داستان سکسی فال قهوه (۲) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی فال قهوه (۲)


تو همین احوال و افکار بودم ک بالاخره رسیدم به خونه. خونه برای افراد مختلف معانی مختلفی داره برای بعضی جهنم و برای عده ای بهشت و شاید افرادی هم اونو برزخ بدونن ولی برای من مامن و آتشکده عشقه، همسرم و دوتا پسرم نهایت خط قرمزهای منن و همه اقوام و آشنایان میدونن با اینکه آدم آروم و سربراه و شوخ طبعی هستم ولی کوچک ترین بی احترامی به خانوادم به بدترین شکل ممکن جواب میدم و سراین موضوع با احدی شوخی ندارم
از پله ها بالا رفتم و برعکس همیشه ک با سرو صدای زیاد همه متوجه اومدنم میشن خیلی آروم و بی‌صدا وارد خونه شدم در ورودی پشت سرم بستم و خیلی آروم پشت به در تکیه کردم و تو افکار خودم غرق شدم.
تو افکار خودم بودم ک با جیغ خفیف سعیده همسرم از جا پریدم با بهت به چهره متعجبش نگاه کردم و گفتم چته دختر ترسوندیم
سعیده: تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اومدی؟ چرا بی‌صدا؟؟؟
تا اومد ادامه بده خندیدم و بغلش کردم و گفتم خب حالا، یکی یکی بپرس عزیزم من ک نمیتونم همشو یجا جواب بدم و با گفتن این حرفها تو ذهنم تصمیم گرفتم قوی باشم و اجازه ندم خانوادم احساس بد داشته باشه دوتا بوس از لباش گرفتم و گفتم میخواستم سوپرایزتون کنم. باشنیدن صدای حرفهای ما دوتا پسرام دویدن بسمت در ورودی و همزمان پریدن بغلم منم تا جایی ک میتونستم دولا شدم و بغلشون کردم و سرو صورتشون غرق بوس کردم یکهو متوجه سعیده شدم ک چشماشو مظلوم کرده و داره نگاهمون میکنه همینجور ک بچه ها تو بغلم بودن از جام بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم چیه خانم قشنگم چرا اینجوری نیگام میکنی؟ خودشو لوس کرد و گفت چرا بچه هاتو بیشتر بوس کردی؟
خندیدم و بزور دستمو رسوندم دور کمرشو گفتم من سه تا بچه خوشمزه دارم ک همشونو دوست دارم و با بهزاد و بهروز صورتشو ماچ بارون کردیم( این بازی تقریبا هر روزمون بود ک با بچه ها سعیده رو ماچ بارون کنیم) بالاخره بچه هارو ولشون کردم و اوناهم از بغلم پریدن پایین و منم سعیده رو بغل کردم و تا تو آشپزخونه بردمش، کنار گاز گذاشتم زمین در قابلمه برداشتم و توش نگاه کردم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم جووووووونم امروز ناهار قیمه بادمجونه، برگشتم سمتش و یبار دیگه محکم و آبدار ماچش کردم، صداشو بچه گونه کرد و گفت آقامون دوست داشتن منم براشون درست کردم.
القصه، نهار خوردیم و رفتم یکم استراحت کنم، سعیده برعکس همیشه ک مشغول کارهاش میشه اومد کنارم گفت: رامین امروز چیزی شده؟
من: نه چرا؟
سعیده: آخه یجوری بودی
من: نه عزیز دلم چیزی نیست یکم گرفتارم
سعیده: خب چرا باهام حرف نمیزنی؟ ینی واقعا در حد درد و دل بهم اعتماد نداری؟
من: این چه حرفیه آخه دختر؟
سعیده:خب پس بگو چته
من: ببین راسش یک سری مشکلات دارم ک گفتنش فقط میتونه باعث نگرانی تو و بچه ها بشه پس اجازه بده مشکلاتم خودم حل کنن
سعیده با حالت آشفته : چی شده خب بگو نگرانم کردی
من: ای بابا چرا اینجوری میکنی؟ چیزی نیست فقط یکم مشکل کاری دارم
سعیده: آهان ببین من میدونم از بابات جدا شدی و داری تنهایی کار میکنی اگر اینارو میخای نگی بدون ک من میدونم
یک لحظه برقم گرفت و شوکه شدم با چشمای از حدقه بیرون نگاش کردم و گفتم چی؟ تو از کجا میدونی؟ کی بهت گفت؟ در آن واحد داشتم تو ذهنم میگشتم ببینم چی شده و کی تونسته به خودش اجازه بده چیزی ک من به زنم نگفتم رو بهش بگه
