داستان سکسی سعید چادری در پایگاه بسیج خواهران از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دنباله دار , زنپوش , بسیجی از سایت سکسی خفن 69

تو مدرسه دیگه همه کلاس و مدرسه فهمیده بودن که من مثل بقیه پسرها نیستم و صدای نازکم و پوست سفید و کون تپلم باعث شده بود هر روز چند نفر خودشون رو بهم بمالن با اینکه هنوز خیلی از بچه ها به سنی نرسیده بودن که آبشون بیاد اما از روی کنجکاوی یا میل جنسی همه کونم رو میمالیدن و انگشتم میکردن و با عوض کردن مدرسه‌ام هم این کار متوقف نمی شد و بعد از چند روز یا چند هفته بعضی از هم کلاسی هام تحریک میشدن و میومدن سراغم ، تو دوره راهنمایی که اوج دوران بلوغ جنسی بود کار بالا گرفت و روزی چند نفر میبردنم تو دستشویی و یه جای خلوت و کونم میذاشتن تا اینکه یه روز مدیر مدرسه مون من رو با دوتا دیگه از بچه‌های مدرسه که چند سال از من بزرگ‌تر بودن تو کلاس و روی کار گرفت و کار رسید به خانواده ها ، من که پدر و مادرم فوت کرده بودن و با مادر بزرگم زندگی میکردم از همه بیشتر شکنجه شدم و جلوی مادر بزرگم آب شدم رفتم تو زمین ، برادر مدیر مدرسه مون تو کلانتری شهر بود و چون شهرمون کوچیک بود خیلی زود خبرها به گوش اون هم رسید و یه روز با ماشین کلانتری جلو راهم رو گرفت و با تهدید منو سوار کرد و برد کلانتری و کلی سوال پیچم کرد که چرا اینکارهارو میکنی و چرا میذاری بقیه بهت تجاوز کنن و باید از مادربزرگ پیرت خجالت بکشی و از این حرف ها و آخرش هم گفت تو باید بری پیش روانپزشک ، خلاصه این شد که با چند جلسه روانپزشکی به این نتیجه رسیدم که من واقعا یه زنم اما جسمم پسرانه‌اس و با کمک همون پلیس مهربون تونستم مراحل قانونی تغییر هویت رو انجام بدم اما پولی برای تغییر جنسیت نداشتم و از اونجایی که کل شهر از داستان من خبر دار شده بودن دیگه نمیتونستم اونجا بمونم برای همین خونه رو فروختیم و با مادر بزرگم راهی تهران شدیم و منم مثل مادر بزرگم چادری شدم چون واقعا بهم احساس آرامش میداد و راحت میتونستم پشت اون تمام چیزهایی که ازش میترسیدم روم قایم کنم، با پول خونه شهرستان یک خونه اجاره کردیم و بقیه‌اش رو گذاشتیم تو یکی از این موسساتی که اون زمان سود خوبی میدادن و با سود اون اجاره خونه و مخارج زندگی فقیرانه ای رو میدادیم منم با هویت جدیدم که از سعید تبدیل شده بودم به سعیده و تا حالا هیچ تجربه کاری نداشتم و از زندگی ساده در شهرستان به شلوغی تهران رسیده بودم میترسیدم برم سرکار و برای آروم کردن خودم و مادربزرگم رو آوردم به کارهای مذهبی و به مسجد نزدیک خونمون میرفتم و به خواهران بسیجی برای کمک به مردم و مسجد و… کمک میکردم، فرمانده پایگاه خواهران یک خانوم جونی بود به اسم زهرا که دوتا بچه داشت و شوهرش تو سوریه کشته شده بود، زهرا ۳۵ساله بود و قد بلند و صورت سفید و نورانی داشت و بعد از چند روز رفت و آمد به مسجد خیلی بهم نزدیک شده بودیم و کم‌کم من بخاطر وقت آزادم تبدیل به دست راست زهرا شده بودم و هرجا میخواست بره و هر کاری که میخواست بکنه منم باهاش بودم و از مهربونی و قدرت اجراییش واقعا لذت میبردم البته زیباییش هم باعث شده بود بیشتر جذبش بشم و وقتی کنارش بودم و لمسش میکردم کیرم راست می‌کرد و هر روز که میگذشت اونم بیشتر با من احساس راحتی می‌کرد و گفتن شرایطم هر روز سخت تر می‌شد، رفت و آمدم به خونه زهرا بیشتر شده بود و منو مثل خواهر نداشتش میدید و برام درودل می‌کرد ، فهمیده بودم که زهرا هم مثل بخاطر فرار از تنهایی و فشارهای جامعه به مسجد و بسیج پناه آورده بود و با این کار هم کمتر احساس تنهایی می‌کرد هم کمتر کسی بهش گیر میداد و فرمانده پایگاه بودنم بهش حس قدرت میداد و اونقدرهام که اولش فکر میکردم خر مذهبی و مقید نبود و وقتی تنها میشدیم تو خونه‌اش اصرار داشت که لباس هام رو در بیارم و مثل خودش بدون شال و روسری و با تاپ یا تیشرت باشم اما من همچنان میترسیدم و با اینکه موهام بلند بود و بدن سفید بدون موم از بدن زهرا کم نمی‌آورد از اینکار تفره میرفتم و اونم از این حجب و حیای من کلی کیف می‌کرد و همیشه بغلم می‌کرد و میگفت منم قبل ازدواج جلو مادرمم روسری سرم بود و از همه خجالت میکشیدم ، میگفت تا ازدواج نکنی و خونه شوهر نری نمیفهمی که من چی میگم، منم