داستان سکسی زنم برای راضی کردن بکنش هر کاری میکرد (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی زنم برای راضی کردن بکنش هر کاری میکرد (۱)


سلام اسم من ارشیاست. تو سری داستان قبلی داستان من و زنم آیدا و آرمین رو براتون تعریف کردم. توی این داستان میخوام بگم که زنم برای نگه داشتن آرمین چه کارایی حاضر شد بکنه.


حدسم درست بود، دیگه اونقدر تو این محل بی آبرو شده بودم که نمیتونستم به زندگی کردن توش ادامه بدم. معلوم بود آدمایی مثل آرمین و صادق برای گنده کردن خودشون همه جا قضیه رو تعریف میکنن و چارتا هم روش میذارن (حالا البته انگار بدون دروغش خیلی خوبه!) و همینطورم شده بود. دیگه فقط نگاه و رفتار تحقیرآمیز نبود، یه سری از جوونای محل وقتی منو میدیدن قشنگ بهم تیکه مینداختن. مثلا یه روز که پیاده از سر کار برمیگشتم چندتا جوون علاف هم سن و سال آرمین سر خیابون وایساده بودن. یکیشون داد زد “اینجا رو باش، قیصر داره رد میشه” و همه زدن زیر خنده. اون یکی گفت “زیاد اذیتش نکنید میره به بابا آرمینش میگه” و باز همه خندیدن. “شانس بیاره بابای جدید پیدا نکنه، شنیدم ممد گرگی خیلی واسه زنش کیر تیز کرده و همه جا گفته میخواد بکنتش” واقعا ترسیده بودم، کیرم قد نخود شده بود. سریع پا تند کردم و رفتم خونه. آیدا خونه نبود، آرمین هم همینطور. شب آیدا دیروقت اومد خونه و چند کلمه بیشتر باهم حرف نزدیم و خوابیدیم. دیگه منم هیچی بهش نگفتم، میترسیدم اگه راجع به این ممد گرگی بهش بگم مثل بار قبل باز تحریک شه و بخواد به اینم بده، دیگه مشکلام دوبرابر میشد.


یکی دو هفته بعد آیدا گفت از آرمین پول گرفته و میخواد بره لباس بخره، منم گفتم باهات میام. رفتیم تاکسی سوار شدیم و رفتیم. چندتا فروشگاهو دیدیم آیدا زیاد خوشش نیومد، تا این که تو یکی که فروشندش یه پسر جوون بود چشمش یه ست سکسی رو گرفت. وقتی فروشنده سایزشو اورد و پوشید واقعا دلم خواست به سینه هاش تو اون ست دست بزنم. دستمو که بردم جلو زد رو دستم و گفت “دست نزن مال تو نیست” واقعا خجالت کشیدم، بیشتر از فکر این که اگه فروشنده شنیده باشه راجبمون چی فک میکنه. پسره اومد نزدیک اتاق پرو و گفت “همه چی مرتبه؟” منم گفتم آره. زنم از توی اتاق پرو رو به من گفت “به نظرت آرمین از این خوشش میاد؟” من که جلوی فروشنده داشتم از خجالت آب میشدم گفتم “نمیدونم عزیزم، فک کنم خوشش بیاد” پسره با تعجب به من نگاه کرد. پرسید “شما برادرشون هستید؟” و من که نمیدونستم باید چی جواب بدم یکم مکث کردم که آیدا یهو درو کامل باز کرد و در حالی که فروشنده میتونست کل هیکلش و سینه هاشو تو اون ست سکسی ببینه گفت “نه آقا این شوهرمه” فروشنده نگاه خیلی تحقیرآمیزی بهم کرد و به آیدا گفت “عجب. ببخشید فضولی کردم” که آیدا با لبخند شیطونی گفت “خواهش میکنم” موقع حساب کردن فروشنده کارتشو داد به آیدا و با یه لحن بدی مثل لاس زدن گفت “خانوم بهتون تخفیف ویژه دادم که مشتری بشید، ما واسه هیکلای جذابی مثل شما کارای خیلی خوبی میاریم، بیشتر بهمون سر بزنید” آیدا با عشوه گفت چشم حتما و منم عین احمقا تشکر کردم و پلاستیکا رو برداشتم و اومدیم بیرون. رفتیم چندجای دیگه هم چندتا تیکه لباس دیگه خرید و تاکسی سوار شدیم که برگردیم خونه.

