داستان سکسی سکس، میوه ممنوعه در ایران از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی سکس، میوه ممنوعه در ایران


هفت روز تا اجرای حکم:


ساعت حدودا ۹صبح بود که بلندگوی داخل بند، اسممو خوند و گفت ملاقاتی دارم.
وقتی به سالن ملاقات رفتم دیدم وکیلم اومده و از آشفتگی چهرش متوجه شدم که از خبر خوش، خبری نیست.
کمی مِن مِن کردو گفت : دیوان عالی حکم رو تایید کرده و با این حساب، تنها یک هفته وقت داریم اگه کار ناتمومی داری، تموم کنیم.
چند ساعتی میشه که مدام پیش خودم فکر می کنم چه کار ناتمومی امکان داره که باقی مونده باشه؟ اصلا هیچی به ذهنم نمیرسه و نمی تونم تمرکز کنم. نمیدونم چی شد که امروز بعد از ناهار به فروشگاه زندان رفتم و یه دفتر خریدم. الان روی تختم داخل سلول نشستم و می خوام بنویسم.
برای کی؟ برای چی؟ خودمم نمی‌دونم که برای کی و برای چی!!!.. فقط شروع کردم به نوشتن. اما احساس می کنم، شاید یه روز این دست نوشته ها به دست کسی بیفته و بتونه با استناد به این یادگار باقی مونده از من ، ثابت کنه که عشق بازی خطایی نبود که من، میلاد، احسان و آرش به خاطرش جونمون رو از دست بدیم. امیدوارم روزی تو دادگاه خلق ثابت بشه که نه من، نه احسان، نه میلاد و نه آرش هیچکدوم هرزه و منحرف جنسی نبودیم. ما بنده شیطون و دشمن خدا نبودیم، بلکه برعکس این خدا و قوانینش و نماینده هاش رو زمین بودن که با ما دشمنی داشتن، ما که داشتیم زندگی خودمون رو می کردیم و با کسیم کاری نداشتیم، اگه که سودی به کسی نرسوندیم، حداقل ضرری هم برای کسی نداشتیم و در حد توان تلاش کردیم به جامعه و مردم خدمت کنیم.
شکی ندارم که یه روز تو ایرانم مثل اروپا و آمریکای امروز، دیگه هیچ زنی به دلیل داشتن بچه خارج از نکاح هرزه به حساب نمیاد. هیچ همجنسگرایی به دلیل گرایش جنسیش اعدام نمی شه. هیچ زن شوهر داری به دلیل داشتن سکس با مرد یا مردهای دیگه سنگسار نمیشه. شاید روزی ثابت بشه که ما هم قربانی دگماتیزم سنت و مذهب شدیم و جنایتکار اصلی نه ما، بلکه فرهنگ، سنت و قوانین پوسیده و عقب افتاده حاکم تو کشوری بود که ما، توش زندگی می کردیم.


پس من اینها رو برای تویی مینویسم که در آینده ای دور یا نزدیک این دست نوشته ها رو می خونی.

به نام نامی عشق و آزادی

من همیشه از مرگ میترسیدم، همیشه از تمام شدن گریزون بودم، هیچ وقت دوست نداشتم به قبرستون برم، همیشه تلاش میکردم تو هیچ مجلس ختمی شرکت نکنم، حتی تو بیمارستانی که کار میکردم هیچ وقت به سمت زیر زمینی که سردخونه اونجا بود پا نذاشتم. ولی درست از لحظه ای که بازداشت شدم تا به امروز که حکم قطعی اعدامم رو گرفتم، برای مردن لحظه شماری میکنم.
من همیشه فکر می کردم که ترسناکتر از مردن چیزی نیست، اما تو شیش ماه گذشته بلاهایی به سرم اومد که متوجه شدم، مرگ در مواقعی ناجی جان انسانِ، نه پایان دهنده زندگیش.

درست از لحظه ای که مامورین نیروی انتظامی من و احسان رو که داشتیم همدیگه رو داخل ماشین می بوسیدیم ، دستگیر کردن و بعد متوجه شدن که من یک زن شوهردار هستم و احسان سکس پارتنر منِ ، چنان رفتار زننده ای رو با من انجام دادن که حتی امروز که شیش ماه از اون روز میگذره، وقتی به یادش میفتم مو به تنم سیخ میشه. با خودم فکر میکنم، چرا این اتفاق ها افتاد؟ من چطور دووم آوردم؟ چرا هنوز زنده ام؟ چرا خودکشی نکردم؟ چرا دق مرگ نشدم؟

هنوزم نفهمیدم که چرا براساس قوانین ایران، عاشق بودن وسکس خود خواسته جرمِ ، اما تجاوز ماموران دولتی به زنان جرم نیست. چرا برهنگی اختیاری جرمه، اما لخت کردن زنان زندانی برای شکنجه و گرفتن اعتراف اجباری جرم نیست!!!
من هدفم از نوشتن این دست نوشته ها نه تبرئه خودم، احسان، میلاد و آرش بلکه بیان هر اون چیزیه که می دونم جهان ازش بی خبره و هیچ کسی تو دنیای آزاد قرن ۲۱ حتی نمی تونه تصور کنه که به سر امثال من تو زندان های ایران چی میاد…

چهارشنبه ۲۵ شهریور ماه بود که من و احسان برای خرید ناهار به رستوران بابا حیدر رفتیم ، حدفاصل اینکه سفارش ما آماده بشه، داخل ماشین نشسته بودیم و دست های احسان داخل موهای من بود و من توی بغل احسان لم داده بودمو داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم که گشت ‌پلیس محلی جلوی ما ایستاد و یک سرهنگ نیروی انتظامی و دوتا سرباز اومدن سمتمون، بعد از چندتا سوال کوتاه و کنترل مدارک ماشین، سرهنگِ گفت : باورش نمیشه که من و احسان زن و شوهر باشیم.
گفت: هیچ مرد ایرانی اینقدر بی غیرت نیست که در انظار عمومی اینجوری با زنش سکس کنه.

ما هرچی گفتم، جناب سرهنگ سکس چیه!! ما مسافریم ، داخل جاده بودیم، تازه ازدواج کردیم، اینجا هم که کسی نبود، ما هم که فقط تو بغل هم نشسته بودیم ، اشتباه کردیم، خواهش می کنیم بی خیال شو، اما فایده ای نداشت.
همون لحظه بود که گارسون رستوران چهار پرس غذا داخل ظرف های یکبار مصرف آورد، تا سرهنگ چهار پرس غذا رو دید، شستش باخبر شد که افراد دیگه ای هم تو این سفر همراه ما هستن، برای همین گوشی های مارو گرفت و نشست داخل ماشین. به احسان دستور داد که به سمت ویلا حرکت کنه.
زمانی که ما در ویلارو باز کردیم، آرش روی مبل نشسته بود و میلاد داشت براش ساک میزد. همین صحنه کافی بود که باعث بشه ، دیگه هیچ راهی برای انکار باقی نمونه. ما خیلی تلاش کردیم که با دادن رشوه و حتی چیزهای دیگه، سرهنگ میرزائی و سربازای همراهش به سکوت و نادیده گرفتن عمل ما تشویقشون کنیم. اما بدشانسی ما ، از اونجا که سرهنگ میرزائی رئیس کلانتری محمودآباد بود، نه تنها پیشنهاد های چندین میلیونی ما رو قبول نکرد، بلکه رشوه هارو هم ضمیمه پرونده کرد. البته جرم ما اینقدر سنگین بود که هیچ متمم دیگه ای نمی تونست سنگینترش کنه.
یه زن شوهردار که داشته یه مردی که شوهرش نبوده می بوسیده رو پلیس گرفته، بعد اوچمدن ویلا که با سند و مدرک ثابت کنن مشکل شرعی در ارتباط این مردو زن وجود نداشته، که پلیس ها به چشم خودشون دیدن شوهره زنه، خودش دوست پسر داره و داره براش ساک میزنه. در نهایت متوجه شدن که من و شوهرم با دوتا مرد بایسکشوال که سکس پارتنرهامون هستن ( البته به قول الندگ میرزایی که انگلیسی بلد نبود، بکنامونن) اومدیم تفریح. تازه داخل ویلا دو تا دوربین و چندتا فیلم و عکس از سکس های گروهی و زوجی ما بود که دیگه خودش مهر ابطالی بود به تمام مواردی که ما تلاش می کردیم منکرش بشیم.
تمامی این شواهد و قرائن برای صادر شدن حکم اعدام ما کافی بود، پس دیگر ترسی از پیشنهاد رشوه دادن نداشتیم. چرا که می دونستیم پیشنهاد رشوه چند صد میلیونی نه تنها حکمی که در انتظار ما بود رو سنگین تر نمیکنه، بلکه شاید عاملی بشه که یکی از افرادی که پرونده رو بررسی میکنه، با دیدن میزان دارایی و ثروت ما وسوسه بشه و با گرفتن پول یا ملک، مارو از مرگ حتمی نجات بده.

بعد از اینکه ما به پاسگاه محمودآباد منتقل شدیم و مراحل تشکیل پرونده انجام شد منو به بازداشتگاه زنان و میلاد، آرش و احسان رو به بازداشتگاه مردان منتقل کردن.

بازداشتگاه زنان یک اتاق سه در چهار بود تو طبقه منفی یک ساختمون اداری پاسگاه محمودآباد، وقتی منو به بازداشتگاه بردن دیدم، ۱۵ خانوم دیگه هم هستن. همشونم مسافر بودن و برای تفریح به شمال اومده بودن. هشتاشون به دلیل بدحجابی و هفت تای دیگشون به دلیل سفر با مرد نامحرم ( رابطه نامشروع) دستگیر شده بودن.

البته اونایی که برای بدحجابی دستگیر شده بودن بعد از ظهر همون روز آزاد شدن و فقط موندیم من و ۷ خانوم دیگه که با دوستاشون اومده بودن شمال… دستشویی داخل اتاق نبود برای همین اگه کسی نیاز به استفاده از دستشویی داشت، باید در رو میزد تا سرباز بیاد و ببرتش دستشویی.
مسخره این بود که مامور زن برای نگهداری و رسیدگی به وضعیت زنان بازداشت شده تو کلانتری محمودآباد وجود نداشت و چند سرباز صفر حشری مسئول رسیدگی به وضعیت زنا بودن.
من که از همون اول بشدت دچار دل پیچه شده بودم، دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم، برای همین مجبور شدم در رو بزنم و از سربازی که شیفتش بود خواهش کنم ، که به من اجازه بده برم دستشویی.
سرباز به من دست بند زد و من رو به سمت سرویس بهداشتی بانوان برد، از جلوی در بازداشتگاه زنان تا دستشویی پاسگاه حدودا سه الی چهار دقیقه ای راه بود. چون که بازداشتگاه زنان طبقه منفی یک ساختمون اداری بود ولی سرویس بهداشتی بانوان گوشه راست حیاط بود، برای همین باید از پله ها بالا می رفتیم و و از کل محوطه حیاط که کوچیک هم نبود رد می شدیم تا به سرویس بهداشتی بانوان میرسیدیم.
سرباز تو این حد فاصل، همش تلاش می کرد تا مطمئن بشه، من همونم که با سه تا مرد دستگیر شدم.
وقتی مطمئن شد که من همونم، بهم گفت: جناب سرهنگ دستور داده بهت غذا ندیم و گفته اینجا رو برات جهنم کنیم. بعد گفت: اگه به من حال بدی می تونم یواشکی برات غذا بیارم، تو هم به بهونه دستشویی در رو بزن میارمت داخل توالت اینجا هم میتونی غذا بخوری، هم من برات سیگار میارم.
من اول فکر کردم پول میخواد، گفتم : باشه تو هوای من رو داشته باش، من هم هوات رو دارم، الان که پول جیبم نیست، اما اگه بتونی بری سر کیفم و کارت بانکم رو برداری، بهت پسوردش رو میدم تا هر چقدر خواستی ازش برداشت کنی.
اول خوشحال شد و تشکر کرد، اما بعد یدفعه یادش اومد که فقط پول نمی خواست، برای همین وقتی من داخل دستشویی روی سنگ نشسته بودم، در حالی که زیپ شلوارش باز بود و آلت تناسلیش دستش بود وارد شد و بی هیچ مقدمه ای گفت: بخورش.
بهش گفتم: اینکارو نمیکنم و به مافوقش میگم که می خواسته به من تجاوز کنه.
خونسرد گفت: فکر میکنی حرفتو باور میکنن؟ تو حکمت سنگسارِ ، همه هم بیرون میگن این زنه جنده ست. هیچ کس حرفتو باور نمی کنه، اگه به من حال بدی، منم بهت کمک میکنم وقت هایی که شیفت منِ ، حداقل زیاد بهت بد نگذره.
من که خودم رو مثل یک گربه سبیل کنده انتهای کوچه بن بست میدیدم، مجبور شدم درخواستش رو قبول کنم و با سکس دهنی ارضاش کردم.
بعد از اینکه آبش اومد رفت بیرون ، بهم گفت خودت رو بشور تا بریم، خیلی طولانی بشه شک میکنن.

خیلی احساس بدی داشتم، از خودم بدم می اومد، از این سرباز بو گندو کثیف متنفر بودم. همش داشتم فکر میکردم، من دکتر این مملکتم، ببین کارم به جایی رسیده که یک سرباز صفر آشخور که جای بچه منِ راحت میاد داخل توالت و کیرش رو میذاره دهنم. منم بدون اینکه بتونم حرفی بزنم به حرفش گوش میدم و خواستش رو عملی میکنم. وقتی وارد بازداشتگاه زنان شدم، همش داشتم به اتفاقی که برام افتاده بود فکر می کردم. می خواستم از باقی خانوم ها بپرسم آیا اونام وقتی میرن دستشویی چنین اتفاقی براشون میفته؟ خیلی با خودم کلنجار رفتم، تمام تلاشمو کردم تا خودم رو راضی کنم و هی پیش خودم می گفتم: اتفاق بدی نیفتاده و هر چی بود بخیر گذشت، می تونست بدتر از اینم باشه. چون می دونستم با توجه به اینکه بازداشتم و صدام به هیج جایی نمیرسه، اگه وا بدم امکان داره نابود شم. برا همین با فکر کردن به وضعیت زنان در طول تاریخ تلاش کردم تا مانع این بشم که احساس تجاوز بهم دست بده. یاد زنان آلمانی بعد از پایان جنگ دوم جهانی افتادم، زنانی که برای جلوگیری از تجاوزات گروهی ، مجبور بودن به درجه داران روسی تن بدن تا خودشون رو از دست سربازای روس خلاص کنند. به زنان نروژی فکر می کردم که بعد از تسخیر نروژ به دست نازی ها مجبور به همخوابگی با سربازای آلمانی بودن ، تا هیتلر و همقطاراش نسل آریایی را پرورش بدن. به تجربه هایی که از زنای دیگه در مورد تجاوز شنیده بودم فکر می کردم. نه به این دلیل که من فمنیست یا فعال حقوق زنانم نه، فقط به این دلیل که تو اون شرایط بتونم خودم رو راضی کنم که این درد فقط مخصوص من نبوده و نیست و دلیل اینکه یه سرباز شاشوی بو گندو، تونست به راحتی خواسته خودش رو به من تحمیل کنه به دلیل ضعیف بودن من یا تو بازداشت بودنم نبوده، بلکه تنها و تنها به دلیل زن بودنم بود و سراسر تاریخ بشر، هرجا شرایط برای زنی نامناسب باشه، مردها به خودشون این اجازه رو میدن که هر جور دلشون میخواد با ما زنها برخورد کنن. متاسفانه تو مملکت منم، زن هیچ ارزش و احترامی نداره، مخصوصا اگه پاش به کلانتری و دادگاه و پاسگاه باز بشه.

تو همین حال و هوا بودم که یک سرباز دیگه اومد در اتاق رو باز کرد و گفت: نگار منصوری، بیا بیرون.

من که فکر کردم برای انجام کارهای اداری صدام کردن، به همین دلیل با خیال راحت از اتاق خارج شدم. مامور به دستم دستبند زد و من رو با خودش به سمت سرویس بهداشتی برد، داخل راه بهم گفت: می خواهی با جذابیت زنانت سربازها رو بخری؟
گفتم: چی میگی آقا من متوجه نمیشم!!
گفت: من یکی دیگه از بازداشتی هارو آورده بودم دستشویی که شنیدم داشتی برای اصغر رحیمی چیکار میکردی.
گفتم: خب که چی؟
گفت: خب که چی؟ وقتی که همه این موارد را ضمیمه پروندت کردم متوجه میشی.

وارد دستشویی شدیم ، دیدم اصغر رحیمی هم اونجاست ، بهم گفت : نگار خانوم خواهش می‌کنم، اون کاری که برای من کردی رو برای این هم بکن که مشکلی نه برای تو پیش بیاد و نه برای من. تورو خدا، خواهش می کنم.
اونجا بود که من متوجه شدم، اینها برنامه دارن من رو بین هم دیگه دست به دست کنن. توی یک چشم به هم زدن تصمیم گرفتم که بازی رو عوض کنم و جای اینکه من بشم سوژه سکس سربازها، تلاش کنم با توجه به بی تجربه بودن سربازها و همچنین دومینانت بودن خودم، از این توفیق اجباری لذت ببرم تلاش کنم که نذارم احساس تجاوز بهم دست بده و همچنین بتونم شرایط رو به نفع خودم و دوستام و شوهرم تغییر بدم. برا همین تصمیم گرفتم که سربازها رو تبدیل به آلت دست خودم بکنم.

بی اختیار گفتم: باشه عزیزم، من که مشکلی ندارم، بعد سرباز رو چسبوندم به دیوار و خودم زیپ شلوارش رو کشیدم پایین، اینقدر وضعیت جنسیش خراب بود که کمتر از سی ثانیه طول کشید تا آبش بیاد، اصغر هم که حسابی حشری شده بود، اومد سمت من.
بهش گفتم : تو بازم می خواهی؟
گفت : آره.
گفتم بچه ها، من گرسنمه، الان هم که درجه دارها هستن، من رو ببرین داخل بازداشتگاه. یکی تون بره خرید، کاندوم و غذا و یک پاکت سیگار مارلبرو بخره. شب که درجه دارها نیستن قشنگ به دوتایی تون حال میدم.

اصغر و مازیار که آب از لب و لوچه هاشون آویزون شده بود و هیچ وقت فکرشم نمی کردن که از یه زن چنین حرفایی رو بشنون، خیلی راحت قبول کردن. زن ندیده های بدبخت بعد از اینکه کمی با سینه هام و کونم بازی کردن، من رو برگردوندن بازداشتگاه.

یکی دو ساعت بعد که مسئول خرید( اصغر رحیمی) ، در بازداشتگاه زنان رو باز کرد تا سفارش خرید و پول رو از بازداشتی ها بگیره به من گفت: برای شما اجازه ندارم، چیزی بخرم و رفت.

