داستان سکسی ستاره دختردایی از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی ستاره دختردایی


من یه پسر ۱۳ ساله ی خجالتی بودم ، آخه چی از سکسی و دختر بازی میدونستم مگه؟
داستان از جایی شروع شد که من دخترِ دختر داییم رو توی مهمونی دیدم و احساس کردم که دلم لرزید ، از بچگی همو میشناختیم و بازی می کردیم ولی اون روز انگار اولین بار بود که می دیدمش . قشنگ یادمه اون لحظه زمان واسه چند ثانیه استپ شد و من محو چشماش شدم ، حتی قدرت نداشتم سلام کنم بهش .
روزا همینطور میگذشت و من بزرگ میشد و ستاره هم خوشگل تر ، زیاد میدیدمش و باهاش تنها هم میشیدم و با هم صمیمی شده بودیم ، اما قدرت نداشتم بهش بگم که دوسش دارم .
بهش هدیه میدادم ، هدیه هایی که قیمتی نبود ولی من با عشق بهش میدادم .
یادمه تنها کسی که میدونست من دوسش دارم پسر داییم بود که هم سن خودم بود و میگف که به درد تو نمیخوره ولی هیچوقت نگفت چرا .
یکی از روزا متوجه شدم که یه پسره مزاحمش میشه و به همه گفته عاشقشه ، پرس و جو کردم دیدم بچه محلشونه ، با اون یارو که از خودم بزرگ تر بود یه دعوای حسابی کردم و البته کتک خوردم ازش ولی دردش شیرین بود چون سر ستاره دعوا کردم ، کسی اون موقع فکر میکردم عاشقشم .
هفته ها و ماه ها گذشت و من حالا ۱۵ سالم شده بود و ستاره حالا دوست دختر من بود و تو اون دوران بهترین روزای عمرمو باهاش گذروندم .
کم کم متوجه شده بودم که ستاره اون دختری نیست که فکر میکردم ولی داشتم باهاش کنار میومدم .
بهم گفت که اونم منو دوس داشته و همیشه سعی میکرده بهم بفهمونه و در عجب بوده که چرا من حرکتی انجام نمیدم . بهم گفت چرا به من دست نمیزدی یا بخوای تو عروسیا و جشنا بمالی بهم یا انگشتم کنی ، وقتی اینارو گفت شاخ در آوردم و هنگ کردم.
خیلی راحت میگشت ، موهاش همیشه ازاد بود و …
همیشه برام عکسای سکسی میفرستاد و سکس چت میکردیم .
روزامون داشت همیطوری میگذشت و من عاشقش بودم .
تا اینکه یه روز ، یکی از فامیلا که دوستش بود بهم گفت ستاره پرده نداره ، سرش داد زدم و گفتم مثل سگ دروغ میگی ، گفت باشه باور نکن اصن به من چه ولی اون دختر خوبی نیست .
از این داستان یه ماهی گذشت و هر روز فکر اینکه ستاره دختر نیست روح منو میخورد تا اینکه یه روز ، با یکی از رفقا نشسته بودم تو پارک ک گف یه دختر رو برده خونشون کرده ، گوشیشو درآورد که عکسشو نشون بده ، اون لحظه حس کردم مردم ، سینم داغ شده بود و قلبم تیر میکشید ، تو اون عکس ستاره لخت تو بغل رفیقم بود ، رفیقی که نمیدونست ستاره دوس دختر منه ، با رفیقم دست به یغه شدم و منی که دعوایی نبودم تا سرحد مرگ زدمش .
بعدش مستقیم رفتم پیش ستاره و ازش حقیقتو خواستم ، اونم بدون حتی یک ذره خجالت و شرم همه چیو گفت بهم ، باهاش کات کردم و بعد از اون دیگه ندیدمش و هرجا که اون بود من نرفتم ، نمیدونم شاید میترسم باهاش رو به رو شم چون هنوزم عاشقشم .
الان سه سال از اون ماجرا میگذره و من با یه دختر خانوم خوب و خوشگل ، همون جوری که دلم میخواد دوستم . عاشقشم و اونم عاشقمه و ستاره رو فراموش کردم و از خدا واسش بهترین هارو میخوام .
مرسی که خوندین ، همش عین حقیقت بود بجز اسم ها.


نوشته: جوان ناکام


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دختر دایی از سایت سکسی خفن ایران 69