داستان سکسی زن = جنس قویتر از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی زن = جنس قویتر

سلام
من ساسانم و ۲۷ سالمه،

من از بچگی عاشق جوراب دخترونه و زنونه بودم اونم فقط جوراب ضخیم سفید یا رنگی و مخصوصا ورزشی. وقتی یه دختریو میدیدم با جوراب سفید دلم میخواست بپرم لیسشون بزنم و بوشون کنم. آقا دست خودم نیس چکار کنم. اما بغیر از این عاشق کلیپای بالباستینگ هم هستم، ینی وقتی میبینم یه زن یا دختر توی دعوا یا کشتی یا تو فیلم میزنه خایه طرفو میگیره فشار میده یا لگد میزنه خیلی حال میکنم و کلا احساس ضعف میکنم جلو دخترا و زنا، و میترسم ازشون که تخمامو نگیرن. بخواین یا نخواین همه زنا و دخترا اینو میدونن که نقطه ضعف مردا کجاشونه، و خیلی راحت میتونن ازش استفاده کنن برای برتری خودشون. و اینکه واقعا مردا جنس ضعیفترن بنظرم، چون بدن زنا نقطه ضعف اینجوری نداره و اگر داره در دسترس نیس. شما با یه زن یا دختر دعوات بشه یا کشتی بگیری، اگه باهوش باشه، خیلی راحت میتونه به تخمات دسترسی پیدا کنه و بگیره و بچرخونه و فشارشون بده تا به گریه بیفتی یا از حال بری یا اقیم بشی یا حتی بمیری!. که تو این حالت هم هیچکاری نمیتونی بکنی انگار که اسلحه رو سرت گذاشته باشن، و مث گروگان میمونی براشون. واقعا تخما ضعیفن و با یه فشار کوچیک درد شدیدی دارن. وقتی تخمات تو دستشونه میتونن از هر باجی بگیرن. یه زن دایی دارم که احساس میکنم تا حدودی فمینیسته. اما از یه وقتی به بعد مطمئن شدم. وقتایی که یه مرد بیضه اش ضربه میخورد، حالا هرجا چ تو فیلم مثلا یا بیرون، واکنشش این بود که آخیی بیچاره، کجاش خورد، درد داره ها و از این حرفا. یه خنده موزیانه ای هم میکرد. به نسبت جوونه و حدود ۳۸ سال داره، قد کوتاس و هیکل متناسبی داره، بدن پری داره استخوناش پرن چون وزنش به قدش نمیخوره. خیلی باهم راحتیم و شوخی میکنیم منتها شوخیا همیشه یه حد و مرزی داشته. من همیشه تو ذهنم و تخیلم باهاش دعوا و کشتی میگرفتم و مثلا اون برنده میشده. خوشگل و سکسیه. یه باغ خارج شهر دارن که بعضی اوقات فامیلا جم میشن اونجا و برا نهار و شام یا بعضا خواب. آقا یه شب دعوت بودیم، منتها شبش خونوادم باید برمیگشتن و صب کار داشتن و دوباره برا ظهر میومدن. ولی من چون با ماشین خودم اومده بودم شب خوابیدم چون با داییم خیلی جورم و پسردایی هام(اون یکی داییم) و پسرخالم هم بودن و خوابیدیم به همراه مادربزرگم و خالم و دایی هام و زن دایی هام و بچهاشون. آقا شب قبل از خواب من جلو جم یه تیکه درباره اختلاف سطح داییم با اون انداختم به زن داییم و انصافا بد بود، و خودم پشیمون شدم ولی فک کردم براش اهمیتی نداره چون زیاد شوخی میکردیم. بعد فهمیدم که خیلی ناراحت شده، بهش پیام دادم چون روم نشد حضوری بگم معذرت خواهی کردم. ولی در کمال تعجب دیدم گفت که دارم برات!!
