داستان سکسی شرق و غرب (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی شرق و غرب (۱)


سلام فقط بگم که لایک و کامنت یادتون نره تا بدونم که باید ادامه بدم یا نه!
تا جایی که همه به یادشون میاد ، همیشه بین شرق و غرب جنگ بوده، جنگی که همیشه توی دریا انجام میشده،وصیت پادشاهان قدیم نشون میده که فقط یکبار شرقی ها تونستند به ساحل غرب برسن که زود عقب رونده شدن.
حالا شرق با اتحاد سیاسی ای که پیدا کرده به سوی پیروزی پیش میره در حالی که اوضال در غرب ، هر روز پیچیده تر میشه!


غرب:
اون تنها دختریه که من تا حالا لمسش کردم!زیبا،ظریف و در عین حال قوی! موهاش اشرافی و بلند و زیباست! و چشم هاش زیبایی دریای پر از خونی رو داره که تو هر جنگ میبینمش! اگه بخوام به یه چیزی تشبیهش کنم،اون یه شمشیر زیباست!
اون روز بعد از یک ماه که دوباره از جنگ برگشتم داشتم میرفتم سراغش ولی کسی نباید میفهمید چون اون تنها دختر و وارث پادشاهی ه!
آروم با رمزی که بین خودمونه، در زدم،در رو با اشتیاق باز میکنه!
بی مقدمه بغلش کردم و یه بوسه با ولع مهمونش کردم،دستمو انداختم دور کمرش و شلوارک زیر دامنشو درآوردم، انداختمش رو تخت،با چشمای آبی اش به من نگاه میکرد و من حشری تر شدم،
شلوارم رو کشیدم پایین و کیر راست شدم یه راست رفت تو کصش، یه جیغ بلند کشید.
سریع دستم رو گرفتم جلو دهنش تا کسی نفهمه،اون هم چشماش رو بست و داشت لذت میبرد!
ولی لامصب کصش خیلی تنگ و خیس بود،بعد از یک ماه به فکرش بودن داشتم حسش میکردم! با اون یکی دستم ممه اش رو گرفتم وفشار دادم ولی دیگه بیشتر از این نمیکشیدم و سریع کیرم رو درآوردم و ریختم روی ملحفه ها!
تقریبا بی جون کنارش افتادم.
+اصلا نذاشتی معاشقه کنیم ها!
_بععد از اون همه خون ریزی و دیدن قیافه دهاتی هایی که خونشون ریخته میشد تو دریا،انتظار داشتی بیشتر صبر کنم؟!
(با لبخند)+حالا جنگ چی شد؟استیو شجاع؟
_من که مثل همیشه فرار کردم و یه گوشه منتظر موندم تا برگردم پیشت! ولی شرقی ها دارن نابودمون میکنن!با چهارتا دهقان نمیشه اون ها رو شکست داد.
پرنسس لبخندش محو شد و گفت:من نمی فهمم چرا بابامون منو نمیبره تا بجنگم؟
استیو:خب،دخترا که نمی جنگن!
ماری(پرنسس):من هیچوقت همچین نگاه ذلت باری بهت نکردم تو چرا در حقم اینکارو میکنی؟!
استیو:در واقع باید بکنی!من فقط بچه یه فاحشه ام که پدرت یه شب باهاش حال کرده ولی تو بچه ی ملکه ای!اگه بخوای خودتو خوار و خفیف کنی،برادر پادشاه از این فرصتا استفاده میکنه،تو که نمیخوای جانشینی رو از دست بدی؟!
ماری:به اون خرس گنده؟!عمرا!
تق تق
ماری:بدو زیر تخت!بدو!
ماری:بیا تو!
ندیمه ای وارد شد و بعد از ادای احترام گفت:پرنسس،پادشاه فرمودن که میخوان سر میز سلطنتی در تالار اصلی شام میل بفرمایین!
ماری بهش گفت بره بیرون تا لباساشو بپوشه!
بعدش من رو از پنجره فراری داد ولی وقت رفتنم بهم گفت:بیا سر میز سلطنتی!به عنوان پیشکار جدیدم بیا!


