داستان سکسی لذت واقعی شهوت (۲) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی لذت واقعی شهوت (۲)


قسمت دوم
سمیرا
در حالی که بدنم هنوز از شهوت میلرزید ولو شدم رو مبل. من کلا آدمی نبودم که زود ارضا بشه ولی هیچ وقت نمیتونستم با این پورنا رقابت کنم. یه جورایی برای خودم چالش درست کرده بودم. از وقتی که مرده شروع میکرد به کردن زنه فیلمو رو تلویزیون پلی میکردم و منم شروع میکردم همزمان به مالوندن کسم که ببینم اونا زودتر ارضا میشن یا من. میدونستم که اونا با هزار تا قرص و دوا یه جورایی دوپینگ کردن که به این زودیا ارضا نشن ولی همیشه یک چیزی تو وجودم بوده که تو همه چی رقابت طلبم میکرده و دوس داشتم تو هر چیزی بهترین باشم حتی تو ارضا شدن. دوس داشتم تا جایی که میشه از خودارضایی لذت برد ولی خب انگار نمیشد با این پورنا رقابت کرد من دو سه بارم که ارضا بشم اونا حتی یه بارم ارضا نمیشن.
البته کارم تو سکس خیلی بهتر بود و دیرتر ارضا میشدم و خیلی بیشترم حال میکردم اما خب کو سکس. الان دو سه سالی میشد که حتی دست یه پسر بهم نخورده بود چه برسه به سکس. خرجای زندگی خیلی بالاست و منم که یه زن تنها صبح تا شب مجبورم برم تو آرایشگاه کار کنم که اموراتم بگذره و محتاج روزیم نشم. البته وضع زندگیم خیلی هم بد نبود و از پس خودم بر میومدم اما واقعا وقتی برای دوس پسر بازی و خوش گذرونی های الکی نداشتم.
به صفحه تلویزیون روبروم یه نگاه کردم مردنه هنوز داشت زنه رو از کون میکرد. عجب کیر کلفتی داشت. نمیدونم چرا این کیر کلفتا اطراف من پیداشون نمیشه. یه لحظه دلم به شدت خواست و بعدش دلم برا خودم سوخت که داشتم پیر دختر میشدم و هنوز حتی یه بار یه رابطه درست و حسابی رو تجربه نکرده بودم.خدا لعنت کنه اون بابای معتادمو که هیچ خیری ازش بهم نرسید منم از نوجوونی مجبور شدم خودم برم سر کار و پول دربیارم و کلن همش به فکر پول دراوردن باشم تا زندگی کردن.
همین جوری تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه دیدم دارن زنگ میزنن. ای وای خونه بهم ریخته بود و تلویزیونم داشت پورن نشون میداد و خودمم که لخت مادر زاد بودم. اولین کاری که کردن مثل اوسکولا پریدم تلویزیونو از برق کشیدم و ناخداگاه داد الان دستم بنده الان میام.یه لحظه بعد زدم تو سر خودم و گفتم اخه خنگ خدا مجبورت نکردن که اعلام حظور کنی خب هیچی نمیگفتی فک کنن خونه نیستی برن رد کارشون. سریع لباسامو از کف خونه جمع کردم و رفتم یه از سوراخ در نگاه کردم ببینم کیه. دیدم یه زن جوون خوشگل با یه کاسه شیرنی خونگی دم در وایساده. باز خدا روشکر زن دم در بود. سریع رفتم یه حویه قدی از تو کمد برداشتم و پوشیدم و بعدش رفتنم درو باز کردم. زنه علاوه بر خوشگلی خیلی هم خوش سر زبون بود و یه سلام احوال پرسی مشتی باهام کرد و گفت اومده مثلا بهم خشامد بگه که تازه وارد ساختمونشون شدم و از این حرفا. منم تشکر کردم و گفتم ببخشید درو دیر باز کردم داشتم اماده میشدم برم حموم. اونم معذرت خواهی کرد و گفت نه شما ببخشید من بی موقع مزاحم شدم و خلاصه از این تعارف الکی ها یکم تیکه پاره کردیم و اونم خداحافظی کرد و رفت. منم رفتم دوباره رو مبل ولو شدم. یه لحظه همین جوری هنگ بودم و اصلا نمیدونستم چی به چیه کی به کیه. اصلا یادم رفت اسمشو بپرسم. چه