داستان سکسی زن محجبه همسایه از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی زن محجبه همسایه


اسم من مهران هست 53 سالمه و راننده ماشین سنگین هستم داستانی که میخواهم براتون تعریف کنم مال ده سال پیش هست. بعد از چند سال جون کندن بالاخره تونستم توی یکی از محله های پایین شهر یک خونه بخرم. یادمه تابستون بود وهوا بسیار گرم من همراه کامیون حمل اثاث به سمت خونه جدید در حرکت بودم خیلی خوشحال بودم که از شر صاحبخونه راحت شده بودم .غرق افکار خودم بودم که راننده گفت اقا توی همین کوچه باید برم. یک نگاه به تابلوی کوچه کردم وگفتم اره همینه برو داخل .اثاث رو پیاده کردیم و کمک کردم ابتدا اشپزخونه تکمیل بشه که بشه ناهاری درست کنیم .همسرم گفت مهران برو از یکی از همسایه ها سوال شماره رستورانی که پیک داشته باشه رو دارن که سفارش غذا بدی چون اصلا حس اشپزی توی این شلوغی رو ندارم. اومدم توی حیاط یه ابی به سر وصورتم زدم ورفتم توی کوچه که از یکی سوال کنم که در حیاط خونه بغلی باز شد ویه خانم چادری اومد بیرون. قد متوسطی داشت وشباهت زیادی به خانم های عرب خوزستان .سلام کردم وگفتم ببخشید ما امروز اسباب اوردیم ودور وبرمون شلوغه. شماره رستورانی که پیک داشته باشه ندارین یک نگاهی به من انداخت وبا کمی تاخیر گفت الان به پسرم میگم شماره رو براتون بیاره در ضمن اگه چیزی لازم داشتین تعارف نکنید تشکر کردم ومنتظر شدم تا پسرش شماره تلفن رو بیاره .خانم همسایه که دوسه روز بعد فهمیدم اسمش رازی هست خیلی زود با همسرم با هم صمیمی شدن واکثر مواقع خونه ما بود در حین ابن رفت وامد ها یک روز که کلید انداختم ووارد خونه شدم بخاطر اینکه خیلی مثانه ام تحت فشار بود با سرعت به سمت توالت که گوشه حیاط بود رفتم که یک هو در توالت باز شد ورازی اومد بیرون چادرشو انداخته بود روی بند لباس توی حیاط. برای اولین بار بدون حجاب دیدمش واقعا خوش اندام بود با اینکه نزدیک به چهل سال سن داشت.من سریع رو برگردوندم ورازی که از خجالت سرخ شده بود دوید به سمت چادرشو ورفت خونه خودشون . نمی دونم چرا بعد از این داستان یک حسی درونم بوجود اومد نسبت به رازی میدونستم شوهر داره به همین خاطر زیاد جدی نمیگرفتم احساسم رو ولی با تمام این تفاسیر نمی تونستم بهش فکر کنم. تا اینکه سرنوشت طوری رقم خورد که تا نابودی زندگی خودم پیش رفتم .یک شب که داشتم میرفتم خونه سر کوچه به رازی برخوردم خیلی پریشون ومظطرب بود پرسیدم طوری شده .گفت اقا مهران شما جای برادرم .حمید بی شعور باز دسته گل به اب داده منظورش شوهرش بود.پرسیدم چی شده .گفت حمید یک مقدار حشیش همراهش بوده. رفته بود خونه دوستش که مامورا میریزن خونه دوستش که ساقی تریاکه .حمید رو هم بازرسی میکنن وخلاصه میبرنش کلانتری والانم من دارم میرم کلانتری. رحمان پسرم رفته شهرستان مونده بودم چکار بکنم گفتم غصه نخور خدا بزرگه بعدشم برا ی یک ذره حشیش که اعدامش نمی کنن تو اینطور داری جوش میزنی زنگ زدم خونه وجریان رو گفتم وهمراه رازی رفتیم کلانتری. توی تاکسی رازی کنارم نشسته بود با اینکه ما دو نفر عقب بودیم ولی خیلی خودشو به من چسبونده بود طوری که گرمای بدنشو حس میکردم. رسیدیم کلانتری ورازی رفت داخل وبک بیست دقیقه ای من بیرون منتظر بودم که دیدم اومد بیرون. رفتم سمتشو تا به من رسید با بغض گفت. اقا مهران یک عمر با یک دروغگو زندگی میکردم .