حدود یک ساعت بعدش با چند تا نون ساندویچی و کمی کالباس برگشتو در رو که باز کرد، پلاستیک ها رو داد به خانمی که پشت در نشسته بود.
من که انتظار نداشتم، اصغر جلوی همه به من بگه سرهنگ گفته برای من نباید چیزی بخره، تو اون یک ساعت دو به شک شده بودم که آیا واقعا من تونستم با خلاقیت های جنسیم، روی این دو تا سرباز تاثیر بذارم؟! یا اینکه این دوتا بچه که تو زندگیشون غیر از مادر و خواهرشون هیچ زن دیگه رو ندیدن، تونستن هر کاری دلشون خواست با من بکنن!!
وقتی اصغر از خرید برگشت و من دیدم که هیچ غذایی برای من نیاورده و منم با خودش نبرد ، کلا مایوس شدم.
بازداشتی های دیگه که از برخورد سرباز با من ناراحت شده بودن، هر کدوم یه تیکه از غذاشون رو به من دادن تا گرسنه نمونم.
نیم ساعتی از شام نگذشته بود، که اصغر در بازداشتگاه رو باز کرد و من رو صدا زد. وقتی رفتیم بیرون به دستم دستبند زد و آروم در گوشم گفت: فقط من و مازیار و افسر نگهبان موندیم و باقی کادریا رفتن. منو به سمت انباری که یه طبقه پایینتر بود برد، دیدم یک پتو پهن کردن و یک پرس چلو کباب هم برام گرفتن.
اصغر گفت: کاندومم گرفتم، منم بهش گفتم: باشه عزیزم، تا روزی که اینجا باشم، بهت کلی حال میدم.
واقعا خوشحال شده بودم. احساس شکستی که داشتم به برد مطلق تبدیل شد. همه بازداشتی ها، برای گرفتن یک تیکه کالباس و نون ساندویچی پول یه چلو کباب رو باید بدن، من که مثلا از خوردن غذا محروم شده بودم، بدون اینکه پولی خرج کنم یه پاکت سیگار و یه پرس چلوکباب کاسب شده بودم. البته من آدمه ندیده و نداری نبودم، اما از اینکه سربازهای کلانتری شده بودن آدم من، خیلی خوشحال بودم.
از اصغر پرسیدم، افسر نگهبان بفهمه بد نمی شه؟
خندید و گفت: خودش هم میخواد بیاد پیشت، نگی من بهت گفتما.
هرچند دوست نداشتم، دیگه کسی اضافه بشه، اما میدونستم وجود یه درجه دار برام بد نیست، شاید هم بتونه کاری کنه که ما فرار کنیم، چون سرباز که غیر از خرید کردن کار دیگه از دستش بر نمیاد، اما درجه دارها قدرت بیشتری دارن، برای همین به اصغر گفتم، نه خاطرت جمع. دیگه کی میخواد بیاد؟
گفت: فقط من، مازیار و عماد رضایی.
پرسیدم مازیار کیه؟ گفت: همون که امروز براش خوردی.
اون شب ، دوتا سرباز و افسر نگهبان هر کدوم دوبار پیش من اومدن، تا جایی که دیگه احساس کردم دلم درد گرفته. بهشون گفتم: بچه ها من باید استراحت کنم وگرنه مجبور میشم برم بیمارستان و تابلو میشه چیکار کردیم.

بچه های با معرفتی بودن بخصوص اصغر که خیلی مهربون بود.
بهم گفت: شب رو داخل انباری تنها بخوابم، اما صبح زود قبل از اینکه کادری ها بیان، باید برگردم داخل بازداشتگاه.
منم قبول کردم، البته این بزرگ‌ترین اشتباه من بود، چون غیبت شبانه من باعث شد که باقی بازداشتی ها، متوجه ارتباط من با سربازها بشن و نگاهشون به من کاملا عوض شد.
کسایی که شب قبل یک تیکه از غذاشون رو به من دادن تا گرسنه نمونم، دیگه حتی به سلامم علیک نمی گفتن و حاضر به حرف زدنِ با من نبودن.
قرار بود بیست دقیقه بعد از اینکه اصغر ناهار همه رو آورد، من به بهانه دستشویی در رو بزنم و با اصغر برم داخل توالت ناهار بخورم که، یکی از زن‌های بازداشتی گفت: جنده جون نمیان ببرن بهت ناهار بدن؟ نکنه بلد نیستی بدی که دیگه تحویلت نمیگیرن؟ چند نفری که دور ورش بودن زدن زیر خنده. منم برای همین تصمیم گرفتم که در نزنم. تا اینکه مازیار اومد در رو باز کرد و من رو صدا زد. وقتی داشتم از اتاق خارج می شدم، اون خانوم گفت: خوش بگذرههههه. باز همه زدن زیر خنده.

اینقدر ناراحت بودم که وقتی رفتیم دستشویی، به بچه ها ( مازیار و اصغر) گفتم چه اتفاقی افتاده. ازشون خواستم اگه میشه این زن رو بکنن، تا دهنش بسته شه. اصغر گفت: ما که دوست داریم همه رو بکنیم اما ، اینها بیشترشون به دلیل بدحجابی و سفر بدون حضور اعضای خانواده دستگیر شدن، اگر بهشون دست بزنیم یا پیشنهاد بدیم ،خانوادهاشون بیان برامون دردسر میشه.
گفتم: پس چرا منو کردین؟
گفت: تو حکمت اعدامه، آبم از سرت گذشته، تازه اگر با ما دوست نمی شدی، معلوم نبود شاید از گرسنگی میمردی. چون جناب سرهنگ واقعا دستور داده بهت غذا ندیم. من یه دفعه یاد، احسان، میلاد و آرش افتادم. پرسیدم اونا غذا خوردن؟ اصغر گفت: من خبر ندارم، ما فقط مسئول بازداشتگاه زناییم. من دستم رو گذاشتم رو سینش و بهش گفتم، میتونی برام یه آمار بگیری، اگر غذا نداشتن براشون غذا ببری؟؟ منم قول میدم امشب یه حالی بهتون بدم که حتی فکرشم نکرده باشین.
مازیار گفت: چه حالی؟
یکم فکر کردم و گفتم اگر بتونین برای میلاد، احسان و آرش غذا و سیگار ببرین، امشب اجازه میدم از کون بکنین.
وقتی مازیار و اصغر جمله ( از کون بکنین ) رو از دهن من شنیدن ، چشماشون جوری شهلا شد که اگه الماس کوه نور رو بهشون میدادن اینجوری سرٍحال نمی اومدن . گفتن: باشه خیالت راحت
گفتم: من چطوری متوجه بشم؟
اصغر گفت: شب بعد از شام به بهانه دستشویی میارنشون بیرون، همون موقع میاد دنبال من، تا هم کوتاه ببینمشون و هم مطمئن بشم که آنها(سربازها) به قولشون عمل کردن.

پرسیدم : مگه شما مسئول بازداشتگاه زنان نیستین؟ چطور می خواهید این کارو کنین؟

اصغر گفت: من و مرتضی (که امشب مسئول خرید بازداشتگاه مرداست)، باهم میریم خرید، من تو راه باهاش صحبت می‌کنم و راضیش میکنم. من که میدونستم قرارِ مرتضی هم به بازی اضافه بشه ، برای اینکه نقره داغ نشم ، خودم گفتم: اوکی به مرتضی هم بگید اگه می خواد میتونه شب بیاد پیش من. ولی بچه ها تعداد رو زیاد نکنین من مریض میشم و برای شما دردسر میشه ها. من که حکمم اعدامه ، اما دوست ندارم برای شما مشکلی پیش بیاد. اصغر قول داد که غیر از مرتضی دیگه هیچکسی اضافه نشه.
وقتی برگشتم بازداشتگاه ، دختره دوباره بهم تیکه انداخت، منم دیدم سکوت کردن چیزی رو حل نمیکنه. برای همین بهش گفتم: چیه خودت نمیتونی بدی، حسودیت میشه؟
همین باعث شد که دعوامون بشه، اما من برای اینکه نمیخواستم موقعیتِ به دست اومده رو از دست بدم. تصمیم گرفتم که معذرت خواهی کنم تا کار به دفتر سرهنگ نکشه و اون مرتیکه الدنگ متوجه نشه که من سربازاش رو استخدام کردم.
شب که شد، بعد از شام من در بازداشتگاه رو زدم ، اصغر اومد دنبالم. وقتی دید من میگم میخوام برم دستشویی تعجب کرد!! آخه ظهر گفته بودم که همه متوجه شدن و من روم نمیشه بگم میخوام برم دستشویی. وقتی داشتم کفشم رو پام می کردم، بازداشتی گفت: خوش بگذره…. گفتم حتما خوش میگذره، دوست داری تو هم بیا. همه خندیدن، اصغر هم خندش گرفته بود، بازداشتی گفت: من به افسر نگهبان میگم که تو چیکار می کنی. با اینکه بهش گفتم: برو هر غلطی دوست داری بکن، اما یه لحظه دلم ریخت، که اگه واقعا بگه چه بلایی سرم میاد!

در بازداشتگاه که بسته شد، در گوش اصغر گفتم: اگر بره بگه چی؟
گفت: امشب افسر نگهبان عماد رضاییِ. خودش هم باهات خوابیده، امشبم شیفتش رو با یکی دیگه عوض کرده، فقط برای اینکه باز بیاد تو رو ببینه نگران نباش. ماهم هماهنگ کردیم که هر اتفاقی افتاد همه انکار کنیم، اگه کسی هم چیزی از تو پرسید، انکار کن، خاطرت جمع باشه، از طرف ما داستان لو نمیره و همه انکار می کنیم.

وقتی اصغر اینجوری گفت: من خیالم کاملا راحت شد و برای اولین بار خودم بوسش کردم و بهش گفتم: خیلی با مرامی.

گفت: تازه کجاش رو دیدی. رسیدیم جلوی در حیاط که بهم گفت: اینجا هم نگهبان هست و هم دوربین ، باید بهت دستبند بزنم. من رو برد سمت دستشویی و منم داخل حیاط کاملا عادی برخورد کردم. البته داخل توالت اصغر خواست که یکبار همونجا باهام سکس داشته باشه و اولین کسی باشه که من رو از کون میکنه. منم که می دونستم داشتن یکی مثل اصغر برام بد نیست، چنان حالی بهش دادم که بعد از ارضا شدن، روی سنگ توالت ولو شده بود. وقتی بهش پشت کردم تا کونم بذاره، متوجه شدم این اصلا سکس بلد نیست و فقط خود ارضایی کرده. چون وقتی براش ساک زدم و برگشتم تا از پشت بکنه ، از بین پاهام دیدم که تمام تنش داره میلرزه، بیچاره دو دقیقه هم دووم نیاورد و آبش آمد. منی که این همه روی سلامتی و نظافت تاکید داشتم و حتی احسان و آرش هم نمی تونستن بدون کاندوم من رو از پشت بکنن، چنان وا داده بودم که دیگه اصلا برام مهم نبود، کی هست و کجا میکنه و کجا آبش رو میریزه .
خودم رو تمیز کردم و بهش گفتم : بریم؟
گفت بریم عشقم. میخوام سوپرایزت کنم.
همونجا بود که فهمیدم تیرم کامل به هدف خورد. اصغر من رو جای بازداشتگاه برد به سمت انباری، که دیدم میلاد و احسان و آرش اونجان. وقتی میلاد، احسان و آرش من رو دیدن، متوجه شدن که شام شب و این ملاقات، محصول جذابیت های زنانه من بوده.
میلاد پرسید اذیتت که نکردن؟ منم ماجرارو تعریف کردم و گفتم همشون رو مثل موم گرفتم دست خودم. این بیچاره ها همه کف کسن و نمیدونی برای من چیکارا که نمیکنن. آرش خندید، گفت: خوبه دیگه ما دهنمون داره سرویس میشه، تو داری عشق میکنی. البته نگاه تلخ احسان و میلاد، باعث شد تا حرفش رو پس بگیره. من بهش گفتم: آزادیت رو باید مدیون کس من باشی :))

میلاد گفت: مواظب باش مریض نشی، منم گفتم: دیگه مهم نیست، ما حکممون معلومه ، حالا فقط دارم تلاش میکنم، یجور راه خروج از اینجارو پیدا کنم، برای همین دارم با سربازا و افسر نگهبان میریزم رو هم تا ببینم اگه راهی هست، بهمون نشون بدن.

آرش گفت: اگه تونستی یه تلفن جور کن، من چند تا زنگ بزنم ببینم آشناها کسی نمیتونه برامون کاری کنه؟

گفتم: اوکی فردا تلاش میکنم برات یه گوشی جور کنم. بعد از یه ملاقات کوتاه مرتضی( سرباز مسئول بخش مردا) اومد و احسان، میلاد و آرش رو برد.

وقتی تنها شدم، داشتم فکر می کردم که امشب با این سربازها صحبت کنم، که اگه امکانش هست، یه جور مارو فراری بدن. بعد فکر کردم که اینجوری بیچاره ها خودشون زندانی میشن، باز پیش خودم گفتم: بهشون پیشنهاد های خوب میدم که حتی اگه زندان هم رفتن براشون ارزش داشته باشه. بعد فکر کردم که ، به هر حال اگه ما فرار کنیم که دیگه نمی تونیم ایران بمونیم، برای همین اون کسی که مارو فراری بده هم می تونه با ما بیاد!!! نهایتش باید چند سال خرجش رو بدیم تا زبان یاد بگیره و کار پیدا کنه.
ده دقیقه از بردن بچه ها نگذشته بود که مرتضی برگشت و بهم گفت: خب حالا نوبت منِ ، منم بهش گفتم: سیگار میکشی؟
گفت: نه همیشه.
گفتم: عزیزم اینقدر رسمی نباش، قرار نیست بهم تجاوز کنی که، هم تو میدونی اومدی من رو بکنی هم اینکه من دوست دارم بهت بدم. اینجوری که گفتم : کاملا شل شد و گفت: آخه من تا الان سکس نداشتم.
گفتم :جدی؟
گفت: آره.
گفتم اصلا سکس نداشتی یا با زن نخوابیدی؟
گفت: اصلا سکس نداشتم.
بهش گفتم: شیطون یعنی نوجون بودی با دوستات و پسرهای فامیلتون کون کونک بازی نمی کردی؟

خجالت کشید و گفت: نه اصلا. البته لحن نه گفتنش از صد تا آره گفتن بدتر بود.

من که دیدم نمیدونه باید چیکار کنه، بهش گفتم: دوست داری بیای بشینی پیش من؟؟اومد نشست کنارم، منم مستقیم دستم رو بردم سمت شلوارش و دودول کوچیکش رو گرفتم دستم. می خواست بوسم کنه، که بهش گفتم: دوست ندارم( راستش، ‌دهنش بوی پیاز میاد)
گفتم : گوشم رو ‌بخور یکم که خورد، زیپ شلوارش رو باز کردم و براش شروع کردم به ساک زدن،( یه حسی بهم می گفت: این همجنسگراست و دلش می خواد از کون سکس داشته باشه، ولی چون همجنسگرایی تو ایران تابوِ ، خودش رو مخفی می کنه. یا شاید خودش نمی دونه که دوست داره مفعول باشه، بعدا البته متوجه شدم، مرتضی بچه شهرستان و از یک خانواده کاملا سنتی اومده و هیچی از مسائل جنسی نمیدونه، تازه قرارِ بعد از پایان خدمتش براش برن خواستگاری.) یواش با انگشت کردم تو کونش و منتظر بودم واکنش بعدیش رو ببینم، که دیدم آهش بلند شد و آبش اومد. بعدش بهم گفت: چقدر حال داد، تو خیلی واردی ها، تو کون همه انگشت می کنی؟
برای اینکه جبهه نگیره و ناراحت نشه، گفتم: آره وقتی انگشت میکنی، طرف بهتر ارضا میشه ولی به هیشکی نگو، چون مردا دوست ندارن که دوستاشون بدونن یه زن انگشتشون کرده.
بهم گفت: میتونم یه بار دیگه م بیام پیشت؟
بهش گفتم: اگه بهم قول بدی که هوای مردهای من رو داشته باشی، آره عزیزم هر چقدر دوست داشتی بیا.
گفت: چشم، هر کاری لازم باشه براشون می کنم.
گفتم: اگه بتونی یه گوشی به آرش برسونی که چند تا زنگ بزنه، تا وقتی که اینجا هستم هر زمان دوست داشتی، میتونی بیای پیش من😜
گفت: وسایل بازداشتی ها تو اتاق افسر نگهبانِ.
گفتم: عماد رضایی؟
گفت: آره امشب عماد رضاییٍ.
بهش گفتم: خب پس یه کاری کن، الان برو پیش عماد و بهش بگو بیاد.
گفت : چشم، بعدش من بازم بیام؟
گفتم: خودت با اصغر و مازیار هماهنگ کن که بعد از عماد هرکدوم دوست داشتین بیاین.
رفت که عماد رو صدا کنه. البته قبل از اینکه در رو ببنده، بهش گفتم: فقط اگه دوست داری من سرحال باشم و بتونم بهت حسابی حال بدم، مواظب باش کس دیگه ای متوجه نشه، باشه؟
گفت: چشم.

از رفتن مرتضی ۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که در زیر زمین باز شد و عماد وارد شد.
من تو همین مدتی که تنها بودم، فکر کرده بودم که چیکار کنم تا عماد رو بیشتر از باقی سربازها دستم بگیرم.
در باز شد و دیدم عماد اومد توو، بهش گفتم: اومدی جرم بدی؟
گفت: خودت خواستی بیام.
من که میدونستم مردها دوست دارن بهشون بگی، تو خیلی قوی هستی، کیرت خیلی کلفته و اینجور چیزا …… بهش گفتم، آره چون تو اینقدر کلفتی که اگه بعد از سربازات بیای دیگه جونی برام نمیمونه.

خیلی خوشش اومد و گفت: پس میخوای از غول مرحله آخر شروع کنی!
رفتم سمتش و بهش گفتم: غول که نه، از بکن شماره یکو دوست داشتنی خودم میخوام شروع کنم ، تو هم قوی تری و هم کیرت بزرگتر و کلفتره، زنا عاشق این سایزن. اونا جوجه ماشینین، من بهشون دست بزنم ارضا میشن، تو رو راحت نمی تونم ارضا کنم، چون کارکشته ای.

