داستان سکسی لوبیای سپید از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی لوبیای سپید


تقریبا تمام پس اندازمون رو خرج دوا درمون کردیم اما نتیجه نمیگرفتیم. هردو سالم بودیم. دکترا میگفتن آمادگی روحی و روانی ندارید، مادربزرگم میگفت قسمتتون نیست و با تقدیر نمیشه جنگید.


اما من سخت تر از این حرفا بودم و همیشه برای چیزی که میخواستم می جنگیدم و به دستش میاوردم و قبول نمی کردم!
می گفت: اصرار نکن دختر جان، خدا کار زورکی دوست نداره!
اشک میریختم: من بچه میخوام؛ زورکی یا هرچی!


آرزوم عقب افتادن عادت ماهیانم بود؛ دوست داشتم این هیجان رو تجربه کنم. جین جین بیبی چک خارجی توی خونه داشتم و گاهی الکی یکیشو تست میکردم و کاملا احمقانه ته دلم امیدوار بودم مثبت باشه. اما همیشه من بودم و فقط یک خط.

وقتی سر ماه قبل؛ یک روز پریودم عقب افتاد از خوشحالی داشتم دیوونه می شدم. دوتا بیبی چک برداشتم و به دستشویی رفتم. دستم میلرزید، جیغ کشیدم، یک جیغ ممتد و لذت بخش! دوتا خط داشتم، تنها بودم. همسرم یا سر کار بود یا خواب! تنهایی توی خونه گریه میکردم و مثل دیوونه ها با یک تکه پلاستیک آغشته به ادرار میرقصیدم. جرات نداشتم به کسی بگم .اگر اشتباه بود چی؟

تا صبح نخوابیدم. زل زده بودم به سقف و سعی می کردم به لباس های رنگی و کوچک فکر نکنم، به دهن کوچک و بی دندون و به دستای کوچکی که قراره بی اراده انگشتامو بگیره…

قبل از باز شدن آزمایشگاه پشت در ایستاده بودم و ترس از سوزن رو فراموش کرده بودم. با ذوق به خون غلیظی که سرنگ رو پر می کرد زل زده بودم.
سر ناهار به شوهرم گفتم: رفتم آزمایش خون دادم، بیبی چک مثبت بود.
منتظر شوق بودم و بوسه، مثل فیلم ها…
حتی سرشو از روی بشقاب بلند نکرد: حالا میگی چیکار کنم!؟
خشکم زد اما به روی خودم نیاوردم، سالادم رو پر از نمک و آبلیمو کردم و با بغض خوردم.
.
جواب آزمایش رو که گرفتم دکتر مثه فیلما لبخند زد و گفت: تبریک میگم شما باردارین.
منم مثه فیلما بغض کردم و جیغ کوتاهی کشیدم!
شب غذای مورد علاقه شوهرم رو پختم، دوش گرفتم، پیراهن تنگ و کوتاهی که اندام متناسبمو زیبا تر نشون میداد پوشیدم و جلوی آیینه به خودم خندیدم. موهامو بالا سرم جمع کردم و منتظر نشستم. با خودم فکر کردم، ظهر حتما فکر کرده مثل هر بار توهم زدم برای همین باور نکرد و این برخورد رو داشت.

برگه آزمایش رو گذاشتم کنار بشقابش…یک عود کامل سوخت و نیامد، عود دیگه ای روشن کردم و یکی از چراغهای خونه رو خاموش…عود دوم هم تموم شد و باقی چراغها رو خاموش کردم. نشمردم چند بار بهش زنگ زدم و جواب بی جواب…
نگران بودم، عصبی و خشمگین…
نصف شب با صدای کلید و در از خواب پریدم. آماده انفجار پرسیدم: هیچ معلومه کجایی؟ از نگرانی مُردم.
ساعت و سوییچش رو پرت کرد روی میز، توی مسیر دستشویی خیلی بی تفاوت گفت: ماشین خراب شده بود!
رفتم پشت در دستشویی، سرمو چسبوندم به در و پرسیدم: نمیتونستی یه زنگ بزنی؟ چرا تلفنای منو جواب نمیدادی؟
صدای کوبیده شدن در توالت فرنگی اومد: اه اه، اخلاق گند، هیچوقت درک نمیکنی همیشه خودرایی و دیکتاتور…
اشک از گوشه چشمم چکید. اینکه توقع داشتم به تلفنم جواب بده زورگویی بود؟
برگه آزمایش رو از کنار بشقابش برداشتم و بدون هیچ حرفی خوابیدم.

