داستان سکسی قفس از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی قفس


همیشه دو انتخاب هست.یا سیاه یا سفید، هر کدوم رو که انتخاب کردی، دیگه راه برگشتی نداری و محکومی به رفتن، محکومی چون من مجبورت میکنم و خدا میدونه که هیچ قفسی نمیتونه مثل من تو رو به خواستِ خودت به بردگی و اطاعت وادار کنه!
در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.الهام داشت گهواره ی نادیا رو تکون میداد و لالایی میخوند.با دیدن من از جاش بلند شد.سرش رو پایین انداخت و گفت:«خوش اومدید آقا بهنام،نادیا رو تازه خوابوندم،الان میرم براتون شام میکشم.» سر جاش نشستم و همونطور که دخترم رو نوازش میکردم جواب دادم:«گرسنه ام نیست یکم چای و میوه کافیه،در ضمن تخته ی تویِ حیاط رو آماده کن ،شب اونجا میخوابم.»
چشمی زیر لب گفت و از اتاق خارج شد. بوسه ای روی گونه ی نرم و لطیف نادیا نشوندم و به مژه های بلندش که روی صورتش سایه انداخته بود خیره شدم.تماشای صورتِ معصومش دلم رو مچاله میکرد.عکس فریده رو از جیب پیراهنم دراوردم.اولین چیزی که توی عکس،جلب توجه میکرد چشم و ابروی مشکیش بود.انگشتم رو با حسرت روی عکس کشیدم زیرلب زمزمه کردم:«زود رفتی ابرو کمون من.»
حرف زدن با عکسش برام عادی شده بود.وقتی براش از روزمرگیام و روال زندگیم حرف میزدم احساس سبکی خوبی رو تجربه میکردم .دهن باز کردم،وقتش بود که فریده ام از حس جدیدم با خبر بشه:«نادیا هر روز بزرگ تر میشه، هر روز بیشتر شبیه تو میشه و من میترسم فریده، نمیخوام براش کم بزارم، نمیخوام براش هم پدر باشم و هم مادر چون که نمیتونم.دنیای مادرانه چیزی نیست که من بتونم درکش کنم.عشق و آرامشی که دخترمون باید از یه همراهِ هم جنسش بگیره توی هیچ نقطه ای از وجود من پیدا نمیشه.»
قطره اشکی روی عکس افتاد.نفسی تازه کردم و ادامه دادم:«الهام رو خیلی وقته میشناسم،ناراحت نشو ولی میدونم که دوستم داره،این رو از سرخ شدن گونه هاش و دزدیدن نگاهش میفهمم، منم…منم بهش بی میل نیستم.به جون فریده ام قسم اون عشقی که به تو داشتم رو نسبت به الهام ندارم.تو برای من آتیش بودی،با لبخندت میسوزندیم و با چشمات دیوونه ام میکردی هنوزم میکنی…الهام اما ،مثل موجِ ملایمِ دریاست ،هیچوقت نمیتونم لحظاتی که با تو داشتم رو باهاش بسازم ولی بودنش بهم آرامش میده،آرامشی که مطمنم میتونه به دخترمون هدیه بده .»
عکس رو بوسیدم و روی میز گذاشتم.قدم گرد کردم و از اتاق خارج شدم.زیر لب زمزمه کردم:«منو ببخش.»
بعد از برداشتن دیوان شمس و عینک از اتاق خوابم،از ویلا خارج شدم.مسافت سر سبز و پر درخت باغ رو طی کردم تا به تخته ی چوبی موردعلاقه ام رسیدم.الهامم اونجا بود.با دیدن من اشاره ای به محتویات روی تخته کرد و گفت:«بفرمایید آقا بهنام ، هندونه اش تازه و خنکه تازه از توی حوض درش اوردم،این دور و ورم آب گرفتم تا وقتی میشینید گرمتون نشه خدای نکرده.خواستم بوی خاک بلند شه و نفستون تازه شه.»
تشکر کردم و جا گیر شدم.همونطور که انتظار داشتم خواهش همیشگی اش رو به زبون آورد:«آقا بهنام،جسارت نباشه میشه یه ورق برام بخونید و بعدش از اینجا برم؟من این شعرا رو خیلی دوست دارم.حیف که آقام نذاشت بیشتر چند تا کلاس بخونم ،حالا خط روون رو هم به زور میخونم چه برسه به این خطای سخت و پیچ در پیچ.»
لبخندی زدم و مستقیم زل زدم توی چشماش.سرش رو پایین انداخته بود و با دامن لباسش بازی میکرد.
_دوست داری یاد بگیری؟
-از من که دیگه گذشته ،همون موقع باید مدرسه میرفتم که نشد
اخمی کردم و گفتم:«از تو گذشته؟هنوز بیست سالتم نشده،خودم بهت یاد میدم بیا بشین اینجا.»
سرش رو به سرعت بالا اورد.چشمای درشت و روشنش برق میزدن
_من؟من بیام بشینم؟نوچ آقا شما بخونید من همون کافیمه، میشنوم و میرم
_بیا گفتم دختر جون با من یکه به دو میکنه!زود بیا بشین اینجا
با چند قدم به تخته نزدیک شد و لبه اش نشست .توی خودش جمع شده بود و مشخص بود احساس راحتی نمیکنه.حقم داشت.هیچوقت تا این اندازه بهم نزدیک نشده بود.با خودم فکر کردم وقتی ازش خواستگاری کنم چه واکنشی داره.حتما صورتش گل مینداخت و با چشمای متعجب و خوشرنگش زل میزد به چشمام.ناخودآگاه لبخندی زدم و کتاب رو باز کردم .
