داستان سکسی سکس در بوتیک از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی مغازه از سایت سکسی خفن 69


وقتی مهماندار هواپیمایی الاتحاد اعلام کرد که تا چند دقیقه دیگه به زمین میشینه هواپیما شروع کردم گشتن کیفم تا روسری ام رو پیدا کنم. قبلا تو امارات مانتوم رو پوشیده بودم. چقدر حس غریبی داشتم با روسری. اصلا انگار نه انگار که تا پنج سال پیش همیشه با روسری میرفتم بیرون. بازهم ایران. باز هم همون خراب شده ای که وطن خطابش میکنیم. مامورهای گذرنامه تا جاییکه میتونستن ما مسافرهای از خارج اومده رو معطل کردن. بخصوص من که پروازم 20 ساعت طول کشیده بود. اون طرف تر چند تا از این فاطی کماندوها ایستاده بودن و به زنهای بدحجاب گیر میدادن. یه زمانی من خودم ته بدحجابی بودم، ولی الان اصلا اهمیتی نداشت. اومده بودم فامیل رو ببینم و برگردم. دنبال دردسر نبودم.
تو فرودگاه مادرشوهر و پدرشوهرم منتظر من و دنیز بودن. مادرشوهرم تلاش کرد دنیز رو ازم بگیره، اما غریبی میکرد و سفت تو بغلم چسبیده بود. کمرم درد گرفته بود، اما بچه حق داشت. البته مادر شوهر و پدر شوهرم یک سال و نیم پیش زمانیکه دنیز یکسال و نیمش بود اومدن سیدنی و یه شش ماهی کنگر خوردن و لنگر انداختن. البته من هم بودم یه کلفت 24 ساعته بهم سرویس میداد دلم نمیخواست برگردم. اما به هر حال دنیز اون وقتا خیلی بچه بود و چیزی یادش نمونده.
قیافه مادرشوهرم با اون آرایش خرکی خیلی مسخره شده بود. زنیکه عجوزه. ماشاءالله دماغ نیست که، بلندیهای زاگرسه. همیشه فکر میکنم پدرشوهرم چطوری از این عجوزه لب میگرفته، چون دماغش اینقدر بزرگه که هیچوقت زبوناشون به هم نمیرسیده. البته همین که حاضر شده بکندش و سه تا بچه درست کردن خودش شاهکاریه. زنیکه نتونست نیم ساعت تو ماشین حرمت منو نگه داره. برگشته میگه ما که جوون بودیم که راضی نمیشدیم شوهرمون تنها بمونه، جوونهای این دوروزمونه همه چیشون فرق کرده. خواستم یه چیزی بگم اما حرفم رو خوردم.
تهران با پنج سال پیش خیلی فرق کرده بود. اتوبانهای جدید، تونلهای جدید، مالهای جدید و فود کورتهای داخل مالها، چیزی که من قبل از رفتن به استرالیا ندیده بودم. اما من امیدوار بودم آدمها مث قدیم مونده باشن، چه تصور احمقانه ای.
تو خونه مادر شوهرم اینا غوغایی بود. فرشته خواهر شوهرم با دو تا بچه هاش اومده بودن. بچه بزرگش نه سالش بود وقتی من از ایران رفتم و بچه کوچیکش تو کمر باباش بود. حالا بچه کوچیکش چهار سالش بود و در کسری از ثانیه دنیز باهاش مشغول بازی شد. فرشته از بدجنسی از مادرش کم نداشت فقط به لطف جراحی بینی دماغش رو کوچیک کرده بود، البته خودم هم عمل کرده بودم. فرید برادر شوهرم هم با خانمش و پسر هفت ماهه اش اومده بود. اولین بار بود جاریم رو میدیم. راستش با حس حقارت بهش نگاه میکردم، از این دخترهای شیربرنج وارفته بود. ساکت و بی آزار به نظر میرسید.