تا صبح خواب های عجیب و غریب دیدم، صبحانه رو آماده کردم و رفتم سونوگرافی.
سرخوش بودم و به همه لبخند می زدم و برای اولین بار از اینکه باید فشار دستشویی رو تحمل کنم خوشحال بودم.
نوبت گرفتم و رفتم توی اتاق انتظار، حالم عوض شد و در کسری از ثانیه بغض شدم. همه با شوهرهاشون اومده بودند. بعضی ها حتی مادرشان هم همراهشون اومده بود!
دنج ترین گوشه سالن نشستم و با پاکت بزرگ آبمیوه تو دستم بقیه رو نگاه میکردم و سعی داشتم داستانشون رو حدس بزنم.
منشی اشاره کرد آب بخور، آبمیوه از گلوم پایین نمی رفت، بلند شدم آب بردارم.
مرد چاقی هن و هن کمان به زنش نزدیک شد و گفت: گفتن باید آبمیوه شیرین بخوری.
پوزخندی زدم، شکم مرد دو برابر شکم یک زن پا به ماه بود. اگه حالم خوب بود شاید مسخره بازیم گل میکرد و میرفتم خیلی جدی روبروش و میپرسیدم :ببخشید چندقلوعه؟
زن ، مظلوم و ملتمس نگاهش کرد و گفت: خب آب انار شیرین هم داریم!

یک قطره اشک سرخورد روی گونم. به زن نگاه کردم، شوهرش رفته بود: دلت آب انار میخواد؟
انگار مچشو گرفته باشم یکم خجل شد: هر روزم میخورما…
چند قطره اشک دیگه تندتند در فاصله پلک زدن شالمو خیس کردن: نوش جونت عزیزم نی نی دلش آب انار میخواد دیگه…
نگاهم کرد، از اون نگاه های که: بیا بشین کنارم و بگو چرا گریه کردی…

قبل از گفتن این جمله اتاق رو ترک کردم، حالم بد بود و خودمم نمی دونستم چه مرگمه…اینکه تنها بودم انقدر سخت بود ؟ یا جریان دیشب؟ یا چی؟

نفسم تنگ شد خودمو به خیابون رسوندم و هوای پر از دود و کثافت رو با ولع دادم توی ریه هام و چشامو محکم بستم. نمیخواستم گریه کنم. اینجا و امروز نه!
اسمم رو پیج کردن و منشی عصبی و کلافه تشر زد: خانم ده بار صدات کردیم ما اینجا علاف نیستیم به خدا
عذر خواستم.
پشت چشمی نازک کرد: مثانه رو کامل پر کردی ؟
گفتم: نه خیلی…
جدی نگام کرد، انگار تقصیر من بود که به جای پزشک منشی شده!
برگمو گذاشت سر جاش: آب بخور خانم، نفر بعدی میفرستمت.
یک لیوان بزرگ چای ریختم، توی کیفم شکلات داشتم هرچند این اواخر دلم مدام چیپس شور و پرتقال و نارنگی ترش میخواست.

نوبتم که شد یهو استرس گرفتم، دستام یخ زده بود. دراز کشیدم روی تخت، دکتر روی صندلی نشست و با لبخند پرسید: بچه چندمه؟
سرمای ژل روی دستگاه اذیتم میکرد. سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم: چندم چیه دکتر؟ اولیه.
میخواستم اضافه کنم بعد از چند سال بدبختی اما نگفتم.
مدام دستگاه رو با فشار زیاد روی شکمم میچرخوند، چشمهاش رو ریز کرده و زل زده بود به مانیتور: چون مثانت کامل پر نیست نمی تونم پیداش کنم…نگاهم از دستای دکتر به مانیتور و بالعکس در حرکت بود.

صدای قلبم رو میشنیدم: دکتر حامله نیستم؟
سکوتش به اندازه یکسال طول کشید: آهاااا، ایناهاش، پیداش کردم اینجاس و صفحه رو زوم کرد.
خیلی کوچک بود بی اختیار گفتم: اندازه یه لوبیا چیتیه و اشکم سرازیر شد.

