داستان سکسی عاشقی با زن عمو مهسا (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی عاشقی با زن عمو مهسا (۱)


سلام دوستان
این خاطرات دهه ۹۰ هستش که اینجا میخام براتون بگم
من از سال ۹۲-۹۳ داستانهای اینجارو میخونم ولی خب اکانتی نداشتم تا هم نظر بده هم داستانمو بزارم. همه اشم بر اسلس واقعیته و مهم نیست بقیه چی نظر میدن. من لذتمو از هر بار تکرارش تو مغرم میبرم و بازهم دوس دارم این کار تکرار شه
من یه پسر متولد دهه ۶۰ هستم اسم خودمو میزارم پارسا و زن عموی خوب داستانم متولد دهه ۵۰ اسمشو میزارم مهسا. منم یه پسر معمولی نه اهل باشگاه نه هیچی با یه کیر عادی اما زنعموجونم یه زن جا افتاد با بدن طبیعی بدون عمل یه کون گرد و سفید و کمر باریک و یه صورت فوق العاده زیبا بل نقطه عطف سینه های ۸۵ سربالا گرد و صورتی. بنظرمن اون بهترین بدن دنیا رو داره چون هم سینه هاش و هم باسنش سربالا هستن با یه کوس تنگ و صورتیه کلوچه اییییییی. واقعا زن بینظریه چون هم بدنش خوبه هم اخلاقش و هم لونده. موهاشم که همیشه زیباترین موی دنیاس بس که تو انتخاب رنگ مو سلیقه اش عالیه.
داستان از جایی شروع شد که یه مشکلی تو خانواده عموم پیش اومد و یه موضوعی هم بین من و عموم . از جایی که من خیلی زن عمومو دوست داشتم بهش اسمس دادم و شروع کردم به توضیح و همینطوری انقدر ادامه دار شد که زن عمو جونم به من وابسته شد و ازونجایی که من عاشقش بودم از قبل انقدر عکساشو میدیدم که تو مهمونیا میگرفتیم منم خیلی زیاد دلبسته اش شدم حتی یادمه چند ساعت بهش اسمس ندادم (چون اوایل دهه ۹۰ همه واتساپ و اینستا و وایبر و تلگرام نداشتند) بهم پیام داد تب تند عرقش زود درمیاد… منم چندساعت بعد جوابش دادم اشتباه نکن واقعا گیر کار بودم و نتونستم اونموقعا دوس دختر هم نداشتم خلاصه اسمسی حرفامون به درد دل ادامه دار شد و من ازون مشورت میگرفتم و منم به حرفاش گوش میکردم تا اینکه یروز خودش زنگ زد و شروع کردیم به صحبت بعدش به خواست هردومون قرار ملاقات گذاشتیم که این پروسه حرف زدن و اسمس دادنانون هرکدوم دوماه طول کشید و‌ما بعد از چهار ماه همدیگه رو‌ دیدیم.
اولین باری که رفتیم بیرون جایی کار داشت و من هم بهش ملحق شدم چون ماشین نداشتم پیاده باهم میرفتیم ولی من با اجازه اون گوشه چادرشو میگرفتم چون خیلی دوسش داشتم اونم اجازه داد حتی تو تاکسی کیف بینمون میزاشت که بهم برخورد نکنیم. اون هر نوقع نیخلست بره بیرون برا خرید یا هر کاری که سه چهار ساعت بیرون بود منم باهاش میرفتم یواش یواش دیگه کنارش میشستم برخوردامون با لباس بود بعدش اجازه داد دستشو‌از روی دستکش بگیرم یعنی من خواهش کرده بودم خیلی دلم میخاست و رفته رفته تو دیدارامون دستکش هم از دستش درآورد (خودش دوست داشت از شدت علاقه) و اولین لمس بدنش بود که اتفاق افتاد. زنعموم خراب نبود (فقط چون عموم توجه ای بهش نداشت و سکس رو‌فقط صرف کردن اونم دیر به دیر باهاش انجام میداد-اینو بعد از سکس باهاش فهمیدم)به من و محبت و علاقه ام جلب شد. همینجوری ادامه دار شد تا اینکه یه عصری که باهم بیرون بودیم از تو پارکی رد میشدیم و من بهش گفتم میتونم یه کاری کنم؟ اونم گفت اگه آبرومون نمیره اشکالی نداره و من بهش گفتم چشماتو ببند و بغلش کردم دستمو انداختن دور گردنش و گفتم عاشقتم مهسا جون که وااااای چه حسی بود جفتمون شب موقع اسمس بازی از حال اونموقع گفتیم که هردومون دوست داشتیم تکرار بشه اما خب ما همیشه تو خیابون بودیم و تکرارش خیلی سخت بود. اونموقعا با آژانس و دربستی بیرون میرفتیم اولین بار تو آژانس وقتی کنارش بودم در گوشم‌ گفت دوس دارم امروز سورپرایزت کنم و یواشی یه بوسم‌کرد… منم دیوانه وار بهش علاقه مند شدم چون نه اهل قهر و مسخره بازی بود نه اهل زیاده روی. دفعه بعد که دیدمش رفتیم یه سفره خونه تو تهرانپارس که موزیک زنده هم داره نشسته بودیم غذا میخوردیم چون اونجارو بلد بودم یه گوشه نشستیم تو دید نباشیم یهو رفتم کنارش بهش گفتم این چیه رو لبته و یه بوس از لبش گرفتم و دیگه شدیم عاشق و معشوق هم که هنپز طعمش تو دهنم هست. دیگه خوردیم به عید و دیگه تو مهمونیا چشمم فقط به اون بود . هرجا میرفتیم سعی میکردم کنارش بشینم و خیلی حس و‌حال خوبی بود . وقتی اومدن خونمون تو عید من تو اتاق کلی بوسش کردم و ماهم رفتیم خونشون اونم با کلی استرس بمن یه بوس تو اتاق داد. همیشه سرقرارها براش گل میخریدم و اونم عاشق گل بود.
تو عید با کلی پیچوندن و بدبختی وقتی خونه فامیلاشون بود رفتیم خونشون (چون عید اصولا خونه فک و فامیلا میموندنن) تا خود اونجا دستم تو دستاش بود و باهاش ور میرفتم. ما از قربون صدقه هم رفتن دست برنمیداشتیم تا اینکه رسیدیم خونشون ، همونجا پشت در چسبوندمش به دیوار و رفتم لای چادرش بغلش کردم و بوسیدمش و لباشو میخوردم ، خودشو از چنگ من درآورد و نشست رو مبل و منم رفتم نشستم روپاش دستمو انداختم گردنش روسریشو باز کردم شروع کردم بوسیدن و خوردن لباش. هنوزم که هنوزه خوشمزه ترین چیزی که خوردم لبای زنعمویه قشنگم بود. لحظه به لحظه زندگی رو باهاش عشق کردم عشق اول و آخرم فقط مهسا بود. دکمه های مانتوشو خودش باز کرد و خوابید رو مبل منم با حرص و ولع بیشتری میخوردم و توهمدیگه میپیچیدیم به همدیگه و پاشو باز کرد و پاهام افتاد وسط پاش جوری که کیرم رو کوس خوشگلش بود اما لباس تنمون بود من فقط داشتم از سر و صورتش بالا میرفتم و میخوردمش و میلیسدمش که دستم ناخودآگاه رفت روی سینه اش که خودش لباس و سوتینش رو داد بالا و منم بیشتر میمالوندم دیگه آهش درومده بود و از طرفی کیرمو محکم فشار میدادم بهش چون دست داشتم بیشتر باهاش درگیر بشه بدنم. ناخودآگاه دهنم رفت سمت سینه های سفید و‌خوشگلش با تمام وجودم میلیسدمش به قدری خوشمزه بود که همینجوری آب دهنم راه افتاده بود اما هیچ حس شهوتی توش نبود.