البته حدس میزدم ک کار بابا باشه اصلا بخاطر همین کاراش بود ک ازش جدا شدم بابا همیشه به خودش اجازه میده تو کارهای خونواده من دخالت کنه و هرچی هم باهاش برخورد میکنم درست بشو نیست ک نیست. حسابی کلافه شده بودم و از عصبانیت لبهامو بهم فشار میدادم و سکوت کردم
سعیده متوجه عصبانیتم شد و گفت چرا ناراحت میشی؟ این ک چیز مهمی نیست اتفاقا کار خوبی کردی بالاخره یروز باید جدا میشدین حالا هم نگران نباش منو تو همیشه پشت همیم. نگاش کردم و صورتش بوسیدم و گفتم ممنونم ک همراه منی عزیزم ولی راسش یکم مشکل مالی برام پیش اومده برای اینکه کار جدیدمو بتونم راه بندازم باید یجوری پول ردیف کنم اما فعلا راهی به ذهنم نمیرسه و بازهم تو افکار خودم غوطه ور شدم حقیقت این بود ک من برای جدایی از پدرم همه دارایی و مترشتریهای چندسالمو بهش دادم و از صفر شروع کردم و این به معنی بی پولی حداکثری بود برام ذخیره پول حسابم درحال اتمام بود و نه جنسی برای فروش داشتم و نه مشتری که بخام چیزی بهش بفروشم
باصدای سعیده به خودم اومدم
سعیده : خب چقدر نیازته مگه
من: چیز مهمی نیست خودم حلش میکنم
سعیده: خب حالا حدودش بگو
من: ببین برای اجاره دفتر و تجهیز دفتر حدود 25 تومن لازمه و برای خرید جنس هرچه بیشتر بهتر. فقط مهم اینه ک اصلا نمیدونم روی چه جنسی باید کار کنم من همه مشتریها و کارخونه هایی ک باهاشون چندین سال کار کردیمو سپردم به بابا و الان صفر صفرم
حتی نمیدونم از کجا شروع کنم
سعیده یکم تو فکر رفت و بعد یه مدت گفت خب اون دوست دوران خدمتت بود ک تو شمال شالی کوبی داشت نمیخوای ازش کمک بگیری؟
یک دفعه انگار انرژی تازه گرفته باشم بلند شدم و تو جام نشستم و گفتم چه ایده خوبی… این یه حرکت عالیه بلند شدم و تلفنم برداشتم و به احمد رفیق شمالی زنگ زدم و بعد از احوالپرسیها کل داستانم بهش گفتم احمد هم قول همکاری داد و قرار شد آخر هفته برم دابودشت نزدیک آمل ببینمش و صحبت‌های نهایی انجام بدیم
بعد از تلفن خیلی حالم خوب بود و سعیده هم متوجه شد و با گفتن خب حالا ک حالت بهتره بگیر بخواب و خواست از اتاق بره بیرون ک صداش زدم و گفتم سعیده جون بیا پیشم کارت دارم برگشت سمتم و اومد کنارم دست انداختم دور کمرش و یه بوس محکم از لباش گرفتم و گفتم حالا ک حال من خوبه بیا حال توهم خوب کنم و انداختمش رو تخت و رفتم سمت در و یه نگاه به پسرا انداختم و برگشتم درو قفل کردم و همینطور ک بسمت تخت میرفتم یکی یکی لباسهامو در آوردم و لخت مادرزاد کنار تخت وایسادم سعیده هم نیم خیز شد و گفت درو قفل کردی؟ با حرکت سر تایید کردم چشمامو بستم میدونستم ک میدونه چی میخام و بعد چند ثانیه گرمی لباش دور کیرم حس کردم چقدر این زن حرفه ای و زیبا ساک میزنه اول یکم کلاهک کیرمو مک زد و بعد آروم آروم تا نصفشو داخل دهن برد و با زبونش زیر کیرمو نوازش میداد بعد چند ثانیه شروع کرد باسرعت ساک زدن و هرازگاهی از دهنش در می‌آورد و با دستاش برام جق میزد حسابی حال کردم و سرم داغ شده بود، شهوتم چند برابر شد ازش خواستم ادامه نده دلم نمیخواست زود تمومش کنم. سعیده کیرمو از دهن درآورد و روی تخت ولو شد رفتم کنارش نشستم و شروع به نوازش و بوسیدن لبهاش کردم و از زیر تاپش دستم بردم و سینه های زیبا و نرمش و ماساژ میدادم بعد چند دقیقه بلندش کردم و لباسهاشو درآوردم و فقط شرت توری سفید رنگش پاش بود سینه هاشو بوسیدم و با زبونم دور نوک ممش و لیس میزدم و گاهی خیلی ریز و نرم دندون میزدم و ادامه دادم وزبونم بسمت شکم