_الهام بیا کنارم بشین و تکیه بده،از اونجا چطور میخوای کلمه ها رو ببینی؟به حرفم گوش داد و اروم خودش رو کنارم جا داد.البته مشخص بود با تمام وجود سعی میکنه فاصله ی فیزیکی رو حفظ کنه و بهم برخورد نکنه
_نگاهت به حرکت انگشتم روی کلمات باشه ،هر چی که گفتم رو توام تکرار کن …
هر بیت رو جدا میخوندم و بعدش اون تکرارش میکرد:
ای خوشا روزا كه ما معشوق را مهمان كنیم…دیده از روی نگارینش نگارستان كنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما…ز آفتاب روی او آن درد را درمان كنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشك افشان خویش…پیش مشك افشان او شاید كه جان قربان كنیم
آن سر زلفش كه بازی می كند از باد عشق…میل دارد تا كه ما دل را در او پیچان كنیم
حالا بهم نزدیکی شده بودیم.اونقدری که میتونستم صدای قلبش رو بشنوم .کتاب رو بستم .دستم رو زیر چونه ی ظریفش گذاشتم و زل زدم به چشماش.زیر لب زمزمه کردم:
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن كند…ما به فرمان دل او هر چه گوید آن كنیم
این كنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست…جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان كنیم
آفتاب رحمتش در خاك ما درتافته‌ست…ذره‌های خاك خود را پیش او رقصان كنیم
ذره‌های تیره را در نور او روشن كنیم…چشم‌های خیره را در روی او تابان كنیم
آروم لبام رو روی لباش گذاشتم و نرم بوسیدمش.وقتی سرم رو عقب کشیدم رنگ صورتش پریده بود .سرم رو جلو بردم و در گوشش زمزمه کردم:«خیلی میخوامت الهام،نه برای یه لحظه،نه برای یه شب،برای یه عمر میخوامت.»
پیراهن صورتیش رو آروم در اوردم. انگار مسخ شده بود و نمیتونست هیچ حرکتی مبنی بر رضایت یا مخالفت انجام بده،برام اهمیتیم نداشت که آماده است یا نه ،شهوت و عشقی که بهش داشتم منطقم رو هم ساکت کرده بود.شتاب زده بلند شدم و شلوارم رو دراوردم. بدنش رو روی تخته دراز کردم.یه پاش رو گرفتم و روی شونه ام گذاشتم.شورتش رو کنار زدم و زل زدم توی چشماش:«دردش یه لحظه است بعدش خانوم خودم میشی ،خب؟»
با گریه چشماش رو بست و رو برگردوند،آلتم رو جنگل سیاه بکر و دست نخورده ی شرمگاهش گذاشتم و با یه ضربه محکم خودم رو جلو کشیدم.آخ بلندی گفت و تموم شد .الهام مال من شده بود!
نادیا
با باز شدن در چشمام رو بستم.انقدر توی این اتاق کوچیک و تاریک مونده بودم که چشمام تحمل روشنایی رو نداشتن.اجزای صورتش مشخص نبود.در واقع چیزی به جز سایه اش رو توی پس زمینه ای نورانی نمیدیدم .با نزدیک شدنش چهره اش واضح تر میشد.نگاه سردش رو به چشمام دوخت و گفت:«باز کن درِ دهنتو.»
عصبانی نبود و نسبت به دو روزِ پیش خیلی آروم تر به نظر میرسید. همین موضوع باعث شد به خودم جرات بدم و باز هم خواهش کنم:«میشه … این طنابارو باز کنی؟من که جایی نمیرم ،اصلا در اتاقم قفل کن تا خیالت راحتـــ…»
با کلافگی دستش رو روی فکم گذاشت و به پایین کشیدش.ساندویچ رو به زور وارد دهنم کرد.پریدنِ بی هوای غذا تو گلوم باعث شد به سرفه بیوفتم .دستاش رو از صورتم دور کرد. سرفه ام اونقدر ادامه دار شد که اشکم در اومد.
بیشتر از این نمیتونستم این شکنجه رو تحمل کنم. درد بدنی و روحی بهم قدرتِ دیوانگی داد و جیغم در اومد:«بازم کن میگم عوضیِ مادرجنده! فکرکردی مملکت انقدر بی در و پیکره که دزدِ لاشخوری مثل تو راحت منو بدزده و هیچ اتفاقیم نیوفته؟فکر کردی بابام به تویِ کلاش باج میده؟کافیه اینجا رو شناسایی کنن اونوقته که بدجوری تاوان حرومزاده بودنت رو پس میدی.»
ساکت شدم و با نفس نفس زدن به چهره ی متعجبش خیره شدم. تازه فهمیدم کجام و چه غلطی کردم.چشمام رو بستم و خودم رو برای هرچیزی اماده کردم…ولی صدای خنده ی آرومش که کم کم بلند و شلیکی میشد معادلات توی ذهنم رو بهم زد!
این اولین باری بود که میدیدم میخنده . به سمتم برگشت. دستش رو از روی شونه ام رد کرد و به صندلی ای که بهش بسته شده بودم رسوند و کمی به عقب متمایلش کرد طوریکه دو پایه ی جلوییِ صندلی از زمین جدا شدن…شونه هاش از شدتِ خندیدن میلرزیدن سرش رو بالا اورد .موهای طلایی و بلندش دو طرف صورتِ استخونیش رو قاب گرفتن.دیگه خبری از خنده نبود .فقط جنون بود که تو صورتش برق میزد:«آخ نادیا!»سرش رو کمی به راست خم کرد و در حالیکه با موهام بازی میکرد ادامه داد:«من با هر نفس تاوان حرومزاده بودنم رو پس دادم.»