دکتر بدون اینکه چهرش حالت خاصی داشته باشه گفت: نمیخوای نگهش داری؟
تپش قلب گرفتم، چطور این سوال رو پرسید؟ بچه ای که اینهمه آرزوشو داشتم: چرا همچین فکری رو کردین دکتر؟
همچنان که داشت به دستیارش یک سری عدد و کلمات نامعلوم میگفت، بدون اینکه بهم نگاه کنه جواب داد: به جای ذوق مضطربی.
گفتم شاید بچه ناخواسته باشه، این روزا کیس اینجوری زیاد داریم، یا ازدواج نکردن یا زنه دلش جای دیگس یا شوهره داره زیر و رو می کشه…
به شب قبل فکر کردم و به شبهای دیگه ای که…
دکتر گفت: پاشو خانم اگر میخوایش قدمش خیر باشه. اگرم به هر دلیلی نمیخوایش تا بزرگتر نشده تمومش کن، هنوز قلب نداره.
قلبم فشرده شد و به اون لوبیای کوچک بدون قلب فکر میکردم…
دستیار جواب رو توی پاکت به دستم داد: بفرمایید شش هفته و یک روزشه.

با پاکت توی دستم مسخ زدم به خیابون. فکر کنم نیم ساعتی گذشته بود که متوجه غریبه بودن مغازه ها شدم . مسیر رو اشتباه اومده بودم.

با احساس گناه شدید به حرف های دکتر فکر می کردم. بعد از اینهمه سال بزرگترین آرزوی زندگیم برآورده شده بود و من تردید داشتم.

به خانه رسیدم هنوز بشقاب های دیشب سر میز بود ؛با مانتو و شال نشستم روی مبل…
صدای باز شدن در که اومد متوجه شدم ساعت ها گذشته و من نفهمیدم که هوا تاریک شده…
چراغ رو که روشن کرد جا خورد: چرا توی تاریکی نشستی؟
صدام قطع شده بود، ساعت و سوییچشو روی میز گذاشت: عزیزم چرا با لباس بیرون توی تاریکی نشستی؟
انگار نه انگار دیشب دیر اومده بود و تلفنهامو جواب نداده بود و من تنها خوابیده بودم.
لبخند بی حالی زدم:
شام میخوری؟
داشت میرفتم توی اتاق: دستپخت شما رو مگه میشه نخورد خانم؟
و چرا من مث همیشه خوشحال نشدم؟ چه مرگم شده بود؟ اشکم بند نمیومد…
مشغول گرم کردن غذا شدم، سالاد شیرازی دوست داشت ریز با آبلیمو.
دماغمو با پشت دست پاک کردم، اومد پشت سرم: به به چه بوهایی! چرا گریه میکنی؟

خوب شد پیاز توی دستم بود؛ بهانه کردم …بوسه کوچکی روی موهام زد، از همونایی که لجمو در میآورد… نه صدا داشت و نه حتی لمس. لبهاش رو حس می کردم یه جور از سر واکنی!
پشت میز نشست، دلم نمی خواست نگاش کنم، تنهایی امروزمو نمی بخشیدم…
غذا رو کشیدم ، سالاد گذاشتم و نشستم کنار، نه روبرو!
همونجوری که دوست داشت: دلم میخواد نیم رختو ببینم.

عزیزم سالاد میکشی ؟ عشقم بهم ماست میدی؟ خوشگلم یکم آب بریز …
من رباط بودم و صبحانه که بخش مهمی از زندگی ما بود زودتر ازش بیدار میشدم و صبحانه آماده روی میز میچیدم و لقمه های کوچکی که همه چی روش مالیده بودم و آخر سر با یه تکه گردو تزئین میکردم.

