داستان سکسی لذت واقعی شهوت (۴) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی لذت واقعی شهوت (۴)


مهسا
آهنگ ملایمی داشت پخش میشد.مرجان مثل همیشه داشت قشنگ و سکسی با یه آرومی خواصی با آهنگ میرقصید. وای خدا این دختر چرا اینجوریه؟ چرا این قدر میتونه با هر حرکتی که میکنه منو حشری کنه. یکم که نگاش کردم دیگه طاقت نیوردم و پا شدم رفتم سمتش. شروع کردم به رقصیدن باهاش.بدنامون داشت نزدیک به هم حرکت میکرد و گهگاهم به هم میخورد. قشنگ داشتم حس میکردم که کوصم داغ شده. رفتم تو بغلشو دستامو دور کمرش حلقه کردم. تو چشاش نگاه کردم. همون بی پروایی همیشگی رو داشت که دیوونم میکرد. دستمامو بردم پایین تر و گذاشتم رو کونش. این کارو که کردم دیگه فهمید چی میخوام و کوصشو از رو شلوار گذاشت رو کصم. جفتمون داشتیم فشار میدادیم که کصامون بیششتر به هم بخوره. چون جفتمون شلوار راحتی تو خونه ای پوشیده بودیم نرمی و برجستگی کصشو خوب حس میکردم. همون حس همیشگی داشت توم شکل میگرفت.حس اینکه یه بادکنک تو وجودم هر لحظه بیشتر در حال باد شدنه و میخواد منفجر بشه. یه جور فشار درونی لذت بخش.نیم ساعت بعد جفتمون درحالی دو بار ارضا شده بودیم رو تخت افتادیم. یه نگاه به بدن لختش که کنارم دراز کشیده بود انداختم. هنوزم انگار شهوت تو وجودم بود. با یه حرکت رفتم و روشکمش نشستم و مشغول مالوندن ممه هاش شدم. خیلی دوس داشتم با ممه هاش بازی کنم. یه خنده کرد و گفت چیه نکنه هنوز میخوای؟ گفتم تو که منو میشناسی سیر بشو نیستم. بعد دوباره مشغول مالوندن شدم و گفتم مرجان یه سوال بپرسم؟ در حالی که داشت حال میکرد گفت بپرس. گفتم دوس داشتی یه بارم با سمیرا سه نفره داشته باشیم؟ گفت معلومه که دوس دارم کی بهتر و سکسی تر از اون؟ اما خب ریسکش بالاست ممکنه جفتمون اخراج شیم. منم گفتم اگه بهت بگم شنبه که نبودی منو اون لز کردیم چی میگی؟ مرجان یه دفعه از تو حال خودش پرید بیرون و گفت چی گفتی؟ منم همه ماجرا رو براش تعریف کردم. همین جوری که میگفتم احساس میکردم یه غم وحصرت بزرگی داره رو چهرش میشینه.وقتی تموم کردم یکم مکث کرد و گفت مهسا چقدر منو دوس داری؟ گفتم دیوونه اخه این پرسیدن داره. تو که میدونی برات جونمم میدم. اونم گفت تا حالا بهت نگفته بودم چون میترسم فک کنی ایده مسخره ایه ولی بزرگ ترین فانتزی سکسی که دارم اینه که منو تو سمیرا با هم سه نفره داشته باشیم. اگه دوسم داری میتونی یه کاری کنی که جور بشه؟ منم یه خنده کردم و موبایلمو از تو کیفم در اوردم. رفتم تو تلگرامو پیامی که سمیرا برام فرستاده بودو به مرجان نشون دادم. فردا جمعه دعوتم کرده بود خونش. اخر پیامم گفته بود که به مرجان چیزی نگم. مرجان پیامو خوند و گفت خب این یعنی چی؟ منم گفتم خب معلومه خانوم کصش باد کرده دوباره میخواد لز کنیم. یکم که بگذره و وابستم شه اون وقت دیگه هر کاری بگم میکنه. اون وقته که سه تایی آرایشگاهو میکنیم کاباره. اینو که گفتم آثار لذتو قشنگ تو صورت مرجان دیدم.