عقب رفت.در حالیکه که کمربندش رو باز میکرد گفت :«حالا نوبت بابای کسکشته که عذاب بکشه.»
تا این لحظه فکر میکردم به خاطر پول منو دزدیده و این پول رو با تهدیدِ به آسیب رسوندنم به دست میاره.ولی انگیزه ش انتقام و کینه ی شخصی بود و این ترسم رو بیشتر میکرد .من اینجا بودم که آسیب ببینم و این یه اهرم فشار و تهدید تو خالی نبود!
چاقوی کوچیکی رو از جیبش بیرون کشید. شلوارش روکامل دراورد و بهم نزدیک شد. قلبم تند تند میزد وتلاشم برای حرف زدن به جایی نمیرسید .
دستش رو روی لبام گذاشت. خم شد و جلوی صندلی ای که بهش بسته شده بودم نشست انگشتاش از بدنم گذشتن و به زانوهام رسیدن. چاقوی تو دستش برق میزد ولی باز هم به ترسناکی برق نگاه پرنفرت و وحشیش نبود. ناخواسته گفتم:«می خوای منو بکشی؟»
به چشام زل زد. بی هیچ حرفی مشغول بریدنِ طنابای روی دستم شد.هر بندی که پاره میشد درد مچامو بیشتر حس میکرد. پوست دستم بنفش تیره شده بود و اونقدر دردناک بود که حتی نمیتونستم لمسش کنم بعد نوبت پاهام بود که بازشون کنه … بدون توجه به وضعیتم یقه ی لباسم را کشید و مجبورم کرد بایستم.نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و با دو زانو زمین خوردم.از شدت درد اشک به چشمام دوید.داد زد:«بلند شو عوضی مگه نمیخواستی بازت کنم ؟»
بخاطر جیغ و داد چند لحظه پیشم حنجره ام درد می کرد و هر کلمه رو به سختی به زبون میاوردم:«تو…با… بابام م م.مشکلل داری چرا سر وقت ت ت همون نمیری؟»
بازوم رو گرفت و همونطور که روی زمین میکشوندم هیکلم رو روی کاناپه ی قدیمی و خاک گرفته ی گوشه ی اتاق پرت کرد. کمرم درد گرفت و آخ بلندی گفتم. تی شرتش رو دراورد.باریکه ای از نور خورشید روی تنش میتابید.قدِ بلند و هیکل متناسب و ورزیده ای داشت.نقطه ی قوت اندامش شکم کشیده و خط دارش بود.برجستگی کیرش از زیر شورتک نازک و شل و ولش معلوم بود.در کل از لحاظ هیکل و قیافه پسر جذابی بود.حتی یه درصدم نمیتونستم احتمال بدم که مشکلش با من و خانوادم چیه .
صداش از افکارم دور شدم:«میخوام یه بازی کنیم.اگه تو ببری، امشب از کتک خوردن و بسته بودن دست و پاهات خبری نیست و اگه ببازی … اگه ببازی اتفاقی برات میوفته که مرگ تنها آرزوت میشه.»
خم شد و خودش رو روی تنم جلو کشید.صورتامون تنها چند سانت از هم فاصله داشتن.بوی الکل میداد و حالت تهوعم به حسای بدم اضافه شد :«من کیم؟»
با گیجی نگاهش کردم.تحت شکنجه شدید بودم و حالام مسخره ام میکرد؟با اخم گفتم:«بگو می خوای اذیتم کنی و دنبال بهونه می گردی، زود باش بزن من که دیگه عادت کردم نهایتش زیر دست و پاهات میمیرم و راحت میشم ولی عذاب وجدانی که الان با کینه و الکل خفه اش کردی یه روز سر وقتت میاد و داغونت می کنه.»
پوزخندی زد و گفت:«من کیم نادیا؟ به جای گه خوردن یکم به مخت فشار بیار و حدس بزن، ناسلامتی ما تو یه خونه زندگی میکردیم. »
عصبی شدم و با جیغ گفتم:«هر کار میخوای بکنی بکن نکنه جنِ تو اتاقم بودی و من خبر نداشتم؟»
بلند شد، شلوارکش رو دراورد و گفت:«دیگه خودت خواستی»
شلوار جین و شورتم رو بدون ملاحظه دراورد.چنگی به تاپم زد و تا روی شکمم پایین کشیدش طوری که سینه هام بیرون افتادن . ترس از تجاوز بهم قدرت دوباره ای داد. خواستم بشینم که با ضربه ی محکمی که به سرم زد چشمام تار شد و بی حال افتادم .