زن مهربونی بود. دلم خواست بیشتر بشناسمش و باهاش دوست بشم. فردا جمعه بود. ساعت ده از خواب بلند شدم و رفتم یه کیک شکلاتی از اونا که توش استاد بودمو پختم و تو ظرفی که زنه برام اورده بود گذاشتم و بردم پایین. باز جای شکرش باقیه حداقل بهم گفته طبقه پایین من میشینن. درو باز کرد و دوباره با همون لحن زیباش بهم خوش امد گفت. دیشب این قدر حول بودم حتی درست و حسابی وقت نشد نگاش کنم. دیشب که اومد بالا موهاشو از پشت بسته بود اما الان موهای لخت بلندش باز بود وزیباییشو چند برابر میکرد. یه لباس سفید توری هم پوشیده بود که به شدت به بدن مانکنیش میومد. قشنگ معلوم بود ورزشکاره. بهش گفتم ببخشید من شبا که از سر کار میام خستم و هوش و حواس درست حسابی ندارم دیشب نتونستم درست ازتون تشکر کنم. شیرنی هایی که اورده بودید خیلی خوشمزه بود. بفرمایید قابل شما رو ندارهو اونم کیکمو گرفت و یکم از شکل و ظاهرش تعریف کرد. بعد شروع کرد به اصرار کردن که برم تو خونش اما من نمیخواستم برم. اونم گفت که شوهرش نیست و تنهاست و ازم خواست برم. منم که دیدم بیکارم رفتم. عجب خونه زندگی لوکس و معرکه ای داشت کلی اسباب شیک که با یه سلیقه خاص تو خونه قرار گرفته بود قشنگ معلوم بود که پولدارن. یکم که با هم حرف زدیم فهمیدم اسمش الهامه و تو دانشگاه کامپیوتر خونده ولی الان سر کار نمیره و شوهرش یه مهندس مطرح تو یه شرکت خفن تو مرکز شهره و الان چون درگیر یه پروژه مهمه مجبور شده حتی جمعه هم بره سرکار و خلاصه از تنهاییاش برام گفت. اینه که از زندگیش راضیه و خوش بخته و شوهرش همکلاسیش تو دانشگاه بوده و از همون جا عاشق هم میشن و تو سن پایین ازدواج میکنن و از صفر شروع میکنن و زندگیشونو با هم میسازن و الان دیگه اون کار نمیکنه و فقط شوهره میره سر کار و بدجور درگیر کار و پروژه شده و اونم جدیدا اکثر اوغات حتی شبا تنهاست. منم از زندگی و بدبختیام براش گفتم. گفتم که وقتی اومدم تهران هیچ کسی رو نداشتم و رفتم تو یه سالن ارایش و مشغول به کار شدم و شبانه روزی کار کردم و کار یاد گرفتم تا این که تونستم یه جایی رو اجاره کنم و ارایشگاه خومو باز کنم و الانم دوتا شاگرد دارم. خلاصه حسابی گرم صحبت و گفت و گو شدیم. الهام این قدر قشنگ حرف میزد و این قدر آدم شوخ و خوش صحبتی بود که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم و ساعت ها همون جوری از خودمونو زندگیامون برا هم گفتیم که شب شد و شوهر الهام از سر کار برگشت تو حال و هوای صحبت با الهام بودم هنوز اما همچین که نگاهم به شوهرش افتاد انگار برق سه فاز منو گرفته بود. این دیگه کی بود مگه داریم مگه میشه. تو ایرانم از این مردا پیدا میشه مگه یه نگاه خماری و یه بیان شیوایی داشت که اصلا نگو. کوفتت بشه الهام یه همچین مردی یه شب در ماه هم در اختیار آدم باشه بسه اون وقت تو داری میگی ناراضی هستی که زیاد کار میکنه. شوهر الهام ، آرمان و خود الهام خیلی بهم اصرار کردن که شام بمونم. اما انصافا موندن کنار آرمان برام شکنجه روحی بود کنار یه همچین مردی باشی و نتونی برا خودت داشته باشیش. من که نمیتونستم خلاصه به هر بدبختی بود ازشون خداحافظی کردم و زدم بیرون. وقتی رفتم خونه یه احساس خوشی تو دلم داشتم. خوش حال بودم که تو ساختمون جدید با همچین ادمای خوبی آشنا شده بودم.
