داستان سکسی سکس در دره شیاطین (۲) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خاطرات نوجوانی, وحشتناک , خواهر از سایت سکسی خفن 69

هشدار : مطالعه این ماجرا به افراد کم سن و کاربرانی که روحیه ضعیفی دارن توصیه نمیشه

قبل از شروع قسمت دوم باید توضیح بدم که من تابحال بعنوان یک نویسنده برا یه رسانه عمومی چیزی ننوشتم وکاملا مبتدی هستم و راستش میترسیدم خوب در نیاد و دوستان خوششون نیاد ولی بهرحال دلمو به دریا زدم و شروع کردم
پس اگر یموقع دیدین اشکالی داره و یا مطلب نگارش ضعیفی داره امیدوارم به بزرگی خودتون بر من ببخشید و راهنمایی کنین که قسمت های بعدی رو بهتر بنویسم کافی هست تذکر بدین که کجاها اشتباه دارم و یا مطلب ضعیف هست و اگر چکار میکردم بهتر بود ضمنا بگین که ارزش داره که قسمت بعدیش رو هم بنویسم یا خوشتون نیومده تا لااقل من وقت شماها رو هدر ندم

بازم از همتون تشکر میکنم که وقتتون رو بمن دادین

قسمت دوم : شروع کابوس های وحشتناک

تو افکار منفی خودم غوطه ور بودم و اصلا توجهی به اطرافم نداشتم ، شرم روبرو شدن با خواهرم اونقدر برام سنگین بود که حتی به خودکشی هم فکر کردم ولی بدبختانه شهامت اون رو هم نداشتم من یک شبه چیزایی رو خراب کردم که شاید تا پایان عمرم هم نمیتونستم ترمیم کنم که مهمترینشون رابطه برادر و خواهریم اونم با خواهری که همه عمرم مثل یک مادر از من حمایت میکرد و هرچقدر که قیاس میکردم سر و گردنی از همه خواهرهای بچه های فامیل و دوستام سرتر بود و این باعث میشد اشک تو چشمام جمع میشد من برادر و خواهر دیگه ای نداشتم و من و همین خواهرم تنها بچه های خانواده بودیم و بهمین خاطر از بچگی همیشه تنها حامی من خواهرم بود یادمه بچه که بودم اگر کسی منو کتک میزد یا دعوا میکرد همیشه این خواهرم بود که مثل یک ماده ببر از من حمایت و همیشه منو به دندون کشیده بود و حالا من اینجوری جبران همه محبت ها و عشق خواهرانه اشو کردم
خلاصه یموقع بخودم اومدم دیدم داخل مینی بوس روستا هستم و اولین مسافر من بودم که وارد ماشین شدم ، چند نفری هم پیش از من اومده بودن ولی چون هوا گرم بود ترجیح داده بودن زیر سایه درختای کنار خیابون بشینن کنار جدول اب و با هم در حال صحبت بودند ولی من ترجیح دادم داخل ماشین بشینم و راننده هم که همه مسافرها رو میشناخت و خودش هم از اهالی روستا بود با چند راننده دیگه که اونا هم منتظر مسافر بودن برای روستاهای دیگه در حال گپ زدن بودن
بعد از نشستن من توماشین کنار اهالی منتظر زیر درخت اومد و چیزی گفت که یکی دو تا از اونا که پشتشون بسمت من بود برگشتن و نگاهی بمن انداختن و چیزی گفتن و راننده بعدش از درب سمت راننده اومد یک مشت پول خرد رو که سر هم یکی دو هزار تومن نمیشد رو از جلوی داشبورد جمع کرد و گذاشت تو جیبش خنده گرفته بود منو حدس زدم چی شد ، راننده از اهالی پرسیده بود منو دیدن یا میشناسن و وقتی اونا هم جواب منفی داده داده بودن ترسیده بود که من یموقع ادم منفی نباشم ، از این خنده ام گرفته که کدوم آدم منفی میاد خودش رو برا یکی دو هزارتومن که من پول جیبی روزانه ام دوبرابر اون بود خودش رو خراب کنه بهرحال کمی که گذشت نمیدونم چطور خوابم برده بود تو اون گرما ، ولی یدفعه با وحشت از خواب پریدم یه حال عجیبی داشتم کاملا میدونستم کابوس وحشتناکی دیدم ولی هرچه فشار به ذهنم می آوردم فقط بیاد داشتم که فرار میکردم ولی چرا ؟ آیا کسی تو خواب تعقیبم میکرد ؟ آیا جونم در خطر بود یا برای کمک کسی بود ؟ فایده ای نداشت هرچه بیشتر به ذهنم فشار می آوردم کمتر یادم می اومد ، بطور کل یه اخلاق بسیار بدی که داشتم اگر روی مطلبی زوم میکردم و مثلا میخواستم چیزی رو بیاد بیارم هر چقدر بیشتر به ذهنم فشار می آوردم کمتر امکان داشت بیاد بیارم کلا میدونستم تو این طور موارد نباید زیاد روش کلید بکنم و کلا باید به زمان واگذار میکردم اینجوری خیلی سریعترنتیجه میگرفتم و یهو یادم می افتاد
بهرحال چیزی رو که قطعا میدونستم اینکه تو خواب هرچیزی که دیده بودم انقدر ترسناک بود که از خواب پریده بودم شدیدآترسیده بودم و امیدوار بودم که یک کابوس بی معنا باشه که بر اثر شرایط جسمی و روحی نامتعادل سراغ انسان میاد و گرنه هر چیزی که بود مسلما خیر نبود و هیچ خیری هم توش نبود و یک کابوس شیطانی بود
ساعتمو نگاه کردم دیدم حتی کمتر از ۵ دقیقه خواب بودم نمیدونم چرا این یک دو روزه یک دفعه وارد یک دنیای پر از رمز و رازهای عجیب شده بودم آخه چطور ممکن بود یک آدم هر چقدر هم خسته تو مدت کمتر از ۵ دقیقه بخوابه و انقدر خوابش عمیق باشه که به خواب دیدن بکشه و ظرف مدت به این کوتاهی یک خواب هم ببینه و با اینکه یادم نمیومد تو خواب چی دیدم ولی چون بدجوری ترسیده بودم ناخودآگاه بسم الله گفتم و سرمو دوباره گذاشتم رو صندلی ولی احساس تشنگی زیادی میکردم من پشت صندلی راننده نشسته بودم نگاهی کردم دیدم یک نیم لیوان تو یک جالیوانی کنار در راننده نصب شده بود و تو گودی رکاب در سمت راننده هم دو تا دبه ۴ لیتری با ظاهری کثیف بود که معمولا راننده ها تو اونا اب میکردن بلند شدم رفتمو در دبه رو باز کردم و بو کشیدم دیدم آب هستن لیوان رو برداشتم و جلوی نگاه چپ چپ راننده که انگار از پر رویی من بدش اومده بود پر اب کردم گرمای هوا آب رو داغ کرده بود ولی ناچارا خوردم چون خیلی تشنه بودم و دوباره نشستم سر جام با اینکه چشمام بخاطر بی خوابی شب قبل بازم سنگین بود ولی میترسیدم دوباره بخوابم و سرمو روی پنجره گذاشته بودم که راننده به مسافرها گفت بلند شن سوار شن تا راه بیفتیم مسافرها اروم اروم سوار میشدن ومن کاملا سنگینی نگاه ها رو روی خودم احساس میکردم چون برای اونا غریبه بودم و تو یک روستا یک غریبه و چرایی ورود اون به روستا برای اهالی مهم بود و جالبتر اینکه من اکثر اونا رو میشناختم و از بستگان خودمون بودن منتها چون سالها بود منو ندیده بودن و اون زمان من بچه کم سنی بودم حالا که یک جوان ۱۶ ، ۱۷ ساله بودم منو نمیشناختن منم که حالم خراب تر از اون بود که حوصله سلام و علیک با اونا رو