داستان سکسی لذت بردن از زن دایی جون از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی زندایی از سایت سکسی خفن 69


( اسم من آرمینِ و این خاطره برمیگرده به یک سال پیش درست وقتی ک 18 سالم بود )
اون روزا مادرم به خاطر یه قضیه ای مجبور بود چند روز تو بیمارستان بستری باشه ، ما هم تو تهران فامیلی نداریم ک بخواد تو اینجور مواقع کمک مون کنه ب خاطر همین بابام به داییم ک ساکنه استان اراکِ زنگ زد و گفت ک زن داییم و بچه اش رو چند روزی بفرسته پیش ما ک یه مقدار تو کارا کمکون کنه و اونم قبول کرد ، شب اول بستری شدن مادرم بود ک زن داییم و بچش رسیدن تهران . چند ساعتی اومدن تو بیمارستان کنار مادرم موندن و شب که دیگه نمیذارن کسی همراه بیمار باشه همگی رفتیم خونه . تا رسیدیم خونه زن داییم شروع کرد ب نظافت و شام پختن منم که ب خاطر مادرم اعصابم خورد بود رفتم بیرون پیش رفیقام و ی قلیون کشیدم و لبی تر کردم ک حدودا ساعت 11 شب بود رسیدم خونه , همه خواب بودن به جز زن داییم ک با داشت گوشی ور میرفت وقتی رسیدم پاشد اومد گفت چرا دیر اومدی ؟ گفتم حالم خوب نبود ، پرسید شام خوردی ؟ گفتم نه ، خدایی هم خیلی گشنم شده بود کره خوری بعد مشروب ی چیز دیگس ، شامم رو اورد تو اشپزخونه و شروع کردم ب خوردن خودش هم رفت تو اتاق خواب سرجاش دراز کشید ، شام خوردنم ک تموم شد وسایل هارو همونجوری گذاشتم موند و رفتم رو تختم دراز کشیدم ، تابستون بود و هوا هم شدیدا گرم بودش ، تمام لباسام در اوردم و فقط ی شلوارک تنم بود ، ی مقدار تو تخت ورجه وورجه کردم دیدم خوابم نمیبره ، واقعا کلافه شده بودم ، گوشیمو ک بغل تخت تو شارژ بود رو برداشتم و شروع کردم چت کردن تو گروه ها و … ولی دیدم بازم هیچ حالی بهم نمیده ، اینجا بود ک رفتم سراغ فیلتر شکن سایفون و بعدش ، چندتا سایت سکسی عالی
یواش یواش داشتم مث اتیش داغ میکردم ، نیم ساعتی با کیرم ور رفتم ولی دوست نداشتم با جق زدن ابم بیاد ک ناخوداگاه نگاهم به زنداییم افتاد ک پایین تخت من خوابیده بود و پسرش هم ک 8 سالش بود بغل دست خودش خوابونده بود ، دیگه واقعا از شهوت داشتم میمردم ( یکم از زن داییم بگم براتون ؛ نه اونقدرا خوشگله نه زشت ، اندامش هم قابل تحمله ولی شنیدین ک میگن سوراخ باشه دیوار باشه ??? خوابش هم ی مقداری سنگینه ) به خاطر همین دلو زدم به دریا تقریبا ساعت 1 شب بود ک تصمیم گرفتم برم بغلش بخوابم , اما وقتی پسرش رو دیدم ک اونقدر بهش چسبیده رو دیدم یکم نا امید شدم ولی بسوزه پدر شهوت ، با تمام استرسی ک داشتم پسرش رو تا جایی ک بتونم خودم بین شون بخوابم ی مقداری کشوندمش کنار ، وقتی ک کارم تموم شد دیگه بلند نشدم و همونجا دراز کشیدم ، از استرس قلبم از تیک تاک ساعت تند تر میتپید ، شلوارک مو ی مقدار کشیدم