از فرشته رمز وای فای رو گرفتم و در کسری از ثانیه فقط نوشتم “من رسیدم” و با چند تا استیکر قلب برای محسن فرستادم. تو گوشیم به اسم ماهرخ سیوش کرده بودم. بلافاصله به حمید زنگ زدم. ساعت سه شب بوقت تهران و حدود ظهر بوقت سیدنی بود. بهش گفتم که راحت رسیدیم و همه چیز اوکی هست. بعدش هم نوبت عجوزه ایکپیری مامان جونش شد و بعد هم بابا وخواهر و برادر، همه میخواستن باهاش صحبت کنن. مامانش یه جوری قربون صدقه پسرش میرفت انگار که بچه شش ماهس.
من از حمید، مرد بچه ننه تر ندیده بودم. همچی مامان جون بابا جون میکرد که نگو. البته از حق نگذریم به پدر و مادر من هم خیلی احترام گذاشت زمانیکه برای زایمان من به سیدنی اومدن و شش ماه موندن. کلا حمید یه بچه مثبت بود به معنای واقعی کلمه. نه در عمرش سیگار کشیده بود نه قلیون. مشروب هم چی بشه یه کم بخوره. قبل از ازدواج با من هفت سال تو سیدنی تنها زندگی کرده بود. در واقع یه کدبانو بود، تو آشپزی و تمیز کردن خونه حرف نداشت. حمید برنامه نویس بود تو یه شرکت آمریکایی تو سیدنی. خونه و ماشین قبل از ازدواج با من خریده بود. انصافاَ من هیچ سختی در زندگیم نکشیدم. من رو هم خیلی دوست داشت و خیلی هوام رو داشت. ولی حمید یه مرد لاجون لاغر مردنی بود. با قد صد و شصت و پنج و وزن پنجاه و هشت کیل. دماغش رو میگرفتی جونش در میومد. هیچگونه جذابیت سکسی نداشت. یه بدن لاغر بدون هیچ عضله ای و بدون حتی هیچ مویی. اصولا چندان میل جنسی تند و تیزی هم نداشت و اگه من یادش نمینداختم کیرش سال تا سال هم بلند نمیشد. هیچگونه تنوعی هم در سکس نداشت. کس من رو بخوره تا من ارضا بشم بعد هم چهار تا تلمبه بزنه تا آبش بیاد. نه حرف سکسی نه فانتزی نه فیلم سکسی. اون هیچ وقت شهوتش با دیدن پستانهای برجسته و کون قلمبه من تحریک نشد. خیلی به ندرت به پیشنهاد من پستانهام رو تو دهنش کرد و تقریبا هیچگاه کونم رو لمس نکرد. از نظر حمید کون جای غیربهداشتیه و چون کمی وسواسی بود بالکل قیدش رو زده بود. حالا سوراخش هیچی حتی لمبرهای کون رو هم غیربهداشتی میدونست. اما خارج از رختخواب حمید شوهر رویایی برای خیلیها بود. وضع نسبتا خوب اون هم تو استرالیا، مرد خانواده، کاری و کمک زن تو خونه، خوش اخلاق و خوش مسافرت، در واقع حمید هیچ عیبی نداشت. اصلی ترین دلیلی که باعث شده بود هیچ وقت دوسش نداشته باشم این بود که ناخواسته باعث شده بود من از عشقم محسن جدا بشم و این گناه بزرگی بود از نظر من. به قول داریوش “بی گنه غرق گناه” بود.