مردیکه ساقی بوده . شک کرده بودم بهش ترازو دیجیتال کوچولو توی جیب شلوارش دیدم گفت مال دوستشه.نگو مال خود بی شرفش بوده گفتم اینطوری نگو .بابای بچه هاته. سر به تنش نباشه اقا مهران اخه دلم به چی این مردیکه خوش باشه .یه مقدار با صحبت ارومش کردم. راه افتادیم سمت خونه قبل از اینکه تاکسی بگیرم گفتم من خیلی تشنه شدم بیا بریم یه اب میوه ای بخوریم شما هم کمی اروم بشی رفتیم توی مغازه وسفارش دو تا اب طالبی دادم. وگفتم بیا بریم بالا کولر روشنه خنک تره رفتیم قسمت خانوادگی طبقه بالا .رازی روبروی من نشسته بود چادرش افتاده بود روی شونه هاش .گره روسریشو باز کرد وبا حرکت دوطرف روسری خودشو باد میزد نمی دونمدبخاطر عجله بود که دکمه های مانتو رو تا بالا نبسته بود گردن زیبایی داشت نا خوداگاه خیره شده بودم به گردنشو ویه مقدار از سینه اش که معلوم که دیدم داره نگام میکنه خجالت کشیدم وسرمو انداختم پایین .اما دوباره که نگاهش کردم متوجه شدم یک دکمه دیگه هم باز شده بطوریکه تا خط سینه معلوم بود چشمای رازی یک برق خاصی پیدا کرده بود این بهم جرات داد تا کمی حرفای صمیمی تر بزنم ِگفتم رازی خانم ورزش میکنی . با یک عشوه زنانه پرسید چرا . گفتم خیلی خوش اندام هستی شکم نداری خلاصه تیپ ورزشکاری داری. یه اهی کشید وگفت هیکل ورزشکاری وقتی کسی نیست قدرشو بدونه به چه درد میخوره .گفتم حمید حتما قدرشو میدونه در ضمن به حمید حسودیم شد یک لحظه .لبخند معنی داری زد وگفت .اون حیف نون که کاری از دستش بر نمیاد .با این حرف یقین کردم که کس رازی خانم رگ کرده .اب میوه رو خوردیم واومدیم بیرون .من با اتوبوس کار میکردم ونزدیکی محلمون یک گاراژ بود که صاحبش از دوستان قدیمیم بود اتوبوس رو اونجا پارک میکردم به رازی گفتم من وسیله جا گذاشتم توی اتوبوس باید برم بر دارم اگه عجله نداری بریم وبعد برگردیم خونه وگرنه برای تو تاکسی بگیرم بری . گفت نه عجله ای نیست بریم .نقشه داشت خوب پیش میرفت سریع یه دربست گرفتم و رفتیم گاراژ در اتوبوس رو باز کردم ورفتم داخل به رازی گفتم بیا بالا در رو ببند. اومد بالا نشست صندلی پشت راننده ماشین رو روشن کردم ویکی دو دقیقه گذشت کولر روزدم ورفتم نشستم کنار رازی بدون مقدمه دستشو گرفتم وگفتم واقعا حمید قدر این بدن رو ندونه نامرده وبدون اینکه منتظر جواب بشم لبامو گذاشتم رو لباش وشروع کردم بوسیدنش هیچ ممانعتی نکرد وشروع کرد به لب گرفتن. دستامو انداخته بودم دور گردنش وفشار میدادم سمت خودم .نفس های رازی تند شده بود .بهش گفتم بلند شو برو سمت عقب .یک پتو انداختم کف سالن ومانتوشو دراوردم زیرش یه تاپ بنفش تنش بود که خیلی سکسی بود .خودش شلوارشو در اورد .ودراز کشید منم لباسامو کندم وافتادم به جونش با اینکه میدونستم خیلی خوش اندام هست اما فکرشو نمیکردم تاداین حد این زن خوش فرم باشه بدنش .بهم گفت من خیلی وقته زیر بی حرکت بودم .زمان سکس با حمید منظورش بود .اشاره کرد تو بخواب زیر .با یگ چرخش جاهامون عوض شد .من که کیرم داشت شرت رو جر میداد. شورت رو کشید پایین وبا ولع شروع کرد به ساک زدن …الباقی داستان در پارت دو اگر استقبال شد


نوشته: مهران


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی زن چادری, زن همسایه از سایت سکسی خفن ایران 69