داستان سکسی مسافرت شمال با دخترخاله از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی مسافرت شمال با دخترخاله


سلام بچه های گل شهوانی مازیار هستم قسمت قبلی داستان اولین سکسم با نیلی رو نوشتم که یکی از بهترین تجربه های زندگیم توی اون عالم بچگی بود و بعدش هم رفتیم خونه های خودمون و یبار خونه ما اومدن که نشد کاری کنم و بعدشم به خاطر امتحانا مهمونیا کم بود
این دفعه اومدم دومین تجربمو باهاتون به اشتراک بزارم این هم برمیگرده به خرداد همون سال اخرین روز امتحانام بود که با هزار شوق و ذوق اومدم خونه و خوشحال از اینکه همه امتحانامو عالی دادم بعدش هم رفتم بازی و بعد فوتبال تو کوچه بودیم که رفیقم گفت فیلم سکسی وی داری گفتم نمیدونم چیه نگاه نمیکنم گفت خاک تو سرت و یدونه پلی کرد برام و یدونه واسم انداخت و یه گالری مخفی آقا منم رفتم دیدمش فیلم یه دختر پسر بود و خلاصه دیدمش و حشری شده بودم و چیزی راجب جق نمیدونستم و به زوری خودمو اروم کردم و تصمیم گرفتم کع از این فیلم یاد بگیرم و روی نیلی انجامش بدم.
بعد چند هفته حدود اولای تیر بود که بابام دیگه کارش تموم شد(پدرم معلمه)و گفتش که الان که تعطیل شدم حقوقمم ریختن یه مسافرت شمال بریم منم خیلی ذوق شوق داشتم چون خیلی وقت بود که مسافرت نرفته بودم و قرار شد چندروز بعد بریم که مادرم مثل اینکه به خالم پشت گوشی گفته بود و اونا هم گفته بودن که اونا هم میان و گفته بود که شوهر خالم چون ماشینش ون همه با هم میریم و دوتایی رانندگی میکنن و خسته هم نمیشن منم تا شنیدم رفتم تو اتاق از خوشحالی میپریدم هوا😂
هیچی دیگه پنجشنبه شب شد و وسایلو بار زدیم و حرکت کردیم و قرار شد که پدرم روی صندلیای اخر بخوابه و بعدش نوبتی رانندگی کنن خلاصه این ماشین ساکت دیدم که نیلی سرش تو گوشیشه و داخل اینستاعه منم تعجب کردم چون اینستا میگفت ندارم و از تو شیشه معلوم بود بعدش داخل صفحه چت اون بالا ایدیشو دیدم درجا سرچ کردم دیدم که پیجش بازه بهش پیام دادم خشگل خانوم کمربندتو ببند،پیام رفت و یهو جا خورد یه نگاه به من کرد منم اشاره دادم گفتم کمربندتو ببند،پیام داد گفت بیشعور اینستامو از کجا اوردی گفتم از تو شیشه معلوم بود،تکیه داده بود سمت شیشه وقتی دید که گوشیش تو شیشه معلومه برعکس نشست و پشتشو به من کرد و خم شد منم پیام دادم جون چه دمبه ای💦😂پیام داد گفت زهر مار بیشعور یکم ادب داشته باش دیگه انقد چت کردیم که دیگه خوابمون برد و صبح چشمامو که باز کردم دیدم که همه خوابن و بابام پشت فرمون و عموم هم جفتش نشسته داره چایی میریزه براش و دیدم که بقیه خوابن منم یواش رفتم روی صندلیای اخر دراز کشیدم و فقط به نیلی نگاه میکردم
حس عجیبی بود نگاهش میکردم یه طوری میشدم مثل بچگیاش جلوی چشمام میومد و یاد بچگیمون میوفتادم و حسی بود مثل اینکه یه سطل اب یخ خالی کردم روی قفسه سینم،مثل اینکه این حس،عشق بود که یهو آفتاب تو چشمش خورد و بیدار شد و منو دید و سوری که بقیه نشنون گفت چته مث عزرائیل زل زدی به ادم گفتم آدم نیستی تو،فرشته ای،هیچی دیگه روشو اونطرف کرد و به بیرون نگاه میکرد…
خلاصه یه ویلا واسه هفت روز اجاره کردیم و وسایل بردیم و رفتم یه دل سیر خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم مادرم و خالم مثل همیشه دارن غیبت میکنن داخل اتاق و نیلی هم داخل اشپزخونه،بیدار شدم رفتم به بهونه غذا خوردن،رد شدم و یه بوس از صورتش کردم و گفتم فرشته ی من چطوره؟ گفت زهرمار تو جگرت خب شاید کسی دید گفتم نه تو اتاقن معلوم نیست دارن غیبت کیو میکنن.
خلاصه هی تعریف ازش میکردم و هی میرید بهم اخرش دستشو گرفتم بوسش کردم گفت اصن براچی اومدی اینجا گفتم گرسنمه خو،گفت تو انقد گوه میخوری سیر نمیشی هنوزم گرسنته؟ گفتم نیلی مگ من چکارت کردم انقد میپری به ادم؟گفت کارت یادت رفته؟ گفتم کدوم کار؟ گفت سیزده بدر منم تازه فهمیدم که از دستم دلخوره گفتم بخدا منظور بدی نداشتم گفت منظورت بد نبوده فقط کون من پاره شد.
با هزار بدبختی از دلش دراوردم و بهش گفتم اینطور نکن من به جز تو به هیچکس انقد اهمیت نمیدم و این حرفا و بهش گفتم که از بچگی تو کلا متفاوت بودی برام ولی تو هیچوقت منو دوست نداشتی و گفت توی بیشعور همه چیو خراب کردی من خیلی هم دو… که یهو صدایی از اتاق اومد که فهمیدیم یکی داره میاد دیگه من سریع رفتم دستشویی