فردا صبح ساعت هشت از خواب بلند شدم و رفتم حموم. هر چی مو رو بدنم بودو زدم و بعدشم اومدم یه آرایش نسبتا غلیظ کردم و یه تیپ سکسی زدم و راهی خونه سمیرا شدم. همینجوری تو راه تو دلم آشوب برقرار بود. سکس با سمیرا اون دفعه خیلی حال داد و دل تو دلم نبود که دوباره باهاش سکس کنم. خلاصه به خونش رسیدم و رفتم تو وقتی وارد شدم به استقبالم اومد و یه بغل جانانه کردیم. از بغلم که جدا شد یه دفعه نگاهم به یه شخص دیگه که اونجا بود افتاد و به شدت جا خوردم. این زنه این جا چکار میکرد. اگه منو دعوت کرده با هم سکس کنیم این دیگه کیه؟ یکم که رو زنه دقیق تر شدم دیدم زنه رو میشناسم این همون الهام خانوم دوس سمیرا بود که چند باری اومده بود آرایشگاه. الهام یه لباس تنگ و یه تیکه قرمز هم پوشیده بود و به شدت سکسیش میکرد. منم رفتم که بهش دست بدم و وقتی بهش نزدیک شدم دیدم عجب عطری زده. قشنگ عطرش بوی شهوت میداد و آدمو مدهوش خودش میکرد. حدود یه ساعتی با هم حرف زدیم و از هر دری گفتیم. تو این یه ساعت بیشتر منو سمیرا حرف زدیم و الهام فقط به ما گوش میداد. درست نمیشناختمش اما خماری رو تو چشاش احساس میکردم.هنوز نمیدوستم اونجا چکار میکردم.الهام از اول که نشسته بود پاشو روش پاش انداخته بود. لباس یه تیکش خیلی کوتاه بود و به زحمت تا زیر رون هاش میرسید و پاهای بلوری و نرمش قشنگ معلوم بود. من که همینجوری داشتم با سمیرا صحبت میکردم یه دفعه نگاهم به الهام افتاد که دیدم پاشو از رو پاش برداشته و یه جوری نشسته که قشنگ لای پاهاش دیده میشه. شرت نداشت و کوص صاف و تپلش قشنگ تو دید بود. خدایا من جنده زیاد دیده بودم ولی اون یه اوعجوبه بود. یه چند لحظه سکوت برقرار شد و سمیرا پا شد و گفت من یه سر تا پایین میرم و برمیگردم. منو الهام تنها شده بودیم و سکوت ازار دهنده ای هم برقرار بود. تا این که الهام سکوتو شکست و گفت خب مهسا خانوم چه خبر؟ منم گفتم هیچی والا زندگیه دیگه میگذره.اونم یکم به جلو خم شد و گفت چند وقته میخوام یه سوال ازت بپرسم فقط یکم شخصیه اشکال نداره؟ منم گفتم بفرمایید. اونم گفت تا حالا لز کردی مهسا؟ من که یه لحظه قشنگ هنگ کردم گفتم ببخشید؟ الهامم سریع گفت جان ما ادا تنگارو در نیار یه سوال ازت پرسیدم قشنگ جواب بده.من که واقعا اب و روغن قاطی کرده بودم اون لحظه سعی کردم افکارمو جمع و جور کنم که یه دفعه یه چیزی به سرم زد. سمیرا حتما جریان منو خودشو برا الهام تعریف کرده بود که اون حالا این قدر راحت داشت میرفت سر اصل مطلب.اما خب چرا باید همچین چیزی ازم بپرسه یعنی اونم لز بود؟ اما اون که شوهر داشت.منم که به زور حرف میزدم گفتم چرا همچین چیزی میپرسین خانوم؟اونم گفت راستشو بخوای من تو این چیزا یه جور حس دارم. از وقتی هم که تورو دیدم همش احساسم بهم میگه تو لزی میخواستم ببینم درست حدس زدم یا نه بیشتر یه جور حس کنجکاویه.منم گفتم خب این چیزا خیلی شخصیه ادم که همینجوری در مورد این چیزا حرف نمیزنه.اونم گفت حالا نگاه کن یه سوال ازت پرسیدما. اصلا ازت پرسیدم چون فک میکردم دختر راحتی هستی نمیدونستم این قدر خجالتی هستی. منم گفتم حالا شما فک کنید هم به پسرا علاقه دارم هم از دخترا بدم نمیاد. خب که چی چه فرقی به حال شما میکنه.اونم با یه عشوه زنونه خاص تکیه دادو باهاشو یکم بیشتر باز کرد و گفت نظرت راجع به من چیه؟