سر میز سلطنتی که رسیدیم
لیوال(برادر پادشاه)با شکم گنده اش کنار میز وایساده بود و بیشتر از اینکه منتظر تشریف فرمایی پادشاه باشه،چشمش به میز غذا بود!
ملکه هم با قیافه ای محزون کنار میز وایساده بود،بعد من و ماری رسیدیم و چند تا احترام زورکی تقدیم ملکه و لیوال کردیم.
پادشاه با قدم های سنگین و قیافه ای خسته پایین اومد و کمربند زرین اش رو بالا کشید!
ماری بدون مقدمه شروع کرد:پدر بهتر نبود قبل این جلسه مهم،با فاحشه ها دیدار نمیکردین؟!
ماری در حالی این رو گفت که همه جمعیت سرشون رو برای تعظیم خم کرده بودن، اون هیچوقت از ساختار شکنی ها نمی ترسید.
پادشاه بعد از اینکه روی صندلی نشست و پیچ و تابی به خودش داد گفت:دخترم،میبینم که یکی از برادراتو به عنوان پیشکار آوردی!
ماری:پدر بحث رو عوض نکنین!
لیوال:دخترم!بهتره مودب باشی.از پادشاه دلسوز تر وجود نداره!
ملکه:دخترم!مطمئن هستم پادشاه میدونن دارن چیکار میکنن!
پادشاه آهی کشید و گفت:در واقع با میانجی گری برادرم، همه تصمیمات گرفته شده! سعی داشتم با خوشگذرونی ام فقط درد این تصمیم رو کم کنم که نشد!امشب قرار نیست تصمیمی گرفته شه فقط اومدم تا تصمیم گرفته شده رو به خانواده ام و بزرگان و وزیران خودم اعلام کنم.
ماری:چی؟چطور تونستی؟
لیوال:دخترم،از اینکه اون حرومزاده رو پیشکار خودت کردی باید به اندازه کافی خجالت زده باشی!سر پادشاه داد نکش!
ملکه با گریه ای عجیب پشت چشماش گفت: بهتون بگم که هر کسی نمیتونه دختر عالیجناب رو دخترم خطاب کنه پس آداب حرف زدن رو رعایت کنین!
پادشاه با اندوه: شاهی که نتونه سرزمینش رو پیروز کنه باید هم جلوی روش همچین بی احترامی هایی ببینه!
ماری:حالا ، چه تصمیمی گرفتی؟
لیوال:دخترم،پادشاه پیروزی ای کسب کردن که هرکسی قدرت درکشو نداره!
پادشاه:با شرقی ها مذاکره کردیم!مجبور بودیم! یه سری کشاورز از گشنگی تو روستا ها قیام کردن و اسم من رو لگد مال کردن دیگه نمیشد به این جنگ ادامه داد!شرق از ما قوی تر بوده و هست اگه تا حالا نابود نشدیم از شانسمون بوده!
ماری:چی؟توافق کردی؟
لیوال:دخترم!..
ملکه با عصبانیت:بسه دیگه!دیوونه شدم! چرا همش این کلمه رو تکرار میکنی؟!
بعد ملکه با گریه بلند شد و مجلس رو ترک کرد!
پادشاه:خدای غرب رو شکر که دیوانگی مادرت به تو سرایت نکرد ماری!.. باید بگم که ما توافق کردیم که اگر کشتی نسازیم و دیگه سواره نظام نداشته باشیم،میتونیم جنگ با شرق رو خاتمه بدیم!
ماری:تو خدای غرب رو کوچک کردی با این توافق مسخره ات!چطوره بریم و با کشاورزا بجنگیم؟!
مارط هم با حالتی غضبناک از جاش بلند شد و به سمت خروجی مجلس گام برداشت!
پادشاه:خدای غرب منو لعنت کنه با این کاری که با غرب کردم!
لیوال بعد از دلداری دادن به پادشاه سمت من اومد
لیوال:شاهزاده ی حرومی! بذار یه چیزی رو رک بگم! اگه بخوای زیادی به دخترم نزدیک شی، همیشه باید از سایه خودت بترسی!
من:قربان! من همیشه مراقب خاندان سلطنتی غرب باقی میمونم. چون در این دوره جنگ و خونریزی هرکسی ممکنه در یک آن از پشت خنجری بخوره که دیگه آرزوی تخت پادشاهی رو به گور ببره!

نظرتون درباره ادامه شرق و غرب چیه؟کامنت بذارین

نوشته: A.m

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خواهر , تابو, فانتزی از سایت سکسی خفن ایران 69