بهش گفتم دستبند داری؟ با دست نشونم داد، دستام رو بردم جلو، بهش گفتم بهم دستبند بزن و بعد پشت کردم بهش و دستام رو چسبوندم به دیوارو گفتم: جناب سروان من تسلیمم، اونم که متوجه بازی شده بود، گفت : پاهات رو باز کن میخوام تفتیشت کنم؟ شروع کرد به تفتیش کردن من، تا اینکه دستش رو برد سمت رونم، اه کشیدم و متوجه شد که خوشم اومده، همینجوری که داشت با لای پام بازی می کرد، دیدم داره خودش رو هم ارضا میکنه، میدونستم اگه خودش خودشو ارضا کنه نمیشه زیاد ازش چیزی خواست، برا همین سریع برگشتم طرفش و بهش گفتم بخواب روی زمین.دراز کشید، گفتم دستات رو ببر بالا، شروع کردم به لیس زدن کیرش که متوجه شدم دهنم گرم شد.
اینقدر حشری بود که احساس کردم می تونم دومین بار هم ارضاش کنم. برای همین ، شلوارم رو در آوردم و نشستم روش. شروع کردم به بالا و پایین شدن. با دستاش کمرم رو گرفت و منم گذاشتم قشنگ سواریم بده ، وقتی دیدم حالت چشماش داره خمار میشه کشیدم بیرون و بهش گفتم بیا بریز روی سینه هام. بعد از اینکه برای بار دوم ارضا شد. رفتم روی پتویی که برام آماده کرده بودن دراز کشیدم و بهش گفتم: دوست داری بیای یکم بغلم کنی؟
شلوارش رو کشید بالا و اومد سمت من.
برا اینکه سر صحبت رو باهاش باز کنم ازش پرسیدم، فانتزیت چیه؟
بهم گفت، همیشه وقتی فیلم سوپر نگاه می کنه، دوست داره فیلم هایی رو ببینه که مامور بازداشتگاه، زن زندانی رو میکنه.
بهش گفتم: تا الان هم کسی رو کردی؟
گفت: آره خیلی از این دختر فراری ها رو که میگیریم برای اینکه آزادشون کنیم، میان میدن.
گفتم: پس فکنم من خیلی خوب بودم که اینقدر زود دوبار ارضات کردم.
گفت: تو یه چیز دیگه ای، من همش فکر میکردم اینجوری سکس ها رو فقط داخل فیلم ها میشه دید، تو واقعا یک بازیگر فیلم سوپری.
بعد متوجه شدم زن داره و سه تا بچه داره، اما زنش سکس بلد نیست. البته این مشکل ۹۰ درصد مردم ایرانه که فکر میکنن سکس فقط برای تولید مثل و نمی تونن از سکس لذت ببرن. برای همینم نمی تونن فانتزی های خودشون رو اجرایی کنن، براهمینه که ایرانی ها یکی از مشتری های اصلی فیلم های پورنن.

گرم صحبت بودیم که مازیار اومد در زد و گفت: ببخشید قربان کارتون دارن. من خندیدم و در گوش عماد گفتم: البته تورو کار ندارن، بچه ها دیگه طاقت ندارن. اگه می تونی دوتاشون رو باهم بفرست داخل، من بیست دقیقه ای هر دوتا شون رو ارضا میکنم. بعدش بیا، امشب یکم باهم صحبت کنیم.
عماد که مثل موم تو مشت من قرار گرفته بود، گفت: باشه. فقط زیاد خودت رو خسته نکن که غول مرحله آخر رو بتونی شکست بدی.
بهش چشمک زدم و گفتم کجاش رو دیدی.
بوسم کردو رفت .
چند دقیقه بعد اصغر و مازیار وارد شدن……
متوجه شدم، دوتاشون ناراحتن.
اصغر گفت: خیلی نامردی.
بهش گفتم: چرا فکر میکنی نامردم؟
گفت: با مرتضی تکی خوابیدی، با عماد رضایی یک ساعت تکی خوابیدی، ما رو دوتایی خواستی که زود کارمون رو تموم کنی، بریم.
گفتم: نه عزیزم، من که امروز بهتون گفتم: اگه به شوهرم و دوستام شام بدین، امشب بهتون یه حالی میدم که فراموش نکنین. برای همین دوتایی تون رو باهم خواستم که بیایین اینجا.
(چون میدونم زنای ایرانی حتی اگه فانتزیشون باشه، روشون نمیشه به دونفر بدن و اگه یه زنی به دو تا مرد بده، اینها خیلی زود ارضا میشن)
ازشون پرسیدم: دوست ندارین من رو دوتایی بکنین؟
بلند شدم رفتم طرفشون مازیار رو چسبوندم به دیوار خودمم چسبیدم بهش، اصغر رو از پشت کشیدم طرف خودم. اینا که تازه فهمیده بودن من چیکار میخوام کنم منو بین خودشون پرس کردن. اینقدر حشری بودن که احساس کردم الان کیرشون با شرت و شلوار میره توم.
خودم رو از بینشون رها کردم و بهشون گفتم شلوارشون رو در بیارن. زانو زدم و شروع کردم به خوردن و هر جور که بلد بودم براشون ساک زدم. چون میدونستم اینها اینقدر امروز جق زدن که عمرا آبشونو نتونم بیارم. برای همین بردمشون رو پتو، به مازیار گفتم بیاد جلو و بذاره دهنم، به اصغر گفتم، از پشت بکن.
اینجوری بود که تونستم خیلی راحت هر دوتاشون رو ارضا کنم.
بعد از اینکه ارضا شدن صورت اصغر رو گرفتم دستم، و ازش پرسیدم، خوشت اومد؟ خندید،گفت: آره خیلی خوب بود، درست مثل فیلم ها. زدم در کونشو گفتم: دیگه به من نگی نامرد ها.
سرخ شد، گفت : ببخشید.
گفتم بچه ها، من دو روزه که دوش نگرفتم و چند نفری هم منو گاییدین، خیلی کثیف شدم. نمیشه دوش گرفت؟مازیار سریع گفت: دوش توو اتاق افسر نگهبانِ، میتونی اونجا دوش بگیری.

گفتم: اوکی، پس رفتین بالا لطفا از عماد بپرسید که اگه مشکلی نیست، مرتضی رو بفرسته که من رو ببره اتاقش دوش بگیرم.

گفتن : چشم، مازیار گفت: بازم میتونم بکنمت؟

بهش گفتم: هنوزم جون داری؟

گفت: تو شنبه دادگاهی میشی، چون تهرانی هستی، احتمالا میفرستنتون تهران برای اینکه این چند روز زیاد اذیت نشی، من، اصغر، مرتضی و عماد رضایی تصمیم گرفتیم که شیفتامون رو جابجا کنیم و تا وقتی تو هستی کنارت باشیم.
منم بهش گفتم: آره عزیز دلم، وقتی شما اینقدر به من لطف دارین، من چرا نباید به شما حال بدم.
منم که چند وقت دیگه اعدام میشم. پس بگذار تا هستم حالش رو ببرم.
هر دوتا شون خندیدن و خوشحال رفتن، وقتی تنها شدم، داشتم همش به جمله آخری که به مازیار گفته بودم فکر میکردم، من که چند وقت دیگه قرارٍ اعدام شم!!! انگار از همون اول حکم خودم رو میدونستم و دیگه وا داده بودم. نمی دونم، چرا اینقدر راحت تونستم قبول کنم که مقاومت و تلاش فایده ای نداره ،من بازیگر بازیی شدم، که فقط باید مثل یک عروسک توش بازی کنم.
مقاومت کردن فایده ای نداشت، چون راه دیگه ای وجود نداشت.

تو حال خودم بودم که در باز شد و مرتضی اومد، گفت: بریم پیش افسر نگهبان.
بهش گفتم: نمیخوای یکم باهم باشیم؟
گفت: نه، من فعلا نمیتونم.
نزدیکش شدم و دستی به پشتش زدم و بهش گفتم: اوکی عزیزم، بریم
من گویا تا شنبه رو مهمون شما هستم.
خندید و گفت: آره ما هم تا شنبه میزبان خوبی خواهیم بود.
ازش پرسیدم: دوست داری یه مرد بهت دست بزنه؟
خودش رو کشید عقب گفت: نه اصلا.
گفتم: من به کونت دست میزنم بدت نمیاد؟
گفت: تو نه، ولی اگه مرد باشه دوست ندارم.
گفتم، دوست داشتی من دودول داشتم، میکردمت؟
سرش رو انداخت پایین و خندید.
منم خندیدم بهش گفتم: عاشقم شدی ها.
هیچی نگفت.
گفتم: اگه خواستی دفع بعدی بیای پیشم، یه کرم مرطوب کننده یا روغن ماساژ بیار تا بهت یه حالی بدم که هیچ وقت فراموش نکنی، قبلش هم اگه شد دوش بگیر که تمیز باشی.

رسیدیم پشت در اتاق افسر نگهبان، در رو زد، عماد که از صداش معلوم بود کاملا آماده است، گفت: بله،
مرتضی در رو باز کرد و وارد شد.
گفت: متهم رو آوردم.
عماد گفت خودت برو بیرون.

مرتضی که داشت میرفت دستی به کونش زدم و رفت بیرون، من و عماد داخل اتاق تنها شدیم.
عماد داشت میومد سمتم که بهش گفتم: عماد جان، من خیلی کثیف شدم. میشه برم دوش بگیرم؟
گفت آره: بیا اینجا. من لباسام رو در آوردم و رفتم زیر دوش، تنم رو که تمیز کردم، به عماد گفتم نمی خوای در رو قفل کنی؟
گفت: من به اصغر و مازیار سپردم که حواسشون باشه، اگرم کاری باشه، قبلش روی گوشیم زنگ میزنن.
بهش گفتم: نمیخوای دوش بگیری؟ انگار منتظر بود. سریع لباساشو در آورد، اومد زیر دوش . من که دیگه نمی خواستم بلافاصله دوباره بعد از حموم دوباره کثیف شم، زیر همون دوش گذاشتم کارش رو بکنه.
بعد از اون باهم نشستیم یه چایی خوردیم و کلی صحبت کردیم.
تا اینکه بالاخره وقتی احساس کردم، کاملا آماده ست ازش خواستم که به آرش اجازه بده، کوتاه گوشیش رو روشن کنه و به چند تا از دوستاش زنگ بزنه بلکه فرجی شه.
عماد هم گفت: من از خدامه که شما آزاد بشین و قول داد که فردا مردام رو بیاره تا هم یکم همدیگه رو ببینیم و هم اینکه آرش و میلاد بتونن چند تا زنگ بزنن.
بهش گفتم: اگه کمک کنی که ما آزاد شیم، هر آخر هفته میام شمال، فقط برای اینکه با تو سکس کنم.
برای اینکه بیشتر هندونه زیر بغلش بذارم کلی از سکسش و کیرش و هیکلش تعریف کردم. اونم که حسابی کیفش کوک شده بود، شروع کرد به چهارتایی اومدن و هرچی داخل فیلمای پورن دیده بود رو برام تعریف می کرد و می گفت: خودش این کارارو کرده.

منم گذاشتم راحت باشه، چون میدونستم اینجوری میتونم بیشتر شرایط کلانتری رو به نفع خودم تغییر بدم. شروع کردم به تعریف کردن از کیر و سکسش ، تا حدی که دوباره راست کرد و من رو گذاشت روی میزش و شروع کرد به کردن ، هر چند چون کیرش کلفت بود احساس درد و سوزش بدی داشتم، اما چون میدونستم خیلی زود ارضا میشه، مقاومتی نشون ندادم. شاید یک جور قدردانی بود از اطلاعاتی که بهم داده بود، چرا که بعد از دوش، دیگه زده بودم به در بی خیالی و ازش پرسیده بودم، اگه ما فرار کنیم، چی میشه؟
گفت: همه کسایی که شیفتشون بوده باید برن زندان.
گفتم: خب اگه تو راه دادگاه فرار کنیم چی؟
گفت: نمیشه، چون با اتوبوس جمعی میرین دادسرا.
گفتم: یعنی تو هیچ راهی برای آزادی به ذهنت نمیرسه؟
اومد نزدیکم نشست و گفت: چرا یه راه هست. با مازیار بری بیمارستان و تو راه با مازیار فرار کنی ولی اون رو هم باید با خودت از ایران خارج کنی.
گفتم مهم نیست، من همه مخارج زندگیش رو میدم. ولی مردام چی؟
گفت: شاید خودت بتونی با یه سرباز فرار کنی، تازه اگه شانس بیاری و موقع خروج از ایران گیر نیفتی، یا دوباره بازداشت نشی،ولی هیچ راهی نیست که همه با هم فرار کنین.
پرسیدم نمیشه با پول آزاد شد؟
گفت: رئیس کلانتری محمودآباد، چون فرزند شهیده و از دست خامنه ای جایزه گرفته، نفوذ ناپذیر. همچنین متوجه شدم چون پرونده ما فساد جنسیِ و ما متهم به ساخت فیلم پورن شدیم ، شخص رئیس دادگستری محمودآباد داره پرونده رو پیگیری میکنه. برای همین اگه بخواهیم کاری هم بکنیم، باید از تهران اقدام کنیم چون محمودآباد کوچیک و رئیس دادگستری راضی نمیشه که اعتبار خودش رو زیر سوال ببره، چون آزادی یا تبرئه افرادی با شرایط ما تو شهر کوچیکی مثل محمودآباد، مساوی میشه با نابودی طرف.

دیگه تلاش کردم تا با کمک اصغر و مازیار و مرتضی و عماد شرایط مناسبی رو برای خودم و بچه ها فراهم کنم. کارتم رو از کیفم که تو اتاق عماد بود در اوردم و دادم به اصغر تا بره برای خودمون، احسان، آرش و میلاد و زنای بازداشتی یه ناهار خوب بگیره. چون به هر حال اون زن ها یکبار به من از شام خودشون داده بودن و من باید جبران می کردم. هرچند به اصغر گفتم، اگه برای خودشم پول لازم داره برداره، اما گفت برنداشته، منم فکر میکنم واقعا فقط به اندازه خرید ناهار و سیگار پول برداشت، چون اصغر پسر بی شیله و پیله ای بود.

متوجه شدم، که حرف های عماد رضایی تا حدودی درسته ، اگه یه دختر فراری رو دستگیر کنن سربازها و درجه دارها، به صورت شبکه ای با هم هماهنگ می کنن و هر کسی که بتونه به هر شکلی اون زن و یا دختر رو میکنه.همچنین متوجه شدم، هرچند که سربازای دیگه یا درجه دارها با من رابطه ای نداشتن، اما در جریان سیر تا پیاز ماجرا هستن و من شدم سوژه جق سربازا و گویا تنها رئیس کلانتری بود که از ماجرا خبر نداشته و از شانس بد ما اگه می فهمید ، وضعیت نه تنها بهتر نمی شد که بدترم می شد. چرا که خودش ما رو دستگیر کرده بود و اگه مایل به سکس و باجگیری بود، تو همون ویلا میتونستیم ماجرا رو ختم بخیر کنیم.

هرچند اصغر از اول من رو به دیگران پاس داد، اما پسر خیلی ساده و با معرفتی بود.

مازیار میخواست نشون بده که خیلی کار از دستش برمیاد، اما واقعا احمق بود، فقط کلفتی کیرش رو دوست داشتم، که وقتی می کرد تو کونم حس خوبی بهم میداد. چندباری وقتی داشت می‌کرد، یاد احسان افتادم.

مرتضی رو تونستم قشنگ از کون بکنم و بهش فهموندم که بایسکشوالِ و بهترِ که بیشتر روی گرایش جنسی خودش تحقیق کنه.

عماد رضایی، یه احمق به تمام معنا بود که نه سکس بلد بود و نه چهارتایی اومدن رو. فقط تنها کار مفیدش این بود که گذاشت دوش بگیرم و لباسام رو عوض کنم. راستی اجازه داد که ظهر جمعه ناهار رو با بچه ها بخورم، البته در ازاش خواست که جمعه چند بار دیگه بهش بدم. موقع ناهار هم آرش و میلاد با چند جا تماس گرفتن و گفتن که ما دستگیر شدیم……

شش روز مانده به اجرای حکم:

دیشب انقدر خسته بودم که وسط نوشتن خوابم برد، به هر حال روز جمعه تو پاسگاه محمودآباد روز بدی نبود، اما از ساعت ۵ صبح روز شنبه من مجددا به بازداشتگاه برگشتمو، ساعت ۱۱ صبح بود که همراه با بازداشتی های دیگه به دادسرا منتقل شدیم. تقریبا دو ساعتی رو تو اتاقک ویژه زندانیان نشستیم تا بریم پیش قاضی، من، میلاد، آرش و احسان ساعت ۱۳:۰۰ رفتیم داخل اتاق قاضی و بعد از تفهیم اتهام، به ما اعلام شد که امروز همراه با دو مامور به تهران ارجاع داده میشیم.

زمانی که فهمیدم دیگه قرار نیست محمودآباد بمونیم و به این زودی به تهران منتقل می شیم خیلی خوشحال شدم. چون احساس میکردم اگه یه روز دیگه بخوام تو بازداشتگاه محمودآباد بمونمو بازم عماد، مازیارو اصغر بخوان منو بکنن دیگه حالم بد میشه و باید واقعا برم بیمارستان.
وقتی به تهران رسیدیم احساس می کردم بعد از سالها زندگی سخت و طاقت فرسا تو غربت، به خونه پدریم برگشتم.
مارو مستقیم به سمت بازداشتگاه اوین بردن. بازداشگاهی که تا بیمارستان من و میلاد فاصله زیادی نداشت، ما تقریبا هر روز از جلوی این بازداشتگاه رد میشدیم. من هیچ وقت فکرشم نمیکردم که روزی تو این چهار دیواری زندانی شم.
وقتی از طرف هتل اوین به سمت زندان اوین می رفتیم، یه دفعه دوچرخه ای جلوی ماشین حامل ما خورد زمین، اگه سرعت ماشین یکم بیشتر بود یا اینکه راننده حواسش نبود، جوون بیچاره ناکار می شد.
این اتفاق من رو دقیقا یاد حادثه ای انداخت که باعث آشنایی من و احسان شد.

چون هیچ وقت حوصله ترافیک سنگین اتوبان های تهران رو نداشتم، همیشه زمانی که بعدازظهرا از بیمارستان مون تو سعادت آباد ، به سمت خونه تو نیاوران می رفتم، به جای رفتن به اتوبان یادگار امام، ترجیح می دادم از کوچه پس کوچه های اوین به سمت ولنجک برم و از بالای ولنجک خودم رو به تجریش و از تجریش به نیاوران برسونم.
متاسفانه محله اوین که خیلی قدیمی ساختِ، کوچه های تنگ پر پیچ و خمی داره و اگه روزی حداقل یه تصادف نشه، اون روز شب نمیشه. دوشنبه ۱۵ فروردین بود ومن داشتم مثل همیشه از اوین میرفتم ولنجک که یکدفعه دوچرخه سواری با سرعت جلوی من سبز شد، هر چقدر که اون تلاش کرد که سرعتش رو کم کنه و هرچی هم من تلاش کردم تا راه رو برای رفتنش باز کنم، فایده ای نداشتو با هم تصادف کردیم.
از اونجایی که ماشین من خیلی گرون قیمت بود و می دونست که خیابونِ ورود ممنوع رو اومده، وقتی بلند شد معذرت خواهی کرد و داشت تلاش میکرد تا دوچرخه رو مجددا برای رفتن آماده کنه و بره. بعدا گفت که می ترسید تازه من ازش بخواهم خسارت هم بگیرم. برای همین فقط میخواست در بره. ولی من پیله کردم بهش و گفتم: من پزشکم و بیمارستان من و شوهرم همین پایین‌‌ِ، حتما باید اون رو برای معاینه به بیمارستان ببرم ، خیلی اصرار کرد که چیزی نشده و لازم نیست بریم بیمارستان. اما گفتم: به هیچ عنوان اجازه نمیدم که بدون معاینه و گرفتن خسارت خرابی دوچرخه بره. بالاخره راضیش کردم که سوار ماشینم شه و دوچرخه رو هم عقب ماشین بار زدیمو رفتیم بیمارستان. تو راه متوجه شدم که اهل آبادانه، برای کار کردن به تهران اومده و خرج خانوادش رو هم میده.
پسره خوش قیافه و خوش هیکلی بود، تو بیمارستان فهمیدم که پای چپش ضرب دیده اما ضرب دیدگی ربطی به تصادف با من نداشت، بلکه گویا چند وقتی هست که از این درد رنج میبره ولی چون پول دوا و درمون نداشته، خودش با باند کش پاشو بسته .
صبوری و متانتش منو بیشتر از تیپ و چهرش مجذوبش کرد. خیلی دوست داشت که زودتر از دست من خلاص بشه و برگرده سرکارش. برای همین همش بی قراری میکرد.
داخل اتاق سیتی اسکن بهش گفتم، عزیزم: نگران چی هستی؟
این بیمارستان برای من و شوهرمِ و خودم همه هزینه های دوا درمونتو میدم. اصلا نگران نباش.
گفت: فردا باید بره سر کار و نمی تونه برای یه پا درد تو بیمارستان بمونه.
بهش گفتم : با صاحبکارش تماس میگیرم و میگم چه اتفاقی افتاده و براش چند روزی مرخصی درمانی میگیرم.

