داستان سکسی عاقبت لجبازی خواهرم از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی تابو , دوست, خواهر از سایت سکسی خفن 69


ما سه برادر و خواهریم که دو خواهر کوچکتر دارم و من بچه بزرگ خانواده هستم
از نظر ظاهری متاسفانه من جثه بسیار ضعیف و کوچکی دارم و چون یک چهره معمولی و نچندان زیبایی دارم هیچ وقت دارای روابط خوبی با جنس مخالف نبودم وبعد از یکی دو تجربه ناخوشایند دیگه خودم هم تمایل زیادی به‌داشتن چنین روابطی نداشتم
البته بر خلاف من هر دو‌ خواهرم ماشالله از چهره و ظاهر‌نسبتا زیبایی برخوردار هستن و خصوصا خواهر بزرگترم از جثه درشتی‌ برخورداره و ظاهرش کاملا شبیه مامانم هست و زیبایی اونو‌به ارث برده و‌چون فاصله سنی من با اون تقریبا کمی کمتر از 2 سال هست بچه که بودیم همه فکر میکردن من و اون با هم به دنیا اومدیم و دوقلو هستیم هرچند که هیچ شباهتی از نظر چهره با من نداره و خواهر دومم هم که تفاوت سنی اش با ما دو‌تا خیلی زیاده ولی ماجرای ما از حماقتی که من انجام دادم شروع شد، و میتونم بگم این اشتباه بزرگترین اشتباهی بود که من در عمرم انجام دادم و احترام و‌جذبه خودم رو بعنوان برادر بزرگتر برای خواهرم از بین بردم‌و بعدها مثل چی پشیمان شدم و بارها گفتم چرا من برای چند دقیقه لذت جنسی چنین خطایی رو مرتکب شدم و آیا ارزش داشت که روابط برادر و خواهری خودم رو هزینه چند دقیقه لذت جنسی کنم ؟ البته اشتباه نکنید من رابطه ای با خواهرم نداشتم و در کل اونقدر پست نشدم که بخوام با خواهر خودم مثل یک حیوان رابطه داشته باشم
زمانیکه بچه بودیم بدلیل فاصله کم سنی که با خواهرم داشتم روابط پر تنشی رو داشتیم که چند اخلاق منفی خواهرم اون رو بدتر میکرد‌ که داشتن روحیه پرخاشگر از طرف خواهرم ، لجبازیش با من و میل به ایجاد رابطه با جنس مخالف سرآمد این اخلاق های بدش بود هر چیزی رو که من‌میگفتم اون برخلافش عمل میکرد و تمام هدفش هم خرد کردن اعصاب من بود و وقتی هم دعواش میکردم بلافاصله با من گلاویز میشد و اگرچه کتکش هم میزدم ولی کوتاه بیا نبود و تا اخرین لحظه از من جدا نمیشد تا مادرم و یا پدرم برسن و ببینن که در اینجور مواقع مامانم اغلب طرف من رو میگرفت و اونو دعوا میکرد ولی خط قرمز پدرم خواهرام بودن و اگر میدید من خواهرمو زدم خونم مباح‌میشد مگر شانس میاوردم و‌مادرم نزدیک به صحنه اتفاق بود و‌بنفع من مداخله میکرد


اما بیشتر علت درگیری های ما هم سر لاس زدنهای خواهرم با پسرهای فامیل و بدتر از اون دوستای خود من بود که باعث شده بود من با چند تا از صمیمی ترین دوستام که مثل برادر بودیم دوستیم بهم بخوره چون من شدیدا نسبت به خواهرم متعصب بودم وبرام تفاوت نداشت اون پسر کی باشه ،و سعی میکردم از نزدیک شدن هر پسری حالا چه فامیل و چه غریبه و حتی صمیمی ترین دوستای خودم به خواهرم جلوگیری کنم و بهمین خاطر یا مدام از دست پسرایی که‌از من عصبی شده بودن و کارمون