توی تاکسی مطلقا هیچی بینمون رد و بدل نشد. همینطور ساکت نشسته بودیم که آیدا دکمه بالای مانتوشو باز کرد و گفت “هوا خیلی گرم شده ها” راننده فقط از آینه نگاه کرد و هیچی نگفت. ولی معلوم بود چشمش که به بالای سینه های سفید آیدا که الان کامل لخت بود افتاد تعجب کرد. آیدا انگار از بی توجهیش حرصش دراومده باشه میخواست هرجور شده توجه راننده رو به خودش جلب کنه. یه دکمه دیگه رو هم باز کرد که دیگه قشنگ سینه هاش تو تاپش افتاد بیرون. بعد به راننده گفت “آقا شما هرروز تو همین خط کار میکنید؟” که راننده دوباره از آینه نگاهی بهش کرد و آب دهنشو قورت داد و گفت “بله خانوم دوازده ساله” زنم گفت “خوش به حالتون حتما آدمای مختلفی میبینید هرروز” که راننده شروع کرد از مشکلات شغلش گفتن. کم کم بحثو برد سمت این که مشکلا تو جامعه زیاد شده و بعضی وقتا زنای خرابی سوار تاکسیش میشن. زنم گفت “آقا خب حتما نیاز دارن و نیازاشون برطرف نمیشه” که راننده گفت “این همه مرد خانوم ازدواج کنن نیازاشونو برطرف کنن” که زنم با پوزخند گفت “بلانسبت شما بعضی مردا نمیتونن نیازای زنشونو ارضا کنن” که طرف با تعجب از تو آینه یه نگاهی به من کرد. من خودمو زده بودم به حواس پرتی و اون ورو نگاه میکردم. از اول که سوار شده بودیم باهم هیچ حرفی نزده بودیم و فکر کنم طرف میخواست مطمئن شه من همراه آیدام یا نه. خیالش که راحت شد پرسید “شما ازدواج کردید؟” زنم گفت “بله متاسفانه” راننده با خنده پرسید “چرا متاسفانه خانوم؟” که زنم گفت “شوهر منم از همون مرداست دیگه، دو دقیقه هم کمرش استقامت نداره” که راننده سری تکون داد و گفت “چی بگم والا، باید از خداشم باشه خانوم به این خوشگلی” و از توی آینه به من نگاه کرد و پرسید “آقا شما کجا پیاده میشی؟” من یکم نگاهش کردم، نمیدونستم چی بگم. نمیتونستم جای دیگه ای پیاده شم و زنمو با این نره خر تنها بذارم و اون همه وسایلو پیاده ببرم و روم هم نمیشد بگم همراه آیدام. الکی یه جا بعد از خونمون رو گفتم، که طرف گفت “من تا اونجا نمیرم اگه میخوای همینجا پیادت کنم با یه تاکسی دیگه برو” که منم ناچار گفتم باشه. تا نگه داشت آیدا هم گفت “خیلی ممنون پس منم همینجا پیاده میشم” طرف که کلی خوشحال شده بود از این که با آیدا تنها شده و حالا ضدحال خورده بود گفت “نه خانوم شما بمونید مسیر من و شما یکیه” آیدا هم یکم فکر کرد و با لبخند گفت باشه و در ماشینو بست و از پشت شیشه در حال دور شدن بهم چشمک زد و با خنده دست تکون داد. باورم نمیشد، طرف منو پیاده کرده بود که با زنم تنها شه و زنم هم باهاش رفته بود.

