داستان سکسی صبر از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی زن مطلقه, دانشجویی از سایت سکسی خفن 69


اوایلی بود که شبکه‌های اجتماعی مث فیس بوک و … داشتن جاشون رو توی اجتماع تو کف مونده ایران باز میکردن
تو کف اخبار
تو کف آزادی ، گفتگو، و از همه مهمتر تو کف سکس
نصف بیشتر پوفایلها هم که قربونش برم فیک بود
کلی چت میکردی آخرش یارو جای ماندانا اصغر‌سگ سبیل از آب در میومد
و کلا اولش باید میپرسیدی عکس پروفایل مالِ خودتِ؟؟؟؟
بین این کسچرخ زدنا توی فیس بوک یهو عکس یکی رو دیدم که خیلی ناز بود پدر سگ
با احتمال صفر نسبت به اینکه خودش باشه یه سلام چطوری رو فرستادم توی دایرکت
و زااااارت بلاک
لامصب خو میذاشتی یه دو دقیقه بگذره یه کم انتظار بکشم یه دو دقیقه امید حداقل
اصلا طرف سُمش روی دکمه سیکتیر بود و تا پیام رو دید زد
از اونجا که نت دانشگاه مُفت، وقت آزاد بسیار و سالار شق شده بسیار بود دست از ممارست و پشتکار بر نداشتم و نداشتم و نداشتم تا بالاخره به مُراد دلم رسیدم
البته مُراد کامل که نه یه نیمچه مُراد
و اما نکته جالبش این بود که همون عکس که بلاکم کرده بود پروفایلش بود
اولش حدس زدم از این عکسهای وایرال در فیس بوکِ اما راستی راستی خودش بود
این رو وقتی یه ویدیو برام فرستاد دیگه کامل مطمئن شدم
کسشعرهای معمول بین ما رد و بدل میشد و تلاش برای مخ زنی از روشهای گوناگون در حال انجام بود. اسمش مرجان بود البته اینطور میگفت که از روز برام روشنتر بود داشت مث سگ دروغ میگفت اما خب چه فرقی میکرد اسمش چی باشه
بعد از کلی روشهای غدیرژانگولری شماره تلفنش رو گرفتم با این مضمون که ابدا بدون هماهنگی زنگ نزنم
شصتم خبر ار شده بود که یه داستانی زیرِ نیم کاسه هست . اما به خودم گفتم بابا حالا مگه میخواهی بگیریش که مهم باشه
اون میدونه و تو هم میدونی که این رابطه تازه اگه حضوری هم بشه در حد یه فان چند ماهه است. خلاصه دلم رو برای یه سکس حسابی باهاش وعده داده بودم کم کم فهمیدم زرشک، خانم شب کن داره اونم از جنس شوهر و فقط برای وقت گذرونی‌ و پر کردن وقتش منو اسکل گیر آورده و فقط داره از تنهایی در میاد و این یعنی نه بوسی و نه بغلی چه برسه به سکس
از دست خودم اعصابم کیری بود و کلا ازش نفرت داشتم به قدری که وقتی توی تلویزیون هم برنامه مستند سواحل مرجانی رو پخش میکرد حرصم در میومد و فکر میکردم هر کسی میره سوال مرجانی جنده است.
همون جا به خودم قول دادم مرد نیستی اگه این رو جرواجر‌ نکنی و فهمیدم که به این زودیا هم میّسر نمیشه.