قسمت قبل تا اینجا پیشرفتیم که من رو زنعموی قشنگ و دلنشینم بودم داشتم سینه هاشو میخوردم که تا همینجا بیشتر پیش نرفتیم و کارمون به سکس نکشید یعنی خودمون نخاستیم و تموم شد اومدیم بیرون رفتیم یه چیزی خوردیم و رسوندمش خونه کسی که شب میموندن. شبش تو اسمس بهم گفت خیلی میچسبه باتو عشق بازی بازم جورش میکنم میریم منم کلی قربون صدقه اش رفتم. چند روز بعد دوباره قرارمون پاگرفت رفتیم‌خونشون اینبار به بهونه وسائل جمع کردن و آوردن برا بچه هاش و بازهم من افتادم رو مبل روی زنعموم و اونم زیر من در حال لاسیدن اما ایندفعه مهسا جونم برگشت که بخوابم رو کونش اما من ممانعت کردم گفتم دوست دارم نمیخام کارمون به این چیزا بکشه یکم ناراحت شد و برگشت دوباره افتادم به جونش بازم کیرمو از رو شلوار گذاشتم روی کوس توپولش و لباشو لوله کردم. همه اینها یکی دوساعت شد پاشد رفت حموم و وسائلشو برداشت و رفتیم تقریبا ده روز بود همو ندیده بودیم تا اینکه یه روز خونشون خالی شد و من رفتم خونشون تو اسمسها بارها گفته بود دوست داره من بیفتم روش بلاخره خونشون خالی شد و من رفتم خونشون اما از شانس بدم پریود بود اما ما دوست داشتیم ادامه بدیم. رسیدم خونه موهاشو مرتب کرده بود و طلایی رنگ یه تاپ و شلوارک پوشیده بود و سریع پریدم تو بغلش و رفتیم رو تختش کلی باهم ور رفتیم لب بازی کردیم و تاپشو درآورذم سینه های قشنگش افتاد بیرون خودمم لخت شدم فقط شورت پام بود و شروع کردم به خوردن سینه هاش برگشت از پشت بخوابم روش که وااااااای چه کون نرمی اخ که دیگه بلندشدنم محال بود منم بعد یه ربع شلوارک و شرتشو درآوردم واااااااااااتی چی میدیدم یه کون سفید نرم بزرگ پهن هری از قشنگیش بگم کم گفتم واقعا زنعموم بدنش دیدنیه شورتشو درآوردن باهم‌ن نوار بهداشتی که داشت از پشت بدون لباس خوابیدم روش و در گوشش کلی نجوا میکردم و ازش تعریف میکردم و قربون صدقه اش میرفتم. ایندفه سه چهارساعت روش بودم کلی باهم عشق و حال کردیم و‌ تموم شد رفتم خونه امون نجبور سدم یه دست جق بزنم چون کیرم نمیخابید سر درد و تخم درد گرفته بودم … باز روزها همونجوری گذشت و ماهمو ندیدیم تا اینکه تو بحثامون حرف سکس و نیاز کشیده سد و ازم میپرسید جاییت درد نمیگرفت اون روزها ؟؟ منم توضیح دادم واسش و اونم گفت نباید دیگه اینکارو کنی واست خیلی بده و قول داد ایندفعه ارضام کنه دیگه انقدر تو چتامون حرفایی میزدیم که دوباره پا بده اون روزها بهمون و‌تکرار بشه کامل برام توضیح داده بود که چجوری ارضا میشه و چجوری دوس داره بده و چجوری حشری میشه رسید به روز موعود که عموم باهاش دعوا کرده بود رفته بود خونه یکی از فامیلاش تو شهرستان این و با بچه هاش تنها گذاشته بود و ماروهم دعوت کرد خونش ، روز وصال رسید …


ادامه…

نوشته: عاشق زنعمو

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خیانت, دنباله دار, زن عمو از سایت سکسی خفن ایران 69