دو سه کیلومتر پیاده روی کردم تا رسیدم اونجایی که باید پیاده میشدیم. به آیدا اس ام اس دادم پرسیدم کجاست که گفت “وایسا الان میام” ده دقیقه بعد رسید. ازش پرسیدم چی شد که با خنده تعریف کرد که کلی حرف زدن و بردتش واسش بستنی خریده و اونم بعد کلی اصرار شماره طرفو گرفته. گفتم “همین؟ یعنی کاری نکردید؟” که آیدا گفت “یعنی چی؟ فک کردی من به آرمین خیانت میکنم؟ چه فکری راجع به من میکنی؟” که من عذرخواهی کردم و راه افتادیم. وقتی رسیدیم اول محل آیدا گفت “من میخوام یکم تو محل پیاده روی کنم اگه میای بیا” و من هم با این که کلی راه رفته بودم و پلاستیک خریدا سنگین بود و اذیت بودم، ولی گفتم باشه و رفتیم پیاده روی.چندتا خیابون پایینتر ته یه خیابونی که دوتا کوچه بن بست به هم میخوردن دیدم چندتا جوون دارن بهمون نزدیک میشن. خیلی ترسیدم، یه حسی بهم میگفت اتفاق بدی قراره بیفته. از اون پسریا شر بودن که به دخترا و زنا تیکه مینداختن و هیچی واسشون مهم نبود. چهارتاشون همینطور که به ما نزدیک میشدن داشتن میخندیدن. یکیشون گوشیشو دراورد گذاشت در گوشش و از بقیه جدا شد. از کنار هم که رد شدیم اونی که انگار رهبرشون بود و از بقیه لات تر و با جربزه تر به نظر میومد بعد از این که سیگارشو انداخت تو خیابون با اون دستش دست کون زنمو گرفت. آیدا یه نگاه به من کرد ولی من جرات نکردم هیچ واکنشی نشون بدم و فقط به راهم ادامه دادم. پسره که پرروتر شده بود با صدای بلند گفت “عجب کونی داره این جنده، معلومه هرروز کیر میخوره” و بقیه هم خندیدن. آیدا برگشت و با عصبانیت بهش گفت “میدم دوست‌پسرم پدرتو دربیاره ها عوضی” که همگی خندیدن و دور شدن فقط.

اومدم به آیدا یه حرفی بزنم و عذرخواهی کنم که دیدم یه موتوری جلومون وایساد و یه پسر لاغر با قد متوسط اما تریپ خلاف با جای قمه رو صورتش از ترکش پیاده شد و رفت یه صحبت کوتاه با اون پسره که از اون بچه ها جدا شده بود کرد و اومد طرف ما. هردو وایسادیم. پسره اومد سمتمون، سینه های آیدا رو گرفت و گفت “جون چه سینه هایی” آیدا و من کفمون بریده بود و یه لحظه با تعجب به هم نگاه کردیم. اومدم مردونگی نشون بدم و یکی زدم به شونش که درجا زد تخت سینم، جوری که دو متر رفتم عقب. سریع و باعصبانیت دو تا دیگه هم زد تو سینم و من که عین سگ ترسیده بودم دستمو با حالت غلط کردم اوردم جلوم و رفتم عقب. اومد تو صورتم و با صدای بلند و لحن عصبانی گفت “من ممد گرگی ام، همه منو تو این محل میشناسن. از وقتی اومدید تو این محل زنتو زیر نظر داشتم و میخواستم بکنمش ولی پا نمیداد، حالا باید بشنوم که جفتتون به اون کسکش موادفروش و رفیقاش میدید؟ آره؟” من خیلی ترسیده بودم و قفل کرده بودم. پاهام شروع کرده بود به لرزیدن. ممد گرگی گلومو گرفت و انداختم رو زمین و وقتی آیدا اومد بیاد جلو تیزیشو دراورد گرفت جلوش. واقعا عین سگ ترسیده بودم. همون پایین خوابیدم و فقط نگاش کردم. گفتم “باشه هرچی شما بگی، به زنم کاری نداشته باش فقط” خندید و بهم گفت “اتفاقا با زنت کار دارم. امروز ساعت پنج با زنت میای خونه من دم بنگاه آقا جلال سر خیابون محمدی، میخوام جلو چشات بکنمش. اگه نیای زندگیتونو جهنم میکنم. میدونی که من خیلی تو این محل گندم و میتونم کاری کنم آب خوش از گلوتون پایین نره، پس بهتره هرچی میگم گوش کنی” و بعد آیدا رو به زور از لباش ماچ کرد و پرید ترک موتور نوچش. لباشو واسه تحقیر من شکل بوس کرد و داد زد “دیر نکنی” و رفتن.