گفت: مشکلش مرخصی نیست باید برای خانوادش پول بفرسته باید بره سرکار.
گفتم هر چقدر بخوای من بهت قرض میدم، تا برای خانوادت بفرستی. بعد از اینکه خوب شدی کار می کنی و به من برمیگردونی.
خیلی درد داشت و می دونستم درد داره امونش رو میبره، اما چون باید یه پولی برای خانوادش می فرستاد داشت مقاومت می کرد.
قلم و کاغذ بهش دادم و گفتم: بنویس و امضا کن که بعد از این که پات خوب شد، بری سرکار و پولی که از من قرض گرفتی رو بهم برگردونی. وقتی متوجه شد که نمی خوام یتیم نوازی کنم و میخوام به عنوان یه دوست بهش کمک کنم راضی شد که ۵ میلیون تومن از من قرض بگیره و برای خانوادش بفرسته ، همچنین قبول کرد که چند روزم تو بیمارستان بمونه تا کامل خوب بشه. منم به پرستار گفتم با صاحبکارش تماس بگیره و بگه که احسان تصادف کرده و چند روزی رو باید تو بیمارستان تحت نظر باشه.
صبح روز بعد که برای معاینه و چکاپ کامل احسان به اتاقش رفتم، متوجه بزرگی و کلفتی آلت تناسلیش شدم. وقتی بعد از سه سال دیدم تو یه اتاق با یه کیر کلفت و بزرگ تنهام، یه حالی شدم. حالم اینقدر بد شد که دیگه نتونستم تحمل کنم. آخه من و میلاد سه سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم، اما کوچیکی آلت تناسلی میلاد و همچنین سرد مزاجیش منو کلافه کرده بود. تو ایرانم که نمیشه به کسی اعتماد کرد ، چون حکم زن شوهردار سنگساره ، هرکسی میتونه ازش باج بگیره. براهمین تو این مدت آرزوی یک سکس خوب، یکی از اون سکس هایی که تو آلمان داشتم به دلم مونده بود. اما شخصیت احسان با اون تیپو قیافش، مخصوصا کیر بزرگ و کلفتش باعث شد که کمی فاز شیطونیم گل کنه. نمی دونم چرا تونستم خیلی زود با احسان صمیمی شم و بهش اعتماد کنم، احساس کردم اهل سواستفاده نیست. اونم خیلی تنها بود و چون دوستو آشنایی نداشت از اینکه با من بود خیلی خوشحال بود. بعد از ظهرا که کارش تموم میشد، میرفتم دنبالش، اونم جلوی کارگرهای دیگه گفته بود که من خالشم و خیلی پولدارم کلی پز میداد که من میرم دنبالش. تونستم بعد از یک ماه داخل بخش حراست بیمارستان براش کار پیدا کنم ولی خیلی مواظب بودم که هیچ کس از ارتباطی که بین من و احسان هست بویی نبره، احسان هم خیلی رعایت می کرد. تا اینکه خرداد ماه بود که متوجه شدم حامله م.

بعد از دو بار مثبت شدن تست حاملگیم، تصمیم گرفتم بچه رو بندازم. اما دیگه قرص و آمپول جواب نمی داد و برای سقط جنین مجبور بودم که موضوع رو با میلاد در میون بذارم. البته بهش نگفتم که با مرد دیگه ای سکس دارم، برا همین تصمیم گرفتم که به میلاد بگم خودش پدر بچه ست. کلی خودم رو آرایش کردم، کیک خریدم و جواب آزمایش رو داخل پاکت هدیه گذاشتم تا مثلا میلاد رو سوپرایز کنم و بگم از اینکه حامله هستم خیلی خوشحالم. میدونستم میلاد بچه نمی خواد و مجبورم میکنه بچه رو سقط کنم ، اینجوری هم رضایت میلاد رو برای سقط جلب میکردم و هم چیزی لو نمیرفت، تازه میتونستم سقط بچه رو دلیلی کنم برای طلاق گرفتن از میلاد.
شب که میلاد اومد خونه سوپرایزش کردم، متوجه شدم که خیلی رفت تو فکر. هیچی نگفت!! من تلاش میکردم باهاش صحبت کنم، اما اون چند روزی همش طفره میرفت. تا اینکه چند روز بعد از سوپرایز پارتی، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم نامه ای رو برای من روی میز توالت گذاشته و رفته.
داخل نامه نوشته بود که وقتی جوون بوده عمل وازکتومی انجام داده و به همین دلیل بچه ای که امروز تو شکمه منه، بچه کسی غیر از میلادِ و در ادامه نوشته بود که بهتره با خودم و خودش رو راست باشم تا بتونیم با هم این مشکلو حل کنیم.
آخره نامه نوشته بود: اگر دوست داشتی در این مورد حرف بزنیم بیا بیمارستان، دفترم.

من سریع لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان ، توی راه تصمیم گرفتم که اول دست پیش رو بگیرم و با گرفتن قیافه حق به جانب بگم، اون حق نداره به من اتهام خیانت بزنه. بعد هم بگم حتی مردایی که عمل وازکتومی انجام می دن، امکان حامله کردن زنان رو هنوز دارن. اما میلاد خودش رو اینقدر خوب آماده کرده بود که نذاشت من هیچ کدوم از نقشه هام رو عملی کنم.
تا وارد اتاقش شدم، گفت: اگه به من راستشو بگی، حقیقتی رو بهت میگم که مطمئنم بعدش زندگی برا هردوتامون شیرین میشه.
گفتم چی؟
گفت اول به من بگو، پدر بچه کیه؟ تا ببینم چیکار باید بکنیم؟
گفتم : تو
گفت: نامه رو نخوندی؟
تا اومدم جواب بدم….
گفت: تو جرات نداری راستش رو بگی، اما می خوام بهت اعتماد کنم و یه حقیقتی رو بهت بگم. چون از نظر من، تو به من خیانت نکردی و من اصلا از ارتباط تو با یه مرد دیگه ناراحت نیستم.
نگار راستش من همجنسگرام و هیچ تمایلی به جنس مخالف ندارم، میدونم که تو سه ساله که داری عذاب میکشی و منم همش منتظر بودم تا بتونم با تو در این مورد صحبت کنم. اما وقتی دیدم تو هیچی نمیگی، احساس کردم که تو از این وضعیت راضی هستی.
وقتی میلاد این رازشو به من گفت: یخ بینمون آب شد و نگاش کردم و کلی خندیدیم.
بهش گفتم: فکر کردی منم لزم و یواشکی یه دوست دختر دارم؟!!
گفت: نه میدونستم لز نیستی، اما نمی دونستم با مرد دیگه ای هستی.
اون روز دوتایی باهم رفتیم ناهار خوردیم.
میلاد گفت: میخواد ببینه پدر بچه کیه؟ و اگه از نظر قیافه و پوست به میلاد بخوره، بچه رو نگه داریم و بگیم بچه من و میلادِ، تا بالاخره میلاد هم از زیر فشار های پدر مادرش خلاص شه. تصمیم گرفتم به میلاد بگم که بچه از کیه.
تا میلاد متوجه شد که من با احسان ارتباط دارم، خندید گفت کلفت دوست داری ها….
گفتم: تو از کجا میدونی کلفت ؟
گفت : من از سایز انگشت مردها میتونم اندازه آلت تناسلیشون تخمین بزنم.
منم دیگه زدم به در بی خیالی و گفتم که سایز کیر احسان چقدره.
ازش پرسیدم: کسی رو داری؟
گفت آره، دوست پسر دارم. برام جالب بود که متوجه شدم خودش زن یک مرد دیگه ست و موقع هایی که می رفت مسافرت کاری، در واقع با شوهرش میرفت ماه عسل.
ما تصمیم گرفتیم از اونجا که احتمال داره بچه شکل احسان بشه و هیچ همخوانی با من و میلاد نداشته باشه، بچه رو سقط کنیم.
بعدم میلاد گفت دوست داره با احسان آشنا بشه و قرار شد هر دوتامون جمعه شب، سکس پارتنرامون رو دعوت کنیم خونه برای شام. بعد از یه شب جمعه خیلی خوبم ، من شنبه برم برای عمل سقط جنین.
البته وقتی به احسان گفتم، که برنامه جمعه شب چیه ….
گفت: میاد، اما دوست نداره مرد دیگه ای غیر از خودش به من دست بزنه.
من از این غیرتی بودن احسان خیلی خوشم میومد. البته طبل تو خالی بود، چون وقتی جوگیر می شد من رو به آرش تعارف می کرد و خودشم بدش نمیومد که چیزهای جدید رو تجربه کنه.
ولی خب، اون صحبت های مردونش رو دوست داشتم و اینکه می خواست نشون بده که مالک منه.
بهش قول دادم که فقط برای خودشم و هیچ کسی حق نداره به من دست بزنه . اما شرایط به نوع دیگه ای پیش رفت، چون آرش شوهر میلاد، بایسکشوال بود و احسان هم که حسابی جو گرفته بودش راضی شد که موقع سکس، من با کیر آرش بازی کنم و احسان هم که از میلاد خوشش اومده بود، دوست داشت میلاد رو بکنه. من تا اون شب از پشت به احسان نداده بودم، برای همین وقتی دیدیم احسان همش نگاهش به کون میلادِ ، فرستادمش سروقت میلاد، چون احسان دوست داشت سکس مقعدی داشته باشه،برای همین صاحب باغیرت من خودش من رو داد دست آرش و رفت سراغ کون میلاد.
آرش اینقدر وارد بود که بدون هیچ بحثی من رو راضی کرد که از پشت بدم و همینم باعث شد که احسان از اون شب به بعد از من سکس مقعدی بخواد. راستش من از سکس مقعدی بدم نمیاد ولی چون تو ایران وقتی از کون بدی یعنی جنده ای برای همین من هیچ وقت به احسان نگفته بودم که می تونه من رو از پشت هم بکنه، ولی وقتی آرش افتتاح کرد و احسان میخواست منم دیگه مخالفتی نکردم. بخصوص که میدونستم اگه ازپشت بکنه حامله نمیشم.

حق با میلاد بود، زندگی ما کاملا از این روبه اون رو شد.
از اینکه دیگه رازی بینمون باقی نمونده بود، خیلی خوشحال و راضی بودیم و زندگی ما تا ظهر ۲۵ شهریور ماه و اون اتفاق تلخی که افتاد ، در ایده آل ترین حالت ممکن بود. من احساس می کردم دوباره ۲۶ ساله شدم و دوباره همون آزادی هایی که تو آلمان داشتم رو می تونم تو ایرانم داشته باشم.
میلاد که دیگه مجبور نبود نقش شوهرم رو بازی کنه ، تبدیل شده بود به بهترین دوست من. احسان و آرش هم که سکس پارتنر های ما بودن ، اومدن که با ما زندگی کنن. خونه ما بزرگ بود و آرش، یکی از اتاق های خونه رو تبدیل کرد به یک اتاق مخصوص برا سکس. می تونم به جرات بگم به معنی واقعیه کلمه چند ماه زندگی کردیم. چون هیچ مرزی برای من وجود نداشت،تو خونه اونجوری بودم که دوست داشتم. با احسان، با آرش، با احسان و آرش همزمان. بعضی شبا که احساس ریاست میکردم، قلاده می بستم گردن میلاد و مثل سگ خونگی بهش دستور می دادم. وقتی اشتباه می کرد، تنبیهش میکردم تا بچه خوبی بشه. به آرش دستور می دادم، بدون اینکه دست به کونم بزنه واژنم رو لیس بزنه و بهش میگفتم اگه بره سمت کونم، ۵۰ ضربه شلاقش میزنم. آرش هم که کون براش مثل قره قروت برای زن حامله س، نمی تونست کونم رو بو کنه و سمتش نره، بنابراین خیلی سریع شلاق می خورد. اما احسان دوست نداشت برده من باشه ،شب هایی که من احساس ریاست داشتم، اون می خواست پادشاه خونه باشه. کنار من می شستو تو ریاست به آرش و میلاد با من مشارکت می کرد.
بعضی شبها هم میذاشتم احسان بهم ریاست کنه میشدم عروسک جنسیش و بهش میگفتم آزاده هرکاری که دوست داره با من بکنه. عاشق این بود که من رو جلوی آرش از کون بکنه تا به آرش نشون بده، من فقط برای خودشم.
یک وقت هایی می شستم تماشا می کردم، احسان و آرش چطوری میلاد رو می کنن و میلاد چطور وقتی می خواد ارضا بشه دودول کوچیکش رو میماله تا آبش بیاد. دیگه این قدر به اوج لذت رسیده بودم که به بچه ها پیشنهاد دادم سکسامون رو ضبط کنیم. البته همین فیلما شد طناب دار ما، چرا که همین فیلما سندی شد تا دیگه تو دادگاه هیچ جایی برای انکار باقی نمونه.
از بین رفتن مرزهای الکی که سنت و فرهنگ حاکم تو ایران به زندگی مشترک من و میلاد تحمیل کرده بودن، باعث شد تا زندگی ما به معنی واقعی کلمه برامون شیرین بشه. دیگه صبح ها اخمو سر کار نمی رفتیم و شبها خسته تر و اخمو تر بر نمی گشتیم خونه. خونه ای که تا قبلش برامون حکم زندان رو داشت و هر کدوم به یه شکلی تلاش می کردیم ازش فرار کنیم، بعد از اومدن احسان و آرش تبدیل شده بود به آشیانه عشق. من و میلاد روزها با اشتیاق می رفتیم بیمارستان و عصر ها هم باهم دیگه برمیگشتم خونه.

آههه، این فکر به کجا که نبرد مارو……

بالاخره وقتی دوچرخه سوار بلند شد، ماشین به راه خودش ادامه داد و از در اصلی وارد زندان اوین شد، از همون لحظه که وارد اوین شدیم من دیگه امیدم به دیدن دوباره زندگی آزاد از دست دادم و یه حسی بهم می گفت: من زنده از این چهاردیواری بیرون نمیرم. به ما از همون بدو ورود چشم بند زدن و به انفرادی بند ۲۰۹ زندان منتقل کردن.
من مدت ۳۰ روز انفرادی بودم تا اینکه پس از تکمیل پرونده، دادگاه تشکیل شد. البته اونقدر همه چیز شفاف و روشن بود که نه بازجویی های ما خیلی زمان برد و نه دادگاه .
من هنوز به این باورم اون یک ماه که مارو انفرادی نگه داشتن فقط میخواستن عقده های جنسی خودشون رو سر ما خالی کنن. چون دقیقا میدونستن که ما کی هستیم و چرا دستگیر شدیم. منم که میدونستم بازجوها همه چیز رو میدونن و فیلم های کشف شده از خونه تهران بیانگر همه چیز بوده دیگه هیچ مقاومتی از خودم نشون ندادم.
اسم بازجوی من میثم بود، از همون اولین جلسه شروع کرد به فحاشی و تحقیر کردن، و من متوجه شدم، میثم یه سادیست اربابِ و با آزار کلامی و جسمی به دیگران ارضا میشه. برای همین هم بالاتر گفتم که فکر می کنم، دلیل یکماه انفرادی ما تنها و تنها برای تخلیه جنسی بازجوها بود. میثم الکی، وقت و بی وقت برنامه بازجویی می گذاشت و دوباره و دوباره از ارتباط من با احسان ، آرش و میلاد می پرسید. دوست داشت که من براش حتی صدای آخ و اوخ کردن مو در بیارم. یه بار بهم گفت: نه با احساس نمیگی، بهش گفتم: اگر دوست داری بکنی، نیازی به هیچ کدوم از این کارها نیست. راحت باش، من الان اسیر دست توم.
همونجا بود که من رو خوابوند روی میز و شروع کرد به شلاق زدنم، البته برام جالب بود که من رو مثل بقیه زندانیا نمیزد، چون همیشه تو اتاق بازجویی به کف پا یا کمر زندانیا شلاق میزنن و خود بازجو هم گویا نمیزنه، اما میثم خودش دست به کار شد و شروع کرد به شلاق زدن من.
یه سادیست وحشی بود و فقط تلاش می کرد تو بازجویی ها خودش رو تخلیه کنه، هر بار که من ارتباط خودم رو با احسان و آرش براش تعریف میکردم، اون احساس می کرد من زنشم و بهش خیانت کردم و حالا باید ادبم کنه. خیلی تلاش کردم تو طول این مدت بهش بگم کمکم کنه تا آزاد بشم، منم کاری میکنم که تا آخره عمر دیگه از نظر جنسی عذاب نکشه.
چون میدونم که BDSM تو ایران اصلا مرسوم نیست و افرادی که از نظر جنسی سادیسم یا مازوخیزم هستن، بشدت تحت فشارنو همین امرم باعث شده تا میزان تجاوزات تو ایران افزایش پیدا کنه. فکنم من تنها کسی بودم که فهمیدم این ارباب وحشی چشه و تونستم باهاش جوری بازی کنم که راحت بشه و بشینه سرجاش. متاسفانه این احمق های مذهبی خودشونم نمیدونن چشونه نمی خوانم که بدونن. فکر میکنه این مثل اسفند روی آتیش جلز و ولز کردنش و تحقیر و شکنجه زندانیا رو تنها برای رضای خدا و حفظ نظام اسلامی انجام میده و نمیدونه که در واقع خداش کرم سادیسمی که تو مغزشون وجود داره و با تحقیر و آزار دیگران کرمشون می خوابه.
متاسفانه تو ایران صحبت کردن در مورد سکس تابو، برای همینم افراد به هیچ عنوان با گرایش های مختلف جنسی آشنایی پیدا نمیکنن. البته این تابو اینقدر پررنگ که حتی من و میلادم تا سه سال جرات نداشتیم در ارتباط با گرایش جنسی و تنوع طلبی هامون صحبت کنیم.

البته داستان من و میلاد کمی متفاوت ، چون ما دختر خاله و پسر خاله ایم و از بچگی اسم ما رو رو هم گذاشته بودن و ما هیچ حرفی نتونستیم بزنیم و مجبور شدیم با هم ازدواج کنیم.
من بعد از ازدواج احساسم رو به میلاد از دست داده بودم چون نمیتونست ارضام کنه، اما از زمانی که دیگه رازی بین ما باقی نبود، دوباره مثل همون دوران نوجوونی شدیم محرم شیطونی های همدیگه، البته دیگه فقط جلوی فامیل و تو جامعه شوهرم بود، وقتی تنها بودیم میشد ی دوست خوب و دوست داشتنی و موقع هایی هم که دوست داشتم ریاست کنم میشد بی بی بوی من.