حالا دیگه قشنگ خط کصش از زیر لباسش معلوم بود. شهوتم تو صورتش موج میزد. الان دیگه میدونستم اونجا چکار میکنم. سمیرا خانوم داستانو برا این الهام تعریف کرده بودو اونم دلش خواسته بود. دوس نداشتم دیگران به چشم یه ادم که میتونن ازش لذت ببرن بهم نگاه کنن. شاید اگه هر کس دیگه ای به جز الهام منو تو اون موقعیت قرار میداد پا میشدم میرفتم. اما الهام خوشگل ترین زنی بود که تا حالا دیده بودم. اندامش دقیقا همون طوری بود که دوس داشتم. یه زن تو پر و گوشتی با یه پوست سفید بلوری. این عطری که زده بود که ادمو دیوونه میکرد.وقتی دید دهنم وا مونده و هیچ چی نمیتونم بگم لباسشو یکم داد بالا و کصش قشنگ افتاد بیرون. بعدش مشغول شد با خودش ور رفتن.معلوم بود سوتین نپوشیده چون نوک ممه هاش قشنگ از رو لباسش دیده میشد. عجب سینه هایی داشت.لباس تنگ قرمزش به خوبی حجم سینه هاشو نشون میداد. واقعا دوس داشتم لخت ببینمش. همین جوری مشغول تماشا بودم که دیدم دوتا دست منو از پشت گرفتن و به عقب کشوندن. سمیرا از پشت ممه هامو گرفته بود.بعدش صورتشو بهم نزدیک کرد و یه لب حسابی ازم گرفت. داشت زبونمو مک میزد که گرمای یه دستو رو کصم حس کردم. الهام داشت شلوارمو در میورد و یه لحظه بعد کصم تو دهنش بود. به جرعت میتونم بگم تا حالا اون قدر حشری نشده بودم. این اولین سه نفره ای بود که بدون مرجان داشتم.لذت و شهوت به طور باور نکردنی تو وجودم داشت زیاد و زیاد تر میشد اون بادکنکه که تو وجودم بود تا حالا این قدر باد نشده بود. سکس تا حالا همچین تازگی و نشاطی برام نداشته بود. یکم که گذشت دیدم الهام داره منو پایین میکشونه. صورت از صورت سمیرا جدا شد و بالاخره نگاهم به لدن لخت الهام افتاد. دقیقا همونجوری بود که تصور میکردم. انگار داشتم با زنی که تو رویاهام برا خودم ساخته بودم لز میکردم. الهام منو رو زمین انداخت و پاهاشو گذاشت لای پاهام تا کصمون رو هم قرار بگیره. بعد شروع کرد به مالش کص. با سرعت زیادی این کارو میکرد که لذتشو بیشتر میکرد. هر زنی این قدر طاقت نداشت ولی الهام معلوم بودکه یه زن معمولی نیست و عطشش برا سکس خیلی زیاده. همینجوری داشتیم میمالوندیم که سمیرا رفت پشت الهام و رو زمین نشست از پشت ممه های الهامو گرفت و شروع کرد به ور رفتن. تو صورتش یه عشق و علاقه خاصی موج میزد. فک کنم نسبت به الهام احساس داشت. بعد چن دقیقه من که ارضا شده بودم همینجوری بیحال رو زمین دراز کشیده بودم اما الهام انگار تازه گرم شده بود. به طرف سمیرا چرخید و اونو انداخت رو زمین بعد رفت بدنشو انداخت رو بدن سمیرا. ممه هاشون که به هم چسبیده بود صحنه ی سکسی فوق العاده ای رو به وجود اورده بود. همینجوری همه بدنشونو به هم میمالوندن و همزمان از هم لبم میگرفتن. سکسشون بیشتر شبیه عشق بازی بود. یعنی این دوتا واقعا عاشق هم شده بودن؟


زهرا
بفرمایید تو. این صدای مهندس صفایی بود که اجازه ورود به اتاقشو صادر میکرد. منم رفتم تو و سلام کردم بعد لپتابمو یردم گذاشتم رو میز و مشغول توضیح دادن کارهایی شدم که بهم واگذار کرده بود. الان چند هفته ای بود که پیشش کار میکردم و دیگه مثل روزای اولم پیشش معذب نبودم. حتی عادت کرده بودم دیگه سر کار چادرمو درمیوردم و با مانتو میگشتم. اگه بابام میفهمید سرمو از جاش میکند اما وقعا دیگه بیست و چهار ساعته با چادر گشتنم خیلی سخت بود. من بدون چادرم حجابم کامل بود.وقتی توضیحاتم تموم شد مهندس صفایی شروع به حرف زدن کرد و با اون بیان شیواش مشغول توضیح دادن ایرادات کارم شد. تحملش وقتی حرف نمیزد آسون تر بود. وقتی دهنشو باز میکرد چنان اقتدار و ابهتی از کلامش میریخت که ادمو شیفته خودش میکرد. من همیشه از این که تو این موقعیتا قرار بگیرم فرار کرده بودم چون میترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم اما اون روزا واقعا چاره ای نداشتم. یکم که گذشت مهندس صفایی یه سکوتی کردو گفت ببخشید خانم سالاری میشه چند دقیقه بنشینید. منم رفتم و گفتم بله مهندس؟ اونم گفت شما دختر با استعداد و سخت کوشی هستید منم خیلی از این موضوع استقبال میکنم که همچین ادمی تو تیم من باشه اما نمیدونم چرا بعضی وقتا احساس میکنم حواستون خیلی پرته و این یه نکته به شدت منفیه از نظر من. اگه اونی که داره برام کار میکنه تمرکز نداشته باشه به نظر من هیچی نداره. میشه لطفا بگید این حواس پرتیا برای چیه؟ اگه چیزی تو محیط اذیتتون میکنه خب به من بگید. این وظیفه منه به حال کارمندام برسم. منم که قفل کرده بودم یکم من من کردم و سعی کردم یه جوری بپیچونمش. اگه مگه میشد یه نابغه مثل اونو پیچوند. مهندس از پایه میز خودش بلند شد و اومد روبروم نشست. بعد یکم از اقتدارش کم کرد و با مهربونی گفت. دختر خانوم اگه مسئله ای هست به من بگو اگر نه خودم مجبور میشم حدس بزنم چی شده ها. باور کن اصلا دلت نمیخواد من حدس بزنم. من که نمیدونستم این جملش چه معنی میده گفتم اخه چیز خاصی نیست اقای مهندس. شاید چون هنوز با محیط غریبگی میکنم این جور به نظر شما اومده. مهندس یه تبسمی کرد و گفت نمیخواستم این جوری بگم اما خودت مجبورم کردی. ببین زهرا خانوم شما از یه خانواده مذهبی هستی درسته؟ من که بیشتر هنگ کرده بودم و اصلا نمیدونستم این صحبتا چه معنی داره با سر تایید کردم. نمیدونم چرا اعتماد به نفسم این قدر جلوی این مهندس صفایی فرو میریخت. بعد مهندس گفت ببین زهرا خانوم من تو زندگیم با انواع و اقسام ادما سر کله زدم از افراط افراط بگیر تا تفریط. شاید درکش برات سخت باشه اما درک میکنم که یه دختر از یه خانواده مذهبی ممکنه در ابتدا وقتی وارد محیط های مردونه میشه احساس راحتی نکنه و معذب باشه. اما این مشکلیه که توقع دارم به مرور زمان حل بشه و شما به همکارات اعتماد پیدا کنی و بتونی باهاشون احساس راحتی کنی. اگر بعد این مدت شما هنوز نمیتونی به همکارات اعتماد پیدا کنی یعنی یا یه چیزی در ما دیدی که نمیتونی اعتماد کنی و فرا جنسیتی به کارت نگاه کنی یا به لحاظ روانی دارای اعتقاداتی هستی که کلا اعتمادو برات خیلی سخت میکنه که در هر دوی این صورت ها به نظرم ادامه همکاری ما اشتباهه.
من که جا خورده بودم اومدم یه چیزی بگم و ماس مالیش کنم که مهندس بهم اجازه نداد و حرفاشو ادامه داد. گفت ببین زهرا خانوم ممکنه تو خانواده ای که شما بزرگ شده ای از حرمت دختر و این جور چیزا این قدر تو گوشت خوندن که یه طابو بزرگ تو ذهنت درست شده اما این جا محیط کاره و کاری هم که ما انجام میدیم اصلا چیزی نیست که کسی بخواد وقت داشته باشه به چیز دیگه ای فک کنه. نمیخوام تو شرایط بدی قرارت بدم اما برادرانه ازت خواهش میکنم این قدر به خودت سخت نگیر و تمرکزتو بیشتر بذار روی کار. حیفه این استعدادی که تو داری زیر یه سری افکار خاک خورده طلف بشه.
با این که دو روز میگذشت اما هنوز حرفای مهندس صفایی تو گوشم زنگ میزد و فکرمو حسابی به هم ریخته بود. هر کس دیگه ای جای اون این حرفا رو زده بود خوب بلد بودم چطور جوابشو بدم اما اون لامصب خوب بلد بود چطور منو خلع سلاح کنه. همینجوری تو افکار خودم بودم که یه دفعه یه صدای نخراشیده رشته افکارمو پاره کرد. امان از دست این مهسا و این اخلاقیاتش. این دختره هیچ حد و مرزی نداشت. ولی بعد این مدت که با هم صمیمی شده بودیم دیگه اکثر کار هاش و رفتاراش برام طبیعی شده بود. این