و نافش کشیدم و با دستم از روی شرت کسشو گرفتم و مالش دادم صدای نفسهاش برام لذت بخش بود و توی اون لحظه به هیچ چیز فکر نمیکردم. آروم شرتش از پاش درآوردم و زبونم لای شیار کسش کشیدم و خودمو جابجا کردم بطوریکه بین پاهاش بودم و بازبونم کسش لیس میزدم آب لیز و گرم کسش راه افتاده بود، من عاشق این آب بودم شیرین و خوشمزه، سرعت زبون و سرو گردنم بیشتر کردم تا جایی که صداش دراومد لبهامو از رو کسش بلند کردم و آروم گفتم خانمی یواش تر لطفا بچه ها متوجه میشن مامانشون داره کس میده، بادستش سرمو به کسش فشار داد و لبهاشو روی هم فشرد تا صداش در نیاد و چند لحظه بعد پاهاش به دوطرف سرم فشار داد و بدنش به لرزه افتاد و ارضا شد کنارش خوابیدم و با نوک انگشتام سینه ها و زیر بغل و شکم و دور نافش نوازش میکردم تا اینکه یکم حالش جا اومد و از کشو کنار تخت کاندم برداشت و گفت ترو خدا زودتر بکن توش دارم دیوونه میشم
اطاعت کردم و کاندوم کشیدم سر کیرم پاهاش از هم باز کردم و آروم سر کیرم به سوراخ کسش فشار دادم وتا موهای کسش روی قسمت بالایی کیرم احساس کردم بلافاصله تا آخر درش آوردم و دوباره همون روند و تکرار کردم و دوباره درش آوردم و اینبار با یک فشار محکم تا آخرش جا دادم تو کسش رنگ صورتش سرخ شده بود و از شهوت چشماش بسته بود این حالت خیلی دوست دارم همیشه و شروع کردم تلنبه های محکم تو کسش زدن لذت وصف نشدنی داشت بعد حدود 2 دقیقه کشیدم بیرو و ازش خواستم داگ استایل بشینه و از پشت با فشار کیرمو به سمت انتهای کسش فشار دادم و انگشت شستم تا یک بند داخل کونش کردم و همزمان تلنبه میزدم سعیده برای اینکه صداش درنیاد بالشت گاز گرفته بود و من محکم و بی وقفه تو کسش تلنبه میزدم تا اینکه آبم با فشار اومد و ذره ذره کیرم شل شد و ازش دراومد سعیده پاهاش و باز کرد و همونجور دمر خوابید و منم خودم انداختم روش و گردی کون بزرگش به شکمم فشار لذت بخشی میاورد همونطور ک روش خوابیده بودم با دستم پهلوها و کناره باسنش نوازش میکردم ک صدای پای یکی از پسرها رو شنیدیم و سریع از جامون بلندشدیم و شروع کردیم پوشیدن لباسهامون صدای بهزاد از پشت در می‌اومد: مامان؟
سعیده: باصدای آروم جونم مامان
بهزاد : کجایی؟ میشه بیام تو
تو این فرصت لباسهامون پوشیده بودیم و من رفتم زیر پتو و سعیده به طرف در رفت و قفل درو باز کرد و بهزاد و با خودش برد و گفت بابایی یکم ناخوش بود رفتم کنارش تا بخوابه حالاهم خوابیده آروم حرف بزنید و رو کرد به بهروز و گفت پسر یکم صدای اون تلویزیون کم کن بابات خوابیده
داشتم آروم تو دلم میخندیدم ک تلفنم زنگ خورد گوشی برداشتم شماره ناشناس بود یکم برام تعجب آور بود چون معمولا کسایی ک بهم زنگ میزنن یا شمارشون حفظم یا سیوه بهرحال جواب دادم
الو بفرمایید
صدای یه خانم بود ک خیلی برام آشنا می‌اومد ولی نشناختم، گفت سلام آقا رامین؟
با تعجب پرسیدم بله خودمم بفرمایید گفت من شناختی؟ گفتم نه متاسفانه گفت فخرایی هستم یک لحظه هنگ کردم نمیدونستم چطور شمارمو پیدا کرده و چرا باهام تماس گرفته. حالت جدی به خودم گرفتم و گفتم درخدمتم امری داشتید؟ گفت باید ببینمتون مسئله مهمی هست ک باید باهاتون درمیون بزارم گفتم اوکی فعلا ک خونه هستم و کار دارم در اولین فرصت تماس میگیرم
خداحافظی کردیم و قطع کردم و یک دنیا سوال و معما تو دلم بوجود اومد…


ادامه…


نوشته: چهل ساله 1

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی مرد متاهل, زن شوهردار, خیانت از سایت سکسی خفن ایران 69