به کتکاری کشیده بود کتک میخوردم و یا از دست پدر و مادرم و علی الخصوص پدرم که این تعصب منو‌ اخلاق منفی و خود منو یه ادم بدبین و روانی میدونست کتک میخوردم‌ و‌البته روابط بین من و خواهرم هم همیشه شکراب بود چون اون منو یه ادم فضول و حسود که عقده های خودمو نسبت به دیگر پسر های فامیل اینجوری بروز میدم میدونست و بعد از مدتی بعنوان انتقام از من شروع به نشان دادن واکنش های دوستانه با پسرها خصوصا دوستای من کرد که این برای من غیر قابل تحمل بود و دیگه نمیذاشتم که هیچ کدوم از دوستام بیان در خونه امون
البته بعضی رفتارهای خواهرم این حساسیت منو‌ بیشتر میکرد خواهرم خیلی بی پروا و جسور بودو از طرف دیگه میل زیادی به رابطه با جنس مخالف داشت و وقتی مزاحمت های من دیگه تحملش‌رو‌تموم کرد همانطور که گفتم عملا اعلان جنگ داد به این شکل که بعد از مدتی‌دقیقا انگشت رو حساسیت های من میذاشت و منو تحریک میکرد مثلا عمدا جلوی من‌ با پسرها لاس میزد و اگر مطمئن میشد من دارم نگاهشون میکنم اجازه میداد دستمالیش کنن و حال میداد ، یا مخصوصا با دوستای من که میومدن سراغم در خونه شروع میکرد لاس زدن یا مثلا یکبار که فهمید من زیر نظر دارمش پسر مستاجرمون که از من کوچیکتر بود تو حیاط نشسته بود داشت درس میخوند مامانش با مامان من رفته بودن خرید خواهرم اول رفت کنارش نشست طفلک پسره خیلی کم رو و نجیب بود و سریع خودش رو جمع و جور کرد و کم مونده بود پس بیفته یهو خواهرم نشست رو پاش و در حالیکه پسره شوکه شده بود از این حرکت خواهرم دستشو گرفت و گذاشت رو سینه هاش بدبخت پسره از یک طرف تو خواب هم نمیدید دختر خوشگلی مثل خواهرمن یهو بیاد اینجوری بهش حال بده و شدیدا حشری شده بود و از یک طرف هم میترسید و مونده بود چه واکنشی نشون بده، چند دقیقه ای خواهرم رو پاش نشست و اجازه داد پسره شدیدا شهوتی بشه ولی تو زمانیکه پسر تو حال بود بلند شد افتاد راه و رفت و اون بدبخت رو تو خماری خودش گذاشت بدبختانه مشکل این بود که منو تو بد وضعی قرار میداد اگه به مادرم اینا میگفتم مدرک نداشتم و اونا بدتر عصبانی میشدند خصوصا که اکثر پسرهایی که خواهرمن انتخاب میکرد مثل پسر مستاجرمون چشم و گوش بسته و فوق العاده مثبت بودن و اصلا تو نخ این مسائل نبودن و کلا انکار میکردن و خانواده ام معتقد بودن من بخاطر لج بازی های بچگانه با خواهرم دارم حرف پشت سرش درست میکنم‌ و اگر کتکش هم میزدم بعدش بابام که خط قرمزش خواهرم بود تلافی اونو سرم در میاورد به طرز بسیار بدتری