چند هفته از اون شب گذشت با الهام حسابی رفیق شده بودم. بعضی وقتا من میرفتم پیشش خیلی وقتا هم اون میومد بالا پیش من. یه چند باری هم اومده بود آرایشگام. بهش التماس کردم که بزاره آرایشش کنم و هنرمو روش خالی کنم. یه همچین صورت زیبایی و همچین موهای صاف و بلندی که تا کمرش میرسید. هر آرایشگری آرزوش بود یه همچین آدمی بیاد زیر دستش. الهام از اون چهره ها داشت که همه نوع آرایشی رو صورتش به خوبی مینشست و منم انواع چیزا رو روش آزمایش میکردم. حتی خیلی وقتا که میومد بالا میرفتیم تو اتاق من یه دستی به صورت و موهاش میکشیدم. میگفت آرمان خیلی از هنرنماییام لذت برده و حال کرده و از وقتی که میاد پیش من خوشگل میکنه توجه آرمانم بهش بیشتر شده.
خیلی دوس داشتم تو صحبتامون بحثو سکسی کنم و از رابطه جنسیش با آرمان خبر دار بشم. دوس داشتم بدونم این آقا آرمان خوش قیافه فقط خوش قیافه و خوش تیپه یا تو رخت خوابم حرفه ایه. اما الهام به این راحتیا پا نمیداد و هر بار اومدم یه شوخی جنسی باهاش بکنم بحثو عوض کرد. البته این جوری نبود که بحثای سکسی نکنه با هم شوخی داشتیم و راحت بودیم اما انگار آرمان خط قرمزش بود و در مورد اون چیزی نمیگفت حق هم داشت منم اگه یه همچین شوهری داشتم دو دستی بهش میچسبیدم.
یه روز که الهام اومده بود ارایشگاهم و داشتیم با هم صحبت میکردیم یه دفعه برگشت گفت سمیرا جون خیلی دوس دارم یه چیزی رو ازت بپرسم. منم گفتم هر چی دوس داری بپرس عزیرم. اونم گفت اخه سمیرا دختر خوشگل و همه چیز تمومی مثل تو چرا دوس پسر نداره اخه. یه دفعه جا خوردم یه همچین سوالی از الهام بعید بود تا حالا نشده بود بحثو به روابط شخصی بکشونه. من که جا خورده بودم واقعا یه لحظه هنگ کرده بودم و نمیدونستم چی بگم. همینجوری هاج و واج منده بودم که مرجان خودشو انداخت وسط و گفت مگه این که شما یکم این سمیرا خانوم مارو نصیحت کنی ما هم هر چی بهش میگیم گوشش بدهکار نیست. مرجان شاگرد اولم بود که دوسالی میشد برام کار میکرد. یه دختر ریزه میزه اما شیرین و با نمک. منم خومو جدی کردم گفتم شما اینجا چکار میکنی نخود هر آش. مگه کار نداری برو به کارت برس. مرجانم یه نگاه شیطنت امیز کرد و بدون این که چیزی بگه رفت. رو کردم به الهام و گفتم اخه عزیزم تو که وضع زندگی منو میبینی صبح میام تو این آرایشگاه شب میرم خونه. دوس پسر وقت میخواد توجه میخواد. باز تو و ارمان از همون اول هم رشته و هم کار بودید. کنار هم ، هم کار میکردید هم زندگی. من چکار کنم برم یه پسر بیارم تو آرایشگاه زنونه بزارم ور دستم. اینو که گفتم جفتمون زدیم زیر خنده. الهام که خندش زود تر از من تموم شد گفت میدونم عزیزم اما تو سختی های زندگیتو کشیدی الان دیگه 28 سالته باید بیشتر به فکر خودت باشی بزار این دوتا شاگرد تخم جنت یکم به کارا برسن و تو یکم به خودت برس. منم گفتم راستشو بخوای خودمم تو فکرش بودم اما این چند ساله این قدر تو فکر کار و زندگی بودم که اصلا از جامعه دور افتادم پسری هم نیست اطرافم اخه. پسر که از اسمون خودش نمیاد. الهامم گفت خوبه بابا تو هم . چقدر زندگی رو برا خودت سخت کردی مطمئنم یه گوشه چشم نشون بدی پسرا برات صف میکشن. منم با گفتن یه چه میدونم والا به بحث خاتمه دادم.