در مقابل محسن عشق دوران نوجوانی من بود. در شونزده سالگی باش دوست شدم و در هفده سالگی اولین بار سکس کردیم. البته از کون. وقتی میخواست تو خونه شون که اتفاقی خالی شده بود برای اولین بار منو بکنه برای رهایی از دستش گفتم بیا یه فال حافظ بگیریم اگه خوب اومد بهت میدم و اگه نه نمیکنیم. اون وقتها مث الان همه چی دیجیتالی نبود و با دیوان حافظ باباش که روی طاقچه بود فال گرفت و این غزل اومد:” زلف آشفته و خوی کرده خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست”. نمیدونم آیا محسن کلکی سوار کرد یا شانس من بود که این غزل بیاد. هر چی بود با این غزل سست شدم و فکر کردم خدا هم میخواد ما به هم برسیم و برای اولین بار درد وحشتناک والبته کمی لذت کون دادن رو همزمان تجربه کردم. بعد از کردن با هم عهد کردیم چون این غزل، غزل شماره بیست و شش دیوان حافظ هست تا بیست و شش بار کردن نباید از هم جدا بشیم و از بیست و شش بار میتونیم به سراغ کس دیگه ای بریم یا با هم ازدواج کنیم. اما من اون موقع هفده سالم بود و محسن هم میخواست بره خدمت. تو این سالها واقعا موقعیت کردن برامون خیلی کم فراهم میشد. محسن رفت خدمت و اومد و تو بوتیک داییش مشغول شد و من هم رفتم دانشگاه و مثلا لیسانس جامعه شناسی گرفتم. البته از جامعه شناسی گوز هم سرم نمیشه. در تمام هفت سالی که با محسن دوست بودم خیلی با هم این ور اونور رفتیم اما موقعیت بکن بکن پیش نمیومد زیاد. پدرم اجازه نمیداد تنها برم شمال یا اصلا شب بیرون خونه باشم. تو سکسهامون اغلب اولش من یه کم ساک میزدم. ساک زدن رو دوست داشتم. بعد محسن کسم رو میخورد و همزمان کونمو انگشت میکرد و بعد از ارضا شدن من، کیرش رو آروم آروم تو کونم میکرد. کون دادن همیشه درد داره ولی با تجربه بیشتر از دردت کمتر میشه. کون هیچ وقت گشاد نمیشه اما فرد هست که روش کار رو یاد میگیره. بر خلاف حمید، محسن بسیار شهوتی بود. ازهر فرصتی برای ور رفتن با من استفاده میکرد و از رو شلوار با کس و کونم ور میرفت. موقع سکس اگه شرایطش فراهم بود با در کونی ازم استقبال میکرد. سرم رو میگرفت تو دستش و وحشیانه ازم لب میگرفت و بهم فحش رکیک میداد در حالیکه کیرش رو تا جاییکه جا داشت تو کونم کرده بود و من غرق در شهوت و لذت بودم. از وقتی تو مغازه داییش رفت فرصتی فراهم میشد که همدیگرو ببینیم و یه دستی به کس و کونم بکشه ولی نه شرایط جوری بود که بشه سکس کرد اونجا و نه ما جراتش رو داشتیم. به هر حال تعداد سکسهای ما بیست و دو بار بیشتر نشد. تاریخ همشون رو تو یه دفترچه یادداشت کوچیک یادداشت کرده بودم.
اما به هر حال با گذشت زمان اول مادرم و خواهرم و بعد پدرم فهمیدن من یکی رو میخوام. اما محسن نه کار درست و حسابی داشت نه تحصیلات زیادی. یه دیپلم زپرتی بیشتر نداشت و مطمئن بودم بابام نمیزاره. در همین اثنا سرو کله حمید و خانوادش پیدا شد. بابای حمید از همکارای نزدیک بابام تو بانک ملت اصفهان بود. بعد از بازنشستگی رفته بودن تهران و وقتی برای تعطیلات عید اومدن اصفهان سری هم به بابام زد و اینجوری بحث حمید مطرح شد که اون موقع هم ایران نبود. حمید تقریبا هیچ ایراد مشخصی نداشت و در مقابلش محسن هیچ حرفی برای گفتن نداشت. راستش خودم هم وسوسه رفتن به استرالیا قلقلکم میداد. این بود که قبول کردم، پیش خودم گفتم قبل از اینکه محسن بفهمه چهار بار دیگه هم کون میدم و میگم عهدی که با هم بستیم تموم شد. اما افسوس محسن خیلی زود فهمید ولی ما سه بار دیگه تو اون ماههایی که کارهای اقامتم و مقدمات عروسی داشت فراهم میشد سکس داشتیم که آخرینش یه هفته قبل از عروسی بود. حمید یه بار برای نامزدی و عقد اومد و بار دوم برای عروسی و دقیقا زمانی که حمید تو هواپیما بود برای اومدن به ایران من داشتم به محسن کون میدادم. اما افسوس و صد افسوس که آخرین بار میسر نشد و محسن طلبکار باقی موند.
