داستان سکسی فال قهوه (۳) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی فال قهوه (۳)


الو حامد سلام سعیده هستم
سلام سعیده جون خوبی؟ چه خبرا؟ چیشده یادی ازما کردی؟ داداش ما چطوره
سعیده پرید وسط حرفش. حامد رامین از دیشب تاحالا خونه نیومده خبری ازش نداری؟
چی؟ ینی چی نیومده
حامد ترو خدا بهم راسشو بگو دارم دیوونه میشم اگه…
سعیده جون چی میگی مگه ممکنه من تو این جور مواقع بخام شوخی کنم الان شوکه شدم. حتما… ببین خونه باباش نرفته؟
نه حامد از صبح تاحالا منو بابا جون و مامانی دنبالشیم همه دوستا و آشناها رو تماس گرفتم
سعیده چیزی شده بینتون؟ آخه رامین آدمی نیست ک بخاد تو رو اذیت کنه یا بی‌خبر بزارتت. تا جایی ک من میشناسمش اون حتی یه تفریح با ما نمیاد و همیشه میگه زن و بچم اولویت اول زندگیمن
حامد دارم میمیرم دلم تو شور افتاده نکنه اتفاقی براش افتاده باشه. تاحالا سابقه نداشته اینجور منو بی‌خبر بزاره حتی گوشیشم خاموشه. حامد تو بجز پسر عمو برادر و رفیقشی محاله کاری بکنه و تو خبر ازش نداشته باشی تورو قرآن بهم راستشو بگو
سعیده جون من تا نیم ساعت دیگه پیشتم
بعد از ظهر همون روز حامد و سعیده تو خونه بودن و سعیده هق هق کنان کنار حامد نشسته بود. حامد بغلش کرد و گفت زن داداش نگران نباش هرجا باشه زود برمیگرده حتما دلیل موجهی برای این غیبتش داره راسشو بخای صبح ک بهم زنگ زدی به چندتا از دوستام تماس گرفتم و ازشون خواستم کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها رو بگردن حتی پزشکی قانونی هم سرکشی کردن ولی خبری ازش نیست اما خیالت راحت باشه پیداش میکنم برات. همین موقع صدای زنگ خونه اومد. سعیده با شادی از جاش پرید و گفت اومد و دوید آیفون برداشت و گفت حامد اومدی اما کمتر از ثانیه چهرش درهم رفت و گفت باباجون شمایید؟ بفرمایید تو و کلید دربازکن زد
حامد رو کرد بهش و گفت سعیده جون پاشو یه چیزی سرت کن میدونی ک عمو هم بشدت متعصبه و هم با من یکم مشکل داره. سعیده انگار تازه متوجه وضعیتش جلو حامد شد بدون هیچ حرفی بسمت اتاق دوید و چادرش از تو کمد برداشت و در کوتاه ترین زمان خودشو به در رسوند با نگرانی درو باز کرد و درست همون لحظه پدر رامین جلوی در ظاهر شد اول یه نگاه نگران به سعیده کرد و بعد همزمان ک سلام میکردن بهم وارد خونه شد و چشمش ک به حامد افتاد اخمهاش بیشتر رفت توهم با یه سلام خشک جواب حامد داد و گفت رامین برگشته؟ سعیده و حامد هردو شونه بالا انداختن و سعیده دوباره بغضش ترکید و خودشو تو بغل پدرشوهر ول کرد و عین زنهای بیوه شروع به گریه کرد
باباجون یکم سعیده رو دلداری داد و بعد گفت دختر نگران نباش من پسرمو میشناسم کاری نمیکنه ک عاقبتش بد باشه و همزمان یه نگاه پر از کینه ای به حامد کرد و گفت مگر اینکه یکی از راه بدرش کنه
حامد ک منظور متلکهای عمو براش واضح بود از جاش بلند شد و گفت خب دیگه من برم بعدم روکرد به عمو و گفت ما تو خانواده عاقلتر از رامین نداریم شاید از دو روییها و زورگوییهای اطرافیانش خسته شده و خواسته یکم با خودش خلوت کنه و بزودی برمیگرده سعیده ک متوجه شد الان درگیری بین عمو و برادرزاده شروع میشه خودشو از پدرشوهر جدا کرد و رو به حامد گفت آقا حامد خواهش میکنم هرکاری میتونید انجام بدید برام از دوستان مشترکتون کمک بگیرید یا هر چیز دیگه ای ک به ذهنتون میرسه اگه رامین امشب پیداش نشه دق میکنم
حامد نگاهشون از عموش برداشت و رو به سعیده گفت نگران نباش زنداداش امشب هرطور شده پیداش میکنم قول میدم و با حرکت سر از عمو خداحافظی کرد و از درخونه رفت بیرون
.