دلم برای میلاد، احسان و آرش یک ذره شده، هرچند میلاد رو تو قرار های هفتگی میتونم کوتاه ببینم. اما اجازه دیدار احسان و آرش رو ندارم. میلاد خیلی شکسته، خیلی ناراحت . البته خودش میگه برای احسان ناراحت. چون احسان جوونه و خانوادش چشم انتظارشن. هرچند میلاد، بعد از دادگاه بدوی ۵۰۰ میلیون به حساب خانواده احسان واریز کرد، تا حداقل احسان نگران وضعیت مالی خانوادش نباشه، اما خب اون از همه ما جوون تر و هنوز خیلی زمان برای زندگی کردن داره.
کاش می شد احسان آزاد بشه. چون آرش ۵۰ سالشه ، من و میلاد دیگه داریم میشیم ۴۰ ساله، اما بیچاره احسان فقط ۲۵ سالش مادرش کلی براش آرزو داره.
تا قبل از ۲۵ شهریور به خاطره تصادفی که با احسان کرده بودم خوشحال بودم. اما از وقتی متوجه شدم که حکم اعدام احسان هم صادر شده با خودم میگم، کاش میذاشتم بره، کاش جلوش رو نمی گرفتم، کاش نمی بردمش بیمارستان، کاش عاشقش نمیشدم. هرچند وقتی داخل دادگاه دیدمش اصلا ناراحت نبود، حتی وقتی تلاش کردم که هر جور شده قاضی رو راضی کنم که احسان از شوهر داشتن من بی خبر بوده خودش اقرار کرد که خبر داشته، جلوی قاضی گفت: ما از اول چهارتایی باهم بودیم و هر اتفاقی هم میخواد بیفته باید برای چهارتامون بیفته، حتی اگر اینها من رو نکشن، من زندگی رو بی شما نمیخوام.
میلاد می گه، احسان همیشه شب ها به یاد من، اون رو بغل میکنه. خوش به حال میلاد که احسان و آرش کنارشن. من باید اینجا تنها باشم و هر از چندی این دیوث وکیل بند رو ارضا کنم.
تنها چیزی که قبل از مرگ من رو خوشحال میکنه، اینه که میدونم پای چوبه دار میتونم یک بار دیگه مردهای خودم رو ببینم.
احسانم رو ببینم که مثل ی شوهر غیرتی دست منو میگیره که کسی بهم چپ نگاه نکنه، آرش رو ببینم که با اون تیکه های تلخ و مسخرش تلاش میکنه جمع رو بخندونه. میلاد رو ببینم که همش دوست داره نشون بده که از من جذاب‌تر و میتونه آرش و احسان رو مثل آهن ربا بکشه سمت خودش. کاش اجازه داشته باشم، یکبار دیگه ببوسمشون. بغلشون کنم. آرش و احسان من رو مثل کالباس بگذارن بین خودشون و فشارم بدن. کاش میشد، یکبار دیگه به گذشته برگشت. کاش جای این شمال لعنتی، رفته بودیم ترکیه. اون وقت دیگه هیچ کدوم از این مشکلات پیش نمی اومد.

شاید بدترین اتفاقی که تو جهان می تونه برای ی انسان بیفته این باشه که به دلیل داشتن ارتباط جنسی نامتعارف با قوانین اسلامی به زندان بیفته. از زندانی تا زندانبان، از بازجو تا رئیس زندان، یا اینقدر کف کرده و سگ حشرن که فکر میکنن جنده ای و میخوان باهات بخوابند و ازت توقع دارند همون کاری رو کنی که با پارتنرت می کردی. یا از اون خر حزب اللهی ها هستن که فکر می کنند شیطون روی زمین هستی و دنبال بزرگترین سنگ می گردن تا باهاش بزنن سرتو بترکونن و فرمان خداشون رو اجرا کنند.

زمانی که وارد انفرادی ۲۰۹ شدم خوشحال بودم که آخیش بالاخره ی اتاق تکی اینجا هست. اتاق اینقدر کوچیک بود که شک نداشتم کس دیگه ای رو نمیارن داخل این اتاق. فکر کردم ی هفته راحت می خوابم. اما گویا خوابو توو ۲۰۹ به من حروم کرده بودن. اتاق من دقیقا کنار اتاق بازجویی و شکنجه بود و من تمام مدت، صدای کابل خوردن و آه و ناله های زندانیان مرد و زن رو می شنیدیم.
هنوز نمیدونم که دلیل اینکه سلول منو گذاشتن کنار اتاق بازجویی و شکنجه عمدی بود یا اتفاقی بود. اما هنوزم صدای کابل هایی که به پاهای زندانیان میخورد تو گوشم زنگ میزنه. اینقدر صدای ناله های زندانیان شکنجه شده برای من درد آور بود که حاضر بودم ساعت ها با حاج محمود زنازاده تو توالت های ۲۰۹ سروکله بزنم، اما به سلول خودم برنگردم.

سلول های انفرادی ۲۰۹ توالت نداره برای همین وقتی میخوای بری توالت ، باید زنگ کنار در رو فشار بدی تا افسر نگهبان متوجه بشه و هر زمان که دوست داشت و عشقش کشید، بیاد در رو باز کنه و با چشم های بسته تورو با خودش به دستشویی ببره. بعد هم بهت میگه فقط سه دقیقه وقت داری. با اون غذاهای آبکی که تو انفرادی میدن، بی شک از همون بدو ورود اسهال هستی و دست کم چند دقیقه ای رو احتیاج داری تا بتونی خودت رو جمع و جور کنی. اما بی شرف افسر نگهبان حرومزاده، با اینکه داره میبینه وضعیت شکمت بهم ریخته است میاد و وادارت می کنه که بلند شی. این بی شرف حاج محمود که فکر می کرد کون آسمون پاره شده و این دیوث ازش افتاده پایین هر زمان می دید من وضعیت شکمم خراب ، می آمد داخل و موهای من رو می کشید و بدون اینکه اجازه بده من شلوارم رو بکشم بالا و یا خودم رو تمیز کنم من رو می برد به سمت سلولم. هرچی خواهش میکردم که تورو خدا بهم اجازه بده خودم رو تمیز کنم، لباسام کثیف میشه،خواهش میکنم بگذار، یک دقیقه بهم وقت بده، بی شرف انگار نمی شنید که نمی شنید. فقط قبل از بازجویی که یک روز درمیون بود، بهم اجازه میدادن خوب دستشویی برم و حتی حق داشتم حموم کنم. بهم لباس جدید هم میدادن تا وقتی میرم داخل اتاق، عروس خوشگلی برای آقا میثم باشم.
عقب تر از برخورد های سادیسمی میثم نوشتم، دیگه علاقه ای ندارم نه الان و نه هیچ وقت دیگه بهشون فکر کنم. فقط این رو میدونم که اگه بهم بگن خودت ، خودتو دار میزنی یا میری انفرادی ۲۰۹ من اول طناب دارم می بوسم ،بعد خودم طناب رو گردنم میندازم.
چرا که به این نتیجه رسیدم( مرگ در زندانهای ایران پایان زندگی نیست، بلکه ناجی جسم، روح و کرامت انسانی افراده.)
این بی شرف ها به اصلاح با دشمنان خدا مبارزه می کنن، اما دیوث ها خودشون رو خدا میدونن.
حرومزاده ی جوری می گفت: خدا گفته!! که یکی نمی دوست فکر می کرد این هرشب با خدا جلسه امنیت ملی داره.

تا الان هیچ حسی به اینکه رفتم این دفتر رو خریدم و نشستم گذشته رو می نویسم نداشتم، اما بعد از نوشتن این حرف ها یکدفعه از اینکه رفتم و این دفتر رو خریدم و تو این روزهای پایانی عمرم دارم خاطرات خوب و بد گذشته مرور می کنم احساس رضایت کردم.
فکنم دلیلش این بود که وقتی داشتم از ۲۰۹ مینوشتم به یاد اونچه کلیسای کاتولیک به سر دگراندیشان تو قرون وسطی آورد افتادم و تاریخ تحولات اروپا یادم آمد که همیشه به من نشون دادِ همنجور که خدای ظالم کاتولیک ها جای خودش رو به حقوق بشر و آزادی در اروپا داد و بالاخره کلیسای کاتولیک به پایان خودش سلام کرد و حالا تو قرن ۲۱ دیگه نه تنها رای به قتل همجنسگرایان، زنان شوهردار و دگراندیشان نمیده، بلکه به نفع حقوق کودکان، پاستور های بچه باز رو محاکمه میکنه و از حقوق همجنسگرایان دفاع میکنه و صراحتا بیانیه صادر می کنه و داستان های تخیلی انجیل رو افسانه و غیر واقعی میدونه، روزی آخوندهای اسلامی هم برای حفظ حداقلی خودشون به روزگار کلیسای واتیکان دچار خواهند شد.

دارم فکر میکنم که روزی توی این خاک نفرین شده که من و امثال من، تنها به دلیل داشتن رابطه جنسی خود خواسته، به هزار شکل ممکن مورد آزار و اذیت و شکنجه و تجاوز قرار گرفتیم و آخرشم حکم اعداممون رو صادر کردن و بی هیچ شک و تردیدی مارو به راحتی آب خوردن می کشند و از کرده خودشون هم لذت می برند. همجنسگرایان رژه پیروزی خواهند رفت و ازدواج همجنسگرایان رسمی میشه. قوانین اعدام و سنگسار ملغا میشه و محدودیت های قانونی برای زنان مجرد برداشته میشه. همونطور که توی آلمان، فرانسه، انگلستان، آمریکا و …… شد.
بی شک توی ایرانم روزی این تحولات اتفاق میفته و اون روز دیگه این خر حزب اللهی ها، نه به دنبال سنگار من و امثال من، بلکه دنبال آیه ای تو قرآن شون میگردن تا نشون بدن، که خداوند با ارتباطات آزاد جنسی و همجنسگرایی مشکلی نداره .
اما ای آیندگانی که این دست نوشته ها را می خونید، اگر روزی به این حقوق و آزادی ها دست پیدا کردین، تلاش کنید ما رو و آنچه بر ما گذشت رو فراموش نکنید، چرا که اگر ما رو فراموش کنید مرتجعین، تحت نام خدا و دین و مذهب و سنت و هزار کوفت و زهرمار دیگه میتونن شمارو از آزادی هاتون محروم کنن و دوباره جون شما رو هم بگیرند.

اما کاش می شد و می تونستم کنار زندان اوین یک سینما سکس با ی استودیو مخصوص BDSM تاسیس می کردم، حتما کارت تخفیف ویژه هم می دودم به کارمندها و بازجو های زندان اوین تا وقتایی که حشری میشن، بیان استودیوی من تا کمکشون کنم، کنترل شده و بدون آسیب زدن به زندانیان خودشون رو تخلیه کنند. چون این عدم آگاهی از سادیسم جنسی بازجوها، عاملی شده تا داخل اتاق های بازجویی کرامت انسانی به صفر برسه و بی اغراق می تونم بگم که اتاق بازجویی های زندان اوین تبدیل شدن به استودیو BDSM بازجوهای سادیسمی وزارت اطلاعات واطلاعات سپاه. وگرنه به هیچ بازجویی ربطی نداره که وقتی ی کیر تو کونم بود، یکی هم تو کسم، چطوری آخ و اوخ می کردم. اینکه بازجو بجای رسیدگی به پرونده با متهم شروع به بازی جنسی میکنه نه برای شکنجه متهم که تنها برای تخلیه جنسی خود شخص بازجوء.
کاش یکبار دیگه میثم رو بتونم ببینم و بهش بگم، بیچاره من میدونم که تو چقدر حال جنسیت خرابه و هربار که من رو بردی اتاق بازجویی، کاری کردم باهات که قشنگ تخلیه شی، برای همین هم تو سی روز بیشتر از ۱۵ بار خواستی تا برای پرونده ای که از سیر تا پیازش معلوم بود با من لاس بزنی. دقت کردی که هربار وقتی من رو به سلولم بر می گردوندن اینقدر تخلیه شده بودی که دیگه نمی تونستی با متهم بعدی وحشیانه برخورد کنی، چون دیگه جنون جنسیت تخلیه شده بود.
کاش میشد، به قاضی منصوری میگفتم: که بد نیست کمی وزنت رو کم کنی تا بتونی دخترهای بهتری رو با خودت به سونا ببری و بیشتر برات دلبری کنن، تا زن محکوم به مرگ رو تو دادگاه جولی ۱۰ تا آدم غریبه و آشنا وادار نکنی از کلمات سکسی استفاده کنه، تا حشری بشی و پشت در اتاق دادگاه بخواهی جق بزنی.
کاش می شد به چند تا از این همبندی های عزیزم که احساس میکنن خیلی سیاسی هستن بگم، نه دوستان شما همجنسگرا هستین و دلیل اصلی فعالیت سیاسی شما اینه که دستگیر بشید و به اینجا بیاین تا شب رو بتونید راحت و بی دغدغه با یکی بخوابید. اگر هم کسی چیزی گفت: بگید بهتون تجاوز شده.
کاش میتونستم فریاد بزنم بگم، ملت درسته سکس همه زندگی نیست، اما اگر افراد از نظر جنسی ارضا نشن، دیوونه میشن. اینقدر به خاطر قوانین مذهبی و سنتی به خودتون فشار نیارید راحت باشید و جای مخفیانه پورن نگاه کردن، مبارزه برای انقلاب جنسی رو آغاز کنید، که آزادی جنسی آزادی اجتماعی رو هم به همراه خودش میاره.

پنج روز تا اجرای حکم:

هر روز که از خواب بیدار میشم احساس میکنم که سبک تر شدم. برخلاف قبلا که مرگ رو یک پایان می دونستم و پایان تو ذهنم مساوی با تموم شدن معنی شده بود. اما حالا که بیشتر از همیشه با مرگ دست و پنجه نرم می کنم و مرگ رو تو چند قدمی خودم حسش میکنم، نظرم راجع بهش کلا تغییر کرده. نه تنها دیگه ازش نمی ترسم، بلکه درست شدم مثل اون بچه ای که مادرش رو از دور میبینه و برای اینکه زودتر بهش برسه، به سمتش میدوئه تا هرچه زودتر تو آغوش مادرش آروم بگیره ، مشتاقانه دارم به سمت مرگ میرم. فکر میکنم وقتی مرگ منو به آغوش بگیره، نه تنها به پایان نمیرسم، بلکه جاودانه میشم.

سالهاست که به جهان بعد از مرگ باوری ندارم و می دونم وقتی بمیرم دیگه تو دنیای دیگه ای چشم باز نمیکنم، اما امروز که میدونم عزیزترین عزیزانم همزمان با من جون خودشون رو از دست میدن، پیش خودم آرزو میکنم، کاش جهنمی باشه تا حداقل اونجا دوباره عزیزای خودم رو ببینم و بتونم ی بار دیگه تو ی جهان دیگه به آغوش بگیرمشون و به خدا دهن کجی کنم و بهش بگم بسوز، حسود، بدبخت، تو نمیتونی لذت بردن من رو ببینی نبین، من دارم با مردای خودم از وجود خودم لذت میبرم، حتی تو این جهنمی که تو برام ساختی.

میدونم متاسفانه نه خدایی هست و نه آخرتی، بلکه همه این قصه های مذهبی، اراجیف صدمن ی غازی بودن که تو طول تاریخ یک مشت مردسالار ضد زن برای استفاده ابزاری و جنسی از ما زنا ساختن ،تا من و امثال منو به بندگی و بردگی خودشون در بیارن. ماهم تا روزی که بردگی و بندگی شون رو بکنیم براشون عزیز و قابل احترامیم و بهشت زیر پامون .اما روزی که پامون رو فراتر از مرز هامون بذاریم، تبدیل به لکاته هایی میشیم که حتی مرگمون باید وحشتناک تر و زجر‌آورتر از مرگ مردایی باشه که شریک جرممون بودن .

بعد از اینکه روند تکمیل پرونده انجام شد و آقا میثم که تو فانتزی های خودش، من رو زن خیانتکارش تصور می کرد تصمیم گرفت دست از سر من برداره و بالاخره پرونده مارو بعدِ سی روز تحویل دادگاه بده. اولش توی دادگاه خیلی تلاش کردیم هر جور شده، خودمون رو نجات بدیم. اما من دیگه از جلسه سوم دادگاه به بعد کلا نا امید شدم و به قاضی گفتم: آقای قاضی شما میدونی، منم میدونم حکم ما اعدامه، اگر آخرتی هم باشه ما گویا باید بریم طبقه هفتم جهنم. پس دیگه فرقی برای من نمی کنه، شما یه لطف کن، دستور بده من و با مردام داخل یک اتاق بذارن که حداقل این چند روز آخر عمر رو حالشو ببریم.
گفت: تو اینکه حکم شما اعدامه شکی ندارم و تو اینکه شما جهنمی هستید هم شکی ندارم. اما ما جاکش شما نیستیم.
بهش گفتم: یعنی سربازها و درجه دارها و بازجوهای شما با من هرکاری بکنن اشکالی نداره، اما این مردهایی که خودم دوست دارم باهاشون بخوابم، مشکل داره؟
قاضی که از راحت صحبت کردن من خوشش می اومد و همش اجازه میداد من داخل دادگاه صحبت کنم وعشق می کرد وقتی از دهن یه زن، حرف های سکسی می شنید. ازم پرسید: کی به من تجاوز کرده؟

منم اسمه همه رو گفتم.