و بعد از آخرین باری که به پدر و مادرم گفتم ماجرای خواهرمو و اون انکار کردو طبق معمول من نتونستم شاهدی بیارم یا مدرکی بدم بعد از یک کتک مفصل که از پدرم خوردم اصلا ممنوع کرد تحت هیچ شرایطی حق ندارم کاری بکار آبجیم داشته باشم حتی در صورتیکه حرفهام هم‌درست باشه بهیچوجه حق مداخله ندارم و‌خواهرم‌ هم‌ که میدونست من کاری ازم نمیاد بدتر جلوی من دیگه وقاحت رو از حد گذرونده بود و عملا به بعضی از پسرها حال میداد و عمدا تا احساس میکرد من دارم نگاهش میکنم با پسرا شوخی میکرد و‌‌لاس میزد اما بمرور دو تا اتفاق افتاد اول اینکه من متوجه شدم دیگه مثل قدیمها روی رفتارهای خواهرم حساسیت ندارم وخصوصا از زمانیکه خواهرم جلوی من میذاشت پسرا بچسبن بهش و سکس نیمه نصفه ای از رو لباس باهاش کنن با دیدن صحنه های حال دادن خواهرم حسابی شهوتی میشدم و یجورایی اصلا خودم هم‌دوست داشتم که حتی لباسهاش رو دراره ولی خواهرم انصافا فقط در حد کمی دستمالی یا نهایتا چسبیدن پسره از روی لباس اجازه میداد باهاش حال کنن و حتی اجازه دست زدن به سینه هاش رو بدون لباس و مستقیم نمیداد البته من تا همین حد هم بعد از دیدن دستمالی شدن خواهرم اونقدر تحریک میشدم که مجبور بودم برم یه جایی رو گیر بیارم و خود ارضایی کنم و بالعکس سابق دیگه کاری به کار خواهرم نداشتم و مزاحمش نمیشدم اتفاقا برعکس یجورایی هواشو داشتم و حتی تو یک مورد وقتی اون و پسر یکی از اقوام در حال حال کردن تو انباری بودن و مامانم داشت میومد سریعا رفتم جلوی مادرم و بلند بلند شروع به صحبت کردن با مادرم کردم و اونو سرگرم کردم تا خواهرم و‌پسره خودشون رو جمع و جور بکنن و سریع از هم جدا بشن وپسره سریع رفت تو گوشه حیاط و خواهرمم هم مشغول نظافت انباری شد در نتیجه مادرم خصوصا با توجه به حضور من تو حیاط بهشون شک هم نکردو بعد از رفتن مادرم برای اولین بار خواهرم نگاهی حاکی از قدرشناسی بهم کرد و وزیر لبی گفت دستت درد نکنه ممنون که هوامو داشتی و من بخاطر اینکه طبیعی کنم که از چیزی خبر ندارم گفتم بابت چی هواتو داشتم و خواهرم هم لبخندی زد و رفت که معنای اون این بود که یعنی خر خودتی و از اونروزخواهرم هم که فهمید من دیگه مثل قدیم حساسیتی ندارم وخیلی به پسرها اهمیت نمیدم وبعد از اینکه هواشو داشتم اولا دیگه تلاش نمیکرد حال منو بگیره و از طرفی خیلی بهم نزدیک شد و دیگه داشت به معنای کامل کلمه برام خواهری میکرد و به همین دلیل کلا رفتارش عوض شد و یکشبه بزرگ شده بود و تبدیل به یک خواهر با وقار و مهربون شده بود ولی مشکل این بود که دیگه من اینجوری خواهرمو پسند نمیکردم و حالا من از دیدن صحنه هایی که بهشون معتاد شده بودم و برای دیدنشون لحظه شماری میکردم محروم شده بودم چند بار میخواستم از خواهرم بپرسم چرا دیگه با پسرهارابطه ای نداره ولی پشیمان شدم چون میدونستم اگر بفهمه من از حال دادنش لذت میبرم دیگه محال ممکن هست اجازه بده کسی طرفش بیاد و از طرفی رفتار اونروز منو‌ بحساب عشق برادر و خواهری گذاشته بود و اینکه من دوست نداشتم آبروی خواهرم بره و اگر میفهمید من برا اینکه اون راحت بتونه سکس کنه و من حال کنم اینکار رو کردم ممکن بود این محبت خواهرانه اشو هم از دست بدم