.
.
سعیده تو خونه خودش نشسته بود و داشت با تلفن با دوستش بهاره صحبت میکرد
بهاره الان حدود 7ماه گذشته و هیچ خبری از رامین نشده به هرجا فکرشو میکردم سرزدم نمیدونم دیگه چیکار باید بکنم حتی حامد هم به خیلی از جاها سرزده پدرشوهرمم همینطور اصلا انگار آب شده رفته توزمین هیچ اثری ازش نیست
سعیده جون الان بچه هات کجان؟
خونه باباجونشون از وقتی حامد رفته همش خونه اونا بودیم
چطور میتونی باهاشون سر کنی آخه خیلی خرمقدسن
خب میگی چیکار کنم پدرشوهرم میگه درست نیست تا حامد نیومده تنها باشین. امروزم با هزار مکافات اومدم ک یکم وسایلمو با خودم ببرم باباجون آنقدر خسته بود نتونست بیارتم منم آژانس گرفتم و اومدم
عزیزم الهی خیر نبینه این رامین چرا باهات اینکار کرد
بهاره واقعا نمی‌فهمم دلم میخاد فقط یبار ببینمش و ازش بپرسم فقط چرا؟
حالا آخرش ک چی؟ اگه پیداش نشد میخای چیکار کنی؟
نمیدونم والله خودمم گیج شدم احتمالا تا آخر هفته برم کرمان خونه بابام اینا
آخی عزیزم اگه کاری داشتی بهم خبر بده
مرسی گلم چشم حتما بهت زحمت میدم
سعیده و بهاره باهم خدافظی کردن و گوشی‌ها قطع شد
سعیده بسمت اتاق خواب رفت تا کمی خرت و پرت های لازمشو جمع کنه اما بنظرش رسید یه چیزی درست نیست! همه چیز سرجاش بود اما یه چیزی ذهنشو قلقلک میداد انگار کسی تو خونه بوده و بعضی چیزا جابجا شدن اما هرچی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید باخودش گفت حتما خیالاتی شدم. بعد از یه مکث کوتاه وسایلش جمع کرد و راه افتاد. به اولین چهاراه ک رسید یه پراید سفید جلوش وایساد خم شد وبا گفتن مستقیم در ماشین بازکرد و صندلی جلو نشست یکم جلوتر یه خانم دیگه هم دست بلند کرد و سوار ماشین شد و پشت سر سعیده نشست یکم ک رفتن راننده از خانمها عذرخواهی کرد و گفت تو همین کوچه خونه مادرم و باید یه چیزی ازش بگیرم اجازه بدید خیلی زود برمیگردم خانم مسافر شروع کرد به غرزدن ک دیرمه و باید هرچه زودتر برسم به کارم و با راننده بحث کرد. سعیده ک تا اون موقع ساکت بود روکرد به راننده و گفت آقا همینجا نگهدارید من پیاده میشم راننده گفت ببین خانم تا شما بخاید پیاده شید و دوباره ماشین بگیرید من کارم تموم شده اصلا کرایه نصفه بدین خوبه
زن عقبی گفت من اصلا کرایه نمیدم و اوضاع آروم شد بلافاصله راننده داخل کوچه ای پیچید و اواسط کوچه ترمز کرد و پیاده شد و زنگ یه خونه رو فشرد. سعیده داشت نگاهش می‌کرد ک یک لحظه زن عقبی دست انداخت دور گردنش و باساعد بحالت خفه کردن گلوشو فشار داد و همزمان یک پارچه جلوی دماغ و دهنش گرفت سعیده تقلا می‌کرد خودشو آزاد کنه اما زن مسافر بشدت قدرتمند بود حس خفگی و ترس تمام قدرت سعیده رو فقط برای راهی به تنفس بکار گرفت و همون موقع زن مسافر یکم دستشو شل کرد و سعیده با تمام قدرت نفس کشید و دیگه هیچی نفهمید
.
.
.