اما وقتی الهام رفت خیلی به موضوع فک کردم و بار ها از خودم پرسیدم واقعا چرا من که این قدر نیاز دارم الان با یکی نیستم. یه جورایی حالم گرفته شده بود رفتم تو اشپز خونه و شیشه مشروبو که کابینت پایینی گذاشته بودم در اوردم. میدونستم قراره تا خونه رانندگی کنم اما واقعا تو اون لحظه بهش نیاز داشتم پس یه پیک رفتم بالا و رفتم به مهسا شاگرد جدیدم گفتم که حالم خوب نیست یه آژانس خبر کنه تا برم خونه. مشروب بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم روم اثر گذاشت اصلا نفهمیدم چطور رسیدم خونه. اصلا چی شده بود واقعا که تو اون لحظه این قدر حالم خراب بود شاید بیشتر از هر موقع دیگه ای داشتم به الهام و آرمان حسودی میکردم. رفتم و مشروب بیشتری خوردم. یکم که گذشت دیدم یه شهوت عجیبی تو وجودم شعله میکشه. رفتم فلشمو زدم به تلویزیون و شروع کردم به لخت شدم همین جوری که پورن پخش میشد منم دیوانه وار خودمو میمالوندم. اصلا نفهمیدم چی شد و کجا خوابم برد.
نمیدونم چقدر بود که خواب بودم اما این قدر چشمام سنگین بود انگار صدصال بود خوابیده بودم. اصلا هیچی یادم نمیومد و نمیدونستم کجام و چی شده. تنها چیزی که میفهمیدم صدای الهام بود که داد میزد سمیرا سمیرا حالت خوبه؟ چشمامو به سختی باز کردم و دیدم الهام بالا سرمه منم رو مبل ولو بودم. یه خمیازه عمیق کشیدم و گفتم چه خبره چرا این قدر داد میزنی؟ یه لحظه بعد نگام به خودم افتاد و دیدم لخت مادر زادم. قشنگ یه لحظه نزدیک بود قلبمو بالا بیارم. همه چیز یادم افتاد. خاک بر سرم الهام اونجا چه کار میکرد. دیدم یه حوله گرفته سمتم. گفت بیا بپوش از این وضع در بیای. حوله رو گرفتم و پیچیدم دور خودم. زیر چشمی یه نگاه هم به تلویزیون انداختم. خاموش بود.یعنی خودم خاموشش کرده بودم یا الهام اومده بود و دیده بود دارم پورن نگاه میکنم. ای وای بلکل ابروم رفته بود. مخصوصا که بوی مشروبم تو فضا پیچیده بود وقشنگ معلوم بود دیشب چه بساطی داشتم. الهام در حالی که اخم کرده بود گفت اخه دختر ادم در خونشو باز میزاره اون وقت خودش لخت میگیره وسط خونه میخوابه؟ اگه یکی دیگه جز من سر و کلش پیدا شده بود میخواستی چکار کنی؟ وقتی میگم تو دوس پسر نیاز داری یه چیزی میدونم که میگم. اینو گفت و رفت که از خونه خارج بشه. یه دفعه در حالی که از خجالت سرخ شده بودم داد زدم الهام وایسا. الهام برگشت و گفت عزیزم لازم نیست چیزی رو به من توضیح بدی من خوب میشناسمت و قرار نیست قضاوتت کنم هر آدمی ممکنه تو زندگیش از این لحظه ها داشته باشه منم خودم لحظه هایی داشتم که اگه کسی منو تو اون وضعیت میدیده از خجالت میمردم. فقط دارم بهت میگم بیشتر حواستو جمع کن اگه میخوای مست کنی اول در خونه رو ببند بعد مست کن. تازه برا یه ادم تنها اصلا خوب نیست که تنهایی این قدر مشروب بخوره ممکنه بلایی سرت بیاد. از این به بعد اگه خواستی مست کنی بیا پایین با هم مست کنیم خطرناک نباشه. در حالی که چشمام داشت از تعجب از کاسه در میومد گفتم مگه تو هم اهل مست کردنی؟
اونم گفت نه حالا اونجوری مست کردن. تا حالا بدمستی نکردم اما گاهی با ارمان یه پیک میزنیم.در ضمن این فیلمای خاک بر سری هم بریز دور اینا هیچ وقت جای یه شریک جنسی رو برات نمیگیره. اینو گفت و از خونه رفت بیرون. منم همونجا خوشکم زده بود همه چیزو واقعا دیده بود. دیگه واقعا میتونستم باهاش چش تو چش شم ایا؟
چن روز بعد رو تا جایی که میتونستم از الهام فرار کردم اصلا نمیدونستم اگه بهش برسم چی میخوام بهش بگم احساس میکردم یه چیزی بینمون شکسته که دیگه نمیشه درستش کرد. اصلا دوس نداشتم فک کنه ادم شهوت پرستی ام ام با اون چیزایی که دیده بود مگه میشد فکری نکنه. چند روز گذشت تا این که یه شب مجبور شدم تا دیر وقت سرکار بمونم دوتا عروس پشت سر هم داشتم که حسابی وقتمو گرفت. تا اومدم جمع کنم و برسم خونه شد ساعت یازده شب. حسابی خسته بودم وقتی اومدم برم کلید بندازم که در خونه رو باز کنم که دیدم کلید در خونه تو دسته کلیدم نیست. یه دفعه یادم افتاد که صبح کلیدو در اوردم که ببرم بدم یکی از روش بسازن و کلیدو گذاشتم جلو آینه اما یادم رفته بود که کلیدو بردارم. حالا چه خاکی به سر بریزم اون موقع شب کلید ساز از کجا بیارم. تنها یه راه داشتم باید میرفتم شب تو رایشگاه میخوابیدم تا صبح برم یه نفرو بیارم درو باز کنه. این قدر داشتم به خودم و حواس پرتم لعن و نفرین میفرستادم که اصلا یادم رفت سوار آسانسور بشم و همین جوری که داشتم از پله ها پایین میرفتم یه دفعه یه در باز شد و الهام اومد بیرون. خشکم زد نمیدونستم چه کار کنم چرا اون شب همش داشتم بدبیاری میوردم؟ الهام با نگرانی پرسید چی شده سمیرا چرا اینجایی؟ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم دارم میرم آرایشگاه. اونم گفت دختر مگه دیوونه شدی این همه راه میخوای برگردی بیا تو. هر چقدر میتونستم زور زدم و تعارف کردم که تو نرم اما چند لحظه بعد ارمانم اومد و خواهش کرد که برم تو. گفت خودش صبح اول وقت میره و یه کلید ساز میاره. انصافا دیگه نه گفتن به اون کار سختی بود مگه میشد با اون چشای ابیش چیزی ازت بخواد و تو هم نه بگی. رفتم تو و همینجوری سرسنگین رو یه مبل نشسته بودم بدون اینکه چیزی بگم. با این که ارمان قبلا صد بار سرلخت دیده بودم اما حتی نمیتونستم روسریمو دربیارم. نمیدونم الهام از اون روز بهش چیزی گفته بود یا نه. یکم که