صدای نخراشیده هم صدای گوز خانوم بود که در کمال بی شرمی جلوم ول داده بود. جفتمون تو اتاق من بودیم. مادر پدرم یه چن روزی رفته بودن مشهد مسافرت و تو این چند روز هر شب یکی میومد پیشم بخوابه. اون شبم مهسا اومده بود. من روتخت بودم اونم رو زمین ولو شده بود و داشت با گوشیش بازی میکرد. یه تاپ و شلوارک تنگ پوشیده بود. دیگه به این نحوه لباس پوشیدنش هم عادت کرده بودم. یه لحظه کفری شدم و گفتم اه مهسا چند دفعه بهت بگم از این کارا خوشم نمیاد. اونم یه قهقهه زد و گفت خب چکار کنم دست خودم نیست بعضی وقتا خودش در میره دیگه. منم که دماغمو گرفته بودم پاشدم پنجره رو باز کنم و بهش گفتم عه پس چرا هیچ وقت از من در نمیره؟ اونم با اون شیطنت خاصش گفت خب معلومه از دختر تنگی مثل تو هیچ وقت چیزی در نمیره. منم گفتم به تنگی و گشادی ربط نداره دختر باید شرم و حیا سرش بشه. اونم یه پوزخند زد و گفت باشه قبول تو با شرم من بی شرم. بیا یه کاری کنیم حوصلمون سر رفت. منم گفتم چه کاری؟ اونم گفت فیم چی داری؟ منم گفتم چن تا فیلم ایرانی هست. اونم گفت ول کن بابا این مضخرفاتو یه فیلم ترسناک تو گوشیم دارم خیلی باحاله جرعتشو داری؟ منم که از فیلم ترسناک خوشم میومد گفتم خب بزار. اونم رفت گوشیشو به تلویزیون وصل کرد و شروع به دیدن کردیم. فیلم خوبی بود و جاذبه داشت. همینجوری که میگذشت جفتمون بیشتر داشتیم میترسیدیم و مبل بغل هم محو تماشای فیلم بودیم این مهسا هم که رگ مردم ازاریش زده بود بالا و هی میخواست منو بترسونه. البته یکی از حال فیلم ترسناکم به همین بود. تا این که فیلمه یه صحنه داست که زن و مرده میرن تو رخت خواب و مشغول حال کردن با هم میشن. مهسا یه نگاه بهم انداخت و گفت هان چیه این چیزا که اشکال شرعی نداره خواهر بسیجی؟ منم گفتم این چیزا رو من تاثیری نداره فیلمتو ببین. اونم که حالا دیگه ول کن نبود گفت یعنی چی میگی تاثیر نداره؟ یعنی اگه فیلم سوپرم ببینی تاثیر نداره؟ منم گفتم هیچ وقت نمیبینم که ببینم تاثیر داره یا نه. اونم یه قیافه دلخور مانندی به خودش گرفت و گفت خوبه تو که این قدر دم از مذهب میزنی تو اون مذهبت نگفتن که ادم باید منطقی باشه؟ منم گفتم یعنی هر کی فیلم سوپر میبینه ادم منطقیه دیگه؟ اونم گفت خب هر کسی یه راهی برا براورده کردن نیاز جنسیش داره. البته با شناختی که من از تو دارم الان برمیگردی میگی من اصلا نیاز جنسی ندارم. منم گفتم خب هر چیزی جایی داره من که مثل تو نیستم هر موقع هر نیازی کردم سریع براوردش کنم مثلا اگه احساس کردم باد دارم که همونجا نباید ولش بدم. اونم که از مثالم خندش گرفته بود گفت خب تو این قدر داری بادتو تو خودت نگه میداری که اخر سر میزنه از درون منفجرت میکنه. اصلا ببینم بزار یه سوال ازت بپرسم جان ما ناز نکن و درست جواب بده. منم گفتم خب بپرس. اونم گفت یعنی تو تا حالا واقعا دلت نخواسته یکم حال کنی؟ منم گفتم خب این چه حرفیه میزنی منم ادمم. حتی گاهی دلم برا خودم میسوزه که هیچ تفریحی ندارم که واقعا منو شاد کنه ولی خب اخه به چه قیمتی برم خودمو بدم دست یه پسر که چی بشه اخرش جز رسوایی و بدبخت بیچارگی چیزی نیست اونم با این خانواده ای که من دارم. مهسام گفت ای بابا تو هم چقدر سخت میگیری من کی گفتم برو سر خیابون وایسا به هر رد شد یه دست بده مگه این همه دختر که دارن با زندگیشون حال میکنن همه جندن. من گفتم پس چی؟ اونم گفت اول از همه نباید زندگی رو این قدر برا خودت سخت کنی و یکم راحت تر با همه چیز برخورد کن و شادی و خوش بودنو برا خودت سخت نکن.