ماه‌ها از پی هم میومد و ما کَش دار و مریض با هم بصورت آنلاین در تماس بودیم. و هر بار که زنگ میزد و میخواستم جوابش رو ندم می گفتم صبر کن آرش جان بالاخره نوبت تو هم میشه
در که همیشه روی این پاشنه نمیچرخه
یه مدت دیدم مرجان خانم مهربون تر شدن و دیگه حداقل هر هفته دو باری تماس میگیرن شصتم خبردار شده بود که این احتمالا تنها شده یا قهر کرده یا…
گفتم یا الان یا هیچوقت
براش چندتا کادو گرفتم و گفتم آدرس بده بگم پیک برات بیاره
خودت که افتخار نمیدی بیایی ببینیمت
( حضرات شهوانی در نظر داشته باشید اولا اینکه تا حالا من این مرجان رو حضوری ندیده بودما. دوم اینکه سرِ خر تو کس ننه هر کسی فحش بده)
عکس کادو ها رو که دید شرمنده شد و گفت چرت و برای چی و دلیلش چیه
منم مث یه مخ زن تمام عیار گفتم اینا هیچ ارزشی در برابر حس دوستی که من بین خودمون حس میکنم ندارن و ببخش اگه خوش سلیقه نیستم و …
آرش بهترین ‌ها رو خریده بود و در واقع چشم بازار رو در آورده بود و الکی تعارف میکرد که قابل ندارن و در واقع خیلی قابل داشتن
با صد من منت و حالا لزومی نداشت و … آدرس رو داد
قییییییطریه؟؟؟؟؟
خداییش؟
انصافا؟؟؟؟
فیلم کرده ما رو؟؟
الو پیک هم که نبود
اسنپ؟ اصلا وجود نداشت
زنگ زدم آژانسی که نزدیک کوی دانشگاه بود
آدرس رو دادم
اما بعدش گفتم بذار خودم با راننده برم اون نزدیکا پیاده شم ببینم خودش میاد و جریان چیه
این بگفتُ من بدان عامل شدم
دام‌ کِشده در پی حاصل شدم
یه چند ده متری دورتر وایسادم. راننده در زد و اومد و بسته‌ها رو تحویل داد
دیدمش که بیامدُ، بازکردُ، بگرفتُ و برفت. مطمین بودم الان در حال باز کردن کادوهاست. ادکلن دیُور یکی شون بود
مشخصا وقتی تماس گرفت لحن صحبتش عوض شده بود
دیگه بی هوا بلند بلند باهام میخندید. شوخی‌ها جنسی میکرد و…
یه وقتهایی می گفتم برم جریان رو جدی کنم شاید مطلقه باشه
بعدش به خودم که می اومدم می گفتم آخه دهن سرویس اون بچه قیطریه و دکُ پوز بالاشهری به تو چه آخه
طمعِ زیاد روزی کم رو هم میپرونه. بخواهی حرف از خواستگاری بزنی سکس هم می پره.
شروع کردن به درخواست رفتن به خونه دادن بصورت نامحسوس و غیرمستقیم
عکسهای باشگاه رفتنم رو میذاشتم توی پیجم
یه سرتیفیکیت قلابی ماساژ فتو شاپ کردم گذاشتم تو پیجم
ابراز علاقه به غذاهای خونگی و …
بالاخره این همه تکنیکهای دست اول جواب داد و خودش گفت برای جبران زحمت های که به من داده یه شب شام خونش دعوتم.
جبران ادکلن دیور که حقوق یه ماه دانشجویی من بود بشه یه شام؟؟
حاجی من این رو اون شب نمیکردم باید تمام ارواح خبیثه رو میکردن‌ توی ماه تحتم
خلاصه شد آنچه باید میشد
یه تیپ اسپرت زدم و با مترو راهی ایستگاه قیطریه شدم
ار اونجا ولخرجیم گل کرد دربست گرفتم البته نزدیک بودن راه و کم بودن کرایه مسیر هم بی تاثیر نبود
قبلش زنگ زده بودم و هماهنگ بودیم
کلی برای خودم خاطره دست اول خنده دار آماده کرده بودم و نمیخواستم اونجا فضای سردی حاکم باشه
وقتی در زدم ضربان قلبم روی چند بود نمیدونم
جالب اینکه خونشون ویلایی بود ولی کون گشاد خانم شعور نداشت تا پایین بیاد
در رو زد و من رفتم بالا