پایین و شروع کردم مالیدن کیرم تا راست بشه ، در همین حین ی دستم رو گذاشتم رو سینه ی زن داییم اروم اروم شروع کردم به مالیدنش ، وای ک چ حالی میداد با تمام استرسش ، اروم اروم لباسش رو دادم بالا و از روی سوتین شروع کردم به فشار دادن سینه هاش ک اون موقع برام حکم سینه های الکسیس رو داشتن داشتم اروم اروم میمالیدم ک یهو تکون خورد و منم مث برق خودم رو جمع و جور کردم ولی تنها واکنشی ک ازش دیدم پشت کردن به من بودش ( قطعا هنوز متوجه نشده بود ) منم ک کم کم استرسم کم شده بود بند سوتینش رو باز کردم و بعدش دوباره کیرمو انداختم بیرون و این سری از پشت چسبیدم بهش و کیرم گذاشتم لای پاش از روی شلوار ک اصلا حس خوبی نداشت ، ولی اینکه بعدش سینه هاش رو از زیر سوتین شروع کردم به مالیدن واقعا برام لذت بخش بود ، نوک سینه هاش میگرفتم تو دستم اروم فشار میدادم و از اون طرف هم ی تکونی به کیر و خایم ک لاپاش بود میدادم ، بعد از یکی دو دیقه اینسری از خواب بیدار شد و منم فرصتی برای کابل گرفتن نداشتم و فقط چشمام رو بستم ولی تو دلم غوغایی بود تو فکر این بودم ک میخواد چیکار کنه ک یهو متوجه این شدم ک داره صدام میکنه ، منم با حالت خواب الود چشمام باز کردم و گفتم چیشده ؟ گفت ک چرا اینجا خوابیدی منم در جوابش گفتم ک حالا مگه چیشد ، خواب بد دیدم اومدم کنار یاسین ( پسر زن داییم ) خوابیدم ، اونم گفت ک باشه بخواب اشکال نداره و دوباره خودش دراز کشید ، دیگه میدونستم متوجه شده ک من داشتم چ غلطی میکردم و به هیچ وجه نمیخوابه و فقط ادای خوابیدن رو در میاره ، ده دیقه ای گذشت و دوباره شروع کردم به شیطنت ولی این سری دیگه استرسی نداشتم ، اروم دستش رو اوردم و گذاشتم رو کیرم ک مث اهن سفت و محکم شده بود ، ی مقداری مالیدم بهش ک یهو گفت آرمین داری چیکار میکنییییی تو ؟ من ی لحظه رنگم پرید و هیچی نگفتم ، دوباره پرسید مگه با تو نیستم ؟ چ مرگته احمق ؟ بذار بابات رو صدا کنم ببینه تو چت شده ، اینو ک گفت واقعا ترسیدم و دستش رو گرفتم و گفتم چیزی نیس تو رو خدا ساکت باش ، ولی اون اهمیتی نداد و چند باری بابام ک تو حال خوابیده بود صدا کرد ولی هیچ جوابی نشنید ، دستم گرفتم جلوی دهنش و گفتم ساکت باش توضیح میدم ، دستم از رو دهنش برداشتم ک حرف بزنم گفت اه اه تو بازم ک زهرماری خوردی ببند دهنت رو خفم کردی ؛ صورتم اوردم عقب تر و گفتم زن دایی حالم اصلا خوب نیس تو بدترم نکن ، گفت چی داری میگی اخه من ک نمیتونم به داییت خیانت کنم ، زشته اگه بعدا بفهمه جفتمون رو میکشه ، گفتم اگه تو نگی نمیفهمه ، یکم حرف زدم تا اروم شد و دیگه هیچی نگفت فقط دراز کشید ک نشون از اوکی دادن بود ولی اخرش گفت ک فقط تا جایی ک من بخوام ادامه میدی گفتم چشم و دستش اوردم گذاشتم رو کیرم گفتم بمالش ، شروع