داستان سکسی سکس با دو خواهر جنده در مغازه (۲) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی سکس با دو خواهر جنده در مغازه (۲)

با سلام مجدد.
توی قسمت قبل از نحوه آشنایی با فریبا و فریده براتون گفتم و توی این قسمت سکس با فریبا رو میخوام بنویسم.
بعد از اون روز که فریبا و فریده با مادرشون اومدن مغازه، باز اس دادنها و تلفن بازیمون ادامه داشت و دو سه روزی طول کشید که خبر داد باباش فردا میره با دوستاش و من خودمو آماده کنم و حواسم باشه.
فرداش که اومدم مغازه یکی دو بار اطراف خونه فریبا رو دید میزدم و از ماشین باباش جلوی در خبری نبود، احتمال دادم که رفته و خبر درست بوده. حوالی ساعت یازده فریبا اس داد و گفت ظهر میاد مغازه و من بهش گفتم بزاره برای آخر شب که خیالم راحت تره. تابستون بود و من تا ساعت ده شب بیشتر وانمیستادم چون تنها مغازه رو میچرخوندم و دیگه بیشتر ازون برام حوصله و طاقت باقی نمیموند. ظهرها هم دو تا سه معمولا تعطیل میکردم و برای ناهار و کمی استراحت میرفتم خونه و برمیگشتم.
وقتی بعد از ناهار برگشتم همه فکرم به آخر شب بود و اینکه چی میخواد بشه. همینطور ساعت میگذشت و دل توو دلم نبود. ساعتای هشت بود که فریبا اس داد چی شد؟ دقیقا کی بیام؟ منم گفتم ساعت ده بیا و مراقب باش و اگه کوچه غیرعادی بود سریع برگرد و نیا؛ گفت باشه و دیگه اس ندادیم.
یکی دو تا از مردای همسایه که خونه شون چسبیده به مغازه بود هر روز چند دقیقه ای بهم سرمیزدن و گپی میزدیم و میرفتن. علی(پسر املاکی) که معرف حضورتون هست هم زیاد میاد پیشم و وراجی میکنه. ساعت نه دقیقا علی و یکی از همسایه ها پیشم بودن و حرف میزدیم، تک و توکی مشتری هم این مدت میومدن و میرفتن. هر چی به ساعت ده نزدیکتر میشدیم استرسم بیشتر میشد، از یه طرف خدا خدا میکردم اینا زودتر برن پی کارشونو برنامه خراب نشه! یه جوری شده بودم و کم کم رفتارم انگار غیرعادی به نظر میرسید، همش ساعت ازشون میپرسیدم یا بیرون میرفتم و یه نگاهی به کوچه مینداختم.
خلاصه یه جوری میخواستم اینارو دک کنم که انگار اونشب خیال رفتن نداشتنو به کوص شعر گفتن ادامه میدادن. ده دقیقه به ساعت ده مونده بود که فریبا اس داد چه خبر؟ اوضاع روبه راهه؟
بهش جواب دادم فعلا دو تا مزاحم اینجان و وقتی رفتن اس میدم و زود بیا.
اس ام اس بهونه ای شد و گفتم من باید برم زودتر خونه و کم کم میبندم مغازه رو و به علی و همسایه گفتم اگه چیزی لازم دارن بگیرن که اونام کمی خرید کردن و بالاخره خدافظی و رفتن.
تا پاشونو گذاشتن بیرون من اس دادم به فریبا که وقتشه و راه بیفت. سریع وسایل دم درو جمع کردم و در عین حال کوچه رو هم دید زدم، کسی نبود و به نظر امن میرسید. چراغ یخچال و لامپ مغازه رو خاموش کردم و بیرون دکمه ریموت رو زدم تا کرکره بیاد پایین. همینطور که کرکره کم کم میومد پایین دیدم فریبا توو کوچه ست و داره میاد. تا یه حدی که بشه رد شد، کرکره رو نگهداشتم و وقتی فریبا بهم رسید با یه نگاه اطرافمون سریع پرید توی مغازه و منم با کمی مکث دنبالش رفتم داخل و کرکره رو تا آخر پایین دادم. دیگه خیالم راحت شد که کسی ندیده و همه چی اوکیه اما بازم استرس داشتم.