کیرش رو دم کسم گذاشت و بدون یک لحظه صبر کردن تا ته داخل کرد.از شدت نیرویی که به بدنم وارد شد کل هیکلم تکون خورد و سرم محکم به دسته ی مبل خورد از آخرین باری که سکس داشتم چند ماهی میگذشت و تنگ بودن کسم باعث میشد که بیشتر درد بکشم نگاهی به چهره اش انداختم.مشخص بود که این سکس براش حکم تخلیه ی روانی رو داره و ذره ای تحریک نشده.با چی میخواست تحریک شه؟صورت کبود و کثیفم یا بدن زخمی و چندش آورم؟
بغض کردم.چقدر بدبخت بودم.حتی نمیدونستم از وضعیتم خانواده ام خبر دارن یا نه…دزدیده شدنم مصادف شده بود با حرکتم به سمت کیش برای مسافرت.شاید جواب ندادن گوشیم رو میذاشتن به پای خراب شدن یا تموم شدن شارژش… با هر تقه ای که میزد درد رو تو بدنم بیشتر و بیشتر حس میکردم.با دیدن ِ گریه ام سرعتشو بیشتر کرد. پاهام و روی شونه هاش گذاشت.برخورد مچ ِ دردناکشون با بدنش باعث شد جیغ بکشم.خم شد و یه دستش رو روی دهن و بینیم گذاشت و گفت:«تو رو همینجا میکشم،توی همین اتاق جون دادنت رو میبینم.بعدش میدونی چی میشه؟اون موقع است که شاد ترین لحظه ی تمام عمرم رو تجربه میکنم.»
فشار دستش رو بیشتر کرد.چشمام داشتن از حدقه بیرون میزدن ،ادامه داد:«خودت حالت از خودت بهم نمی خوره؟انقدر خودخواه و چندش آوری که میگی به جای پدرت به تو آسیب برسونم؟کدوم بچه ای این حرف و میزنه؟»
دستش رو برداشت.با تمام وجود هوا رو بلعیدم و به سرفه افتادم.کیرش رو بیرون کشید .پایین مبل نشست و مجبورم کرد بشینم . یه انگشتشو توی کسم کرد و گفت:«البته توام از تخم و ترکه ی همون عوضی ای،شنیدی که میگن تره به تخمش میره حسنی به باباش؟خب توام مثل اون یه آدم خودخواه و بی مسولیتی.»
انگشت دوم و سومش رو هم وارد کرد.با تمام قدرت جلو وعقب میکرد ،کسم به خاطر تلمبه های چند دقیقه قبلش میسوخت و سایش انگشتاش روی دیواره هاش عذاب غیر قابل تحملی بود:«آهان راستی تا یادم نرفته باید بگم که من کیم! من باغبون خونتونم ،دو ساله که اونجا کار میکنم و تو انقدر خود گه پنداری که تو تمام این مدت حتی چهره ام رو با دقت ندیدی…فکر کردی کی هستی؟چی هستی بیشتر از یه جنده ی پول پرست و از خود راضی؟خودتو از من بالاتر میدیدی؟اگه هستی پس خودتو نجات بده آشغالِ بی مصرف!»
انگشتِ چهارمش رو وارد کرد. زل زد به چشمای بی حالم و بعد بی مقدمه دستش رو تا نصفه وارد کسم کرد.جیغ بلندی کشیدم . خواستم بلند شم که دستِ دیگه اش رو دور گردنم گذاشت و همونطور که زل زده بود به چشمام گفت:«منم به بابام رفتم نادیا، مثل اون متجاوز و عوضیم.من و تو جفتمون چه بخوایم و نخوایم شیطان متولد شدیم و همینطورم میمیریم.وقتی پسری باشی که حاصلِ تجاوز پدرت به یه زنِ کارگر و بی پناه باشی تبدیل به اون هیولایی میشی که به خواهرِ خودشم رحم نمیکنه و اینطوری به گاش میده.»
حرفاش رو نمیتونستم تحلیل کنم.سرم سنگین شده بود و گیج میرفت.دستم رو روی شونه اش گذاشتم و همه جا سیاه شد…
نازنین


تلویزیون رو خاموش کردم و همونطور که از جام بلند میشدم گفتم:«باید کم کم برگردم خونه ،بهنام گیر میده بهم.».
طاها کلافه گوشیش رو کنار گذاشت:«نازنین این چه اوضاعیه؟هنوز یادم نرفته که بعد از اون همه سال دوستی فروختیم و رفتی با اون پیری،تا اومدم فراموشت کنم باز برگشتی و منو معتاد خودت کردی،هر وقت حس میکنم دارمت یاد اون کفتار پیر می افتم.هم تو هم بچه ام رو ازم دزدیده.»
بازم همون بحث همیشگی!با بی حوصلگی رو مبل نشستم و گفتم:«کم غر بزن طاها! انقدر گربه صفت و بی چشم و رو نباش،هیچ دختری خوشش نمیاد زن یه پیرمرد چروکیده و بداخلاق باشه،ولی اگه این کارو نمیکردم نه تو این زندگی رو داشتی نه پسرمون آینده ای داشت.»
-می دونم نازی!همه ی اینا رو می دونم اما برام سخته ،آخه بالاخره کی می خوای طلاقت رو بگیری و منو از این عذاب نجات بدی؟
_یه برنامه هایی دارم.فقط کافیه که عملی شن.اونوقته که من و اهورا رو برای همیشه کنار خودت داری
مانتو و شالم رو پوشیدم و ادامه دادم:«فردا یا چند روزِ دیگه اهورا رو میارم پیشت، مطمنم دلت برای پسر کوچولوت تنگ شده.»
طاها با نارضایتی نگاهی بهم انداخت و رو به روم ایستاد:«هیچ چیز به اندازه ی نبودن تو، تو این خونه منو دلتنگ نمی کنه.»
طولانی و پر احساس لباش رو بوسیدم و گفتم :«فقط یکم دیگه صبر کن.»