در پذیرایی دیدمش و به هر چه صبر که تا اون موقع برای رسیدن به این شاهکار هستی کرده بودم رحمت فرستادم
انصافا میدونستم از نزدیک اینقده توی این تاپ و شلوار جین زیبا میشه دو سال دیگه هم صبر میکردم
موهاشو پشت سرش بسته بود. انگشتر ازدواج نداشت و ردی هم از حلقه ازدواج رو انگشتش نبود. بدون کفش پاشنه بلند هم کوتاه نبود
چه خری بوده کسی که این رو ولش کرده بوده
داشتم توی ذهنم به شربت فکر میکردم که بیاره و موضوع طبق داستانهای سکسی پیش بره ولی لعنتی میوه آورد
شروع کردیم به صحبت که بالاخره چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد و چکارا میکنی و اونم از کار من پرسید که مرزهای چاخان رو جابجا کردمو چیزهایی گفتم که به مرغِ پخته میگفتی از خنده روده‌بر میشد
اما چون قبلش حساب همه جا رو کرده بودم ابدا سوتی ندادم و با اطلاع و مسلط دروغ می گفتم
خلاصه کم کم وقت شام شد
😳😳😳😳😳
واقعا؟؟؟
سفارش از بیرون
این دیگه چه گشادی بود
واقعا بهم برخورده‌ بود
اما بعدش که دلیلش رو گفت واقعا بهش حق دادم
برنامه ریزی برای شام خونگی کرده بوده اما مث اینکه یکی از اشناهاشون بیمارستانی میشه و باید بره و وقت نکرده
حالا من هزار تا چاخان کردم اونم یکی
ولی جا داشت دروغ بهتری میگفت
شام رو که خوردیم دیدم مرغ داره از قفس می پره و کم کم موعد رفتن ماست بدون اینکه اصلا جو به سمت صمیمی شدن رفته باشه
خودش هم تلاشی نمی کرد منم انصافا خایه نکردم
گفتم این پس بزنه ریده میشه توی این همه تلاش و کادو و شام و…
بهترِ موضع محترمانه رو سیو کنم و برای یه موقعیت دیگه در آینده دورخیز کنم
زودتر از اینکه اون حس کنه زمان رفتن من هست خودم اجازه خواستم که برم هم من میدونستم که زودِ هم اون. اما اینجوری بهتر از دیر شدن بود، خداحافظی کردم و نزدیک در که شدم گفت واقعا میخوای بری، گفتم چیه مگه نیابد برم؟؟ گفت نه اما منظورم این بود که من میخواستم از تخصصت استفاده کنم
پیش خودم گفتم
من؟؟
تخصص؟
تنها تخصص من تلف کردن وقت برای آدمهای اشتباهیه‌
گفت پریروز خوردم زمین و ارنجم خیلی درد میکنه
تو که ماساژوری میدونی بهترین روش درمان چیه
توی ذهنم داشتم به این فکر میکردم راست میگن توی ایران هیچی سرِجاش نیست
کلی متخصص ارتوپدی هست
کلی رادیولوژییست‌ هست
من چه میدونم آخه
و دست آخر به این نتیجه رسیدم که این احتمالا جای دیگه‌اش مشکل داره این رو بهونه کرده
گفتم ببینم
نور دمِ در کم بود
چیزی معلوم نبود
بردمش وسط حال
گفتم من که درمانی سراغ ندارم و تخصصی هم ندارم اما میتونم اگه بخواهی ماساژ ریلکس کننده بهش بدم
گفت خوب میشه؟
گفتم نا امید نباش
فقط یه حوله یا کیسه آبگرم و روغن زیتون اگه داری بیار
رفت و حوله و روغن آورد
ماساژ ؟
من که هیچی سرم نمیشد‌ اولش سعی کردم کاملا حرفه‌ای عمل کنم و اون وسطش اگه بشه احساساتیش‌ کنم. شروع کردم به مالیدن دست و ِاز آرنج شروع کردم به سمت باید بالا رفتن، آستین تاپش مزاحم بود اما برای گفتنش خیلی زود بود. پیش خودم گفتم احمق تو که ۲ سال صبر کردی این ۲۰ دقیقه هم روش . بند رو آب بدی باید انتحاری اعدامت کنن. کم کم به سرشونه‌هاش رسیدم و با دو دست هر دو طرفش رو میمالیدم.‌ تمام تمرکزم روی این بود که ببینم سرعت نفس‌هاش فرقی کرده یا نه . یا مثلا اَکت چهره‌اش چیزی رو نشون میده یا نه. هیچی که هیچی