در کل من روز به روزبدتر میشدم و مثل معتادی که مواد بهش نرسیده بود حالم بد بود و عطشم برای دیدن حال دادن خواهرم به پسرا بیشتر میشد تا اینکه یکروز که دبیر نداشتیم محسن تنها دوست صمیمیم که همسایمون هم بود و از اون دست بچه هایی بود که برای هرکس دوست بودن باهاش افتخاری حساب میشد و اگر اون میگفت وسط روز شب هست خانواده من قبول میکردن و یکی دوباری که من خونه رو پیچوندم شهادت اون که گفت خونه اونا بودم منو نجات داد درسخون و با ظاهری بسیار مثبت که واقعیت درونش از اون بچه های شیطانی بود که یک ملت رو سرکار میذاشت و یجورایی از اوباش ها و بی انضباط های کلاس بحساب میومد ولی بخاطر درسش که خیلی ممتاز بود مدیرای مدرسه اغلب شیطنت هاشو نادیده میگرفتن از جمله یکروز من که بدجوری عرصه بهم تنگ بود تا زنگ خورد مثل موشک تا دستشویی رو دوان دوان طی کردم و برای اینکه خلوت باشه و تو صف واینستم با عجله رفتم دستشویی اقا محسن هم که اونروز قصد تلافی یکی از بلاهایی رو که بسرش آورده بودم رو داشت یک آفتابه اب رو میخواست پرت کنه رو سر من ولی مشکل این بود که گرای دستشویی رو اشتباه گرفته بود و‌یک کابین اینور تر انداخته بود و از شانش بد ناظم مدرسه تو دستشویی بود و در حالیکه نصف لباسهاش خیس اب شده بود من و محسن رو برد دم دفتر یعنی اگر من اینکار رو کرده بودم اخراجم قطعی بود ولی چون محسن انجام داده بود شکستنش گردن من بدبخت و من بیگناه دو ضربه شیلنگ نوش جان کردم اونم در حالیکه خود من هم قربانی بودم و فقط شانس اوردم گرای توالت رو اشتباهی گرفته بود و خودش هم صراحتا اقرار کرد که من بیگناه بودم و اتفاقا میخواسته بندازه رو سر من ولی بازهم شاگرد ممتاز بودنش بدادش رسید و تنبیه هم نشد، شاید هم بنوعی مراعات پدرش رو میکردن که رییس پاسگاه نیروی انتظامی محله خودمون بود یا مامانش که دبیر بود و اغلب معلمها میشناختنش البته فکر بد نکنید مگه ممکن هست در دولت ناب محمدی کسی پارتی بازی کنه استغفرالله
بهرحال اونروز محسن اینقدر منو سوال پیچ کرد که چرا پکری و‌ دیگه مثل سابق شیطنت نمیکنی که از دهنم پرید و به محسن گفتم
محسن اونقدر مورد اعتماد خانواده من بود که تنها پسری بود که اجازه داشتم خونشون برم یا اونو خونمون ببرم ، محسن هم پسر درسخونی بود و هم خیلی متین و با شخصیت بود و مامانم خیلی دوستش داشت و احترام بهش میذاشت و به همین دلیل کاملا خواهرمو میشناخت و بارها تو بعضی درسها که خواهر من مشکل داشت محسن کمکش کرده بود و درسش داده بود و البته یکی دو باری هم که خواهرم سعی کرده بود بهش نزدیک بشه حسابی تو حال خواهرم زده بود و حتی یکبار که خواهرم ازش خواسته بود که بیرون قرار بزارن بهش گفته بود که مشکل اینجاست که تو خواهر دوستمی و من نمیتونم به دوستم که اعتماد کرده و منو تو رو تا این حد اجازه داده نزدیک بشیم بهم خیانت کنم و همانروز هم مشروط بر اینکه به رو خواهرم نیارم بهم گفت و البته گفت که خودش خواهرمو تنبیه کرده و گفت دیگه اگه من بروش بیارم هم اونو خراب میکنم و هم خواهرمو بی پرواتر