نمیدونم چرا مهسا همین جوری که حرف میزد حرفای مهندس صفایی هم تو گوشم بازپخش میشد. مهسا ادامه داد: تو تا حالا سعی کردی یکم با خودت حال کنی ببینی اصلا این حال جنسی چی هست ؟ بده خوبه ؟ بابا یه بار امتحان کردن که دیگه باعث نمیشه بابات بیاد بکشدت. نمیدوننم چرا تو اعماق وجودم یه جورایی منتظر شنیدن این حرفا از طرف مهسا بودم. این چند وقته همش اعتقاداتم به چالش کشیده شده بود و هیچ جوابی برا سوالایی که همش تو سرم بود نداشتم. انگار حرفای مهسا داشت تاثیرشو روم میذاشت دیگه دوس نداشتم مقاومت کنم و سخت بگیرم. بهش گفتم اخه من واقعا نمیتونم درک کنم چه لذتی داره بیشتر به نظرم حال به هم زن میاد. اونم گفت همین که یه طابو رو تو ذهنت میشکنی خودش یه لذته؟ منم گفتم باشه حالا شاید بعدا امتحان کردم. اونم گفت بعدا که دیگه از سرت میپره تا تنور داغه یابد بچسبونی همین الان امتحان کن.منم گفتم اخه جلو تو که نمیشه. اونم گفت جان ما زهرا یه شب تنگ بازی رو بزار کنار رفت سمت گوشیش و یه فیلم دیگه پخش کرد. قبلا تو اینترنت اتفاقی یه صحنه هایی دیده بودم اما این اولین باری بود که یه فیلم سوپر درست و حسابی داشت جلوم پخش میشد. همیشه فک میکردم اگه ببینم بالا میارم اما تو اون لحظه داشت منو جذب خودش میکرد. نمیدونم چرا بدنم قفل شده بود نمیتونستم نگاهمو از تلویزیون بردارم. مهسا که اثار تحریک شدنو توم دید گفت میخوای شروع کنی یا نه؟ منم گفتم اخه چکار کنم یعنی؟ اونم گفت خب اون شلوارتو در بیار ببینم.تو شرایط معمولی از این کار خیلی خجالت میکشیدم ولی یه حس شیطنتی تو وجودم شکل گرفته بود که میخواستم با مهسا راحت باشم. پا شدم و شلوار و شرتو با هم در اوردم و نشستم روی مبل. اونم پاشد و تمام لباساشو در اورد و بدن نرم و صاف و بی عیبشو قثشنگ به نمایش گذاشت. من که هیچ وقت حتی به یه پسر جذب نشده بودم حالا احساس میکردم بدن یه دختر منو داره جذب خودش میکنه. همه زندگیم با اما و اگر ها و باید و نباید ها کلنجار رفته بودم و از این کار بشدت خسته بودم. اون شب فقط میخواستم همه استدلال های منطقی رو بریزم دور و هر چی دلم گفت رو انجام بدم.مهسا همون جوری لخت کنارم نشست بعد گفت میخوای دست بزنی؟ گفتم به کجا؟ اونم گفت به هر جا که دلت میخواد هر کاری دوس داری باهام بکن. کنجکاوی خودتو ارضا کن.اما من واقعا نمیدونستم باید چکار کنم. اون که دید گیج و منگ نگاش میکنم یه آهی از رو بی حوصلگی کشید و سرشو برگردوند رو به تلویزیون بعد دستشو گذاشت لای پاهاش و مشغول مالوندن کصش شد. من که همینجوری یه نگاهم به مهسا بود ویه نگاه به صفحه تلویزیون کم کم احساس کردم یه حسی داره تو وجودم شکل میگیره. دلم یه جورایی میشد. همیشه سعی کرده بودم جلو همه سنگین رنگین باشم اما اونجا دیگه خط قرمزی وجود نداشت. برا اولین بار تو زندگیم دلم میخواست بیحیایی رو تجربه کنم. یکم خودمو به مهسا نزدیک تر کردم. گرمای بدنشو میتونستم حس کنم. سینه های کامل و بی عیبی داشت. دست راستمو گذاشتم روی سینش. نه خیلی سفت بود نه خیلی نرم. مشغول مالوندنش شدم. حس خوبی داشت.داشتم کم کم خمار میشدم. مهسا که دید تو حال خودم نیستم پاشد اومد رو پاهام نشست.از رو پیرهنم دستشو گذاشت رو ممه هام. یکم مالوند و بعدش صورتشو اورد نزدیگ لبشو گذاشت رو لبام. وای خدا چقدر نرم و خوشمزه بود. لبمامو میخورد و زبونشو میکرد تو دهنم. بعضی وقتا هم زبونمو مک میزد. قشنگ معلوم بود چقدر حرفه ایه تو این کار. منم همزمان دستمو به همه جای بدن صافش مکشیدم. داشتم یه گرمای خاصی تو کصم حس میکردم. دلم میخواست کصمو به یه چیزی بمالم. دستامو گذاشتم رو کون مهسا و به طرف داخل فشارش دادم.