فردا وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مادرشوهرم دنیز رو برده تو پذیرایی و باهاش بازی میکنه. زنگ زدم به مامانم اینا. دلم براشون یه ذره شده بود. مادرم مث احمقها نیم ساعت با مادر شوهرم حرف میزد و اصرار که شما هم با دخترم بیاین اصفهان آب و هوایی عوض کنین. آخرش مادرشوهرم قول داد موقعیکه حمید اومد با حمید بیان اصفهان. بابا من از دست این جادوگر دارم فرار میکنم تو میخوای بکشیش اصفهان. مادرم تجسم همزمان مهربانی و حماقت بود. برای همین هم یک عمر بابام بهش زور گفت. من میخواستم مستقیم برم اصفهان ولی چون بلیطش گرونتر بود رنج دیدن خانواده حمید رو برای یک روز تحمل میکردم.
یه گوشه دور از چشم مادرشوهرم مشغول پیام دادن به محسن شدم. اون هم بهم پیام داد کی میای اصفهان جرت بدم؟ جواب دادم امشب میام و در اولین فرصت میام جرم بدی. در این لحظه مادرشوهرم مث اجل معلق پیدا شد و گفت:“عزیزم چیکار میکنی؟ مسیج میدی؟” یعنی من از این آدم فضولتر ندیده بودم. به تو چه مربوطه چیکار میکنم زنیکه پتیاره. اما با لبخند تصنعی گفتم:“آره به یکی از دوستام خبر اومدنم رو میدم.”
شب وقتی در کنار خانواده ام بودم احساس سبکی میکردم. اصفهان هم با سالهای قبل خیلی فرق کرده بود. بعضی جاهای شهر رو اصلا نمیشناختم. حتی محله مون “خانه اصفهان” دیگه حال و هوای قبل رو نداشت و پر شده بود از آپارتمانهای ریز و درشت. تو خونه پدری تنها جاییه که مطمئنی همیشه با خوشرویی ازت استقبال میشه. خواهرهام و خواهرزاده هامو بعد از پنج سال میدیدم. خدایا چقدر بزرگ شده بودن. همه قربون صدقه دنیز میرفتن. خوشبختانه خونه پدری دوطبقه بود و طبقه بالا رو به من دادن. همون جایی که سالها اتاقم بود و گاهی اوقات با خواهرهای بزرگم دعوام میشد. حالا طبقه دوم سوت و کور بود و با اومدن من و دنیز دوباره رونق گرفته بود. دنیز خواب بود و من به محسن پیام دادم من اصفهانم، ولی احتمالا چند روزی طول بکشه تا بتونم ببینمت.