وقتی گفتم محسن اول شوکه شد و بدون اینکه حرفی بزنه به یک نقطه خیره شد و بعدش که من کمی نگران شدم و پرسیدم چی شد چرا چیزی نمیگی ؟ پرسید یعنی اگر ببینی خواهرت زیر یه پسر خوابیده و داره اون پسر ترتیبش رو میده کاری بهش نداری گفتم نه گفت جدا طاقت داری نگاه کنی ؟ گفتم آره
دیدم گفت والا چی بگم من خواهر ندارم و نمیدونم چطور انسان ممکنه به اینجا برسه ولی حتما برای خودت دلایلی داری ولی هیچ میدونی چقدر کار ریسک داری هست ؟
اولا از کجا میخوای یک پسر پیدا کنی که اینقدر باهاش ندار باشی که خواسته اتو بهش بگی و از کجا معلوم اون قبول کنه بر فرض که اونم قبول کنه چطور میخوای آرزو رو راضی کنید ؟ اصلا کجا میخوان اینکار رو بکنن که امن باشه و تو هم بتونی نگاه کنی ؟
گفتم خوب پس فکر کردی چرا به تو گفتم ؟ برا اینکه کمکم کنی
با تعجب پرسید اخه چه کمکی از من ساخته است ؟
گفتم‌ اصلا تو خودت چرا اینکار رو نمیکنی ؟ گفت نامرد من دوستت هستم دوستی من با تو به کنار خاله زهرا بمن اعتماد داره و از اون گذشته آرزو خواهرت مثل خواهر من میمونه و من همیشه مثل خواهرم بهش نگاه کردم حالا تو میگی من اونو جلوی چشم تو باهاش حال کنم که تو کیف کنی مگه میشه ؟ مگه من میتونم
ولی از اونروز من مثل شیطون مدام رو مخش بودم و وسوسه اش میکردم و اون احمق هم زیر بار نمیرفت تا اینکه بهش گفتم من در نهایت این کار رو میکنم چه تو باشی یا نباشی نهایتش کمی ریسک بیشتری داره و اگر مشکلی پیش اومد گناهش به گردن تو هم هست ، و این تهدیدم کمی نرمش کرد ولی بازهم تردید داشت و میگفت آخه مگه میشه من پیش تو برای خواهرت اصلا کیرم راست نمیشه حالا کردن پیشکش گفتم ما چند بار تا حالا پیش هم جلق زدیم ؟ اصلا به شمارش میاد ؟
گفت مسایل رو قاطی نکن تو جلق زدن ما رو با حال کردن من با خواهرت اونم جلوی چشمت یکی میکنی ، از کجا معلوم زمانیکه من دارم حال میکنم یهو پشیمان نشی و یهو غیرتی بشی و از پشت سر بزنی ناکارم کنی یا اصلا بعد از اینکه آبت اومد منو مقصر نکنی و مثل حالا که هر خطایی میکنی آخرش منو بدهکار میکنی و میگی اصلا من نفهم تو که عقلت میرسید چرا جلومو نگرفتی ؟
و من با حالتی التماس وار بهش اطمینان میدادم چنین اتفاقی نمی افته تا نهایتا راضی شد و بعد از نقشه ای که کشیدیم قرار شد این کار رو تا چهارماه بعد به تعویق بندازیم چون تعطیلات عید کلا خانواده محسن میرفتن خونه بابا بزرگ محسن چون مادرش شهرستانی بود و فقط عید و تابستون قادر به سر زدن به خانواده اش بود و بقول محسن زمین و زمان بهم میومدن اون محال بود تعطیلات نره خونه باباش اینا