داشته باشم ترجیح دادم آشنایی ندم ، خصوصا که روستایی ها یکی یکی احوال تمام افراد وابسته رو میگیرن و مجبوری مدام پاسخ بدی ، دعا گو هستن، سلام رسوندن ، سلامتی شما و … هنوز چند صندلی خالی بود که یکیش صندلی کنار من بود به راننده گفتم من کرایه صندلی بغلیم رو هم میدم و اونم بی خیال دو صندلی آخر شد و راه افتاد بیشتر هدفم این بود که کسی بغل دستم نشینه و‌شروع کنه به وراجی بعد از راه افتادن ماشین بادی از پنجره ها وارد میشد که چون ما خیس عرق بودیم بدنم یخ کرده بود تا روستای ما راه طولانی بود که بخشی از راه جاده خاکی بود و به همین دلیل هم بیشتر از یکساعت زمان میبرد تا برسیم کمی که از راه افتادن ماشین گذشت باز دوباره چشمام رو خواب گرفت و دوباره بخواب رفتم ، ولی اینبار اونقدر خوابم واضح و ملموس بود که انگار روح من پرواز کرده بود و در اون مکان قرار داشت و واقعا در حال وقوع بود و من کاملا تو فضای خواب تو دره شیاطین که مشرف به باغ بابا بزرگ بود کنار رودخانه کف دره در یک قسمت خیلی دور دست در جایی از دره بودم که هیچوقت حتی نزدیک اونجا هم نرفته بودم نه من ، بلکه هیچکدام از اهالی روستا اون قسمت تردد نمیکردن چون اعتقاد داشتن اون بخش مرکز تمام امواج منفی هست که توی دره وجود داره و بسیار نحس هست و همه اهالی از اونجا دوری میکردن نشسته بودم وقتی دیدم اونجا هستم یه حس ترس به من غالب شد نمیدونم چرا نمیتونستم از اونجا خارج بشم انگار پاهام توان رفتن نداشت ، کمی بعد دیدم یک نفر داره به اونجا نزدیک میشه جلوتر که اومد دیدم خواهرم هست با دیدن خواهرم ترس من پرید و یک احساس امنیت و داشتن‌ یک حامی قوی جاش رو پرکرد اونقدر تو خواب از دیدن خواهرم اونجا خوشحال بودم که حدی نداشت
خواهرم که جلوتر اومد یک بغچه کوچک دستش بود و یه دختر بچه کوچک هم همراهش بود تا منو دید انگار که چند ساله منو ندیده باهام روبوسی کرد گفتم‌ابجی تو اینجا چکار میکنی این بچه کیه دیدم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت یعنی تو نمیدونی اینجا باغ ماست گفتم نه گفت بیا بشین تا الان شوهرم هم میاد بشینیم ناهار بخوریم نگاهی به دختر بچه کردم ولی با دیدن صورت و خصوصا چشمهای تماما سیاه و عجیب دختر بچه که هیچ شباهتی به دیگر بچه ها نداشت باز یک احساس ترس و دلهره بهم غالب شد چهره دختر هیچ معصومیتی توش دیده نمیشد در پشت نگاهش نوعی شرارت مرموز قرار داشت که براحتی دیده میشد ، دختر که دید من خیره دارم نگاهش میکنم یه لبخند بسیار عجیب و مرموزی بمن زد که از ترس سرمو ازش بر گردوندنم و سعی میکردم نزدیک به خواهرم باشم زمانیکه وارد باغ شدیم داخل باغ مملو از درختایی بود که اونقدر بلند و پر شاخه بود که داخل باع شدیدا تاریک بود و بسختی میشد چند متر دورتر رو دید نگاهی به اطراف انداختم و دیدم یه پیرمرد کمی دورتر داره کار میکنه گفتم خواهری شوهرت اونه دیدم زد زیر خنده گفت نه بابا شوهر من جوان هست این کارگر شوهرمه که از قدیم برای همسرم کار میکنه یه لحظه چهره اش رو که دیدم احساس کردم میشناسمش بله قبلا تصویر این پیرمرد رو دیده بودم ودر موردش شنیده بودم مشتی هادی بود ، همون مردی بود که رفته بود برای همسرش قابله بیاره ولی هرگز باز نگشته بود( در قسمت قبلی هم در بخشی از ماجرا به اون اشاره کرده بودم )