سعیده آروم آروم بهوش اومد و با سرگیجه خواست از جاش بلند بشه ک متوجه شد دستها و بدنش با طناب‌ها محکم به میزی ک روش خوابیده بود بسته شده یک لحظه همه چیز یادش اومد خواست فریاد بزنه ک فهمید دهنشم با چسب بسته شده با چشمهای نگران اطراف نگاه می‌کرد و ترس همه وجودش گرفته بود. یکم سرش بلند کرد و به بدن لختش نگاه کرد ک با طناب به میز آهنی بسته شده بود. در امتداد نگاهش زنی روی صندلی نشسته بود و خیلی ریلکس داشت بهش نگاه می‌کرد وحشت برای سعیده معنی تازه ای پیدا کرده بود همه وجودش به لرزه افتاد
زن نقاب دار ک انگار منتظر همین صحنه بود از جاش بلند شد و خطکش به دست با قدمهای آهسته بسمتش حرکت کرد و به آرومی شروع به حرف زدن کرد
خب خب میبینم ک متوجه وضعیت شدی. البته مطمئنم ک هنوز نمیدونی چی در انتظارت و با لبخند ترسناک بالای سر سعیده ایستاد
ببین عزیزم راسی اسمت چی بود و منتظر جواب سعیده نموند و ادامه داد خیلی مهم نیست تا چند دقیقه دیگه خودت همه زندگیتو برام تعریف میکنی. آهان داشتم میگفتم اینجا اسمش قیامته میدونی ینی چی؟ و باز ادامه داد قیامت جائیه که همه افراد به همه کارهاشون اعتراف میکنن ینی حتی اعضای بدنتم به گناهاشون اعتراف میکنن حتی اگه دلت نخواد هم نمیتونی بجز حرف راست حرفی بزنی حالا فهمیدی؟
منتظر بود تا سعیده جواب بده اما سعیده اونقدر ترسیده بود ک هیچ واکنشی نشون نداد واگرم میخاست جواب بده نمیتونست چون لبهاش بسته بودن پس سکوت کرد اما انگار این سکوت خیلی کار بدی بود و زن نقابدار بسیار خشمگین شد و با یک حرکت خیلی سریع خطکش چوبی بلندشو رو بدن لخت سعیده کوبید درد اونقدر زیاد بود ک سعیده ناخود آگاه تکون شدیدی خورد و خواست فریاد بکشه اما نتونست
بجاش زن نقابدار داد زد زنیکه جنده وقتی ازت سوال میکنم باید جواب بدی و با این حرفش ضربات پی در پی و محکم با خطکش به بدن سعیده میزد. درد و سوزش ازحد تحمل سعیده خارج بود اما هیچ حرکت قابل توجهی نمیتونست بکنه اشک از چشم‌هاش سرازیر بود و از بغل گوشش روی میز آهنی میریخت
بالاخره زن نقابدار دست کشید و آروم و با ناز شروع کرد با دست نوازش کردن بدن لخت سعیده وقتی دستش به جای ضربات می‌رسید سعیده ناخودآگاه بدنش تکون میداد زن نقابدار همینطور ک بدن لخت سعیده رو نوازش می‌کرد آروم اومد بالای میز بطوریکه زانوهاش دوطرف سر سعیده قرار داشت و سعیده از اون پایین میتونست ببینه ک زن شرت نپوشیده ولی الان وقتی برای این دیدزدنها و کنجکاویها نبودهنوز بدنش درد میکرد و هرجایی ک دست زن نقابدار می‌رسید سوزش جدیدی به بدنش وارد میشد
حالا سعیده و زن نقابدار به حالت شصت و نه زیر و روی هم بودن
یک لحظه سعیده گرما و خیسی لذتبخشی روی کسش حس کرد و فهمید ک زن نقابدار داره کسشو لیس میزنه تا حالا همچین چیزیو تجربه نکرده بود درد و لذت همراه باهم بشدت براش هیجان انگیز بود بطوریکه در زمان بسیار کمی بدنش به لرزش افتاد و ارضا شد اما زن نقابدار دست از لیسیدن برنداشت و همچنان ادامه داد مایعی گرم و لزج از بین پاهای سعیده راه افتاده بود و کلیتوریسش بشدت تحریک شده بود دیگه اثری از لذت نبود و برعکس خیلی هم آزاردهنده بود سعیده نمیتونست هیچ حرکتی انجام بده فقط سرو گردنش آزاد بود تا جایی ک امکان داشت سرش بالا آورد و از بین پاهای زن رد شد و نوک بینیش به کس زن نقابدار رسید
زن نقابدار انگار منتظر همین بود باسنش بسمت پایین حرکت داد و درواقع نشست روی صورت سعیده حالا نفس کشیدن براش سخت شده بود و با این همه انگار لذت لیسیده شدن کسش دوباره برگشت زن نقابدار سرش بالا آورد و یکم کسش روی صورت سعیده حرکت داد و بعد از چندثانیه از روش بلند شد و از تخت اومد پایین و با یک حرکت سریع چسب از دهن سعیده کند سوزش زیادی روی لب و دهنش ایجاد شد و شروع به جیغ زدن کرد زن نقابدار بی اعتنا به صداهای سعیده دوباره رفت روی میز و دامنشو کشید بالاتر و با پایین تنه لخت نسشت روی سعیده و کسشو به دهنش فشار داد و با اینکار درحقیقت صداشو خفه کرد.اما هرچه منتظر موند سعیده هیچ حرکتی انجام نداد