چند روز اول تقریبا از بعد ازظهر تا نصفه شب همه یا خونه مامان اینا بودیم یا خونه یکی از خواهرها. با وجود اینکه در طول این سالها با هم خیلی ارتباط داشتیم اما فهمیدم چقدر همه چیز عوض شده. کانالهای تلویزیون ایران بسیار زیاد شده بود و مثل قدیم نبود که دائم ماهواره باشه. سلیقه خواهرزاده هام تو موسیقی جالب بود و در حالیکه من پز کنسرت گوگوش و داریوش و ابی و لیلا فروهر که تو سیدنی رفته بودم رو میدادم اونها عاشق بهنام بانی و حمید هیراد بودن. یکیشون که سبیلش از بناگوش در رفته بود و اون یکی هم که سبیلش راه دهنش رو بسته بود. ارژنگ پسربیست و دو ساله خواهر بزرگم تا حالا چند تا دابسمش درست کرده بود با آهنگهای همین خواننده های سبیلو. مهرسا دختر هفده ساله خواهر کوچیکم مانتویی میپوشید که به یه بلوز شلوار دکمه باز شبیه بود و در هر فرصتی روسریش رو تو ماشین در میاورد. ماشین خواهر بزرگم یه اسم عجیب داشت به اسم جک، من تا حالا لوگو ماشین رو در استرالیا ندیده بودم. دلخوشی خواهرهام سرویس کریستال و نقره شون بود. البته من که ایران بودم هم تو این خط بودن ولی من مجرد بودم و نمیفهمیدم. کلا در مقایسه با زندگی ساده ما در سیدنی زندگی خواهرهام خیلی تجملاتی بود و در رقابت و چشم هم چشمی با هم. اما تنها چیزی که عوض نشده بود آخوندهای تلویزیون بودن و درو دیوارهایی که با عکس شهیدان مدافع حرم پر شده بود و حرفهای آخوندها و امامها در بنر های بزرگ و البته این زن چادریهای ترشیده هم سر تمام خیابونا ایستاده بودن.
بالاخره بعد از یه هفته وقت گذروندن با خانواده نوبت به محسن رسید. فردا قرار بود برم مغازه اش. تو این سالها محسن هم ازدواج کرده بود و خانمش حامله بود، اما اصلا برای من اهمیتی نداشت، محسن عشق من بود. اون تونسته بود یه بوتیک تو یه پاساژ برای خودش دست و پا کنه و قرار ما تو بوتیکش بود. هردو مون قبول کرده بودیم که تنها جاییکه میشه سکس کرد بوتیک بود. با وجود اینکه بعد از پنج سال همدیگرو میدیدیم اما شرایط به گونه ای نبود که بتونیم بریم کافه تریا یا رستوران. هر دو متاهل بودیم و اگه یکی ما رو با هم میدید خیلی بد بود. به نظرمیومد هردو تشنه همدیگه هستیم تشنه سکس. قرارمون ساعت یک و نیم بود. موقعیکه پاساژ خلوته و خیلی از مغازه های بستن. محسن میگفت یه سری مغازه دارها ظهرها تو مغازشون میخوابن و خود اون هم تا حالا چند بار ظهرها در رو قفل کرده تو مغازه و خوابیده. میدونستم که فردا روز آرومی نخواهد بود. اگه همه چی خوب پیش بره و کسی بویی نبره تازه مرحله سخت کار شروع میشه. محسن همیشه من رو به بیوفایی متهم کرده و وعده یک سکس وحشتناک رو داده. صبح ساعت هشت بیدار شدم و به بهانه سردرد دنیز رو دست مامانم دادم و رفتم بالا و از تو وسایلم یه بات پلاگ رو که زیرهمه قایمش کرده بودم درآوردم. بات پلاگ یه چیزیه مثل پستونک که برای گشاد کردن کون بکار میره. خدا میدونه با چه خجالتی اونو از یکی از سکس شاپها تو داون تاون سیدنی خریده بودم. اما برای من مثل روز روشن بود که محسن بیرحمانه کون منو پاره میکنه و میخواستم یه کم خودم رو آماده کنم. بات پلاگ رو چرب کردم و با زحمت زیاد کردمش تو کونم. درد وحشتناکی داشت. پس من قبلا چطوری اینقدر کون داده بودم. آروم رو تخت دراز کشیدم و از درد بالش رو گاز میگرفتم. با گذشت حدود نیم ساعت دردم آروم گرفت. اما همینطوری ولش کردم تا کونمو گشاد کنه. با این همه درآوردنش باز هم بسیار دردناک بود. گشاد گشاد راه میرفتم. آماده شدم و به بهانه دیدن دوستان دبیرستان دنیز رو دست مامان سپردم و راهی شدم.