آبجیم دخترش رو با یک اسم عجیب و نامفهوم صدا کرد و گفت یمقدرا میوه بچین برا داییت دختره کمی عقب رفت و یهو با یک سرعت حیرت انگیز در حالیکه روی چهار دست و پا مثل یک حیوان حرکت میکرد چهار دست و پا به چالاکی یک گربه از درخت بالا رفت یک لحظه باز نگاهم به پیرمرد افتاد دیدم داره ملتمسانه نگاه من میکنه و سعی داره چیزی رو به من حالی کنه و با اشاره چیزی رو بمن نشون بده که یهو خواهر زاده ام از بالای درخت سرش فریاد زد و گفت حواسم بهت هست تو مگه کار نداری ؟ انگار دوست داری به پدرم بگم و با تشر بچه خواهرم پیرمرد که پیدا بود خیلی ترسیده سریع رو به سمتی حرکت کرد و رفت و چن لحظه بعد بچه خواهرم با یمقدار میوه اومد ولی یک حس ناخوشایند بهم میداد که هر چقدر بهم نزدیکتر میشد این حس بیشتر بر من قالب میشد یهو چشمم به پاهاش افتاد دیدم پاهاش مثل پاهای حیوان هست و کفش نداره به آبجیم گفتم ابجی چرا پاهای دخترت اینجوری هست گفت خوب پاهای منم اونجوری هست یهو نگاه کردم دیدم پاهای خواهرم هم مثل پاهای یه حیوانه دوباره نگاهم به بچه خواهرم افتاد که حالا چهره اش تغییر کرده بود و و فوق العاده وحشتناک شده بود و چشمهای قرمز رنگش مثل آتش بود و اماده حمله بمن بود و مثل یک حیوان وحشی بسمت من خیز برداشت و گفت تو هم دیگه برای ما هستی من میخواستم آبجیمو صدا کنم ولی هرچقدر تلاش میکردم خواهرمو صدا کنم انگار یکی گلومو گرفته بود و صدام در نمیومد یهو از خواب پریدم و دیدم همه دارن نگاه میکنن بمن حتی راننده که پرسید خواب بد میدیدی ؟ گفتم چرا ؟ گفت اخه یهو داد بلندی کشیدی ، از خجالت روم نمیشد چیزی بگم و دیگه تا مقصد نخوابیدم مینی بوس ورودی اول روستا نگه داشت و پیاده شدم و راه افتادم برای رسیدن به خونه بابا بزرگم باید از کنار بافت قدیمی روستا که خرابه بود و در قدیم اونجا بود روستا ولی حالا مجموعه ای از خانه های قدیمی ویرانه است که درست پشت خانه پدر بزرگ من واقع شده روستا کاملا خلوت بود و بدلیل اینکه فصل کار بود اکثر اهالی سرزمین ها یا داخل باغ ها بودن وقتی به محل خرابه روستای قدیمی نزدیک شدم باز یک ترس مرموز به من غالب شد بطوریکه وایسادم و احساس کردم که ممکن هست اونجا با صحنه خوفناکی روبرو شم چند لحظه ای تردید و دودلی داشتم که یهو از پیچ کوچه کناری یه دختر بچه پیدا شد و این باعث دلگرمی من شد و تصمیم گرفتم تا اون بچه نرفته منم از این یک چند متری از راه که کنار خرابه ها هست عبور کنم و سعی کردم اونجا رو نگاه نکنم ولی تقریبا از کنار خرابه عبور کرده بودم که نمیدونم چرا ناخداگاه نگاهی به خرابه کردم و یک لحظه موهای بدنم سیخ شد از چیزی که جلوی چشمام بود …

نوشته: محمد

 

متن داستان سکسی سکس در دره شیاطین (۲)