تا حالا چیز به اون نرمی به کصم نخورده بود. اون که فهمیده بود چی دوس دارم کونشو هی جلو و عقب میکرد و لبه های کصش هی به کصم برخورد میکرد و جدا میشد. با هر برخورد یک شعله اتیش تو وجودم روشن میشد و با هر جدا شدن شعله دوباره خاموش میشد. هر بار که شعله روشن میشد قوی تر از بار قبل بود. حس انفجار از درون بهم دست داده بود. ولی اصلا حس بدی نبود. برعکس بهترین و لطیف ترین حسی بود که تو تمام عمرم تجربه کرده بودم. احساس میکردم یه رگ حیوانی داره توم ایجاد میشه. هر لحظه وحشی تر میشدم و خودمو محکم تر به مهسا میمالوندم. داشتم کم کم برا خودم نگران میشدم. این فوران احساسات تا کی میخواست ادامه پیدا کنه من که خسته بشو نبودم. همین جوری در حال مالوندن بودم که مهسا با زور خودشو ازم جدا کرد و جلوم زانو زد. بعدش سرشو برد لای پاهام و زبونشو گذاشت رو کصم. به محض این که زبونش با کصم برخورد کرد. یه جیغ بلند کشیدم. وحشتناک احساس خوبی بود. مهسا که امونم نمیداد. با ولع مشغول خوردن کصم بود. دستامو گذاشتم رو سرش و محکم به طرف کصم فشار دادم. چند لحظه که گذشت. یه دفعه دیدن عضلات کصم داره منقبض و منبسط میشه دیگه به نهایت و اوج لذت شهوت رسیده بودم. انقباض ها و انبسلط ها همین جوری شدید و شدید تر شد تا یکم اب از کصم اومد و یه دفعه یه آرامش بینهایت همراه با یه حس راحت شدن بهم دست داد. وای خدا پس ارضا شدن که میگن اینه. یه نگاه کردم دیدم مهسا داره آبمو میخوره. یه جوری میخورد انگار چقدر خوشمزس. با بی حالی بهش گفتم چکار میکنی کثیفه. اونم گفت شاش که نیست اب کوصه اتفاقا خیلی هم شیرینه.
مهسا که دید بیحال روی مبل ولو شدم گفت عه پس من چی فقط خودتو ارضا کردی و کشیدی کنار. من گفتم دیگه حال ندارم مهسا. اونم گفت باشه اشکال نداره میدونم چکارت کنم. یه دست انداخت و پیرهنمو دراورد. دوباره نشست رو پاهام و مشغول بازی کردن با ممه هام از رو کرست شد. سرشو گذاشت لای ممه هام و صورتشو به ممه هام مالوند بعدش کرستو کشید پایین مشغول خوردن ممه هام شد. حشر دوباره داشت توم شکل میگرفت. مثل یه حیوون وحشی دوباره حس درندگی پیدا کردم.
همین جوری به قطرات ابی که رو بدنم میریخت چشم دوخته بودم. وای خدا من چکار کرده بودم. چطور حاضر شده بودم به تمام اعتقادات مذهبی که داشتم تو یه لحظه پشت پا بزنم و اون کارار رو بکنم. واقعا از این به بعد چطور آدمی میخواستم باشم.
یه نگاه به اینه قدی که روبروم قرار داشت انداختم. بدنم زیر دوش حموم خیلی سکسی به نظر میرسید. دستامو بردم بالا ممه هامو گرفتم تو دستم. احساس خوبی داشت. وای خدا این شهوت چیه؟ سه بار با مهسا ارضا شده بودم ولی بازم میخواستم.میخواستم تمام شیطونی های عمرمو که نکرده بودم اون شب بکنم. یه دفعه یه فکری به سرم زد. داد زدم مهسا یه لحظه میای؟ چند لحظه بعد اومد پشت در حموم و گفت چکار میکنی دختر زود باش دیگه منم میخوام دوش بگیرم. بهش گفتم خب چرا نمیای تو با هم بگیریم. یه مکث چند ثانیه ای شد و بعدش درو باز کرد. دوباره لخت شده بود. یه نگاهی به بدنم زیر دوش آب انداخت و گفت اخه دختر خوب تو که این قدر اشتها داری چرا اون همه خودتو عذاب میدادی؟ گفتم باور کن تا قبل امشب اشتهای زیادی نداشتم اما انگار یه سدی تو وجودم شکسته شده که دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم. یه اهی کشید و اومد زیر دوش. بدن و موهای اونم شروع به خیس شدن کرد. انگار خیس شدن یه مرحله جدیدی از سکسی بودن بود. لیف و صابونو برداشت و مشغول تولید کف شد. بعدش آروم لیفو به بدنم میکشید. هم بدن منو پر کف کرد هم بدن خودشو. بعد بهم اشاره کرد که کف حموم دراز بکشم. منم پوست بدنمو به زحمت گذاشتم روی کاشی های یخ کف حموم. اومد و روم دراز کشید. سینه های بزرگ آغشته به کفشو روی بدنم میکشید. سینه هامون که به هم رسید مشغول مالش شدیم. از بالا ممه هامون غرق در هم بود از پایینم با دست کص همو میمالوندیم. ای کاش این لحظه تا ابد ادامه داشت. بعد چند دقیقه مالش مهسا بهم گفت. دوس داری بیشتر حال کنی؟ منم گفتم مگه میشه؟ گفت خب معلومه سکس واقعی تا وقتی دخول انجام نشده باشه اتفاق نمیفته اما نمیخوام پردتو زنم. دوس داری انگشتمو بکنم تو کونت؟ گفتم یعنی لذت داره؟ گفت خب معلومه احمق. گفتم پس بکن. یکم رفت عقب و لنگامو داد بالا یه تف زد کف دستشو و انگشت اشارشو رو سوراخ کونم کشید بعدش یه دفعه کرد تو. چه دردی داشت. اما درد معمولی نبود. درد همراه با لذت بود که لذتو خیلی بیشتر میکرد.

