش میشد و از اینکه شبیه مادرش شده بود آلامی برای دلتنگی هام بود . ما هرگز از هم جدا نمیشدیم و بدون اینکه تو آغوش هم نباشیم پدر و دختر خوابمون نمیبرد . هلنا هم سن مادرش زمان ازدواجمون شده بود که دفترچه خاطرات مادرش رو با زیر و رو کردن اتاق دست نخورده از ۱۳ سال پیش ، تونسته بود پیدا کنه . دفتری که پر بود از معاشقه های دو نفره و دردسرها و لذت هایی که تجربه کرده بودیم . من روحم خبر نداشت ازاین ماجرا ، دخترم با خوندن عاشقانه های من و مادرش و دیوونه بازی هامون باهم نوع عشقی که نسبت به پدرش داشت کم کم داشت متفاوت میشد . پا جای پای مادرش گذاشت بامن نمایشنامه دو نفره کینگ لیر و رومئو ژولیت بازی میکرد . از شعرهای ویکتورهوگو و سعدی و رولان میخوندیم باهم . زندگی خاصی داشتیم و اون هم پدر داشت هم مادر داشت و هم دوست پسر داشت .من براش همه چیز بودم . هیچ وقت از استخر رفتن و بوسیدن و آغوش گرفتن دخترم و برخود بدنم با دخترم تحریک نشده بودم و به سکس با اون فکر نمیکردم . هفت ماه از روند خوب زندگیمون گذشت کم کم از تغییر نوع بغل کردن های النا و نفس نفس زدنش و لمس هرزگاهی بدنم حین خواب بودنم متوجه شدم و گنگ و گیج بودم چرا دخترم باید با من اینطوری کنه !
اتاقم رو عوض کردم و برگشتم تو اتاق ژانت و خودم . اما دخترم از من جدا نمیشد و من سخت تحت فشار روحی بودم . متوجه شدم دخترم داره جای مادرش رو برام پر میکنه اما چرا دوست داره و لذت میبره از لمس بدنم و محکم آغوش گرفتنم .

نشستم باهاش حرف زدم و از رازی که پنهان کرده بود با گریه برام میگفت. از علائم مشابه لوسمی که مادرش داشت و اون هم براش اتفاق افتاده بود . از تست مثبت سرطان خونش تو ۱۶ سالگی و از اینکه از عاشقانه های من و مادرش مدتهاست که مطلعه و دوست داره از تنها مردی که عاشقشه بخواد تمام اون لذت ها رو تجربه کنه .

من حرفهاش رو متوجه نمیشدم درست بعد از اینکه شنیدم درست عین مادرش لوسمی پیش رونده داره و نمیشه با پیوند مغز استخون از بند ناف خودش درمانش کرد و حتی نمیرسه دیپلمش رو بگیره و قراره دختر کوچولوی فرشته م رو از دست بدم یک ساعته پیرم کرد .

دیگه با خودم کلنجار نمیرفتم . نمیخواستم با دخترم سکس کنم ولی نمیخواستم دلش رو بشکنم بوسیدن و نوازش هام و حرفهای عاشقانم درست عین برخوردم با ژانت بود . این پنج ماه اخر برای من هر روزش به مردن مردن گذشت . قبل اینکه حالش بد بشه که یک ماه اخرش رو با دستگاه و توی بیمارستان زندگی کنه و از بغل من پر بکشه بره سمت مادرش ، یک شب با گرمای شدیدی و صدای زمزمه گریه آلودش به خودم اومدم و چشم باز کردم النای من فرشته زندگیم رو کاملا برهنه دیدم که محکم به بدن من چسبیده و سینه هاش پشت کمرم رو لمس میکنه و دستش روی کیر منه و پاش رو از مابین پای من رد کرده و شعری رو با گریه خفه خفه میخونه ،
کوره آتش عشق تو ام و در این تب می سوزم و خواهم مرد .خواهم مرد بی آنکه لذت عشق تو را درون خود یادگار ببرم . عذاب میکشم از لمس و داشتن نیمه کاره ات پدر و بی آنکه عطر تن مرا ببویی گل تو خواهد پژمرد . لبم را بنوش طعم بوسه هایم را بجای قاب عکسم به یادگار داشته باش و بگذار ذره ای از تو را به تابوت تنهایی و ناکامی خود ببرم .

با اشک نوشتم و یاد آوری هر کلمش حکم خنجری توی قلبم رو داشت . گریه کنان در آغوش کشیدیم همدیگه رو و من تا میشد محکم بوسیدمش و تسلیم خواسته دخترم شدم . با من معاشقه ای به سبک مادرش کرد و از روی من به عمد بلند نشد تا کامل داخلش اومدم . خندید و گفت کاش انقدری نمیرم تا یادگاری من از تو تنها میراثم باشه برات ولی قبل از جنین شدن نطفه ها میمیرم . لبهام رو بوسید و رفت به سمت وان حمام ، وانی که خودش برای خودش اماده کرده بود و زمانی من برای ژانت برای نو عروسم درست کرده بودم . یک وان شیر و گل های رژ پرپر . با یک تفاوت که رزها سیاه بودند نه قرمز ، دیگه مثل دوران کودکیش و بدون شهوت روی سینه من خوابید و شش روز گذشت که به بیمارستان منتقل شد و بعد از ۲۸ روز خواست مثل مادرش توی خونه بمیره . روی تخت مادرش بخوابه و با عطر جا مونده تن اون با زندگی وداع کنه . دخترم رو اوردم خونه و مطابق خواستش همه چیز انجام شد و شب سی ام اون هرگز رنگ صبح رو ندید .

امیدوارم به دخترم اهانتی نکنید و اگر ناسزایی رواست به من بگید ! و یک لحظه فقط جای من زندگی کنید و از قضاوت عجولانه من چشم پوشی کنید .

منتظر نظرات شما میمونم و اگر مقبول بود براتون از برگشتنم به ایران و شرط صد شب مدام سکس و تجربیات جدید و جالب اون رو بگم . مرسی که با حوصله خوندید من رو

ارادتمند همگی شهداد

نوشته: شیطان کوچک

متن داستان سکسی من و دخترم