نشسته بودم کنار و همه ساعتای خوش زندگیم باهاش از نظرم میگذشت و دلم غنج می رفت …به صورتش نگاه کردم، چشمهام رو ریز تر کردم، دقیقتر! چونشو گرفتم و سمت خودم چرخوندم زیر نور: این چیه؟
واقعا سوال کردم؛ سوالی که جواب روشن و واضحی داشت.
با خونسردی صورتشو عقب کشید : چی چیه؟ باز شروع شد؟
دستمالی که اشکامو باهاش پاک کرده بودم دستم بود! کشیدم روی چونش.
روی زبری ته ریشی که دوستش داشتم، دستمال سفیدم صورتی شد! و صورت من سفید.
نفسم گم شد…
دستمال رو گرفتم جلوی صورتش : این چیه ؟؟
با کمال خونسردی داشت غذا می خورد: چه میدونم، چی چیه؟
چند قطره اشک همزمان از چشمهام چکید: این روی صورت توعه نمیدونی چیه؟ این رژ لبه…!
هرچی پرسیدم کتمان کرد، اصرار کردم حاشا کرد، گریه کردم محکومم کرد…
مانتوی سفیدی که تازه خریده بودم پشت در اتاق خواب آویزون بود، تن کردم و شالم رو سرم گذاشتم که برم ، جلومو گرفت: نصف شبی کجا داری میری؟

گوشه مانتومو گرفتم و مالیدم به چونش و باز هم صورتی شد: آنقدر زیاده تموم نمیشه که!
از ته دل ضجه می زدم. نشسته بودم و داستان های مزخرف و بی سر و ته

در مورد رژ لب می شنیدم.
تا صبح نخوابیدم از اون مدلهایی که انقدر به یه حالت میشینی و خیره میشی به هیچ کجا و فکر میکنی به هیچ چیز و همه چیز که تمام مفاصلت درد میگیره…

گرگ و میش که شد میز صبحانه رو چیدم ، همون لقمه های همیشگی، کوچک و پر با یه گردوی روی هر کدوم…
با همون مانتوی صورتی شده زدم بیرون…

منشی با لبخندی زورکی گفت: چیزی جا گذاشتی؟ کلا حواس پرتیا.
گفتم: نه ویزیت میخوام.
دکتر که اومد چای سفارش داد و رفت توی اتاقش منو نشناخت، خودم هم خودمو نشناختم ! از دیشب ده سال پیر شدم…

نشستم روبروش مهلت ندادم سوال کنه: بله همون بیمار دیشبم …میخوام بندازمش…!
خواست چیزی بگه : دکتر حوصله نصیحت و روانکاوی و مشاوره بالینی ندارم دیشب شما خیلی صریح پرسیدین، الان من دارم صریح خواستمو میگم. جایی رو سراغ دارین؟ خودتون انجام میدین؟ یا چی؟

گفت باید بپرسه و سالهاست خبری از این دکتر نداره، این کارا قانونی نیست، هزینش بالاس و…
صغری و کبری می چید.
سالها؟ مطمئن بودم همین دیروز کیس سقط فرستاده براش…
با تلفن صحبت کرد و رو به من در حالیکه سعی می کرد خیلی مهربون و طرف و جانب من باشه: هزینش یکم بالاس!
حلقمو توی انگشتم می چرخوندم: چقدر ؟
آروم گفت: میگه یک و دویست تا یک و نیم.
انگشتامو قفل کردم: دارم، برای همین الان یه نوبت میخوام…

وقتی رسیدم خونه، روی مبل، موبایل به دست دراز کشیده بود، برگشت سمت من : کجا بودی تا ال…نیم خیز شد: چی شده؟؟

خونسرد نبودم! مسخ بودم ! یه زن دیگه، اصلا تموم شده بودم: خوبم، چطور؟
بلند شد، اومد سمتم نگرانی توی صورت همیشه بی خیالش موج می زد: رنگت مثه گچ سفید شده.
خودم رو کنار کشیدم: بگو مثه مانتوت.
رفتم سمت آشپزخونه، فشارم افتاده بود، دکتر تاکید کرده بود: مدام عسل بخور!
تقریبا با فریاد گفت: این چیه؟ پریود شدی؟ پشت مانتوت خونیه!
برگشتم سمتش و زل زدم توی چشماش: انداختمش، قد یه لوبیا چیتی بود، شش هفته و چند روز؟ حالا هر چی…

هاج و وام نگام می کرد: این چرت و پرتا چیه؟

“یه گوشه مانتوم رو تو صورتی کردی، یه گوشه شو بچه ات قرمز!”

پایان

نویسنده :sepideh 58

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خیانت, عاشقی, اجتماعی از سایت سکسی خفن ایران 69