کمی استرس داشتم اما مطمئن بودم از کاریکه میخواستم انجام بدم. یه پاساژ شیک و جدید بود پر از بوتیکهای مختلف از لباس تا گل مصنوعی و مجسمه و لوستر. مغازه محسن رو پیدا کردم، اما صبر کردم تا پاساژ خلوت تر بشه و در یه لحظه مناسب رفتم تو. خوشبختانه هنوز دوربینهای مدار بسته پاساژ نصب نشده بود و میدونستم خطری از این بابت نیست. مغازه هیچ پنجره ای به بیرون نداشت. تنها ویترین بود که با پرده ای از مغازه جدا میشد و در شیشه ای که در سمت مخالف دخل قرار داشت و اتاق پرو که در سمت دخل قرار گرفته بود. با دیدن محسن اشکم بی اختیار سرازیر شد. اما نمیتونستم بغلش کنم چون هنوز در مغازه قفل نبود. قیافه اش جا افتاده تر شده بود و ریشش پر پشت تر. اولین جمله اش این بود:“اومدی بیوفا”. یه چند تا لباس الکی جلوم پهن کرد برای رد گم کنی و غرق در صحبت شدیم. واقعا چه لذتی داشت صحبت کردن با محسن. حمید همیشه حرفهایی میزد که هیچ جذابیتی برای من نداشت. از نقش هنری هشتم در تاریخ انگلستان تا نقش معادله شرودینگر در فیزیک کوانتومی. از تاثیر قتل امین سلطان در انقلاب مشروطه تا تاثیراینیستا در تیم بارسلون. اما برای من هیچ کدوم از این موضوعات جالب نبود و من مثل اون آدم اهل مطالعه ای نبودم. اما محسن فقط چند کلمه گفت و منو به رویا برد:“خانمی چقدر خوشگل شدی. انگار حالا که از نوجوونی در اومدی رسیده تر شدی. تو این چند سال من دختر خوشگل زیاد دیدم. اما یه لحظه زیبایی تو از جلو صورتم محو نشد.” با همین چند کلمه سست شدم. کسم شروع به ترشح کرد. آماده آماده بودم. در شیشه ای رو قفل کرد و چراغها رو خاموش. مغازه ظلمات مطلق شد. باز برای اطمینان بیشتر تو اتاق پرو رفتیم چون میخواستیم تو نور چراغ همدیگرو ببینیم. هیچ نوری از اتاق پرو به بیرون نمیرفت.
تو پرو بی اختیار لبهامون تو هم قفل شد و دیوونه وار بدن همدیگرو لمس میکردیم. هر کدوم با ولع به لخت کردن دیگری مشغول شدیم و در کمتر از یک دقیقه شروع کردم کیر محسن رو ساک زدن. کیرهاشون فرق چندانی با هم نداشت و خیلی بزرگ نبود. اما کیر محسن کمی انحنا داشت. بدن محسن پشمالو بود و کلاهک کیرش سرخرنگ بود نه مث کیر حمید صورتی. حمید هیچ علاقه ای به اینکه براش ساک بزنم نداشت اما محسن شروع کرد فشار دادن کیرش به ته حلقم. یه کم که ساک زدم بهم فرمان داد که رو به دیوار بایستم. نا امیدانه بهش گفتم:” نمیخوای کسم رو امتحان کنی؟” گفت:” کست مال اون جاکش قرمساق شوهرت باشه. این سوراخ از اول مال من بوده تا آخرش هم مال منه.” هیچ احساس ناراحتی نداشتم از فحشهایی که نثار حمید کرد. من به محسن گفته بودم که حمید از کون نمیکنه. دستهام رو به دیوار ستون کردم و کونم رو کمی عقب دادم. بر خلاف گذشته که اول انگشت میکرد تا جا باز کنه این بار تلاش کرد تا یکباره ناگهانی فرو کنه. اما تلاشش ناموفق بود و بار دوم با یه کم دقت و آرامش سرش رو فرو کرد. دردش نفسم رو برید. خوب بود تازه من اینقدر از قبل گشادش کرده بودم. درش آورد با کرمی که به هین منظور آورده بود دوباره چربش کرد و این بار ناگهان تا ته فرو کرد.