و قرار شد تا اون زمان هم محسن با خواهرمن بریزه رو هم و صمیمی بشه و منم تا جاییکه ممکن بود کمکش کنم خوشبختانه خیلی سریع با آبجیم صمیمی شدن بخصوص که دبیرستان آبجیم نزدیک دبیرستان ما بود و دیگه اغلب روزها محسن با آرزو تو راه مدرسه همدیگر رو میدیدن و من بدبخت هم مجبور بودم بخشی از هزینه های محسن رو پرداخت کنم چون یک نفره به خرج خواهرم نمیرسید و چن باری مامانش به هزینه هاش که یکدفعه چن برابر شده بود مشکوک شده بودن اون بنده خداها فکر کرده بودن دنبال مواد و اینا میره یروز مامانش منو دید و از من سوال کرد و من چون دیدم دارن بیراه میرن گفتم والا یک دختر تازگی ها باهاش دوست شده فکر میکنم خرج اون میکنه و مامانش بعد از اینکه منو قسم داد که راستشو میگم دست از سرش برداشت البته اگر باباش میفهمید منطق مامانشو نداشت و بعدها فهمیدیم که چه کار خوبی کردم من به مامانش گفتم
خلاصه عید خونه محسن اینا خالی شد و باباش نیمه اول عید رو میرفت خدمت پدر زنش برا عرض ادب و خایمالی و خونه محسن اینا اون زمان بشکل کامل خالی بود ومحسن اینا یک سالن ال مانند داشتند که یک درب بزرگ دو لنگه خونه رو بدو قسمت تقسیم میکرد قرار مون شد خواهرمو بیاره و اونور در ترتیبشو بده و من
اینور در نگاه کنم و قرار شد دیگه اگه اوردش هر طور شده حتی اگه راضی نبود بزور بخوابونه و بره روش
اونروز دل تو دلم نبود و دم به دقیقه دستشویی داشتم و شکمم یه انقلابی توش بود که نگو و نپرس از یه طرف میترسیدم و از طرف دیگه شهوت تمام سلول های بدنمو گرفته بود خواهرم ساعت 3 با محسن قرار داشت و به بهانه اینکه میخواد بره خونه دوستش که مامانش اینامسافرت هستن و خونشون کسی نیست درس بخونن من ناهار هم نتونستم بخورم و خورده نخورده پیچوندم و زدم بچاک و رفتم خونه محسن اینا دیدم مثل بچه یتیم ها زانوی غم بغل گرفته بود و تازه پشیمان شده بود با چه بدبختی دوباره تونستم راضیش کنم بماند هیچی از ملزمات رو تو خونه نداشتن گفتم دستمال کلنکس دارین ؟ گفت نه تموم کردیم بدو رفتم سر خیابان کلی گشتم تایک مغازه باز پیدا کردم و یه بسته ازشون گرفتم و اوردم خلاصه خونه رو تر و تمیز کردم و یک پتو هم دم دستش گذاشتم و گفتم اگه دوست داشتی پهن کن و در سالن رو بستم و چون احتمال دیده شدنم با فرض کمی از احتمال وجود داشت کلی ازمایش کردم از کجا دیده نمیشم اونجا‌ نگاه کنم و چون محسن روحیه جنگیشو از دست داده بودباز کلی تا پیش پای خواهرم وقت گذاشتم تا کمی حشری بشه و به شرایط آرمانی برسه
با زدن دو زنگ بعد کمی مکث و باز دو زنگ دیگه مشخص بود آرزو اومده هر دو مون رنگمون پرید نگاه مظلومانه ای بمن کرد که یعنی بی خیال بشم گفتم اگر اینجا بخوای برگردی دیگه باهات حرف نمیزنم تو فکر کن من یک کاری ازت خواستم و بخاطر من میخوای این کار رو انجام بدی و دیگه منتظر نشدم و در بستمو و قفل کردم بعد از چند دقیقه ای خواهرم اومد بالا و محسن نشست پیش خواهرم و شروع کردن به صحبت کردن و پذیرایی و بعدش در حالیکه محسن کاملا مشخص بود معذب هست صحبت هاشون رو برد سمت مسائل سکسکی و یهو صحبتی رو مطرح کرد که کرک و پشمم ریخت یهو به خواهرم گفت فلانی برام تعریف کرده که جلوی اون به پسرهای دیگه حال میدادی راست میگه ؟ خواهرم گفت داداشم بهت گفت ؟ محسن گفت که اره خودش گفت و گرنه من که علم غیب ندارم یهو خواهرم به تته پته کردن افتاد و گفت نه اونجوری نبوده و فقط من برا اینکه لج داداشم رو درارم اینکار رو میکردم