سوارِ ماشین شدم. گوشیم رو از توی کیفم در اوردم و کلمه ی باغبان رو سرچ کردم.دستم رو روی شمارش گذاشتم و تماس رو برقرار کردم.بعد از چند بوق برداشت. صداش یکی از خش دار ترین و مردونه ترین صداهایی بود که تا به حال شنیده بودم. با لحنی خشن جوابم رو داد
_بله؟
_سلام مهرداد ،منم نازنین
_ شمارت سیوه نیازی نیست هر سری خودت رو معرفی کنی
از اینکه اینطوری کنفم کرد هیچ خوشم نیومد ولی به روی خودم نیاوردم
_چه خبر از نادیا؟
_ظهر داشتیم با هم حال میکردیم . انقدر عمیق ارضا شد که الان چند ساعته بی هوش افتاده
خنده اش روی مخم رفت میمرد مثل آدم جوابمو میداد ؟ مصنوعی خندیدم و ادامه دادم
_عه نه بابا ؟ تعریف کن ببینم چیکارا کردین
_گفتم که غش کرده حتی مطمن نیستم مرده است یا زنده
کمی مکث کرد و گفت:«سگ جون هنوزم نبض داره ،اونطوری که من اینو گاییدم هر کسی بود تا الان سقط شده بود .»
_چرا عجله می کنی؟مگه به خاطر همین دختر و پدرش سال ها با مادرت در به در و بی پناه نبودی؟حالا وقت تلافیه… ازش لذت ببر
بدون خداحافظی تماس رو قطع کردم و به بهرام زنگ زدم با شنیدن صدام تک سرفه ای کرد و گفت:«سلام بفرمایید خانوم.»
_همه چیز اوکیه ؟اتفاقِ تازه ای نیفتاده؟
_خیالتون راحت باشه خانوم.با سعید و هوشنگ تو باغِ خونه ایم حواسمون به همه چیز هست.میدونم که امروز دست و پاهاش رو باز کرده و بهش تجاوز کرده تا حدی که دختره از حال رفته.پشتِ در بودم و شنیدم .حتی صداش رو هم ضبط کردم.با خودم فکر کردم شاید به عنوان مدرک به دردتون بخوره
از زرنگی اش خوشم اومد. آیینه ی ماشین رو کمی پایین اوردم و مشغول تمدید رژ لبم شد:«کارت خوبه بهرام،فقط فراموش که نکردی نقشه چیه؟به محض اینکه نادیا کشته شد، نوبتِ شماست که دست به کار شید و کار مهرداد رو یه سره کنید.»
_خیالتون راحت باشه خانوم،این احمق حتی روحشم خبر نداره که قراره چه اتفاقی بیوفته
خوبه ای زیر لب گفتم و تماس رو قطع کردم . پوزخندی زدم و حرکت کردم.
مهرداد
سیگاری که از بهرام گرفته بودم رو روشن کردم.نگاهی به نادیا انداختم بین پاهاش باریکه خونی خشکیده به چشم میخورد.هر چقدر که فکر میکردم دلیل این حجم از نفرتی که نسبت بهش داشتم رو درک نمیکردم.شاید دلیلش حسادت بود،شایدم دیوونه شده بودم .به خواهرم تجاوز کرده بودم ونه تنها با دیدنش ناراحت نمیشدم بلکه حس خوبیم بهم دست میداد. توی شکل گرفتن این نفرت ریشه دار نازنین هم بی تاثیر نبود. به چند ماه پیش فکر کردم.مشغول هرس کردن درختا بودم که بهم نزدیک شد.بی مقدمه گفت:«میخوام راز مهمی رو بهت بگم که زندگیت رو تغییر میده.»
_متوجه منظورتون نمی شم خانوم
به صندلیِ چوبی اشاره کرد و دعوتم کرد به نشستن:«ببین مهرداد من آدمی نیستم که اهل مقدمه چینی باشم، رک حرفم رو می زنم و میرم سر اصل مطلب.توام مثل هر کس دیگه ای میدونی که من تنها چند سال از دختر شوهرم بزرگ ترم.جوونم و خب آره به خاطر پول باهاش ازدواج کردم.راستش وقتی درخواستش رو قبول کردم خیلی بچه بودم و وقتیم که از تصمیمم پشیمون شدم اهورا به دنیا اومده بود.پس موندم اما…اما وقتی حقیقت رو راجع به تو فهمیدم با خودم فکر کردم شاید بتونیم به هم کمک کنیم .»
آلبوم توی دستش رو باز کرد و جلوم گرفت و پرسید:«این عکس برات آشنا نیست؟»
یک لحظه خشکم زد.از زرد بودن عکس مشخص بود که قدیمیه ولی مردی که توی تصویر بود به طرز عجیب و ترسناکی شبیهم بود.
نازنین البوم رو بست و با نگاه پرترحمی گفت :«مهرداد لحظه ی اولی که تو رو دیدم چهره ات برام بی نهایت آشنا به نظر میرسید،بعد از چند روز درگیری ذهنی متوجه شدم تو به طرز عجیبی شبیه جوونیای بهنامی، این فقط یه شباهت معمولی و ته چهره نیست مثل سیبی میمونید که از وسط نصف شده.از خدمتکارا راجع بهت پرسیدم .گفتن مادرت قبلا اینجا کار میکرده و توام از طریق اون اینجا رو میشناختی و درخواست کار دادی.فهمیدم یه جای کار میلنگه.با کمی سماجت و شل کردن سر کیسه فهمیدم …فهمیدم که پدر تو یعنی بهنام توی مستی به مادرت تجاوز می کنه و بعد هم زن بیچاره رو طرد می کنه…وحشتناک نیست؟پسرِ همچین مردی باشی بتونی همچین زندگی لوکسی داشته باشی و اوج پیشرفتت باغبونی کردن باشه.»