کرد به مالیدن ولی چ مالیدنی اخه ؛ خشک خشک ، داشت کیرم رو زخم میکرد ، بهش گفتم : ی تف بنداز کف دستت خب زخمش کردی ، ی ببخشید گفت و دستش رو خیس کرد ، منم شروع کردم به مالش سینه هاش ، انقدر مالیدم ک سرخ شده بودن ، گه گاهی هم نوک شون گاز میگرفتم ک یه ناله ی خفیف میکرد ، ی دستم رو سینش بود و اون یکی دستم رو کسش ، میخواستم دکمه شلوارش باز کنم ک ی مقدار مقاومت کرد ولی بعد از اصرار من بیخیال شد ، دکمه شو ک باز کردم شروع کردم به مالیدنش از روی شورت ، ولی چیزی ک واقعا حالم خوب کرد این بود ک کس نازش خیس شده بود ، خیس رو شورتش رو مالیدم به سینه هاش ک یکم لیز بشن ، بعد دستم کردم تو شورتش ، با یه دستش دستم رو گرفته بود ک مبادا غلط اضافه ای کنم ولی منو میگی ؟ کله ی دآغ و کیر دآغ تر ، هیچی جلو دارم نبود ، شروع کردم به مالش چوچولش و انگشت کردنش ، جلو و عقب واسم فرقی نداشت ، به اوج شهوت رسیدم رو زانو نشستم و شلوارش رو تا زانوش کشیدم پایین با کلی مقاومتی ک کرد نتونست جلوم رو بگیره ، ی تف انداختم رو کیرم و خوابیدم روش ، کیرم کامل بین پاهاش قرار گرفته بود اونم فقط چشماش رو بسته بودش ، چند بار عقب و جلو کردم و با دو تا دستام سینه هاش میمالیدم و میخوردم ،واقعا دیگه صدای اه و نالش بلند شده بود ک منو ی مقدار ترسوند ، کارم قطع کردم و نشستم رو سینش و ازش خواستم ک برام ساک بزنه ولی جوابی ک بهم داد این بود ؛ من تا این جا که رسیدم واسه داییت ساک نزدم واسه تو بزنم ؟ منم گفتم اگه نزنی بابام صدا میکنم ، اگه تو این حالت مارو ببینه میدونی چی میشه ؟ ترسید و فهمید تو چ مهلکه ای گیر افتاده ، شروع کرد به ساک زدن کیرم ولی اصلا بلد نبود و حال نداد ، گفتم جریمت اینه ک بذاری از کس بکنمت ، گفت نههههههه بچه ای نمیتونی خودت کنترل کنی ابت میریزی توش بدبخت میشم ، بی توجه به حرفش ی تف رو کسش انداختم و یه تف رو کیرم ، بعدش یهو تمام کیرم رو تو کسش جا کردم ، چند باری تلمبه زدم و دیدم ک وقت شل شدنمه ، کشیدم بیرون و ریختم رو شکمش ؛ چندتا فحش ابدار هم بارم کرد ولی به تخمم نبود ، گفت پاشو گورت گم کن سرجات برم خودم تمیز کنم اشغال ، منم پاشدم رفتم رو تختم و اونم رفت دستشویی و برگشت ولی ایندفعه دیگه تو اتاق نخوابید و با پسرش رفتن تو حال خوابیدن .
از اون رابطه به بعد هم دیگه هیچ جا باهام تنها نمیمونه و سریع ازم دور میشه ولی برخوردش مث همیشه گرم و صمیمیه ❤
( دوستای گل ، بار اولمه ک دارم خاطره مینویسم ، اگه مشکلی داره ، با کمال احترام بیان کنین تا متوجه اشتباهم بشم . مرسی از همه اونایی ک تا اخرش خوندن . نظر یادتون نره )
کلی خاطره دیگه دارم ک اگه استقبال کنین اونارو هم براتون مینویسم


نوشته: Armin_zi_78


متن داستان سکسی لذت بردن از زن دایی جون