یه لحظه احساس کردم که برق منو گرفته. یه درد لحظه ای وحشتناک که نمیدونستم کجاست. اما یک ثانیه بعد فهمیدم که درد در ماهیچه های کونم هست و موقعیکه نفهمیده بودم کی بوده دستهای محسن دهنم رو گرفته. حتی از ناله ام هم صدایی بلند نمیشد و فقط اشک میریختم. فقط موقع زایمان دنیز چنین دردی رو تحمل کرده بودم. محسن کمر سفت تری داشت تا حمید. اما بعید بود بیشتر از دو دقیقه بتونه تو کونم تلمبه بزنه. اما داشت میزد. تازه حالا به صرافت این افتادم که چرا الان با وجود این همه بات پلاگ گذاشتن بازهم اینقدر درد کشیدم. شاید به خاطر سن یا به خاطر اینکه چند سال بود کون نداده بودم. حتی احساسم هم غریب بود. قبلا هم این حس رو داشتم. حسی مثل حس کار کردن شکم، ولی اینقدر آزاردهنده نبود. محسن که دید یه کم آرومتر شدم دستش رو از دهنم برداشت و گفت:“فکر نکن به این زودی راحت میشی. یه بست تریاک کشیدم تا کونت رو خوب آش و لاش کنم.” به مرور کونم باز شد و سر حال اومدم. متوجه شدم این اولین باریه که ایستاده کون میدم. شاید دردش برای همین بوده. سرم رو به عقب خم کردم و شروع کردم لب گرفت از محسن و با کسم بازی کردن. خیلی زود تحریکم شدید شد و ناگهانی ارضا شدم. این اولین ارضای من در حین کون دادن بود. البته شاید ربطی به کون دادن نداشت و ناشی از هیجان سکس با محسن بود که به خاطر درد کون دادن قطع شده بود. محسن از لرزشهای تنم فهمید دارم ارضا میشم و کیرش رو درآورد تا لرزشهای تنم آروم بگیره. میدونستم هنوز تموم نشده و دوباره فرو کرد. شروع کردم با کسم بازی کردن که محسن دست خیسش رو آورد و همینطور که تقه میزد با کسم ور میرفت. بازهم شروع کردیم به لب گرفتن. کونم گشاد گشاد بود و دردی حس نمیکردم. از تلمبه های محکم محسن فهمیدم میخواد ارضا شه. من هم با شدت با کسم بازی میکردم. داغی آب منی رو که تو کونم حس کردم باعث تحریک بیشترم شد و چند لحظه بعد برای بار دوم ارضا شدم، ولی به لذتبخشی بار اول نبود. محسن با لحن آهسته نفس زنان گفت:“اینم بار بیست و ششم. دیگه آزادی بری پیش اون مادر قحبه.”
خودم رو تمیز کردم و در یه لحظه مناسب از مغازه زدم بیرون. کونم واقعا آش و لاش بود و به سختی خودم رو کنار خیابون رسوندم تا ماشین بگیرم. اما هیچی دیگه برام مهم نبود. برام مهم نبود که این بار اول بوده یا بیست و ششم. برام مهم نبود که سرنوشت حمید و دنیز و بقیه چی میشه. برام مهم نبود که این سکس چقدر خطرناک میتونست باشه و زندگیم رو نابود کنه. فقط یه چیز برام مهم بود و این بود که به محسن پیام دادم:” شک دارم اون غزل، غزل بیست و ششم دیوان بوده باشه، شاید غزل بیست و هفتم یا بیست و هشتم یا سی ام دیوان باشه.”


نوشته: همشهری کین


متن داستان سکسی سکس در بوتیک