اون روز با داد و بی داد ازش خواستم که از پیشم بره ،بهش گفتم که نمیتونه منو وارد کثافت کاریای خودش کنه و دروغاشو باور نمی کنم .
اما کم نیاورد. انقدر رفت و اومد و توی گوشم خوند تا بالاخره فهمیدم که حقیقت رو بهم گفته.زندگی من رو با نادیا مقایسه میکرد و حس نفرت و حسادت رو توی ذره به ذره ی وجودم پرورش داد.وقتی که ذهنم رو آماده کرد از نقشه اش گفت .گفت بهنام من رو توی بچگی طرد کرده و نخواسته،حتی اگه بفهمه که پسرشم بازم قبولم نمیکنه ولی من باید انتقام جوونی تلف شده ی مادرم و خودم رو ازش میگرفتم.گفت با کشتن نادیا ،بازسازی کردن صحنه ی خودکشی بهنام کار راحتی میشه . نصف اون ثروت برای من میشد و ما بقیش به نازنین و اهورا میرسید اون لحظه به حدی از انفجار و تنفر رسیده بودم که حتی اگه یک ریالم بهم نمیرسید حاضر بودم شکنجه کردن نادیا رو با کمال میل انجام بدم.
با شنیدن صدای گرفته ی نادیا به خودم اومدم:«با کی تلفنی حرف می زدی؟»
موهام رو با کشی که دور مچم بود جمع کردم و گفتم :«به تو چه ربطی داره؟نکنه باز هوس کیرمو کردی؟»
صورتش از ترس توی هم رفت ولی خودش رو نباخت و گفت:«تو که منو می کشی ،حداقل به عنوان آخرین خواسته ام بهم بگو کی توی این قضایا نقش داشته.این حقمه که بدونم.»
ایده ی بدیم نبود، وقتی میفهمید زن بابای مهربونش پشت پرده این اتفاقا است قیافه اش دیدنی می شد و این چیزی نبود که دلم بخواد از دستش بدم.
_اوکی،فقط این رو بدون که اصلا حوصله ی زر زرا و گریه های بعدت رو ندارم اگه همچین چیزی ببینم بدجوری پشیمونت می کنم
_فقط بهم بگو قول می دم هیچی نگم
_نازنین
نازنین
چند روزی از آخرین باری که با مهرداد حرف زده بودم میگذشت. بهنام متوجه دزدیده شدن نادیا شده بود . افرادش و پلیس دنبالش بودن و من این وسط بی صبرانه منتظر پیام بهرام بودم .نادیا و مهرداد کشته میشدن.وبعد نوبت بهنام بود که شرش کم بشه…
توی باغ قدم میزدم که صدای ویبره ی گوشیم توجهم رو جلب کرد.چند تا پی ام از طرف بهرام بود.دستام از شدت هیجان میلرزیدن.وارد واتساپ شدم و منتظر لود شدن چند عکسی که فرستاده بود شدم .
با دیدن عکسا ناخودآگاه جیغ خفیفی کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم.صورت نادیا کبود شده بود و چشماش باز مونده بودن، تضاد بین سفیدی چشماش و تیرگی پوست صورتش ترسناک ترین صحنه ای بود که تا به حال توی عمرم دیده بودم.مهرداد با صورت روی سینه ی نادیا افتاده بود و موهای طلایشش دورش پخش شده بودن کمرش سرخ و خون آلود بود و معلوم بود که با گلوله کشته شده.با این که مدت ها بود منتظر همچین روزی بودم ولی باز هم دیدن این صحنه حالم رو بد میکرد.بغض کردم.من کی به اینجا رسیده بودم ؟چطور تبدیل به حیوونی شده بودم که خودمم نمیشناختمش.با ناباوری زیر لب زمزمه کردم:«همه ی اینا برای اهوراس، همه اش برای پسرمه .»
ولی خوب میدونستم که اینطور نیست.این دو نفر قربانی حرص من به پول و هرز پریدنم شده بودن. اشک هام رو پاک کردم. به حدی توی لجن رفته بودم که دیگه راه برگشتی نداشتم.به سمتِ ویلا برگشتم بهنام روی مبل نشسته بود و دستش رو روی قلبش گذاشته بود. با گریه به سمتش رفتم و خودم رو توی آغوشش انداختم
_من خیلی متاسفم بهنام خیلی خیلی ناراحتم ،نادیا مثل خواهرم بود
گریه هام از ته دل بود.انگار هنوز روحم برای انسان موندن تقلا میکرد ولی دیر بود خیلی دیر…
درِ اتاق رو قفل کردم و همه ی چراغ ها به جز آباژور رو خاموش کردم. کشویِ عسلی کنار تخت رو باز کردم زیر لباسام بسته ی فلزی سیگار قایم شده بود البته محتویاتش سیگار نبود.
رول حشیش رو برداشتم .بعد از تولد اهورا قسم خورده بودم نکشم ولی امشب بهش نیاز داشتم.نمیخواستم بفهمم،نمیخواستم ببینم که چیکار میکنم.دود با اشک روی گونه هام مخلوط میشد و پایین میرفت.پشیمون شده بودم ولی راه برگشتی نداشتم زیر لب هق زدم:«برای اهورا این کارا رو میکنم پسرم ارزشش رو داره.»آروم نمیشدم.چشمای تیره و براق نادیا از جلوی روم کنار نمیرفتن.بطری مشروب رو باز کردم و بدون مکث سر کشیدم و محکم روی میز کوبوندمش که از دستم افتاد و ما بقیش کف اتاق ریخت .با خودم فکر کردم :«همیشه که خوب نبودن این پدر و دختر اذیتم کردن .خیلی جاها بهم بی توجهی کردن .بالاخره یه چیزی بود که به اینجا رسیدم . یه کاری کردن که انقدر حسود و کینه ای شدم که به مرگشون راضی شدم.»