قاضی که دیگه حرفی برای زدن نداشت، گفت: زنیکه لکاته، شاید تو دوست داشته باشی به همه مردا بدی ولی من شک ندارم ، الان که متوجه شدی حکمت اعدام ، داری اسم این افراد رو مطرح می کنی که آب رو گل آلود کنی و برای خودت وقت بخری، اگر خجالت نمی کشیدی می گفتی: منم کردمت. نه خانوم مامورهای ما چه تو اداره آگاهی و چه تو زندانها، اینقدر چشم و دل سیرن که نیازی به تو هرزه هرجایی نداشته باشند، تو اگر خوب بودی شوهرت همجنس بازی نمیکرد، تو اگر می تونستی حتی یک سرباز رو با خودت همراه کنی، فرار می کردی. تازه اگر تو فرار کرده بودی، وضعیت برای این سه تا هم بهتر بود.
حرف قاضی منصوری من رو به شک واداشت، که آیا واقعا اگه من فرار کرده بودم، بچه ها هم اعدام نمی شدن؟! یعنی الان مشکل فقط منم و این سه تا فقط به خاطره من دارن اعدام میشن؟
بیرون دادگاه از وکیل پرسیدم، گفت: اون می خواست روحیت رو خراب کنه، چون اینها نمیخوان که تو الان در مقام شاکی قرار بگیری و طرح شکایت کنی، برای همین قاضی خواست اعصابت رو بهم بریزه.
ازش پرسیدم بیا فرض کنیم، من اون شب از بازداشتگاه با ی مامور فرار می کردم، چی می شد؟ وکیل گفت: اگر فیلم و عکسی در کار نبود، میشد گفت: میلاد ترنس و بعد با تحمل چند سال زندان و ۵۰ یا ۶۰ ضربه شلاق و در نهایت هم ی جریمه نقدی مختصر میومدن بیرون. اما با توجه به فیلم و عکس هایی که هست و حرفایی که داخل این فیلما زدین ، حتی اگر تو فرار کرده بودی بازم حکم احسان و آرش، همینی میشد که قرارِبشه .
متاسفانه قوانین مذهبی تو ایران باعث شده، مردم کشور ما تو هر پست و مقامی که باشند تبدیل به بیماران جنسی بشن. از زمانی که دستگیر شدم، شکّم به یقین تبدیل شد که این تابو سازی از سکس داره منجر به نابودی ایران میشه. چرا که متوجه شدم از بالا تا پایین مملکت فقط فکرشون لای پای زناستو همش دارن به سکس و صحنه های سکسی و فانتزی های جنسی شون فکر میکنن. فکر کنم اگه الکسیس تگزاس کاندید ریاست جمهوری ایران بشه،همه باهاش مخالفت می کنند اما همون مخالفین بهش رای میدن تا چهار سال به جای این آخوندهای شپشو، ی دختر خوشگل سکسی رو تو خبرا ببینن.
جالب اینجا بود که، همین قاضی منصوری دیوث که جلوی همه با من لاس میزد، اصلا اجازه نمیداد، میلاد ، آرش و احسان صحبت کنن. دادگاه ما اصلا نیاز به زمان نداشت، اما بنا به نظر آقای قاضی حدودا ما ۱۲ ساعت دادگاه داشتیم. این قاضی منصوری که برای بچه های سیاسی تو کمتر از ۵ دقیقه احکام سنگین زندان و شلاق صادر میکنه، برای بررسی پرونده و صدور حکم ما جلسات سه ساعته برگزار می کرد. داخل هر جلسه متهمین حق داشتن که از خودشون دفاع کنن. نمیدونم دقیقا چقدر از زمان دادگاه رو من صحبت کردم، اما میتونم به راحتی بگم که اگر به من، احسان ، آرش و میلاد مجموعا ۲ ساعت حق دفاع داده شده باشه،راحت یک ساعت و نیمش رو من صحبت کردم.
شکی ندارم که اگر حاضر میشدم از آرش، احسان و میلاد بگذرم، خیلی راحت یکی از همین مردهایی که این مدت اومد سمت من، از اصغر تا عماد رضایی گرفته تا خود قاضی پرونده ، قاضی منصوری همشون حاضر بودن که من رو فراری بدن.

راستش باید بگم وقتی داشتن مارو از محمودآباد به تهران منتقل می کردن، متوجه شدیم که افسر و سرباز همراه ما، زیاد آدم های سختی نیستن. بهشون پیشنهاد دادم که تمام هزینه زندگی شون رو میدیم ، اگر جای اینکه مارو ببرن زندان بیان باهم از ایران خارج بشیم.
اما خب، یا ترسیدن و یا هرچیز دیگه ای بود قبول نکردن.
بهشون گفتم: میریم ترکیه و از آنجا هم میریم آمریکا. میلاد گفت برای خانواده هر کدومشون یک میلیارد میریزه تا که اصلا مشکل مالی نداشته باشن.
آرش گفت: کارهای اقامتشون رو میکنه، خیلی وسوسه شده بودن، اما نمی دونم چرا قبول نکردن. اون بهترین موقعیت برای فرار جمعی ما بود. اما دیگه نه بعدش و نه قبلش شرایطی فراهم نشد که اگر بخواهیم فرار کنیم، بتونیم همه با هم فرار کنیم. منم حاضر نشدم که تنهایی با مازیار از کشور فرار کنم و جای مردام اونو با خودم ببرم ، حتما هم باید تا یه مدتی برای قدردانی و تشکر زیرخوابش میشدم تا اینکه بتونم بالاخره از شرش خلاص بشم. نمی دونم راستش گیجم که اگه من فرار کرده بودم، سرنوشت مردام چی می شد؟
بعد از پنج جلسه دادگاه، ما تونستیم اتهام های ضبط و پخش فیلم پورن و اقدام علیه امنیت ملی رو از موارد اتهام خودمون حذف کنیم و به قاضی ثابت کنیم که اگر انحرافی هم وجود داشته، قصد و غرضی برای تخریب و انحراف جامعه نبوده و فقط شخصی بوده ولی باقی موارد اتهام، از جمله زنای محصنه، همجنسبازی و فحشا در ملاء عام به قوت خودش باقی موند و در نهایت حکم دادگاه بدوی بعد از پنج جلسه دادگاه صادر شد.

متهمین: نگار منصوری ، فرزند داوود، میلاد عبادی، فرزند کاوه، آرش رمضانی، فرزند محمد علی، احسان خانعلی، فرزند قربانعلی به شرح زیر صادر شد.
برای من، احسان و آرش براساس ماده ۲۲۵ قانون مجازات اسلامی: حد زنا برای زانی محصن و زانیه محصنه رجم است. در صورت عدم امکان اجرای رجم با پیشنهاد دادگاه صادرکننده حکم قطعی و موافقت رئیس قوه ی قضاییه چنانچه جرم با بینه ثابت شده باشد، موجب اعدام زانی محصن و زانیه محصنه است و در غیر این صورت موجب صد ضربه شلاق برای هر یک می باشد.

میلاد با استناد به ماده ۲۳۴ قانون مجازات اسلامی- حد لواط برای فاعل، در صورت عنف، اکراه یا دارا بودن شرایط احصان، اعدام و در غیر این صورت صد ضربه شلاق است. حد لواط برای مفعول در هر صورت (وجود یا عدم احصان) اعدام است.
حکم اعدام صادر شد.
البته میلاد میتونست استناد کند که ترنس جندر و به این شکل خودش رو از اعدام نجات بده، اما وقتی متوجه شد با این کارم نمیتونه مارو از اعدام نجات بده و فقط حکم اعدام خودش لغو میشه ، تصمیم گرفت که با ما به سمت قتلگاه بیاد و دیگه برای نجات جون خودش با قاضی چونه نزد.

بعد از اعتراض وکیل به حکم دادگاه بدوی، پرونده ما به تجدید نظر رفت، اما حکم در تجدید نظر تایید شد، وکیل ما پرونده رو برای دیوانعالی کشور فرستاد و از ما خواست که طی نامه ای به رئیس قوه قضاییه درخواست عفو و بخشش کنیم. متاسفانه، تمام فعالیت های وکیل ما و نامه هایی که ما برای مقامات رسمی جمهوری اسلامی نوشتیم در نهایت بی نتیجه بود و دو روز پیش خبر رسید که حکم قطعی تایید شده و به اجرای احکام ارسال شده. با این حساب دیگه هیچ چیز نمیتونه مانع از توقف حکم ما بشه. البته من باید خوشحال باشم و کلاه از سر بردارم برای مبارزین راه آزادی و برابری، چرا که تو زندان از نسرین ( یکی از همبندی های خودم) شنیدم که به دلیل فعالیت هایی که در زمینه مبارزه علیه سنگسار صورت گرفته، جمهوری اسلامی در اجرای حکم اعدام توسط سنگسار تجدید نظر کرده و حالا دیگه تو مواردی مثل کیس من، زنها هم مثل مردا به دار آویخته می شن و دیگه سنگسار نمیشن. هر چند که مرگ مرگه، اما اینجوری دیگه زن بخت برگشته حداقل برای جون کندن کمتر زجر میکشه . من واقعا از این پیشرفت فعالین مدنی و سیاسی ایرانی خوشحالم، چرا که حداقل تونستن برابری حقوقی زن و مرد رو تو این مورد اجرائی کنن.
این شیش ماه برای من اینقدر زود گذشت حد و حساب نداره، البته بقول وکیل بند که می گفت: میخوام کمکمون کنن تا زودتر از این زندان خلاص بشیم و از جهنم کوچیک آخوندا به جهنم ابدی بریم.
نمی دونم، الان که خودم رو تو آینه نگاه می کنم احساس می کنم وقتی بمیرم، دلم برای خودم تنگ میشه.
چه باحال من اصلا اهل شعرو شاعری نیستم، اما یکدفعه این دو بیتی به ذهنم رسید.

گاهی ستارگان آسمان شبم بی رنگ می شوند………… گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
گاهی هوای خانه نفس گیر می شود………. گاهی، ترانه ترانه برای تو آهنگ می شوم.

شوق دیدن دوباره احسان، میلاد و آرش قبل از اجرای حکم دلیلی شده تا دیگه از مردن نترسم. فقط امیدوارم شرایطی پیش بیاد که بتونیم چهارتایی یک بار دیگه هم که شده حتی برای چند دقیقه تنها باشیم.
دوست دارم احسان رو ببوسم، سر ب سر آرش بذارم و به میلاد زبون درازی کنم بگم ببین اینها مردهای منن، برو برای خودت شوهر جدید پیدا کن.
اما میدونم که این بی شرف ها اجازه نمیدن که ما بتونیم باهم صحبت کنیم و تو اون شرایط وضعیت چنان استرسی و ترسناکِ که ما نمیتونیم از دیدن هم لذت ببریم.
با شناختی که از مثیم حرمزاره پیدا کردم میدونم که از بالای پشت بوم، میخواد لحظه به دار آویخته شدن زن خائن خودش رو ببینه و من هرچه بیشتر روی چوبه دار براش برقصم شک ندارم که بیشتر لذت میبره. اون برای ارضا شدن احتیاج داره که صدای زجه های منو وقتی مامورها دارن من رو به سمت چوبه دار میبرن رو بشنوه، دوست داره من التماس کنم زار بزنم و در خواست کنم که این خدایان روی زمین از گناه من بگذرند و به من وقت بدن تا من بتونم انسان خوبی بشم و گناه های گذشته خودم رو جبران کنم.
اما نه دیگه وا نمیدم، نمیخوام کاری کنم که میثم جقی سادیستی تا یکماه این صحنه رو جلوی چشاش تصور کنه و خودش رو ارضا کنه و بعد که عصبی میشه بره دق و دلی های جنسی خودش رو سر چهارتا زندانی بیگناه دیگه خالی کنه. برخلاف میل میثم، میخوام استوار برم پای چوبه دار و اگر بشه روسریم رو در بیارم و بگم، بدبخت های حشری احمق، آرزوی دیدن گریه و پیشمونی من رو باید با خودتون به گور ببرید. اینجوری میثم دوست داره از اون مخفیگاهی که یواشکی داره من رو ازش دید میزنه بیاد بیرون و با کابل بیفته به جونم، تا سیاه و کبودم کنه. اما نمی تونه و همین موضوعم باعث میشه دیونه بشه ومن لذت میبرم وقتی این سادیستی روانی دیگه حتی کنترل ادرار خودش رو هم نداشته باشه و از فرت جنون به خودزنی بیفته.

چهار روز مانده تا اجرای حکم:

امروز از وقتی که هم بندیام متوجه شدن که من چهار روز دیگه قرار اعدام بشم، شور عجیبی توی بند به راه افتاد. خیلی از زندانیانی که چشم دیدنم رو نداشتن آمدن دیدنم. هر کدوم به نوعی تلاش می کرد تا بهم روحیه بده. امروز بچه های سلول کناری که دو تاشون بهایی هستن و سه تاشون هم از فعالین حقوق زنانن ، برای ناهار دعوتم کردن. بچه های سلول ۲۱ هم گفتن شام رو برم پیششون، هم اتاقی هامم که اصلا ارتباط خوبی با من نداشتن، امروز لباس های من رو شستن. وکیل بندی که هروقت حشری میشد، بدون در نظر گرفت آبرو و حیثیت من میومد روی تخت دراز میکشید و می گفت پرده رو بنداز بیا پیشم، صبح برام کلوچه آورد و ازم به خاطر کارهایی که باهام کرده بود، معذرت خواست.
امروز که از خواب بیدار شدم احساس کردم کمی بیشتر سبک شدم و دارم بیشتر از قبل آماده برای پرواز میشم. حال و هوای عجیبی شده ، بخصوص الان که دیگه هم بندی ها و هم سلولی های من میدونن زمان برای من داره به خط پایان نزدیک میشه.
برخورد بچه های داخل بند، من رو به این فکر فرو برد که واقعا چرا باید همیشه قبل مرگ باهم مهربون بشیم؟ خیلی دوست دارم بتونم از این افرادی که حالا یادشون آمده نگاری هم داخل این بند زندانی بوده بپرسم ، من همون آدمی هستم که حدود پنج ماه پیش آمدم اینجا و پنج ماه کنار شما زندگی کردم و از روزی که متوجه شدین دلیل زندانی بودن من چیه، مثل جذامی ها باهام برخورد کردین، هرچند که شک نداشتم و ندارم که بیشترتون آرزوتون بود که حتی برای یک شب جای من می بودین و لذتی که من بردم رو میبردین!!! اما همش تلاش می کردین که با دوری از من بگید افراد پاک و مطهری هستین، ولی حالا که فهمیدین دیگه تا رفتنم چیزی باقی نمونده با من مهربون شدین. چرا؟ به خاطر من یا به خاطر خودتون؟ می خواهید نشون بدین که براتون مهم بودم و هستم یا اینکه می خواهید اینجوری خودتون رو سبک کنید؟ البته این فقط شما نیستین که بعد از شنیدن خبر اجرای حکم من، رفتارتون با من تغییر کرده، فکر میکنم اساسا این عزیز شدن قبل از جدایی، تو خون ما آدماست.
یادم میاد وقتی برای تحصیل به آلمان رفته بودم، دلم خوش بود که دختر خاله ای دارم که تو برلین زندگی میکنه و اگر مشکلی برام پیش بیاد میتونه بهم کمک کنم. میتونم به جرات بگم، تا وقتی درسم تموم شد و می خواستم به ایران برگردم شاید چهار بارم دختر خالم رو ندیدم و تو تمام مدت ۱۰ سالی که برلین بودم، هر بار که بهش پیام میدادم که بیا همدیگه رو ببینیم ی بهانه ای میاورد و می پیچید. اما همون آدم وقتی بهش پیام دادم که دو هفته دیگه دارم برای همیشه برمیگردم ایران، آمد برای خداحافظی و سه روز پیشم موند. واقعا این رفتار ما آدما خیلی مسخره ست که وقتی متوجه میشیم داریم کسی رو از دست میدیم تازه یادمون میفته که باید با طرف مهربون باشیم و بهش اهمیت بدیم. همون موقع هم که دختر خالم سه روز اومد پیشم، این سوال دائم تو ذهنم ایجاد شده بود و خیلی دوست داشتم ازش بپرسم: (واقعا چی تغییر کرد که تویی که تو این ده سال حتی چهار بارم حاضر نشدی با من بیای بریم بیرون ، حالا که متوجه شدی دارم برای همیشه برمیگردم ، اومدی و یاد گذشته ها رو می کنی و سه روز پیشم موندی و میگی ناراحتی از اینکه دارم برمیگردم)!!! دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟

وقتی ۲۶ سالم بود به آلمان رفتم و ۱۰ سال تو برلین زندگی کردم، زندگی تو برلین به من خیلی چیزا یاد داد و باعث شد که من عاشق فرهنگ آلمانی ها بشم. آلمانی ها درست برعکس ما ایرانی ها، پشت هم حرف نمی زنن. اگه باهات مشکلی داشته باشن به خودت میگن، تعارف نمیکنن و اگه از ارتباط با تو هدفی داشته باشن بهت خیلی راحت میگن. برات توطئه چینی نمیکنن و اگه جایی هم اشتباه کنن خیلی راحت معذرت خواهی میکنن و تلاش میکنن که اشتباه خودشون رو جبران کنن.
یادم میاد، هفته اولی که رسیدم برلین، رفتم دیسکو و اونجا با ی پسر آلمانی آشنا شدم. خیلی راحت بهم گفت: اگر دوست دارم امشب سکس خوبی داشته باشم، میتونم باهاش برم خونه. من که تا اوم لحظه چنین چیزی رو نشنیده بودم خیلی برام جالب بود. چون میدونستم تو ایران مردا اگر برای زنی تیز کنن که فقط بخوان باهاش سکس کن، به دروغ از ازدواج و زندگی مشترک تعریف می کنن و زنهای ایرانی هم با اینکه میدونن طرف داره دروغ میگه ،اما گویا عادت کردن تا این دروغ رو از طرف نشنون نمی تونن برن خونه طرف. ولی تو آلمان چه مرد و چه زن خیلی راحت میگن که واقعا چی میخوان. اون شب که این پسره خیلی راحت و صمیمی بهم گفت: که میخواد فقط اون شب رو باهام سکس کنه متوجه شدم که تو آلمان میتونم خودم باشم. راحت باشم و به دلیل تمایلات جنسیم، نه بهم انگ هرزگی زده میشه و نه دوستام مسخرم میکنن.
برای همینم کل مدت ۱۰ سالی که آلمان بودم، هیچ وقت دوست پسر فابریک نگرفتم. چون دوست داشتم از این دوران مجردی به بهترین شکل ممکن استفاده کنم ولذت ببرم. تو اون چند سال با حدودا سی پسر مختلف ارتباط داشتم، ولی با هیچ کدوم ارتباط احساسی برقرار نکردم. چون میدونستم که خانواده سنتی من، برای من خوابی دیده و من باید به عقد میلاد در بیام.
البته میلاد پسر خالم رو خیلی دوستش داشتم، هر دوتامون پزشکی خوندیم. اون تخصصش رو خواست تو ایران بخونه ، چون اصلا تمایلی به یادگیری یه زبان جدید نداشت. اما من دوست داشتم تخصص و فوق تخصصم رو تو آلمان بخونم. برای همینم از ایران خارج شدم. البته دلم می خواست قبل از اینکه وارد زندگی متاهلی بشم، لذت زندگی مجردی رو هم تجربه کنم ولی چون تو ایران بابام اجازه نمی داد که خونه مجردی داشته باشم ،به همین دلیل تصمیم گرفتم تا تحصیل رو بهانه کنم و به آلمان بیام و اونجا جوری زندگی کنم که دوست دارم.
ازدواجم با میلاد و سرد مزاجی و دودول کوچولوی میلاد باعث شد تا تمام احترام و علاقه ای که بهش داشتم رو از دست بدم، اگر قبل از رفتنم از وضعیت جنسی میلاد خبر داشتم، بی شک کاری میکردم که هیچ وقت دیگه از آلمان برنگردم.
البته احساس میکردم که میلاد هم خودش شرمنده است ولی چون راهی نداشتیم مجبور بودیم به این زندگی ادامه بدیم. به هر حال ما مالک یه بیمارستان بودیم که ۷۵٪ برای میلاد بود و ۲۵٪ برای من.تو فامیل ما طلاق گرفتن اصلا رسم نیست، تازه میلاد از هر نظر خوب و تکمیل بود فقط مشکل ما ارتباط جنسی بود، یه شب هایی که میدونست من خیلی احتیاج دارم، تلاش می کرد که دهنی یا با انگشت منو ارضا کنه، اما مشکل اصلی من ارضا شدن نبود، من احساس میکردم میلاد با اکراه وارد ارتباط جنسی میشه و بر خلاف مردهای دیگه که همش پیله میکنن و سکس میخوان، میلاد رو باید وادارش میکردم تا سکس کنیم. تا اینکه بالاخره من با احسان آشنا شدم و بعد از اینکه تونستم به احسان این اطمینان رو بدم که اگر خودش به کسی نگه، من به کسی چیزی نمیگم، دوباره زندگی برام لذت بخش شد. احسان بچه جنوب بود، گرم و صمیمی و دوست داشتنی و همچنین داغ و حشری. هر روز که بعد از کار میرفتم دنبالش باهم می رفتیم خونه ما و تا قبل از اینکه میلاد بیاد، راحت دوبار من رو می کرد، هم طولانی و هم محکم. اینقدر محکم میزد داخل که احساس می کردم سقف رحمم الانه که پاره بشه، اما کارش عالی بود واقعا سکس بلد بود و همین امر باعث شد که من راضی بشم، بی کاندوم سکس کنیم. اگه اون روز داخل ماشین خودمون رو کنترل می کردیم و پلیس الکی به ما گیر نمی داد، چقدر زندگیم قشنگ بود. لذتی که من از بودن با میلاد، احسان و آرش تو سه ماه آخر قبل از دستگیری بردم، تو آلمان نبردم. کاش زودتر با میلاد در ارتباط با گرایش جنسیش صحبت کرده بودم. داشتن ی شوهر خوب که دوستت باشه و همه جوره پایه باشه حتی از آزادی های دوران مجردی هم بهتره.
از وقتی فهمیدم که میلاد هرچند مذکره، اما دوست داره که مفعول باشه و نه فاعل، زندگی اینقدر برامون جذاب شد که کلمه برای توصیفش پیدا نمی کنم.
آلمان یه وب سایتی بود به اسم جسی، که بیشتر زن و شوهرها و یا دوست دخترو دوست پسرهایی که می خواستن، فانتزی هاشون رو اجرایی کنن، درش عضو میشدن. من با چندین زن و شوهر توسط این سایت آشنا شده بودم ولی هرچی تلاش می کردم نتونستم متوجه بشم، که چطور یک زن می تونه سکس شوهرش رو با زن و مردهای دیگه ببینه و لذت ببره؟ چطور یه مرد میتونه ارتباط زنش رو با مرد های دیگه ببینه و لذت ببره؟ درکش کاملا برام عجیب بود.
البته که باید بگم، من تو آلمان فهمیدم، ما ایرانیا اصلا هیچ اطلاعی از روابط اجتماعی و جنسی نداریم و تلاش کردم در طول ۱۰ سالی که آلمان فوق تخصص داخلی رو از دانشگاه برلین میگیرم، از جامعه آلمان هم درس هایی در ارتباط با روابط اجتماعی و جنسی بگیرم. راستش، یکبار داخل همین اپلیکیشن جسی با یک زوج جوون آشنا شدم و بعد از یه قرار ساده که همدیگه رو تو کافه بار دیدیم و چند تا آبجو باهم خوردیم به خونشون رفتم و سه نفره با هم سکس کردیم. هرچند اون ارتباط به من زیاد حال نداد، چون من از نظر عاطفی با اون مرد و زن احساس نزدیکی نمی کردم، اما میتونستم نگاه زن و شوهری که مثل کرکس روی تن من افتاده بودن رو به خوبی متوجه بشم. احساس میکردم، اینا چون خیلی وقته که با هم سکس داشتن برای هم تکراری شدن و الان که من اومدم براشون یک پدیده جدیدی هستم و در واقع من وسیله ای شدم تا آنها مجدد بتونن تو سکس از هم لذت ببرن، چون مرده بیشتر از من زن خودش رو گایید و زنه هم بیشتر از من شوهرش و مالید و بوسید، من فقط یک استارتر بودم. یک بار دیگه هم به خونه دوتا پسر جوون رفتم و باهم سکس گروهی دو مرد ی زن داشتیم، که من تازه اونجا متوجه شدم من عاشق اینم که دو تا مرد همزمان تلاش کنن من رو برای خودشون بکنن و من هم هی باهاشون بازی کنم.
زندگی آلمان برای من موقعیت خوبی بود تا من با گرایش های مختلف جنسی آشنا بشم و در نهایت تونستم متوجه بشم که من یک زن آزاد هستم که کمی هم دُمِ و ریاست کردن و برده شدن رو دوست داره.
فهمیدم که اگر دو یا سه مرد همزمان مایل باشند که مالک من باشن، من بیشتر می تونم لذت ببرم تا اینکه، فقط با یه مرد بخوام ارتباط جنسی عاشقانه داشته باشم.
برگشتنم از آلمان مساوی شد با اتمام تمامی آزادی های جنسی من. چرا که می دونستم، نه شرایط خانوادگی و نه شرایط اجتماعی و قانونی کشور به هیچ عنوان اجازه نمیده که من یک دهم از کارایی که تو آلمان میکردم رو انجام بدم و اصلا هم تلاش نکردم تو ایران امتحان کنم. چون تو آلمان اگر وارد خونه ای می شدم که سه تا مرد داخلش بودن و بهم احساس تجاوز دست می داد، کافی بود که بگم نه نمیخوام. بهم اجازه میدادن که پاشم از خونه برم ولی به اجبار بهم تجاوز نمی کردن و اگر هم اتفاقی برام میفتاد، پلیس از من حمایت می کرد. اما تو ایران کاملا برعکس بود، اگر به خونه یه مرد می رفتم نمی دونم می تونستم سالم خارج بشم یا نه؟ یا اگه افراد کنترل خودشون رو از دست میدادن و بهم آسیب میزدن میتونستم به پلیس اطلاع بدم یا نه؟ آیا منی که بهم تجاوز شده بود، مقصر شناخته می شدم یا اون مردهایی که نتونستن خودشونو کنترل کنن؟
مردهایی که تو آلمان باهاشون گروهی می خوابیدم هیچ وقت به من بی احترامی نمی کردن، اما مردهای ایرانی اگر من یک بار از فانتزیام براشون صحبت کنم، فکر میکنن من جنده و هرجایی هستم.
به همین دلایل با برگشتم به ایران و تا قبل از اینکه با میلاد همه چیز رو در میون بذارم، زندگی برام خیلی خسته کننده بود، اما وقتی من و میلاد پرده از اسرار هم برداشتیم، همه چیز به بهترین شکل ممکن تغییر کرد و تازه متوجه شدم چه احساس قشنگیه وقتی شوهرت، تو مسیر تحقق فانتزی هات باهات همراهی میکنه.
باید برای ناهار برم پیش بچه های سلول بغلی، سعی میکنم امروز بعد از ناهار یا شب بعد از شام دوباره اگر چیزی به یادم اومد رو بنویسم.

امروز موقع ناهار، به بچه هایی که مهمونشون بودم، گفتم که از وقتی که وکیلم بهم خبر داد که قرار به زودی اعدام بشم، یه دفتر خریدم ، دارم توش حرفای دلمو مینویسم، بچه ها خیلی استقبال کردن، نسرین که به اتهام دفاع از حقوق زنان زندانیه و حتی داخل زندانم از حقوق زندانیان زن دفاع میکنه، گفت: تلاشش رو میکنه تا این دلنوشته ها رو به دست کسی برسونه و اون فرد هم این دل نوشته ها رو تو قالب ی کتاب چاپ کنه.
خیلی خوشحال شدم و گفتم: نمردیم و نویسنده هم شدیم. اما اگر کتاب فروش بره و من معروف بشم ، نیستم که بهتون امضا بدم.
ی دفع همه ساکت شدن و سرهاشون رو انداختن پایین. من برای اینکه بحث رو عوض کنم، گفتم: بچه ها من که هنوز اینجام، خدا رو چه دیدی شاید همین فردا انقلاب شد، این بو گندو ها رفتن و من از شما هم بیشتر عمر کردم.
الهه که به دلیل بهایی بودن زندانی شده ، گفت: خدا کنه این اتفاق بیفته. من با سبک زندگی تو، اصلا موافق نیستم و نگاهت به رابطه جنسی رو اصلا قبول ندارم، اما اصلا دوست ندارم که اعدام بشی تو که کاری نکردی.
نگاهش کردم و گفتم : کاش همه مثل تو فکر می کردن. کلی صحبت کردیم اما برخلاف گذشته دیگه اصلا بحث نکردیم، فقط قرار شد که من قبل از اینکه به انفرادی منتقل بشم، این دفتر رو به نسرین بدم تا اون هرجور که شده این دفتر رو به دست کسی برسونه تا خارج کشور چاپش کنن.
ولی خیلی خوشحالم که حرف دلم رو خیلی ها می خونن و امیدوارم خیلی ها این دلنوشته هارو بخونن.
یکی از سوالاتی که همیشه تو ذهن خودم بودو امروز موقع ناهار به جوابش رسیدم . اینکه چرا از ایران نرفتم؟ هم من و هم میلاد وضع مالی خوبی داشتیم، چرا جای تاسیس یه بیمارستان خصوصی تو تهران نرفتیم ، آلمان، کانادا و آمریکا یا جای دیگه یه مطب بزنیم و زندگی کنیم؟ درسته تمایلات جنسی خودمون رو از هم مخفی کرده بودیم، اما اگر از ایران می رفتیم شک ندارم که راحت می تونستیم در موردش باهم صحبت کنیم و خیلی زودتر و راحتتر مرزها از بینمون برداشته میشد.
اما وقتی سر سفره ناهار از نسرین پرسیدم: تو که همه دنیا میشناسنت، چند تا کشور دنیا پیشاپیش بهت حتی شهروندی افتخاری دادن، کلی جایزه بین المللی بردی، چرا دفعه قبل که آزاد شدی از ایران خارج نشدی؟
گفت: کجا می رفتم!! با رفتن من که چیزی درست نمیشه، این همه آدم رفتن، ۸ میلیون ایرانی خارج کشور زندگی میکنن، چیزی تغییر کرد؟ حکومت از همون روزی که به قدرت رسید با سیاست اعدام و زندان، یک عده رو کشت و خیلی هارو هم فراری داد، وضع مملکت درست شد؟ نه عزیزم، رفتن چاره کار نیست، باید موند و مبارزه کرد.
گفتم چطوری می خواهی مبارزه کنی از تو زندان؟
گفت: خودت الان گفتی کل دنیا من رو میشناسه، من که تو ۲۰ سال گذشته ۱۶ سالش رو زندان بودم، پس اگه از داخل زندان نمیشه مبارزه کرد، چطور جهان صدای من رو شنیده؟
دیدم واقعا راست میگه و دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم.
از مریم که یک معلم بود و به دلیل باورش به بهائیت زندان افتاده بود، پرسیدم تو چرا نرفتی؟
مریم گفت: من اهل دهکده پنجشیرم ، متاسفانه دهکده ما چون خیلی کوچیک و جمعیت کمی داره، حکومت اصلا بهش اهمیت نمیده. من زمانی که به سن مدرسه رسیدم، پدر مادرم برای اینکه من به مدرسه برن مجبور شدن که به بوشهر نقل مکان کنن و من بوشهر به مدرسه رفتم. می دونستم که خیلی از بچه های ده ما به مدرسه نمیرن چون، همه پدر مادرها حاضر نیستن برای تحصیل بچه هاشون به شهر مهاجرت کنن. برای همین تصمیم گرفتم که تربیت معلم بخونم و به ده برگردم و اونجا یه مدرسه تاسیس کنم تا بچه های دهکده از تحصیل محروم نمونن.
پرسیدم، پس چطور دستگیر شدی؟ گفت: من هر سال آخره تابستون، برای گرفتن سهمیه کتابهای آموزشی باید میرفتم آموزش پرورش استان درخواست میدادم، از سال ۸۵، داخل فرم های درخواست که گزینه اضافه شده که توش نوشته بود، دین شما چیست؟ وقتی من به این سوال جواب دادم، دیگه وضعیت تغییر کرد و الان در خدمتم شمام.
نسرین که دید من دارم هی از همه سوال میکنم، چرا نرفتین و ایران موندین، ازم پرسید: خودت چرا نرفتی؟ تو که هم قبلا خارج بودی و هم وضع مالی خوبی داشتی، تازه می دونستی که فردی با تمایلات جنسی تو، ایران براش جهنمه.
گفتم: راستش نسرین جان، از روزی که دستگیر شدم تا الان شبی نیست که قبل از خواب، این سوال رو از خودم نپرسم و هیچ وقت هم براش دلیل منطقی پیدا نکردم. اما الان که جواب های شمارو می شنوم: فکر میکنم، یه دلیلش پدر و مادرم بودن، یک دلیلش هم اینکه به هر حال من فوق تخصص دارم و با تخصصم داشتم به مردم کشورم خدمت می کردم. اینها من رو به خاطره ی مسئله کاملا شخصیم گرفتن و یه جوری جار زدن که همه فکر میکنن که من یه خیابونیم.
در حالی که من از ۲۴ ساعت شبانه روزم، بیشتر از ۱۰ ساعتش رو داخل بیمارستان و مطب به درمان بیمارا مشغول بودم. حالا اینکه تو خونه و موقع عشق بازی دوست داشتم چیکار کنم که به کسی ربطی نداره.
نسرین: دستش رو گذاشت رو شونه من، گفت: دیدی همه ما جدا از اینکه چه جهانبینی داریم، احساس می کنیم در برابر این مردم مسئولیم. بنابراین دلیل موندن و نرفتن تک تک ما، همون احساس مسئولیت بود. چرا که خودمون میدونیم اگه میتونستیم چشمامون رو ببندیم و بریم، الان هر کدوممون یه جایی برای خودمون یه زندگی در خور دست پا کرده بودیم…
ناهار خوبی بود، کلی چیزهای جدید یاد گرفتم و از همه مهمتر هم یکی رو پیدا کردم که این دست نوشته ها رو امانت بهش بدم و هم اینکه جواب سوالی که شیش ماه مغزم رو درگیر کرده بود رو پیدا کردم.
حالا هم باید برای شام برم پیش بچه های دیگه، اوایلی که وارد بند شدم، با یکی از بچه های اون سلول دعوام شد، به همین دلیل کل این مدت نه با خودش و نه با هم سلولی هاش صحبت نمی کردم. اما امروز که خبر رو شنید، خودش اومد بغلم کرد و گفت: بابت حرفایی که بهم زده معذرت میخواد، ازم خواهش کرد ناهار رو برم پیششون، اما گفتم ناهار دعوتم، گفت تورو خدا شام بیا پیش ما.

هم اتاقی های خودمم که گفتن: میخوان برای فردا شب همه با هم باشیم و قرار شده که همبندیام بیان که یه مهمونی بگیریم. منم گفتم به ی شرط، اونم اینکه سودابه برامون آهنگ های شمالی بخونه. سودابه رشتیه و صدای خیلی قشنگی داره. بیچاره شوهرش خرده فروش مواد مخدر بوده، این رو هم به اتهام همدستی تو فروش مواد گرفتن و ۱۰ سال براش زندان بریدن الان چهار ساله که بی مرخصی داخل زندانه. بعضی وقت ها که حالش خوبه، شروع میکنه به خوندن و شمالی رقصیدن. حالا قول داده فرداشب تو مهمونی گودبای پارتی من برامون آهنگ شاد شمالی بخونه و برقصیم.

سه روز به اجرای حکم:

دیشب تا دیروقت پیش بچه ها بودم و وقتی به سلول خودم برگشتم، حال نداشتم چیزی بنویسم. مراسم آشتی کنون خوبی بود و به من حسابی خوش گذشت. کاشکی خیلی زودتر از این با این بچه ها دوست می شدم، همشون به دلیل چک برگشتی زندان بودن. برام جالب که تو بند عمومی زندان زنان اوین همه طیفی پیدا میشه. البته غیر از اونا که آدم کشتن. چون اونا رو کلا جدا کردن. اما باقی زندانیا با جرایم مختلف از سیاسی، مذهبی، امنیتی، مالی، مواد مخدری تا من مفسد اخلاقی همه داخل یک بندیم.
الان وکیل بند اومد گفت: وسایلی که میخوام تحویل خانوادم داده بشه رو جمع کنم تا فردا که خانوادم برای ملاقات آخر میان، بهشون بدم با خودشون ببرن. فردا این شانس رو دارم که میلاد رو هم ببینم.
من که چیزی برای خانوادم ندارم، چون کلا از وقتی وارد بند شدم چندباری مادرم به ملاقاتم اومد و هر بارفقط چند تا تیکه از لباسام رو برام آورد. که همه اینها رو میدم به زندانی هایی که شرایط مالی خوبی ندارن. داخل کارت زندانمم حدود ۳ میلیون تومان پوله که یکمش رو برای امشب کلوچه و چایی و این چیزها خریدم تا بین مهمون ها پخش کنم. باقیش رو هم به نسرین گفتم، بعد از اعدام کارتم رو بده به سودابه، چون می دونم خیلی دستش خالیه و بیچاره هیچ ملاقاتی نداره و فقط میتونه هفته ای ۱۵ دقیقه زنگ بزنه شمال با مادرش صحبت کنه.
دیروز حالم بهتر بود، نمیدونم چرا امروز ترس بدی اومده سراغم. امروز که داشتم اموالم رو تقسیم می کردم، یاد خونه افتادم ، یاد بیمارستان و کل اموال و دارایی هایی که بی صاحاب باقی میمونه. کاش می شد اونا رو هم خودمون اونجوری که دوست داشتیم میتونستیم تقسیم کنیم. اما فکنم داداش های میلاد بیمارستان رو صاحب شدن. خونه هم که هنوز دست دادگستری.
از زمان دستگیریم تا دیروز که بچه ها فهمیدن قرار اعدام بشم، اینقدر برخوردهای بد و زننده دیده بودم که قلبم پر شده بود از خشم و نفرت. اما از دیروز که فضای بند برای من صمیمی و دوستانه شدش، یه جورایی دوباره دلتنگ دوستی و دوستام شدم. فکنم تمام کنیه هایی که تو این شیش ماه از آدم های که بالاجبار دمخورم شده بودن به دل گرفته بودم رو با برخوردهای خوب هم بندی هام فراموش کردم.
هرچند از نگاه حاکمیت و جامعه، من و میلاد و آرش و احسان آدم های هرزه و بیمار جنسی به حساب میایم، اما واقعیت اینه که همه ما برای این کشور در حد توانمون زحمت کشیدیم و هزینه دادیم.
من فوق تخصص داخلیم، میلاد متخصص مغز و اعصابِ و رئیس بیمارستان خصوصی میلاد در سعادت آبادِ. آرش یه تاجر موفق که فقط ارزش دارایی هاش تو ایران بیشتر از ۲۰ میلیارد. احسان هرچند که از خانواده ای میاد که از نظر مالی ضعیفن، اما پسره زحمتکش و با معرفیه . پدرش زمانی که ارتش عراق به ایران حمله کرد، برای دفاع از کشورش جونش رو داد و احسان هیچ وقت باباش رو ندیده. این پسر از بچگی برای خواهرش با اینکه ازشون کوچیکتر بوده، پدری کرده و نون آور خونه بوده. واقعا بی انصافی و نا عادلانه است که ما رو فقط به خاطره اینکه دوست داشتیم با هم ارتباط جنسی داشته باشیم به اعدام محکوم کردن و بی هیچ راه تخفیف و توبه ای دارن مارو جدی جدی می برن پای چوبه دار.
یعنی تو این کشور هیچ مشکل و معضل دیگه ای وجود نداشت و نداره که حاکمیت اینقدر روی موضوع اجرای حکم ما پافشاری میکنه؟
این قوه قضاییه که از بالا تا پایینش رو فساد گرفته، چرا نمیاد جون مارو با پول معامله کنه؟
فقط چون ما از خودشون نیستیم!! اگر جای احسان، پسر یکی از همین آقازاده ها با من بود، پلیس جرات میکرد اصلا به ما گیر بده؟
اگر ما به یکی از این کله گنده ها وصل بودیم، اصلا پای ما به اوین باز می شد؟
من همیشه فکر می کردم که قانون بد از بی قانونی بهتره ، اما امروز متوجه شدم که اگر قانونی نبود، حداقلش این بود که ما به دلیل ارتباط جنسی خود خواسته به اعدام محکوم نمی شدیم.
هرچند دیگه امیدی ندارم، اما ته دلم کورسوی امیدی وجود داره، میدونم که هنوز خانواده ها به خصوص برادرهای آرش و میلاد، در تلاشن یه راهی پیدا کنن، بلکه بتونن حکم اعدام رو حداقل با یک درجه تخفیف به حبس ابد تبدیل کنن.
باید امروز وسایل رو آماده کنم برای گودبای پارتی امشب. بنابراین دیگه فکر نمیکنم امروز وقت داشته باشم که بنویسم، البته فعلا دیگه چیزی هم به ذهنم نمیاد که بنویسم.
اما کاش، خدایی بود، کاش معجزه ای بود…. کاش نمیرم، از دیروز که اینقدر همه باهم صمیمی شدن، یک جورهایی دوباره به زندگی علاقمند شدم.
کاش بشه تا آخر عمر همینجا پیش همین بچه ها داخل همین بند بمونم.
کاش شنبه صبح اعدام نشم.