شوک بودم که چرا اینطوری گفت با توجه به سابقه قبلی. که راحت بودیم، ولی متوجه شدم این روزا کلا اعصاب نداره و خیلی حالش گرفته اس. اونجا بود که دوزاریم افتاد و ترسیدم. اولش فک کردم بخواد با تیکه ای جبران کنه جلو جم، ولی یه درصد کمی هم ذهنم رفت سمت جبران جسمی و فیزیکی، ولی بعدش دوباره گفتم نه بابا مثلا چیکار میخواد بکنه. همیشه یه حسی میکردم که یکم زورش بیشتر از بقیه زناس و یا حرکتی بلده. آقا شب با پسرا تو اتاق خوابیدم. زنا هم تو اتاقای دیگه بودن با بچه ها و دایی هام توی حال. اتاقا از هم خیلی فاصله داشتن و باغ بزرگ بود. پسرداییم منو بیدار کرد گفت پاشو بریم آفرود. من خیلی خوابم میومد نرفتم دوباره خوابیدم. بعدا فهمیدم که دایی هامم یکی رفته آفرود یکی ب کارای باغو انجام میده توی محوطه. زن دایی هم بیدار بود برای اماده کردن صبحانه. خواب بودم یهو احساس کردم یه چیزی نشست روم، دیدم زن داییه اسمش غزله. کف کردم گفتم این عصبانی بود حالا چطور شده. گفتم چیکار میکنی. در هم بسته بود صدا نره. گفت دیشب چ غلطی کردی گفتم ببخشید تا خواستم ادامه بدم دودستی گرفت گلومو فشار داد در حد خفگی رفتم ولی بعد با پا از رو خودم هولش دادم افتاد زمین. بلند شد وایساد روبروم. منم به حالت نشسته دراومدم روی تخت. چنتا فحش داد و گفت جوری میزنمت که دفعه آخرت بشه. یه کشیده محکم زد تو صورتم برق از سرم پرید صدای زنگ تو گوشم پیچید مث مشت بود. تا خواستم از شوک بیام بیرون یکی دیگه زد. دیگه منم قاتی کردم خواستم با مشت بخوابونم تو فیس قشنگش. بلند شدم با دست چپ یه دست براش انداختم البته قصدم مشت زدن و محکم زدن نبود، خواستم منم سیلی بزنم. شانس من دستو که آوردم سمت سرش، کله شو آورد پایین و جاخالی داد، دستم هنوز به سرجاش برنگشته بود که آخخخخ، دست راستشو آورد جلو و محکم خایه هامو گرفت. وای خیلی حس بدی بود. یه زن قد کوتاه بدجور حالمو گرفته بود.
تخمامو که محکم گرفت از درد خم شدم جلو و صدام و نفسم باهم برید حتی نتونستم بگم آخ. از روی شلوارک تخممو سفت گرفته بود و کامل تو چنگش بود با اون ناخونای تیزش. منم با دو دستم مچ و ساعدشو گرفته بودم که البته فایده ای نداشت، صورتم بالای سینه هاش و شونه اش قرار گرفته بود. چشمام داشت از حدقه میزد بیرون قرمز قرمز شده بودم بزور نفس میکشیدم. یهو گفت هاا چی شد. میخواستی منو بزنی؟ فک کنم دیگه هوس نکنی دس رو من بلند کنی. هاا؟
چند ثانیه یبار یه فشار بیشتری میداد خایه هامو و منم داشتم میمردم. بزور گفتم غ…لل…ط کرر… دد…ممم
گفت آخییی پسر بیچاره، تخمات درد گرفتن؟ آخه وقتی همچین نقطه ضعف بزرگی دارین غلط میکنین رو زنا دس بلند کنین بدبختا. تموم زندگیت تو دست منه الان. میخوای خلاصت کنم؟ یا اقیمت کنم؟ بیچاره آخه شما مردا چ فکری کردین. هر زنی اراده کنه میتونه راحت شمارو به گوه خوردن بندازه. من دوتا داداش بزرگم از ترس اینکه تخماشونو نگیرم و فشار ندم یا با لگد نزنم شده بودن نوکرم( منظورش زمان مجردیش بود). دیگه بریده بودم واقعا احساس ضعف میکردم جلوش و میدیدم که زندگیم به اون وابستس. گفتم توروخدا ولش کن. یه فشار محکم داد و ول کرد، افتادم رو تخت با درد شدید تخممام و کمرم دستامو کامل گذاشتم رو خایه هام که نیاد دوباره بگیرشون. اومد جلو فهمید ترسیدم، گفت ببین هر وقت بخوام