چراغ داخل رو روشن کردم و سریع فریبارو کشوندم طرف خودم و شروع کردم لباشو خوردن، اونم همراهی میکرد، فقط میگفت زودباش کارتو تموم کن که زودی برگردم خونه تا داداشم نیومده. مکثی کردم و گفتم اون کجاست الان؟ گفت از طریق ارتباط با زیدش فرستادیمش دنبال نخود سیاهو اون بیرونه و ممکنه برگرده همین وقتا.
با شنیدن این حرف بیخیال مقدمات کار شدمو به فریبا گفتم بچرخ و پشتت رو به من کن. از پشت چسبوندم بهش و کون نرمش رو با کیرم که هنوز تو شلوار بود لمس کردم، دستمم انداخته بودم و سینه هاشو میمالوندم. هم خوشم اومده بود و هم استرس و ترس داشتم که همه ش با هم قاطی شده بود و یه فضای خاصی به وجود آورده بود.
کمربندمو شول کردم و شلوارمو تا نیمه دادم پایین و از فریبا هم خواستم بکشه پایین شلوارشو. تا زانو داد پایین و شورتشم همینطور و کونش دیگه لخت جلوم آماده و حاضر بود. کونش زیاد قلمبه و جنیفرلوپزی نبود اما باز قشنگی خودشو داشت و منم بدجور کیرم میخواستش. کیرمو لاپاش کردم و دست انداختم و کوصش رو لمس کردم. کمی خم شد و منم شروع کردم لاپایی زدن و همزمان کوصشو مالیدن. صدای نفس نفس زدنای تند تندش میومد و انگار داشت حال میکرد، کوصش خیس خیس شده بود و منم با سرعت داشتم ور رفتنو ادامه میدادم.
توو همون حالت کمی جا به جا شدیم و دستاشو گذاشت روی پیشخوان و کمرشو قوس داد و گفت بزار توی کوصم… من کمی هول کرده بودم و با حرفش سریع کیرمو گذاشتم دم کوصش و هول دادم توو… یه آه ه ه ه ناز کشید و گفت بزن تند تند، انگار آدمی شده بودم که تا حالا کوص نکرده و داره آموزش میبینه خخخخخ دستورای فریبارو انجام میدادم.
شروع کردم به تند تند تلمبه زدن و باورتون نمیشه به ده تا نرسید که آبم اومد و سریع کشیدم بیرون و با دستام جلوی کیرمو گرفتم و کل آبم پاچید روش. خلاصه به هر زحمتی بود خودمو به روشور رسوندم و دستامو شستم.
فریبا که داشت خودشو جمع و جور میکرد با صدایی آهسته گفت: همین ن ن؟؟؟ چرا انقدر زود؟؟
منم فقط در جوابش یه نیشخندی زدم و قبل اینکه شلوارشو بده بالا گفتم بزار کوص و سوراخ کونتو ببینم، گفت بیا و زودباش که برم.
منم نشستم و اون جلوم واستاد و کوصشو دیدم که لبای پهن و تیره رنگی داشت و تووشم صورتی رنگ بود، سولاخ کونش هم قهوه ای رنگ بود و گوشاد به نظر میرسید و معلوم بود کون زیاد داده… یهو شورت و شلوارشو کشید بالا و گفت بسه دیگه برو بیرون رو بپا که من برم… منم شلوار و پیرنم رو مرتب کردم و کرکره رو نیمه دادم بالا با ریموت و رفتم بیرون مغازه، یه نگاه انداختم توی کوچه و دیدم خبری نیست و به فریبا اشاره کردم بیا بیرون؛ اونم سریع اومد بیرون و با عجله تمام رفت طرف خونه. منم کرکره رو زدم تا آخر پایین و حرکت کردم تا از اطراف مغازه دور بشم و به کوچه پشتی که رسیدم خیالم راحت شد.
سریع بهش اس دادم که رسیدی؟ کسی که ندید و فلان؟ جواب داد که خونه ست و مشکلی نبود و فرامرز هم هنوز خونه نیومده.
گفت خوب بود؟ جواب دادم که بدک نبود و حال کردم، اونم اس داد که این دفه ردیف کن فریده میاد و بازم حال میکنی…

ادامه دارد…
نوشته: محمد ن

 

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی مغازه از سایت سکسی خفن ایران 69

منبع: شهوانی