دو روز به اجرای حکم:

امشب آخرین شب زندگی منِ، هر چند دو روز دیگه قرارٍ که حکم اجرا بشه، اما بر اساس قوانین و مقررات ایران از ۳۶ ساعت قبل از اجرای حکم فرد محکوم به اعدام رو از بند خارج می کنن و به انفرادی می برند و تا قبل اعدامش، گویا فقط ی آخوند میارن تا توبه کنه و از خدا بخواد که وقتی مرد و رفت پیشش، مثل نمایندهاش تو این دنیا دهنم رو سرویس نکنه و از هر سوراخم ی مار کلفت رد نکنه. من واقعا نمی فهمم، اسلامگرا ها همیشه وعده شراب و حوری تو بهشت رو میدن، بعد اگر همون بهشت رو بخوای روی زمین بسازی، میگن گناهکاری و اعدامت میکنن.
آخه این چه عدالتی که از هیچ نظمی پیروی نمی کنه؟ مگه میشه، شراب و سکس تو بهشت خوب باشه، اما روی زمین ممنوع؟ چرا اونوقت؟
امروز صبح بعد از صبحونه اتاق رو تمیز کردم که دیشب کثیف شده بود، بعد به تک تک اتاق های بند ۲ رفتم و از بچه ها خداحافظی کردم ، بعضی از لباسام رو به زندانی هایی که می دونستم وضعیت مالی خوبی ندارن دادم و بعد از ناهار خانوادم برای آخرین ملاقات اومدن دیدنم.
امروز بعد از شیش ماه پدرم اومد ملاقاتم. آخه ما از زمانی که به بند عمومی وارد شدیم و حق تلفن و ملاقات پیدا کرده بودیم، تنها مادرم بود که حاضر بود باهام صحبت کنه و باقی اعضای خانواده وقتی متوجه شدن که دلیل دستگیری من چی بوده، کلا بایکوتم کردن .
امروز هم وقتی دیدم بابام همراه مادرم برای آخرین دیدار اومده تعجب کردم. البته خیلی خجالت کشیدم. بابام همیشه به داشتن من تو زندگی خودش افتخار می کرد. من احساس بابام رو خیلی خوب می تونم درک کنم چون میدونم که ی مرد کاملا سنتی و مردسالاره و اصلا نمی تونه قبول کنه که دوردونش مثل پورن استارها با مردهای دیگه ارتباط داشته و الان هم به همین دلیل تو زندانه و قراره که اعدامش کنن.
ولی گویا یه توافق نانوشته ای از قبل بین من و بابام امضا شده بود که هیچ کدوممون اصلا در ارتباط با اتفاقاتی که افتاده بود صحبت نکردیم. فقط نگام میکرد، نشست کنارم و نوازشم کرد. اصلا انگار نه انگار که از دست من ناراحتِ. مثل همون قدیما که دراز می کشیدم و سرم رو می گذاشتم روی پاش تا با موهام بازی کنه، نشستم کنارش و خودمو انداختم تو بغلش، اونم همش با موهام بازی میکرد و یواشکی سرم رو بوس می کرد. اما اصلا حرفی نزد، منم هیچی نگفتم. انگار اصلا دوست نداشت چیزی بگه، فقط میخواست یه بار دیگه با موهای دختر کوچولوش که آرزو داشت دکتر بشه بازی کنه. فقط وقتی که داشت می رفت، آروم گفت: مواظب خودت باش، منم زود میام پیشت.
مامانم که انگار داشت یه فیلم سینمایی تماشا می کرد، فقط روبروی ما نشسته بود و مارو تماشا میکرد.وقتی دید اشک تو چشم های من جمع شده، گفت: دیشب مسعود(داداش میلاد) زنگ زده…. تا می خواست باقیش رو بگه، حرفش رو قطع کردم و گفتم: بعد از شما میلاد رو میبینم……تلاش کردم با ابرو به مامانم اشاره کنم که مامورها دارن حرفهای مارو میشنون و بهتره که اصلا حرفی نزنیم، اون هم متوجه شد و سریع بحث رو عوض کرد.
بعد از اینکه پدر مادرم و بوسیدم و ازشون جدا شدم، رفتم به اتاق ملاقات شرعی، تا یه دوش بگیرم و منتظر باشم که میلاد از دیدار با خانوادش بیاد.
میلاد رو که آوردن، دیدم داره می خنده، گفتم چی شد؟ گفت: از تو بدشانس تر تو این دنیا کسی نیست!!
پرسیدم: چطور؟
گفت: جای اینکه الان یه مرد کیر کلفت حشری بیاد اینجا ترتیبت رو بده، یه کونی آوردن که تازه تو باید بکنیش.
منم خندیدم و گفتم: میلاد، میدونم تو گی هستی و اصلا دوست نداری فاعل باشی. اما من عاشقانه دوست دارم و از اینکه تو پیش منی خیلی خوشحالم. خودت میدونی از وقتی دیگه مرزی بین ما نیست، مثل یه دوست خوب دوست دارم.
اومد نشست کنارم، بهش گفتم: میخوای دوش بگیری؟
گفت: آره.
وقتی رفت زیر دوش، رفتم نزدیکش، آروم گفت: مسعود، تونسته با طبری (معاون اول رئیس قوه قضاییه)، ارتباط برقرار کنه. طرف بشدت اهل معامله است، حالا ببینیم چی میشه.
بهش گفتم: یعنی فکر می کنی، اجرای حکم عقب بیفته؟

گفت: فکر نمیکنم اجرای حکم عقب بیفته ، ولی شاید راه دیگه ای براش پیدا شه.
گفتم: مثلا چی؟
گفت: اینکه شاید بشه، ما سوری اعدام بشیم و ثبت بشه که ما اعدام شدیم، اما واقعا اعدام نشیم.
گفتم: خب اینکه خیلی خوبه، اما چطوری باید زندگی کنیم؟
گفت: اگر این اتفاق بیفته، باید بعد از آزادی سریع و بی سروصدا از ایران خارج بشیم و دیگه هیچ وقت به ایران برنگردیم.
گفتم: یعنی میشه؟

گفت: آره ارباب، امیدوارم که بشه.
من که خیلی خوشحال شده بودم از شنیدن این خبر. چسبوندمش به دیوار و خودمم از پشت چسبیدم بهش و دو تا انگشت کردم تو کونش گفتم، اگر از اینجا خلاص بشیم، تا آخر عمر باید غلام خودم باشی. خودم میکنمت، فهمیدی؟
میلاد که نفسش در نمی آمد، گفت: بله قربان.
موهاش رو گرفتم دستم و گفتم دنبال من بیا.
جلوی تخت بهش گفتم که زانو بزنه و با کمر بخوابه رو تخت و شروع کردم به لیس زدن کونش و بعد شروع کردم به انگشت کردن، خیلی گشاد شده بود، شک کردم که دیگه فقط با احسان و آرش نیست و گویا چند نفری رو پیدا کرده… به اندازه ای جا باز کرده بود که بدون کرم و روغن تونستم کل پنج انگشتم رو بکنم داخل و شروع کردم به تلمبه زدن که دیدم داره جق میزنه، متوجه شدم داره ارضا میشه، قشنگ با دست کردمش تا اینکه ارضا شد.
بعدش افتاد روی تخت و منم خوابیدم کنارش.
پرسید: اینجا هم سربازی رو به خدمت گرفتم؟
گفتم: نه بابا غیر از زمانی که انفرادی بودیم، اینجا همه سربازا زنن ، من اصلا امکانش برام فراهم نشد که سرباز مردی رو ببینم.
گفت: پس اصلا سکس نداشتی.
گفتم: سکس نه، اما ی وکیل بند داریم، هر وقت حشری میشه، میاد رو تخت من و می گه ارضاش کنم. منم میخورم براش، اما می دونی که من اصلا به زنها تمایلی ندارم.
میلاد: آره میدونم.
پرسیدم تو چی؟
گفت: من تمام عقده های بچگیم رو خالی کردم. داخل زندان هرکسی شلوار کردی سفید پاش باشه، بهش میگن عروس زندان، بعد از اینکه از انفرادی وارد بند شدیم، رفتم فروشگاه زندان که شلوار بخرم فروشنده بهم شلوار شیرازی سفید داد.
دیگه از همون شب اول هم بندی ها عروسی رو شروع کردن.
گفتم : احسان و آرش چی؟
گفت: هواشون رو دارم، الان داخل یک سلول هستیم.
گفتم: مریض نشدی؟
گفت: شب اول که متوجه شدم، فروشنده من رو کرده عروس بند. رفتم پیشش و بهش گفتم، ۱۰ میلیون بهت میدم برام کاندوم بیار. دیگه هر هفته که میره خرید، برام ۴ تا بسته کاندوم میاره.
گفتم: مواظب خودت باش، اگه این طرف کارامون رو دست کنه که آزاد بشیم لازمت دارم هاااا.
خندید و گفت: چشم قربان
بوسش کردم و بلند شدم، لباسام رو پوشیدم و برگشتم داخل بند.

رفتم پیش نسرین و بهش گفتم چی شده. بغلم کرد و گفت: نمی خواهم نا امیدت کنم، اما اینها حرفشون حرف نیست. شاید خواستن، اینجوری شمارو فریب بدن، تا شما اموالتون رو بزنین به اسمشون و بعد اعدامتون کنن. اما چه اعدام بشین و چه نشین، این آخرین روزی هست که تو حداقل تو ایران با این هویت زندگی میکنی.

حرف های نسرین بنظرم منطقی بود، چون ما اموال غیر مشروع نداشتیم، قوه قضاییه نتونست رو اموال ما دست بذاره. اما از اونجا که حجم دارایی میلاد و آرش بشدت وسوسه کننده است، این احتمال هست که بخوان قبل از مرگ این حجم از دارایی رو از چنگ ما در بیارن. چون هر کسی با یه حساب سر انگشتی میتونه متوجه بشه که مجموع دارایی میلاد و آرش و من به بیش از ۶۰ میلیارد میرسه. که در اصل بعد از اعدام ما اعضای خانواده وارث این اموال میشن.
پس احتمالش کم نیست که چندتا از این دم کلفتاشون مثل همینی که میلاد گفت: قبل از اجرای حکم بیان و بخوان که جون مارو با این املاک معامله کنن.
ولی نسرین میگه: اینها می تونن امشب مارو ببرن، بهمون بگن هر چی دارید رو واگذار کنید تا آزادتون کنیم، بعد که ما به اسم زدیم ما رو بکشن. چرا که نه؟
این حرومزاده ها که براشون آدم کشتن کاری نداره.
ای کاش با نسرین قبل از ملاقات با میلاد صحبت کرده بودم، واقعا اگر امشب به ما بگن که آزاد می شین به شرط اینکه وکالتی اموال رو واگذار کنید، چیکار کنیم؟
پدر مادرم و برادر های میلاد وارث دارایی ما بشن، خیلی بهتره تا یک مشت آخوند بوگندو که خودشون مارو اعدام کردن از اموال ما نشخوار کنن و به ریش ما بخندن.
وای که چقدر بدِ، دلشوره ی عجیبی دارم.
چیکار باید بکنم؟ نمیدونم

آخرین نامه:

آخرین شام رو با هم سلولی هام خوردم، البته نسرین هم مهمون ما بود، کارهایی که لازم بود رو باهاش هماهنگ کردم و وسایلی که می خواستم بعد از من بین بچه ها تقسیم بشه رو بهش دادم.
بغلم کرد و گفت: نگران نباش، امیدوارم که همونی که گفتی عملی بشه.
بهش گفتم: من فکر میکنم، اینها قبل از اعدام همه اموال مارو ازمون بگیرن و بعد هم خیلی راحت اعداممون کنن.
گفت: به دلت بد راه نده، تو که دیگه چیزی برای باختن نداری. من بهت نگفتم که ناامیدت کنم، گفتم که بتونی یه راه حلی پیدا کنی که اگر نشستین پای معامله، موفق از میز بلندشین، نه اینکه هم اموالتون بره و هم جونتون.
گفتم: دوست ندارم، ثروت من به این شاشوهای بو گندو برسه، اگر کسی بخواهد از دارایی ما لذت ببره، بهترِ خانواده های خودمون باشن ، نه این زنازاده های تازه به دوران رسیده.
بغلم کرد و گفت: عزیزم فکرای بد نکن، هرچی بخواد بشه میشه. ی وقت هایی آدم باید خودش رو به باد بسپاره، ولی امیدت رو از دست نده، انسان فقط با امید زنده ست.
بعد رفت تا من بتونم تو خلوت و تنهایی وصیت خودم رو بنویسم.

خواننده ناشناس من سلام،

نمیدونم وقتی این متن رو میخونی، من کجا هستم و چه اتفاقی برام افتاده. اما دوست دارم بهت بگم: هرچند به دلیل وجود قوانین قرون وسطیی حاکم در ایران، منم سالها مثل باقی ایرانی ها قربانی فرهنگ جنسی نظام مردسالار بودم، اما سفرم به آلمان و آشنا شدنم با انواع مختلف گرایشات جنسی عاملی شد تا بتونم خودم رو بهتر بشناسم. برگشتم به ایران و ازدواجم با پسر خالم، بهم ثابت کرد که اگر از قفس آزاد بشی و به قفست برگردی نابود میشی. اما مجددا از زمانی که من و پسر خالم تونستیم رازهامون رو بهم بگیم، زندگی برامون به قدری دلچسب و جذاب شد که هنوز کلمه ای براش پیدا نکردم.
قصد نصیحت کنم، فقط میخوام چند تجربه ای که تو این مدت کوتاه عمر به دست آوردم رو بگم:
پیشنهاد میکنم، اول از همه تلاش کن، خودتو بشناسی، بعد جامعه پیرامون خودتو بعد جهانی که درش زندگی می کنی رو.
خودت رو بشناس تا بتونی بهترین ها رو برای خودت تو زندگی انتخاب کنی. جامعه پیرامونت رو بشناس، تا بتونی افرادی رو به دوستی بگیری که از بودن باهاشون لذت ببری و ترسی از این نداشته باشی که بخوان ازت باج بگیرن.جهانت رو بشناس تا بدونی کجا داری زندگی میکنی.
اگر روزی خواستی شریکی برای زندگی خودت انتخاب کنی، معیارت نه تیپ و قیافش باشه و نه داراییش. بلکه ببین چقدر تورو برای خودت میخواد و چقدر تو اون رو برای خودش میخوای. ببین می تونی بهش اعتماد کنی و تمام اسرارت رو بهش بگی، ببین وقتی دعواتون میشه اسرارت و اشتباهات رو به روت میاره یا نه؟ اگر به روت آورد یعنی شریک خوبی برای زندگی نیست، اما اگر نخواست از اسرارت برات یه قلاده بسازه، بدون که شریک خوبی برای زندگیته. البته اگر خواستی سکس پارتنر انتخاب کنی حتما، کسی رو انتخاب کن که بتونه ارضات کنه.

من تو این مدتی که داخل زندانم، فعالین سیاسی زیادی رو دیدم که همش به فکر تغییر جهانن. بعد از ساعت ها بحث، بهشون ثابت کردم که بسیاری از آرمان هاشون تنها در حد یک شعار و حتی اگر به قدرت برسن نمی تونن عملیش کنن، چون به این حرف ها اعتقادی ندارن.
اما خودم همیشه تلاش کردم که اگه چیزی رو احساس می کنم خوبه، اول تو زندگی خودم اجرائیش کنم و بعد برای دیگران تجویزش کنم. چون من واقعا به این امر باور دارم که ، تغییری ایجاد نمیشه تا زمانی که ما تغییر رو از خودمون شروع نکنیم.
پس اگر تو هم از شرایط موجود ناراضی هستی، انقلاب رو از درون مغز خودت آغاز کن و تلاش کن اول زندگی روزمره خودت رو به آرمانات نزدیک کنی.

همونطور که پیشتر نوشتم، گویا کسی پیدا شده که بخواد با ما سر جونمون معامله کنه.
گویا طرف، بخشی یا همه اموالمون رو میخواد ازمون بگیره و در ازاش، اعدام نشیم و بتونیم بی سرو صدا برای همیشه ( البته تا وقتی آخوندهای شپشو روی کار هستن) خارج از ایران زندگی کنیم.
ما مجبوریم این معامله رو انجام بدیم، اگر اینقدر شرف داشتن که بعد از تصاحب اموال مون بهمون اجازه خروج از ایران رو بدن، من تلاش میکنم هرجور که شده به اطلاع همه برسونم که زنده م و اموال ما نوش جون آن کسی که با زیر پا گذاشتن این قوانین متوحش مارو نجات میده. اما اگر اموال مارو از ما گرفتن و اعداممون کردن و خبری از ما نشد. لطفا هر روزی که شرایط فراهم شد، یکی از وکلای حقوق بشری ایران، اموال مارو پس بگیره و به شیرخوارگاه آمنه اهدا کنه.
وکیل بند اومد و گفت ۱۰ دقیقه دیگه باید برم. شاید این آخرین جمله ای باشه که تو زندگیم می نویسم. به قول سید مهدی موسوی:

که ما مردیم و میمیریم توو تاریخ … امّا عشق
نمی میره ، نمی میره ، نمی میره ، نمی میره …

نوشته: احسان

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی تجاوز, سکس گروهی, سادیسم  از سایت سکسی خفن ایران 69