داستان سکسی فساد از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی فساد


_آقا این کنسور ها را هم حساب کنید.


_سوپری محل:آقای مولایی قابل شمارا نداره. مهمونا ما باشید.
و یک خنده کریه تحویلم داد.


_شما لطف دارید.

مرتیکه عوضی منظورت چیه مهمون ما باشید. مسعود خاک تو سر بیغیرتت کنن.
سیگاری روشن کردم ویاد خاطراتم افتادم.
من همیشه آدم بی عرضه ای بودم. یا بقیه میخواستن من بی عرضه باشم. همه. خوانوادم. معلمام. دوستام.
همیشه کارم تو زندگی این بوده که نشون بدم بیعرضه نیستم.
چند سال پیش با کلی پا دویی تونستم. کارگر یه شرکت بشم. اما بازم همه میگفتن بی عرضه ای. تو این شرکت با مهتاب آشنا شدم و عروسی کردم اما بازم همه میگفتن بی عرضه…
حالا که انگار دارن انگ بیغیرتی بهم میچسبونن. اخه یکی نیست بگه آدم زنش منشی رییس شرکت باشه جرمه. یا حتما زنش فاسده…
نه شاید راست میگن. همون موقعم که میخواستم برم خواستگاریش همه میگفتن با رییس سر و سر داره.
شایدم راست میگن مهتاب زن خوشگلیه. شایدم هیچ وقت منا نمیخواست…
هیچ وقت نگفت دوست دارم.
وایی… این فکرا داره منا دیوونه میکنه.

_: مهتاب جان امروز پسر کوچیکه آقای صامتی را دیدم چه بچه شیرینیه!؟؟
مهتاب: اره بچه خوبیه. حالا که چی؟
_خب تو دلت نمیخاد بچه دار بشی؟
مهتاب: نه. هزار بار بهت گفتم.
_ولی من دلم میخاد بچه دار بشیم؟
مهتاب: خب پس برو یه بچه از پرورشگاه بیار. حالا هم اون لگن را راه بنداز. دیرمون شد.
مهتاب من . چرا اینقدر به خودت میرسی و میری تو این شرکت بی صاحب. خب یه ذره هم فکر منا بکن. پشت سرم چیا میگن. اهههه کاش جرعت میکردم اینا را بهش بگم. اندام خوش فرمت تو اون مانتو تنگ اداری هر چشمی را خیره میکنه. و این منا عذاب میده.
رییس عوضی هم که همه میگن زن بازیه که رو دستش کسی نیومده. پس چرا این جوری لباس میپوشی. …
چن ماه بعد. در حالی که رو کاناپه دراز کشیده بودم.
مهتاب: مسعود مسعود. پاشو یه خبر خوب برات دارم.
_ چی؟
مهتاب: من حاملم. ما قراه بچه دار بشیم
_ چی. اهه ا اخه. تو که گفتی بچه نمیخای بعدم ماکه همش از کاندم استفاده کردیم تو همین سکس چند دقیقه ایمون.
_ مهتاب: خب حالا شده دیگه.
_ ینی میخای نگهش داری؟
_ مهتاب: مگه تو همینا نمیخواستی. خب اینم بچه دیگه منا بگو که گفتم اگه بهت بگم خوشحال میشی
_ خوشحال شدم ببخش عزیزم.
ینی چی. چطور میشه من که تو این چند ماه اگه سکسی داشتیم که بهتر همونم نبود. از کاندوم استفاده کردم.
اره حتما بچه ی اون رییس عوضیه. این چند وقته مهتاب دیر وقت میومد خونه. حتما همونجا تو شرکت مهتاب را…
نه مسعود به خودت مسلط باش این طور نیست حتما کارمندا دیگه هم. تا دیر وقت موندن نمیشده که فقط مهتاب و رییس بوده باشن.
از کجا معلوم. باید بفهمی مسعود باید سر در بیاری.

فردا بعد از تعطیل شدن شرکت
_ الو مهتاب کجایی بیا پس بریم
مهتاب: توبرو من امشب کار عقب افتاده دارم.
_ خیلی خب من میرم خونه.
کار عقب افتاده. !!! . امشب معلوم میشه.
ماشین یه جای خوب پارک کردم و منتظر شدم چند دقیقه بعد… مهتاب خوش وبش کنان با رییس از شرکت اومدن بیرون. و سوار ماشین رییس شدن .
رفتن یه جای خلوت بیرون از شهر.
ماشینا پارک کردم و رفتم یه جا نشستم تا تو ماشینا ببینم اما معلوم نبود. خدایا ینی چیکار میکنن
خب معلومه دیگه. دارن…
نمیتونستم جلوی اشکما بگیرم. چرا چرا…
انگار چراغ ماشینا روشن کردن و رفتن صندلی عقب. دیگه. مطمعن شدم.
به آرومی رفتم کنار ماشین و نشستم صداشونا میشنیدم.
آروم تر من حاملم. بچه خودته ها آروم تر.
بچه من یا اون شوهر احمقت.
دیوونه شده بودم. ولی مصمم بودم یه تیکه سنگ بزرگ پیدا کردم آب دهنما قورت دادم. و… هر جفتشونا تو همون وضع کشتم.

بعدشم که شما ها اومدید.
_ افسر آگاهی: همش همین بود.
_ بله
_افسر آگاهی: فردا مینویسم برید دادسرا.

پایان
نوشته: هراکلیتوس

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی zzzz از سایت سکسی خفن ایران 69