گذشت ارمان عذر خواهی کرد و گفت که چون صبح زود باید بره سره کار باید بره بخوابه. منم گفتم راحت باشید اقا ارمان ببخشید مزاحمتون شدم. ارمان که رفت تو اتاقش یه دفعه الهام اومد افتاد به جونم با کلی گله و شکایت که چرا چند وقته پیدات نیست و همش فراری هستی. منم کارو بهونه کردم و گفتم سرم شلوغه و از این جور حرفا. الهامم گفت دختر با خر که طرف نیستی اخه من میدونم تو چه مرگته سرکار خانوم خجالت میکشن درسته؟ باور کن سمیرا یکی از دلایلی که باهات این قدر صمیمی شدم این بود که فک میکردم دختر راحتی هستی اون وقت حالا داری این جوری میکنی؟ منم طاقت نیوردم و گفتم الهام با این که مدت زیادی نیست همو میشناسیم اما خیلی بهت احساس نزدیکی میکنم و اصلا دوس نداشتم منو تو اون حالت ببینی و در موردم فکر بد کنی. اونم گفت همین دیوونه بازی هاته که حرص ادمو درمیاره. اخه کدوم فکر بد الان دیگه حتی بچه ها هم پورن نگاه میکنن چه برسه به یه دختر جوون تنها مثل تو. اصلا بزار یه چیزی بهت بگم که راحت بشی خود منم شاید اگه یه مدت کار آرمان زیاد بشه یه کارایی کنم تو که جای خود داری؟ باورم نمیشد الهام همچین کاری کنه. اصلا به شخصیتش نمیخورد. اما اینوکه گفت یکم راحت شدم و دوباره یخ بینمون آب شد.
از اون شب به بعد دوستیم با الهام شکل جدیدی پیدا کرد و دیگه خیلی با هم راحت شده بودیم و کلی تیکه و شوخی سکسی به هم مینداختیم.حتی در مورد بدن و اندام و هم نظر میدادیم و گاهی وقتا از رو شیطونی بدن همو انگولک میکردیم. منم به نصیحت الهام گوش داده بودم و ارایشگاه رو بیشتر به مرجان و مهسا میسپردم وخودم وقتمو با الهام میگذروندم.نمیدونم چرا اینجوری شده بود اما خیلی وقتا صحبت های بینمون سکسی بود و همش از سکس و این جور چیزا حرف میزدیم. یه بار همینجوری داشتیم از پورن استارا حرف میزدیم که گفتم یه دختره جدید اومده اسمش alina lopez هست و پورناش خیلی خوبه وادمو حسابی شهوتی میکنه. اونم گفت عه پس چرا من ندیدمش. منم گفتم بزار نشونت بدم. گوشمیمو دراوردم و پورنی که دیشب دانلود کرده بودم رو نشونش دادم.جفتمون مشغول تماشا شدیم. این اولین باری بود با هم پورن نگاه میکردیم. یه چند دقیقه که گذشت جفتمون محو تماشای پورن شده بودیم که الهام یه دفعه گفت خیلی بدی سمیرا. منم فیلمو استپ کردم و گفتم چرا ؟ خوشت نیومد؟ گفت نه اتفاقا خیلی خوبه اما من الان حشری شدم چکار کنم؟ منم گفتم خب همیشه پورن میبینی چکار میکنی؟ اونم گفت مثل خودت دیگه جق میزنم. اما تو الان اینجایی نمیتونم بزنم.منم شیطنتم گل کرد و گفتم اهان یعنی تو الان از من خجالت میکشی؟ گفت نباید بکشم؟