دیدم محسن گفت کاش الان هم داداشت اینجا بود و تو باز باهاش لج میکردی و دستشو برد روی پای خواهرم خواهرم اول شوکه شد اصلا انتظار چنین کاری رو از محسن نداشت و اونقدر شوکه شده بود که هیچ عکس العملی نشون نمیداد ولی وقتی فهمید که محسن کاملا جدی هست سعی کرد ممانعت کنه که این کمی محسن رو که حالا کاملا شهوت بهش غلبه کرده بود رو عصبانی کرد و کمی با خشونت خواهرمو خوابوند رو زمین و در حالیکه خواهرم حسابی ترسیده بود و گریه اش گرفته بود با هر زحمتی بود دستشو کرد تو شلوار خواهرم و وقتی خواهرم زورش نرسید جلوش رو بگیره پاهاش رو تا جاییکه ممکن بود بهم جفت کرد و در حالیکه سعی میکرد گریه نکنه ولی از ترس صورتش رو اشک گرفته بود کاملا معلوم بود دفعه اولش هست دست یه پسر وارد لای پاش میشه و بدون هیچ واسطه ای روی کسش قرار میگیره بعد از اینکه یک ده دقیقه ای لای پاشو مالوند و چند باری میخواست شلوار خواهرم رو باز کنه ولی نذاشت در نهایت شلوار خواهرمو در آورد و بسرعت بعدش با کمی خشونت پیراهن خواهرمم در اورد و حالا یک شرت و سوتین دخترانه با طرحهای گل منگولی تنها پوشش خواهرم بود و من برای اولین بار خواهرم رو برهنه بغل یک پسر میدیدم محسن کمی دیگه با بدن و پاهای خواهرم بازی کرد و نوازش داد و سریع خودش هم لخت شد منهم مثل خواهرم از دیدن کیر محسن شوکه شدم من قبلا بارها کیر محسن رو دیده بودم ولی امروز انگار دو برابر همیشه بود یا لااقل اینجوری به چشم من میومد و اینقدر حشری شده بود که کیرش کاملا چسبیده بود به رو شکمش و هر لحظه یکبار سر کیرش یه تکون کوچولو میخورد و نبض میزد هر دو بار اولشون بود که سکس واقعی رو تجربه میکردن و دوباره محسن شروع به نوازش بدن خواهرم کرد و همزمان کیرشو به بدن خواهرم میمالید یا لای پای خواهرم فرو میکرد و اروم اونو لای پای خواهرم تکون میداد و چون خواهرم پشتش بمن بود محسن که کیرشو لای پای خواهرم فرومیکرد اونقدر بزرگ بود که بخشی از کیرش از پشت رون خواهرم میزد بیرون و جوری لای پاهاش میزاشت که چسبیده به کسش بود و جلو و عقب که میکرد تمام درازای کیرش به زیر کس خواهرم کشیده میشد و هر بار که اینکار رو میکرد از زور شهوت نفس خواهرم بند میومد و محسن که حالا آب منی خودش هم راه افتاده بود و مجبور بود هر چند لحظه یکبار لای کس خواهرمو و سر کیرخودش رو با دستمال پاک کنه ولی فقط چن لحظه بعد دوباره خیس میشد تا در نهایت دست خواهرم رو گرفت و روی کیرش گذاشت و خواهرم هم که حالا حسابی مست و حشری شده بود بدون هیچ اعتراض یا مقاومتی کیر محسن رو تو مشتش گرفت و در حالیکه با تعجب به سایز بزرگ کیر محسن خیره شده بود آروم اروم شروع به جلق زدن برای کیر محسن کرد و محسن هم شرت خواهرم رو از پاش درآورد و حالا هر دو لخت مادر زاد بغل هم بودن و کیر محسن تو مشت خواهرم ،و دست محسن رو کس خواهرم بود و با انگشت وسطش لای شیار وسط کس آرزو رو میکشید بسمت بالا و پایین کس آرزو موهای کوتاهی داشت و مشخص بود نهایتا یکی دو هفته قبل موهای کسش رو زده بود و کمی سایه وار بالای کسش رو مشکی کرده بود یهو محسن گفت یک سوالی دارم ولی راستش رو میگی خواهرم گفت چه سوالی ؟ محسن گفت این چند مین باره به الت یه پسر دست میزنی و خواهرم گفت راستش من تا حالا ندیده بودم ، اینکه میگم ندیده بودم برا یه پسر بالغ رو ندیده بودم وگرنه پسرای کوچیک فامیل رو زیاد دیده بودم که جاشون رو عوض میکردن یا گاها سرپاشون میگرفتن ولی اونا کجا و در حالیکه با دستش کیر محسن رو نشون میداد گفت این کجا ؟
محسن کیرشو با دست گرفت و لای کس خواهرم میکشید و گاهی شرشو میذاشت رو کس خواهرم و یکم فشار میداد و یکم از نوک کیرش که میرفت با دستش کمی سرشو تو کس خواهرم‌بازی میداد تا اینکه خواهرم ارضا شد و حالا دیگه محسن هم که به اوج رسیده بود نوبت خودش بود و در حالیکه خواهرم که شدت ارضا شدنش کاملا بی حالش کرده بود و مثل یک ماهی تو بغل محسن بود سرکیرشو روی کس خواهرم گذاشت کامل تا بالای ناف خواهرم میرسید و خوابید روی خواهرم و اونقدر کیرشو روی کس خواهرم پایین و بالا کرد که یهو آبش روی شکم خواهرم خالی شد و چون هر دو چسبیده بودن بهم حسابی رو شکم هر دو رو گرفت و چند لحظه بعد از رو خواهرم بلند شد تا اون چند برگ دستمال کشید و لای پاشو و شکمشو پاک کنه
ارزو که بعد از اون تازه خجالت میکشید که بدن عریانش رو محسن ببینه سریع چند تا دستمال مچاله کرد و لای پاش گذاشت و سریع لباس پوشید
محسن پرسید اذیت نیستی گفت فقط کمی بدنم بی حس هست ولی باید برم محسن گفت وایساتا ببرمت تا در خونتون و با خواهرم رفتن پایین تا ماشین مامانش رو از تو حیاط در بیاره منم دیگه روم نمیشد تو رو محسن نگاه کنم تا اونا رفتن منم از خونه خارج شدم و بی هدف تو خیابون قدم زدم و بعدش رفتم خونه وقتی رسیدم از مامانم سراغ ارزو رو گرفتم مادرم گفت طفلک نمیدونم چش شده بود انگار مسموم شده بود چون رنگش پریده بود و میگفت حال تهوع داره و سریع رفت اتاقش خوابید از اون روز تا زمان باز شدن مدرسه ها من و محسن هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و از این طرف من حالم گرفته بود از اونور خواهرم مامانم چن بار گفت تو و آرزو یه چیزیتون میشه امسال ولی من درس رو بهانه کردم البته خواهرم چند روز بعد حالش بهتر شد و مشخص بود با محسن رابطه داره بعد از باز شدن مدرسه ها دیگه رابطه من و محسن مثل قبل نشد و مثل دو تا غریبه تنها سلام علیکی با هم داشتیم که بمرور اونم قطع شد ولی خواهرم و محسن مثل زن و شوهرها کاملا راحت بودن و تنها کاری که از من ساخته بود اینکه دورانه هواشون رو داشته باشم لو نرن


نوشته: محمد

متن داستان سکسی عاقبت لجبازی خواهرم