واقعا سرخ و سفید میشدم و هیچی نمی گفتم ، این رابطه برام تبدیل به کابوس شده بود، شبها به یاد زهرا خودارضایی میکردم و خودمو انگشت میکردم و تو فانتزیهام زهرا رو با دیلدو تصور میکردم که داره از پشت میکنم ، یه روز تو دفتر بسیج با زهرا تنها شده بودیم و داشت از وضع بد دخترهای جامعه تعریف می‌کرد و گوشیش رو درآورد و گفت ببین این جنده ها چقدر وقیح شدن و چه فیلم هایی از خودشون تو شبکه های اجتماعی پخش میکنن، صندلیش رو که چرخ دار بود به سمت من حل داد و به من چسبید ، طوری که بازوم از کنار چسبیده بود به سینه‌هاش و کاملا گرمای سینه‌های زهرا رو میتونستم حس کنم، فیلم یه پارتی دخترونه رو گذاشته بود که چندتا دختر با شرت و سوتین داشتن مشروب میخوردن و دابسمش درست میکردن و بعضی هاشون از هم لب میگرفتن، با دیدن این کلیپ و لمس سینه های زهرا داغ کرده بودم و کیرم داشت منفجر می‌شد ، همنطور که کلیپ درحال پخش بود احساس کردم صورت زهرا به صورتم نزدیک تر شد طور که انگار میخواست یه چیزی رو دقیق‌تر ببینه ، صدای نفس هاش رو میتونستم کنار گوشم حس کنم ، دستمو گذاشتم روی رون نرم زهرا و صورتم رو برگردوندم به سمتش و چشمام که از زور شهوت خمار شده بود بهش گفتم وای چه کارایی میکنن اینا آدم حالی به حالی میشه، زهرا خندید و خیلی شهوتی و کشدار گفت ای جوووونم خانومم دلت خواست، صورتم تقریبا یک سانت با گونه زهرا فاصله داشت و زهرا باگفتن این جمله لپم رو بوسید و کمی صندلیش رو داد عقب تا درست بتونه ببینم ،اما هنوز یک پاش بین پاهام بودو میتونستم گرمای پاش رو حس کنم، زهرا که چشماش داشت برق میزد گفت؛ بالاخره خانوم باحیای مسجد تحریک شدن، چشمم روشن سعیده خانوم، با دیدن جک و جنده‌ها تحریک میشی ، من که هنوز کیرم سیخ بود و به زور چادر پوشونده بودمش گفتم ؛ از دست تو زهرا این چیزا چیه به یه دختر مجرد نشون میدی آخه، سرم و از خجالت انداختم پایین و زهرا هم با خنده بلند شد بغلم کرد و یه بوس آبدار از لپم کرد و کلی قربون صدقم رفت که ببخش عزیز دلم فکر نمیکردم با این چیزها تحریک بشی عزیز دلم ، قوربون اون معصومیتت برم من، من که داشتم بخاطر گرمای بدن زهرا و سینه های نرم و بوس های پر از شهوتش ارضا میشدم با شنیدن کلمه معصومیت کلی تو دلم بهش خندیدم و میگفتم اگه بدونی تا الان به چند نفر کون دادم هیچ وقت همچین حرفی نمیزدی، زهرا اون روز ول کن نبود و انگار خودشم دلش میخواست به یکی بده و یجوری ارضا بشه دستش رو گذاشت زیر چونه من و سرم رو که بخاطر خجالت پایین نگه داشته بودم آورد بالا و گفت باید همین روزها شوهر خوب برات پیدا کنم که از خجالت در بیای منم زدم به پرویی و گفتم مگه شوهر قراره چیکارم کنه، زهرا که از حرفم ذوق کرده بود سرش رو آورد نزدیک صورتم و گفت شوهر با کیرش به زندگیت معنی میده ، اولین بار بود کلمه کیر رو از دهن زهرا شنیده بودم و واقعا معلوم بود که حسابی داغ کرده و منم از فرصت استفاده کردم و دست رو گذاشتم روی گونه زاهرا و با صدای آروم و شهوتی بهش گفتم میشه بازهم از شوووهر برام بگی، خنده شهوت ناکی کرد و گفت آره عزیز دلم چرا که نه ، شب اول ازدواجت شوهرت میاد و کست رو برات میامله و وقتی کست خیس شد کیر تپلش رو آروم میکنه تو کس پر آبت و تو از شدت لذت تخت رو چنگ میزنی، همینطور که دستم رو گونه‌اش بود شصتم رو گذاشتم روی لب پایینی زهرا اونم که حسابی شهوتی بود اول یه بوس کوچولو کردش و بعد کرد تو دهنش و گفت باید کیر شوهرت رو اینجوری بمکی، اینو که گفت دیگه نتونستم صبر کنم و با دو دستم صورت زهرا رو به صورت خودم نزدیک کردم و یه لب حرفه‌ای ازش گرفتم و چند ثانیه لب گرفتنمون طول کشید و معلوم بود زهرا هم داره از این کار لذت میبره وقتی از هم جدا شدیم زهرا چشماش از تعجب داشت بیرون میزد با پشت دستش لبش رو پاک کرد و خندید تو چقدر داغی دخترررررر، داشتی منو میخوردی که ، هر دومون زدیم زیر خنده و دوباره زهرا خم شد و گونه ‌ام رو بوسید و گفت یه وقت به کسی در اینباره چیزی نگی که جفتمون رو میکشن، قشنگ مشخص بود زهرا جونم کلی ذوق کرده بود که یک پایه برای سکس پیدا کرده اما نمیدونست که پایه لزش کیر داره و دلش میخواد بهش کون بده تا بکنتش.

ادامه دارد…

نوشته: Viki

متن داستان سکسی سعید چادری در پایگاه بسیج خواهران