گفتم خب تو که منو لخت دیدی منم لخت ببینمت چی میشه مثلا؟ گفت نه خیرم من فقط جلو آرمان لخت میشم. منم گفتم هر جور میخوای من که نمیتونم بدون مالوندن پورن ببینم. فیلمو پلی کردم و شروع کردم به مالوندن کسم از روی شلوار. الهامم با یه حالت خاصی ادامه فیلمو دید. قشنگ یه جو حشری فضا رو پر کرده بود.چند دقیقه بعد الهام پا شد که بره. گفتم کجا میری خانوم مهندس. ناراحت شدی؟ گفت من اگه الان ارضا نشم خیلی اذیت میشم شما بشین ادامه پورنتو ببین و رفت تو اتاقش و درو بست. من که شیطنت وجودمو پر کرده بود رفتم پشت در اتاقش صدای اه اه کردنش قشنگ میومد. در حد یه پورن استار حرفه ای داشت اه اه میکرد منم زدم به درش و گفتم داری چکار میکنی خانوم بی ادب؟ اونم داد زد خدا بکشدت سمیرا اذیتم نکن. میدونستم تو اعماق وجودش خجالت میکشه اما انگار واقعا نمیتونست تحمل کنه. منم دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم و گفتم من میرم تو به کارت برس.
چند روز بعد الهام بهم زنگ زد که برم پایین گفت چن تا لباس جدید خریده و میخواد با هم امتحانشون کنیم. لباسا تو خونه ای و سکسی بود. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم خوش به حال آقا ارمان زنش چقدر به فکرشه. اونم در حالی که پیرهنشو در میورد و داشت یه تاپ خوشگل سبز کم رنگ رو میپوشید گفت ای بابا همه مردا باید مخ زناشونو بزنن تا باهاشون سکس کنن اون وقت من باید یه کاری کنم این آقا ارمان بهم روی خوش نشون بده. میدونی به راحیا تن به سکس نمیده انگار دوس داره براش تلاش کنم و به خودم برسم. منم گفتم خب حق داره مردی مثل اون باید خاص باشه. الهام بهم یه چشم غره رفت و گفت اهای نکنه درباره شوهرم فکرای سکسی داری. منم به شوخی گفتم تا وقتی خودت هستی شوهرت چرا؟ اونم گفت به خدا سمیرا تو اخرش منو میکنی. اینو گفت و تاپ سبزرو در اورد. بعدش رفت و یه سوتین صورتی برداشت و بند سوتین خودشو که مشکی بود باز کرد تا اونو امتحان کنه. من با تعجب بهش گفتم چه عجب سرکار خانوم اون ممه ها رو انداخت بیرون بالاخره. اونم گفت خدا خرو دید بهش شاخ نداشت تو اگه کیر داشتی چکار میکردی سمیرا؟ اومد سوتینو بپوشه که گفتم وایسا حالا که تا اینجاشو پیش رفتی بقیشم برو شلوارتم در بیار دیگه ارزو به دل موندم یه بار ببینمت. اونم گفت باشه بابا کشتی منو تو تا این دوتا سوراخ منو نبینی ول کن نیستی و شرت و شلوارشو با هم کشید پایین. کفم در جا برید. کس و کونش این قدر صاف بود که انگار کلن مو درنمیاره. وقتی دید اون جوری بهش زل زدم گفت اهای چکار میکنی چشاتو درویش کن. گفتم در اوردی که درویش کنم؟اونم گفت خب بسه دیگه به اندازه کافی دیدی و شلوارشو کشید بالا.
اصلا باورم نمیشد خودمم نمیدونستم رابطم با الهام داره به چه سمتی میره حتی دوس نداشتم به چیزی فک کنم. نمیدونستم از فکرایی که تو سرم میاد باید خوشم بیاد یا بدم بیاد


سخن نویسنده: شما به عنوان خواننده دوس دارید داستان چگونه ادامه پیدا کند؟


ادامه…

نوشته: استاد خاموش

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی لزبین از سایت سکسی خفن ایران 69