از روش بلند شد و گفت نافرمانی عواقب بدی برات داره و بسمت صندلیش حرکت کرد
سعیده ک حالا خودشو یکم آزادتر میدید شروع کرد به فریاد زدن و کمک خواستن اما انگار صداش به هیچ جا نمی‌رسید درهمین لحظه زن نقابدار با یک شلاق چرمی بهش نزدیک شد و اولین ضربه رو محکم روی کسش فرود آورد صدای جیغ گوش خراش سعیده بلند شد وگریه دوباره صورتش خیس کرد
زن نقابدار آروم اومد بالای سرش و گفت عزیزم اینجا خارج از شهره و هیچ کس صدات نمیشنوه درضمن این زیرزمین هیچ پنجره ای نداره و حتی عایق صوتی هم شده البته یه روزی قرار بود یک گروه موسیقی اینجا فعالیت کنه اما بنظرم من مورد استفاده بهتری براش پیدا کردم و خندید و همزمان ضربات پشت هم به بدن لخت سعیده میزد
سعیده هیچ کاری بجز جیغ و التماس و گریه نمیتونست انجام بده. تموم تنش براثر ضربات شلاق سرخ شده بود و سوزش همه وجودش گرفته بود. بالاخره زن نقابدار دست از زدن کشید و بدون یک کلمه حرف دوباره روی میز و بالای سر سعیده قرار گرفت و همزمان ک باسنش بسمت لبهای سعیده حرکت میداد خودش هم مشغول مکیدن و لیسیدن کس سعیده شد
سعیده با ترس از شلاق خوردن شروع به لیسیدن کرد و بعد از حدود ده دقیقه زن نقابدار ارضا شد و ازروی سعیده بلند شد و بسمت صندلی رفت و صندلی رو کشون کشون بسمت تخت سعیده آورد و کنارش نشست. آروم و باملایمت شروع کرد
کارت خوب بود عزیزم پس بهت پاداش میدم پاداش اینه ک اول اسمم میفهمی بعدهم دلیل اینجا بودنت
و با لحن بسیار مهربون ادامه داد
عزیزم اسم من بانو هست و بجز این حق نداری چیز دیگه ای صدام کنی وگرنه تنبیه میشی احتمالا تاحالا فهمیدی ک من از تنبیه کردن بشدت لذت میبرم. و دلیل اینجا بودنت. تو اینجایی تا به اشتباهاتت اعتراف کنی و هرچه زودتر این کارو بکنی بنفع خودته و من راست یا دروغ بودنش میفهمم اگر دروغ بگی تنبیه میشی و اگر راست بگی یک قدم به آزادیت نزدیکتر قبوله
سعیده ک تازه جرات حرف زدن پیدا کرده بود گفت تورو خدا ولم کن من هیچ کاری نکردم فقط بزار برم. من بچه دارم به بچه هام رحم کن و شروع کرد به التماس
زن نقابدار با عصبانیت از جاش بلند شد و با حرکت دست به گوشه تاریکی از زیرزمین اشاره کرد بعد برگشت بسمت سعیده و با دست دهنش گرفت و گفت جوابت اشتباه بود من با کسی شوخی ندارم و گلوی سعیده فشار داد اما نه به حد خفگی در همین حین صدای پای شخص دیگه ای از قسمت تاریک زیرزمین بگوش سعیده رسید ک کنار تخت ایستاد و سعیده فهمید ک یکی از دستهاش از تخت باز شد ولی با نیروی زیادی محکم گرفته شده بود و با فشار بسمت مخالف کشیده شد قسمت بالای بدنش نیمچرخ زد دستی ک آزاد شده بود به زیر تخت بسته شد و به همین ترتیب بدنش با هر سختی ک بود به چرخش و بسته شدن کشیده میشد حالا سعیده به شکم روی تخت آهنی خوابیده بود زن نقابدار یکم فاصله گرفت و پشت سعیده پایین پاهاش قرار گرفت و تا سعیده خواست بفهمه که چه خبره ضربات شلاق روی کون و کمرش فرود اومدن دوباره صدای جیغ و گریه بلند شد اما زن نقابدار با بی‌رحمی تمام میزد بعد هم شلاق رو کنار گذاشت و رو به مردی ک کنارش بود گفت ارباب برده شما منتظر اسپنکه دستهای مردونه ارباب شروع به زدن کرد و بعد از حدود صد ضربه ارباب بالای تخت قرار گرفت و بی مقدمه و با نهایت فشار و بی‌رحمی کیرشو وارد کون سعیده کرد
زجر آورترین لحضات عمر سعیده بود درد به حدی بود ک سعیده از هوش رفت و


ادامه…


نوشته: چهل ساله 1

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی مرد متاهل, زن شوهردار, خیانت از سایت سکسی خفن ایران 69