سمیرا
از وقتی با الهام و مهسا سه نفره سکس کرده بودیم دیگه الهامو ندیده بودم. همش میترسیدم ناراحت شده باشه که یه جورایی مجبورش کردم به خاطر لذت من به آرمان خیانت کنه. هزار جور فکر و خیال برم داشته بود و واقعا نمیدونستم حال الهام چطوره. اخرش تصمیمو گرفتم و رفتم در خونش. از وقتی زنگ زدم تا وقتی اومد درو باز کرد از استرس مردم. همچین که درو باز کرد و قیافه مظلوم و رنگ پریدمو دید اولش متعجب شد بعدشم زد زیر خنده. همون جوری تو حالت خنده گفت چت شده دختر چرا اینجوری هستی نکنه جن دیدی. من که توقع این رفتارو نداشتم بیشتر گیج شدم و زبونمم گرفت. اونم که دید به تته پته افتادم بازومو گرفت و برد تو خونه. رفتیم تو اتاقش و مشغول حرف زدن شدیم. الهام گفت سمیرا تو چرا اینجوری هستی بعد این همه مدت هنوز منو نمیشناسی. منم با حفظ مظلومیتم گفتم اخه چن روز بود همو ندیده بودیم گفتم شاید ناراحتی. اونم گفت خب معلومه وقتی میشینی تو خونت و فکر و خیال الکی میکنی اخرشم همین میشه. منم گفتم یعنی بابت اون روز ناراحت نیستی یا احساس پشیمونی نمیکنی؟ اونم اینو که گفتم یکم جدی شد و گفت ببین مهسا بزار یه چیزی برات تعریف کنم. من یه دوس دارم که روانشناسه. یه بار تو یه جمعی بودیم که چن نفر داشتن ازش سوال میپرسیدن. همینجوری سوال تو سوال کم کم بحث به مسائل جنسی کشید و یکی از زنا در مورد همجنسبازی ازش سوال کرد و پرسید ایا همجنسبازی چیزی بر خلاف علم و خلق و خوی انسانی هست یا نه. راستشو بخوای اون موقع من خودم هیچ وقت جدی به این چیزا فک نکرده بودم و سوال اون خانوم به نظرم مسخره میومد اما دوستم جوابی داد که همرو به فکر فرو برد.اون گفت که همه ما موقع بچگی زمانی که در باره بدن خودمون و همجنس هامون سوال داشتتیم با همجنس خودمون ارتباط برقرار کردیم و به بدن هم دست زدیم. اون موقع چون هیچ قید و بندی و هیچ فشاری از جانب اجتماع رومون نبوده خیلی راحت و براساس فطرت خودمون عمل میکردیم و بدون تعصب هر کاری دلمون میخواسته میکردیم. اما هر چی بزرگتر شدیم جامعه بیشتر بهمون فشار اورده و مجبورمون کرده که جنس مخالف رو انتخاب کنیم تا نسل انسان ها بتونه ادامه داشته باشه اما در اصل همه انسان ها بای سکشوال هستند و هر کی هر جور دلش بخواد میتونه انتخاب کنه. من اون موقع با این که مخالف این کار بودم اما حسابی اون حرفا ذهنمو مشغول کرد و حالا که دقیق تر فک میکنم میبینم شاید واقعا یه بخش هایی از وجودم و نیاز هام باشه که برای براورده کردنشون به یه زن نیاز داشته باشم. الهام که این حرفا رو زد سکوت بینمون برقرار شد اما هنوز داشتیم با چشمای هم حرف میزدیم. چقدر این حرفاش برام آرامش بخش بود و چقدر احساس میکردم که درسته تو اون لحظه احساس میکردم اونو بیشتر از همه جهان دوس دارم. صورتمو بردم جلو لبامو گذاشتم رو لباش. یعنی زندگی میتونست بیشتر از اینم شیرین باشه؟

ادامه…

نوشته: استاد خاموش

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی لزبین از سایت سکسی خفن ایران 69