داستان سکسی عشق بازی با خواهرزن داداشم از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی عشق بازی با خواهرزن داداشم


سلام من حامدم،این داستان کاملا واقعیه و نیازی نمیبینم بخوام دروغ بگم این اتفاق واقعا برای من افتاده.
من ۲۱سالمه و اندام و ظاهرمعمولی دارم من پسرآروم و درونگرایی هستم وتا کس سرصحبت رو باهام باز نکنه سمتش نمیرم به خاطر همین من نمیتونم با هیچ دختری دوست بشم یه بارم با یه دختر دوست شدم که سرهمین کم حرفیم باهام بهم زد.
داستان از اونجایی شروع شد که رفته بودم خونه ی داداشم مهمونی دم در دیدم که عاطفه خواهرزن داداشم و دخترخالم وایستادن و باهم بگوبخندمیکنن عاطفه ۱۴ سالشه و دختر خالم ۱۷ سالش دخترخالم تا منو دید گفت کجایی جوجه اردک زشت دیر کردی همین که خواستم حرف بزنم عاطفه گفت کجاش زشته خوشگله.من سلام کردم و یه لبخندریز زدم و رفتم داخل از حرف عاطفه خوشم اومد و حس خوبی گرفتم از حرفش چون جدی گفت و نخندید موقع گفتنش ولی هیچ حس جنسی نسبت بهش نداشتم چون خیلی ازم کوچیکتربود.تو خونه خیلی شلوغ بود یه سلام کردم رفتم نشستم برام یه چایی آوردن و گرم صحبت شدم حدود یک ساعت بعد خسته شدم چون از شلوغی و زیاد حرف زدن بدم میاد یه فکری به سرم زد اتاق خواب ساکت بود و فکر کردم که خالی باشه ساعت ۶ بود و دو ساعت دیگه قرار بود شام بخورن با خودم گفتم برم بخوابم تا وقت شام صدام میکنن.رفتم سمت اتاق خواب درو که باز کردم دیدم عاطفه نشسته جلو آینه و داره با لوازم آرایش روی میز ور میره خواستم برگردم که عاطفه گفت حامد بیا لاک بزنم رو ناخونات خوشگل بشن خندیدمو گفتم لاک برا دختراس نه پسرا گفت نخیرم پسرام باید بزنن زود باش ناخوناتو بیار جلو بلند شد دستمو گرفت کشید سمت خودش گفت بشین نشستم جلو آینه همین که میخواست لاک بزنه دستمو کشیدم گفت درست وایسا میگم بعد یهو نشست رو پاهام گفت اینجوری بهتره دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی من یه کم حشری شدم، گذاشتم رو یکی از ناخونام لاک بزنه حسابی ذوق کرد گفت دیدی پسرام باید لاک بزنن،خواست دوباره رو یه ناخن دیگم لاک بزنه که بلند شدم مثلا فرارکنم اونم فهمید همونجوری که روبروم رو پاهم نشسته بود گردنمو با دستاش گرفت خودشو چسبوند بهم من رفتم سمت تخت خواب و دراز کشیدم اونم همونجوری محکم منو گرفته بود داشت ریزریز میخندید من حالی به حالی شده بودم عاطفه بدن توپر و خوش تراشش رو چسبونده بود به من، موهاشو نوازش کردم دیدم دیگه نخندید و یه جوری شد آروم شد چشاشو بست من به نوازش کردن موهاش ادامه دادم حس کردم داره لذت میبره دست دیگمو بردم سمت کونش و شروع کردم به مالیدن کونش هیچ حرکتی نکرد یهو دیدم یکی ازبیرون صداکرد عاطفه کجایی عاطفه خودشو سریع از من جدا کرد و رفت بیرون منم همونجوری چشامو بستم و خواستم بخوابم هم احساس گناه کردم هم لذت برده بودم تو همین فکرا بودم که دیدم عاطفه سریع برگشت و درم قفل کرد ازکارش تعجب کردم
دوباره خوابید رو تخت و خودشو چسبوند بهم لبخند گرمی بهم زد و چشاشو بست منم دوباره دستمو گذاشتم رو کونش.لبامو بردم سمت لباش چشاشو باز کرد اونم لباشو آورد نزدیک و شروع کردیم لب گرفتن بهش گفتم دمر بخواب اونم خوابید شلوارشو کشیدم پایین کیرمو گذاشتم لای پاهاش و حدود ده دقیقه لاپایی زدم آبم اومد و پاشید رو لباساش باهزارزحمت پاکش کردم دیدم داره لبخند میزنه میدونستم اونم داشت لذت میبرد و این احساس گناهمو کمترمیکرد چون خودش میخواست،من مجبورش نکرده بودم.بعد این که کارمون تموم شد شلوارشو پوشید واز اتاق رفت بیرون منم که بیحال شده بودم چشامو بستمو خوابیدم.


نوشته: حامد


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی لاپایی, اقوام از سایت سکسی خفن ایران 69