صدایی توی سرم داد می زد پس خیانتت چی؟ازدواج بدون عشقت رو چجوری توجیح میکنی؟تو یه کثافتی و این تقدیر توعه، نمیتونی از چیزی که هستی فرار کنی.زیر لب چند بار این جمله رو تکرار کردم:«نمیتونم از چیزی که هستم فرار کنم…نمیتونم از چیزی که هستم فرار کنم…»
تو یک لحظه همه ی اون حسای بد از بین رفتن!احساسِ سبکی خوبی داشتم. بلند شدم و پشت میز آرایشم نشستم.صورتم رو با دستمال مرطوب پاک کردم و با حوصله ارایش کامل و غلیظی کردم.لبخندی زدم و پشت پنجره رفتم اصلا الکی عذاب وجدان داشتم! بهنام طمعه ی هوسبازی و ازدواجش با دختر جوونی مثل من میشه و خودمم پول زیبایی و باهوش بودنم رو میخورم.پنجره رو باز کردم. باد خنک به صورتم میخورد و کیف میکردم.چراغ ها خاموش بودن اما هنوزم طنابی که به یکی از درختای آخر باغ بسته بودم و رو میتونستم ببینم. دستام رو با ذوق بهم کوبیدم و از اتاق بیرون رفتم .بهنام پشتِ میز نشسته بود و به عکس نادیا خیره شده بود.صداش کردم و جوابی نداد. لبخندی زدم و گفتم:«یه سوپرایز برات دارم،مطمنم خوشحالت می کنه.»
سرش رو بالا اورد .پیر و شکسته به نظر میرسید:«چی بعد از مردن نادیا چی میتونه خوشحالم کنه؟»
_تو بیا مربوط به خودشه
دستش رو کشیدم و بلندش کردم.
-یعنی چی که مربوط به خودشه و می تونه خوشحالم کنه؟مرده !تک دخترم مرده و حتی نمی تونم گریه کنم،لطفا سر به سرم نزار
کلافه شدم و گفتم :«بیا تو باغ تا بفهمی چی میگم.»
مسیر تاریک باغ رو طی کردیم تا بالاخره به جایی که میخواستیم رسیدیم.به سمتش برگشتم و با لبخند گفتم:«قراره بری پیش دخترت!»
به طناب دار اشاره کردم.بهنام با ناباوری نگاهم کرد. بهرام رو صدا زدم.جلو اومد و همراه دو مرد دیگه بهنام رو گرفتن و به سمت چهارپایه بردن.رو بهش کردم و گفتم:«تلخ نیست؟ثروتت به بچه ای میرسه که حتی از خودتم نیست.»
لب هاش تکون میخوردن اما نمیتونست حرف بزنه.سه مرد بدنش رو به طرف چهار پایه کوچیک بردن. به شدت تقلا میکرد و دست و پا میزد.بهرام طناب رو دور گردنش انداخت .
_هر وقت تا سه شمردم چهارپایه رو از زیر پاش بکش:
یک
دو
سه
حالا!
نادیا


با شنیدن حالا دست مهرداد رو کشیدم و هر دو از پشت درختا بیرون اومدیم.نازنین با دیدن ما به وضوح جا خورد.چند قدم عقب رفت و بعد روی زمین افتاد:«تو مردی…شماها مردید…گورتونو گم کنید از اینجا.»
به بهرام اشاره ای کردم به سمتش رفتن و دو بازوش رو گرفتن. دست و پا میزد و با جیغ و داد میخواست که ولش کنن بابام با تعجب به چهره ام نگاه کرد .جلو رفتم.خودم رو که توی آغوشش انداختم. آروم گرفتم ،به قدری که درد شدید جسمیم رو هم دیگه حس نمیکردم.
چند روز قبل
همین که اسم نازنین رو از دهن مهرداد به عنوان همدستش شنیدنم پازل توی ذهنم کامل شد.ناخودآگاه خنده ام گرفت.صورتش رو کج کرد و با اخم بهم زل زد.همونطور که میخندیدم گفتم:«باورم نمیشه انقدر احمق باشی!»
خنده ام که تموم شد با عصبانیت گفتم :«کودن فکر کردی برای اون زنیکه کاری داشت تا یه ادمکش حرفه ای رو جای تو سراغ من بفرسته؟»
مهرداد از جاش بلند شد .به تکه پارچه ی گوشه ی اتاق چنگ زد.به سمتم اومد خواست دهنم رو ببنده که با جیغ گفتم:«اون میخواد هر دوی ما بمیریم،میخواسته مطمن شه تنها وارثی که میمونه پسر خودشه ،به حرفام گوش کن بعد هر کاری که خواستی بکن.»
بالاخره کمی نرمش نشون داد و سر جاش نشست و منم از حقیقت گفتم.