بعدش اومدم دیدم بابام و شوهرخالم با غذا اومدن و سیر غذا خوردیم و داداشم با نیکان داشتن بازی میکردن منم رفتم پیششون بعدش دیدم نیلی اومد رفت توی پارکینگ منم پشت سرش رفتم و گفتم نیلی جوابمو نداد بع زور گرفتمش گفت ها چته گفتم اون حرفت که تموم‌ نکردی بگو،گفت چی بگم وقتی تو فقط بخاطر یه چیز دیگه ادمو میخوای و اصلا از احساسات هیچی سرت نمیشه،گفتم تو مهمترین ادم زندگیمی و از همه چی برام‌با ارزش تری و انقدی برام مهم بودی که عاشقت بشم اینو که گفتم یه طوری شد قیافش بهش گفتم خب ادامه حرفتو بگو گفت ادامه حرفو میخوای؟ گفتم آره و گفت اینم ادامه اون حرفم و یهو لباشو محکم گذاشت رو لبام و بعدش منو محکم بغل کرد و منم دستامو روی موهاش میاوردم و ارومش میکردم بعد چند دقیقه بهش گفتم تو مال منی و مال خودم میکنمت حتما هیچی دیگه تا شب بازی کردیم و شام خوردیم بهش اشاره دادم که بیا و رفتیم تو پارکینگ و در ماشین هم باز بود و گفتم بیا تو ماشین رفتیم صندلیای اخر نشوندمش روی پاهام و هی نوازشش میکردم و کم کم دستمو سمت کونش میبردم که دیدم دستمو پس نمیزنه و مقاومتی نمیکنه شلوارشو دادم پایین و کصشو نوازش میکردم و دستشو گذاشتم روی کیرم و اونم کیرمو دراورد بعد گفت بسه و نشست و کیرمو میمالید و صورتشو برد نزدیکش و میمالید رو صورتش منم از لذت چشامو بسته بودم که یهو کیرمو یه جای داغ حس کردم و چشامو باز کردم دیدم کیرمو کرده دهنش حس خیلی عالی داشت دوبار کیرمو کرد دهنش و دراورد که برای بار دوم ارضا شدم و از کیرم یکم اب درومد و ریخت رو لباش خلاصه خودمونو جمع جور کردیم و اخر شب هم یکبار از کون کردمش و در اخر هم کیرمو گذاشتم روی کصش و گفتم اگه اجازه بدی میخوام مال خودم بشی که گفت باید فکر کنم خلاصه از کون کردمش و خیلی دیرتر ابم اومد مثل دفعه قبل سریع نیومد و از روی فیلم سوپر هم کصلیسی رو یاد گرفتم و براش لیس زدم و گفت که اونم حسی مثل ارضا شدن رو تجربه کرده و رفتیم خوابیدیم تا فردا هم فقط کون و ساک شده بود کارمون و روز بعدش بهش گفتم فکراتو کردی؟ گفت که من مال توام نیاز به این کار نیست خطرناکه ممکنه حامله بشم منم گفتم نه خیالت راحت(از رفیقام پرده و این چیزا رو یاد گرفته بودم) هیچی نمیشه امشب اخر شب که همه خوابیدن بیا تو پارکینگ به یه بهونه ای.
خلاصه شب شد ساعت دو که بابام و شوهرخالم خوابیدن و بقیه هم تو اتاق بودن منم رفتم تو پارکینگ در هم باز بود رفتم نشستم تو ون که نیلی اومد از پشت بغلش کردم گفتم امشب مال خودم میشی گفت که سریع باش،گفتم برو اونجا دراز بکش دراز کشید شلوارشو دراوردم و لنگاشو باز کرد براش لیس زدم گفتش که کرم اورده کرمو گرفتم زدم به کیرم گفتم کیرمو بزار گفت باش گذاشتش گفتم لباتو بیار میدونستم که درد داره لبامو گذاشتم رو لباش و کیرمو با تمام توان فشار دادم،نیلی خواست جیغ بزنه که لبامو فشار دادم به لباش و نذاشتم جیغ بزنه وقتی فشار دادم یه صدایی مثل انداختن یه مهره داخل آب شنیدم و کیرمو یه جای نرم و لیز گرم حس میکردم و شروع کردم تلمبه زدن نزدیک که بود ابم بیاد دراوردن ریختم تو دستمال دوباره کیرم شق شد و دوباره زدم توش ایندفعه بیشتر طول کشید و اونم لرزید و ارضا میشد و بار دوم کیرمو کردم دهنش و ابمو ریختم ته حلقش و همشو قورت داد و از زور بی حالی افتادم روی صندلی و جون تو دلم نبود و نیلی هم رفت منم بعد چند دقیقه بلند شدم رفتم خوابیدم صبح بلند شدم دیدم بقیه تو حیاط جا انداختن میخوان صبحونه بخورن به منم گفتن بلندشو دست صورت بشور تو هم بیا وقتی رفتن بالا سر نیلی رفتم موهاشو نوازش میکردم و پیشونیشو بوس کردم وقتی بیدار شد گفتم خانمم چطوره ولی مثل اینکه خجالت میکشید سرشو کرد زیر پتو منم بغلش کردم گفتم ما مال همدیگه ایم دیگه…
خلاصه اون هفت روز تنها کار من سکس شده بود طوری که دیگه روزای اخر کم کم ده دقیقه باید تلمبه میزدم تا آبم بیاد و دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود نیلی و تمام زندگیم هر روز بیشتر از دیروز دوسش دارم و خیلی برام مهمه،ممنون که خوندید🙏🏻


نوشته: مازیار


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی سفر, شمال, دختر خاله از سایت سکسی خفن ایران 69