میتونم تخماتو بگیرم با این نمیتونی جلوشونو بگیری. پاشو آورد بالا و گذاشت رو صورتم جوراب سفید پوشیده بود که زیرش یکم سیاه شده بود رفته بود ورزش صبگاهی. گفت از این به بعد هرکاری بگم میکنی و میگی چشم، وگرنه تخماتو زیر پام له میکنم. گفتم چشم دوبار گفتم… گفت حالا کف پاهامو و جورابمو لیس بزن و بو و بوس کن. من هنوز دستم رو خایه هام بود. دست برد سمت تخمام گفتم نه توروخدا، گفت کاری ندارم دستاتو بیار کنار. حالا یه جوری دراز کشیده بود رو تخت که پاهاش که کوچیک ولی عضلانی بودن رو صورت و دهن و دماغم بود. یه شلوار کوتاه پاش بود که ساق پای قدرتمندش و ماهیچه ایشو میدیدم و بیشتر میترسیدم. از ترسم تند تند پاهاشو بوس میکردم و لیس میزدم البته از این یکی بدم نمیومد. منتها بخش خایه نه!! چون واقعا دردشو تجربه کردم و متنفر شدم…،. بوی پاش بینظیر بود و غزل مدام پنجه هاشو میکرپ تو دهنم میخواست با پاهاش خفه ام کنه. میخواستم کامل لذت ببرم ولی درد خایه نمیزاشت. از طرفی واقعا عصبی بودم و میخواستم بزنم بترکونمش. ولی شک داشتم ظاهرا زورش بیشتر بود و متاسفانه دستاش نزدیک تخمام بود. بیشتر ترسیدم. ولی یه فکر بسرم زد یه حرکت که دیده بودم قبلا که پاهاتو دور گردن طرف قفل میکنی و فشار میدی تا تسلیم شه یا خفه شه. بالا تنه اش کنار پای راستم بود. دلو زدم به دریا منتها مواظب بودم که دستاشو بگیرم که تخمامو نگیره. پای چپمو سریع آوردم بالا و گذاشتم روی شونه چپش و بدنمو چرخوندم و پای راستم روی شونه راستش گذاشتم با فشار پاهام گردنشو خم کردم و آوردمش روی تخت دستاشم گرفتم. حالا وضعیت طوری بود که شکم هامون(بدن هامون) روبروی هم بود، ولی پاهای اون جلوی صورتم بود و سرش بین پاهام بود. سعی کردم پاهامو سفت و قفل کنم دور گردنش. ولی دست راستشو محکم آزاد کرد و بین پاهام قرار داد که فشار نیاد رو گردنش. دست چپشم داشت از دست راستم در میرفت. بالاتنه ام رو خم کردم که بهتر دستشو بگیرم ولی اون پاهای ویران کننده اش رو گذاشت روی صورت و گردنم و فشار داد عقب. دست چپش هم ول شد، حالا تو بدترین وضعیت ممکن بودم. با دست چپ پاهامو یکم از هم باز کرد و… . دست راستشو آورد و میخواست برسونه به تخمام. واقعا از ترس مرده بودم میدونستم اینبار بگیره از جا میکنه خایه هامو. تقلا میکردم با پاهاش رو صورتم فشار میاورد و ضربه میزد. منم میخواستم دستامو برسونم به خایه هام. ولی دیت راست اون زودتر رسید… . گرفتشون ولی فشار نداد. یه پورخند زد. من سریع گفتم غلط ک… یهو فشاری داد چند برابر قبلیا بدتر نمیدونم کجاشو گرفته بود، از شدت درد جیغ زدم، خواستم دوباره داد بزنم که بیان کمکم، که پنجه پاشو کرد تو دهنم. آچمز کامل. پوزیشنی که هیچکاری از دستت بر نمیاد. نهایتا آخرش ولم کرد و گفت هروقت گفتم میای و پاهامو لیس میزنی و بوس میکنی و میشی نوکر خودم و هرکاری بگم میکنی. این دفه از ته دل گفتم چشم. رفت بیرون از اتاق.الان چند ماها که روال همینجوریه و منم دست از پا خطا نمیکن چون میدونم هیچ زری نباید جلو زنا و دخترا مخصوصا غزل بزنم. بدبختی این بود که نمیتونستم برا کسی تعریف کنم یا شکایت کنم.
ببخشید که طولانی شد.

نوشته: ساسان

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی فتیش , جوراب, بالباستینگ از سایت سکسی خفن ایران 69