گفتم که اگر ادعا میکنه واقعا برادر منه فقط یک حالت براش ممکنه.مادرِ مهرداد از وقتی که توی خونه کار میکرده عاشق پدرم میشه اما با وجود مادرم هیچوقت بهش نزدیک نمیشه…بعد از مرگ مادرم امیدوار میشه و مثل پروانه دور ور پدر میچرخه .اونم کم کم بهش از لحاظ روانی وابسته میشه و یه شب به میل هر دوشون رابطه برقرار میکنن ،یعنی حداقل اون رابطه برای پدرم حکم عشقبازی رو داشته و برای اون زن معنای تجاوز و سواستفاده رو میداده.فردای اون خونه رو ترک میکنه با یه نامه.نامه ای که محتویاتش گله و شکایت از پدرم بوده ،الهام فکر کرده بود پدرم برای سکس باهاش بهش روی خوش نشون داده.فکر کرده اون رو برای یه شب میخواسته و از فردا خودش همون کلفت همیشگی میشده و پدرمم آقا بهنام همیشه سرد و بی تفاوتش.
بعد از رفتنش ،پدرم مدت زیادی دنبالش میگرده ولی تلاشاش نتیجه ای نمیده و آخر سر تسلیم میشه.در صورتیکه حتی یک درصدم احتمال نمیداده وقتی الهام خونه رو ترک میکرده باردار بوده باشه.در واقع پدر از وجود مهرداد خبر نداشته.موقع تعریف کردن حقیقت صورتش رو دیدم که انگار گر گرفته بود و سرخ و سرخ تر میشد .لحظه ی آخر با ناباوری نگاهی به چهره ام انداخت و اتاق رو ترک کرد.
بعد از اون همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.از مهرداد خواستم بهرام رو که جلوی در نگهبانی میداد رو صدا بزنه.بهش گفتم که میدونم نازنین خریدتش و اگه کمکم کنه این قضیه رو مثل یه راز نگه میدارم و زندگی ای رو که همیشه آرزو داشته براش میسازم…اولش کتمان کرد ولی خب مردونگی و شرف داشتن بیشتر از نقشه ی نازنین جیباشو رو پر پول می کرد !
باهامون راه اومد .صحنه ی مرگمون رو بازسازی کردیم و کاری کردیم که نازنین تا لحظه ی آخر به هیچ چیزی شک نکنه اونقدری که به این لحظه رسیدم ،به آغوشِ گرم پدرم و این قدر دنیا برام ارزش داشت…

مهرداد

با اومدن پلیس نازنین دستگیر شد و خبری از صدای نکره و جیغ و دادا و تهدیدای چند دقیقه قبلش نبود.نادیا هنوزم توی بغل پدرش گریه میکرد و اروم نگرفته بود.من اما منگ بودم صحنه های تجاوز از جلوی چشمم کنار نمیرفتن
«نهایتش زیر دست و پاهات میمیرم و راحت میشم ولی عذاب وجدانی که الان با کینه و الکل خفه اش کردی یه روز سر وقتت میاد و داغونت میکنه.»
این جمله توی سرم مدام چرخ میزد .بهنام نادیا رو از خودش کمی دور کرد و رو به گفت:«مهرداد جان ،متعجب شدم که تو رو اینجا دیدم ،توی آزاد شدن دخترم نقشی داشتی؟»
پوزخند سرد نادیا مو رو به تنم سیخ کرد.نمیدونستم چی بگم.نادیا گفت:«بابا الهام رو یادته؟همون خانومی که قبلا اینجا کار می کرده رو میگم…
_خب؟
__

نادیا

چند ساعت با مهرداد و پدر حرف زده بودیم.هنوزم نمیتونستم باور کنم پدرم تا این حد احساساتی باشه که با فهمیدن حقیقت مثل یه بچه گریه کنه و مهرداد رو غرق در بوسه کنه و به اغوشش پناه ببره .
با هر قدمی که برمیداشتم درد میکشیدم اما تصمیمو گرفته بودم.چیزی از اتقاقی که افتاده بود نمیگفتم .مهرداد الان برای پدرم حکم طنابی رو داشتن که از سقوطش توی افسردگی و غم جلوگیری میکرد.یادگار عشقی بود که با بی رحمی و به اشتباه قضاوت و ترکش کرده بود.شاید اگه اون زن مهرداد رو با پدرش آشنا میکرد هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد.نه نازنین وارد زندگیمون میشد… نه مهرداد اینطور پر از کینه و عقده میشد.چراغ ها رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم.
چشمام گرم شده بود که با صدای باز شدن در اروم چشمام رو باز کردم.مهرداد بود در رو بست و قفل کرد.جلوتر که اومد متوجه شدم لباس تنش نیست.شکه سر جام نشستم جلو اومد وگفت:«می خوام جرت بدم ،توی همین اتاق میکشمت و هیچکس نمیفهمه.»
جلو اومد لباس توی تنم رو پاره کرد دستشو رو روی دهنم گذاشت و همونطور که سینمو گاز میگرفت دستشو به دهنم فشار داد طوریکه چشمام داشت از حدقه بیرون میزد.جیغ زدم و از خواب پریدم.نه…نمیشد چقدر احمق بودم چطور میخواستم هر روز با کسی که به بدترین شکل ممکن بهم تجاوز کرده بود زیر یه سقف زندگی کنم و به روی خودم نیارم ؟
از جام بلند شدم…روی پیشونیم عرق سرد نشسته بود وتمام هیکلم میلرزید. زیر لب زمزمه کردم:«یک…سه …هفت …دو یک … سه… هفت دو.»مطمن بودم رمز گاو صندوق بابا همینه .کلتش رو هم همونجا نگه میداشت. در اتاقم رو باز کردم و بیرون زدم .مهرداد باید میرفت…مهرداد باید میمرد!

نویسنده: negarmmm

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اروتیک, جنایت از سایت سکسی خفن ایران 69