انگار حاج خانوم یخ لای کسش بود
جسورتر شدم و یه کم از دست به سمت گردن از روی تاپ ماساژ دادم
یهو برگشت گفت تو همیشه از روی لباس ماساژ میدی
و این جمله مث این بود که به خر تی‌تاب داده باشی بر جان و دل من نشست
دخترا هم گاهی اوقات خیلی فهمیده‌تر از پسرا میشنا
و گفتن این جمله مصداقی بود بر درستی حرفم
بدون نشون دادن ذوق خاصی در صورتم گفتم اگه برات مشکلی نیست درش بیاری بهترِ
اما هَوَلِ درونم داشت بشکن بشکن میزد برای خودش
اگه خدا این رو آفریده بود لابد ما پِرتی روزگار بودیم
سوتین بسته بود اما کناره‌های سینه‌اش از توش زده بود بیرون
اگه میدونستم که میخوام داستانش رو بنویسم حتما با خودم متر میبردم که سایز سینه رو گزارش کنم اما متاسفانه چیزهای مهمتری از توجه به سایز برای انجام دادن بود
مغزم همون اول که تاپش رو درآورد رفت تعطیلات
وقتی هم که مالیدن بغل سینه‌اش رو شروع کردم و دیدم که برای اولین بار فیشال اَکت داره دیگه رسما از ماساژ وارد سکس ماساژ شدم
و سعی میکردم توی هر بار مالیدن کمی پیشرفت کنم
راه برای هر پیشرفتی برای من در ایران بسته بود اما خدا همه‌اش رو یه شبه برام‌جبران کرده بود. من میمالیدم و اون کیف میکرد و با سکوتش من رو مجبور به پیشروی میکرد. به خودم که اومدم دیدم تقریبا بدنهامون مماس شده و داره باسنش رو هم تکون میده
تک تک سلولهای بدنم میخواستن که جرش بدم اما صبر کلیدی است که مزه‌اش رو نچشیدین‌ به قدرتش پی نمی‌برید.
قصدم این بود که خودش به التماس بیافته اما طاقت خودمم داشت اختیار از کف میداد. یهو چشماش رو بست و من رو به خودش فشار داد و این یک بله بسیار بزرگ و مبرهن بود. درنگ بیش از جایز نبود و ماساژ رو رها کردم و رفتم سراغ لبهاش
زیاد دختر نبوسیده بودم شاید به اندازه انگشتان دست
اما این‌مزه به جرات در تمام عالم همتا نداشت
و به قدری مزه‌اش داده بود که آه از نهادش بلند شد و این رو میشد از فشار دادنهای زیادی که سعی میکرد من رو هر چه بیش تر و طولانی‌تر و محکمتر به خودش بچسبونه فهمید
هر دختر جاهایی از بدنش حساس‌ترِ . اما این تمام بدنش دکمه حَشرِش بود. هر جا رو میمالیدم آه و ناله میکرد و این وسط با اینکه من لباسم کامل کنم بود و اون هم هنوز شلوار پاش بود ارضا شد. و دروغ چرا خیلی به خودم امیدوار شدم.‌این یه توانایی عالی برای آقایون هست. اهل فن‌میدونن چی دارم‌میگم.
ولی وقتی ارضا شد دیگه یهویی تغییر فاز داد. و گفت مرسی ممنون کافیه
با این حال که هیچ بهره فیزیکی به سالار نداده بودم اما اینقدری از لحاظ روحی و بصری حال کرده بودم که اصلا ناراضی نبودم
البته ناگفته نماند اینکه خودمم مث مرغ بدون دست گرفتن بهش ارضا شده بودم بی تاثیر نبود
اما بهش نگفتم که ارضا شدم و این فاز رو گرفتم که برای من رضایت تو در میان بود و من برای سکس اینجا نیومده بودم و در اوج خدا حافظی کردم
اگه خوشتون اومده باشه باقیش رو هم‌ می نویسم


نوشته: arash


متن داستان سکسی صبر