واقعا زندگیم همین الانشم جهنم شده بود. نمیتونستم دیگه تو محل با زنم پیاده روی هم بکنم. درسته محل زیاد خوبی نبود ولی تا قبل این ماجراها داشتیم توش زندگیمونو میکردیم. آیدا تا خود خونه گریه میکرد و وقتی رسیدیم درجا زنگ زد برای آرمین همه چیو تعریف کرد، آرمینم گفت همین الان میاد خونه. من اونقدر بدبخت بودم که نه زور داشتم نه رفیقی که پشتم باشه، اگه ممد گرگی میخواست زنمو همونجا وسط خیابون خلوت بکنه من هیچ کاری به جز تماشا از دستم برنمیومد. آرمین رسید، خیلی عصبانی بود و همش داد و بیداد میکرد. چندبار زد تو گوش من که چرا هیچ کاری نکردم و منم هیچی نمیتونستم بگم و فقط میگفتم ببخشید. چند دقیقه بعد که آروم شد و آیدا رو هم آروم کرد به صادق و اشکان و چندنفر دیگه زنگ زد بیان و خودشم سریع از خونه رفت بیرون. یکی دو ساعت گذشت، من همینطور با اضطراب نشسته بودم و منتظر بودم آرمین برگرده. یهو دیدم در باز شد و در حالی که لباساش ‌پاره شده بود و صورتش زخم شده بود اومد خونه. تا رسید آیدا دوید سمتش و گفت چی شد، که آرمین گفت “هیچی، اون کسکش امشبو بیمارستان میخوابه. خودش و آدماشو اونقد زدیم که بفهمن دیگه نباید از این غلطا بکنن” و یه نگاه تحقیرآمیز با عصبانیت به من کرد و آیدا کلی خوشحال شد و شروع‌ کرد به بوس کردن سر و صورتش و ازش تشکر کردن. منم واقعا افتخار کردم که زنم همچین بکنی داره و یه نفس راحت کشیدم. فکر کردن به این که اگه ممد گرگی میخواست زنمو بکنه چقد بدتر بود باعث میشد آرمین رو دوست داشته باشم. آرمین رفت سمت حموم و وان رو پر کرد و دراز کشید توش.

آرمین که از حموم اومد همونطور با حوله اومد نشست رو کاناپه. آیدا لیوان شیرموزو داد بهش و گفت “اینم واسه عشق من که امروز به کل محل مردونگیشو نشون داده” و نشست پیشش. شروع کردن دوتایی از هم لب گرفتن و آیدا حولش رو باز کرد انداخت رو سر من که اون طرف نشسته بودم. همینطور که لب گرفتنشون ادامه داشت آیدا شروع کرد کیرشو با دست مالیدن و راست کردن. کیرش که کامل راست شد آیدا با عصبانیت بهم گفت “بیا اینجا از آرمین تشکر کن” منم بدون معطلی رفتم کنار پاشون زانو زدم. آیدا سر کیر آرمین رو گرفت طرفم و گفت “کیر عشقمو بوس کن و ازش تشکر کن” منم لبامو گذاشتم رو کیر کلفت آرمین بوسیدمش و گفتم “آقا آرمین ممنون که پشت من بودید، هیچوقت یادم نمیره” که آرمین زد زیر خنده و گفت “چه ربطی به‌ تو داشت کسمغز؟ من این کارو واسه آیدا جونم کردم. اون کسکش به زن من چرند گفته بود” و شروع کرد دوباره از آیدا لب گرفتن. بعد به آیدا گفت بشینه پایین پیش من. هردومون زانو زده بودیم جلوی کیرش و منتظر دستورش بودیم. با حالت مغرور به کیرش اشاره کرد و گفت “حالا جفتتون همزمان به نشونه تشکر کیر آقا آرمینو ماچ کنید” من به آیدا نگاه کردم و دیدم رفت سمت کیرش، منم سرمو بردم جلو. دوتایی همزمان کیرشو بوس کردیم، جوری که لپامون خورد به هم. آرمین خندید و با پشت دست آروم زد تو صورت من که برم کنار و مزاحم ساک زدن آیدا نشم.

زنم دستاشو گذاشت رو تخمای بزرگ و گرد آرمین و شروع کرد خوردن کیر بزرگش. با تمام توانش کیرشو میخورد. معلوم بود هربار که کیرشو میخوره از بزرگی کیرش و دیر اومدن آبش فکش درد میگیره ولی بازم هربار با ذوق و شوق کیرشو میخورد. آرمین سرمو گرفت و آورد کنار سر آیدا و گفت “ویو اون پایین چطوره دودولی؟ خیلی دوست داری یه کمکی به زنت بدی نه؟” و خندید. من که نمیدونستم باید چی جواب بدم همینطور فقط زل زدم بهش. آرمین سر کیرشو گرفت بالا و به آیدا گفت تخماشو بخوره. بعد که حسابی تخماشو خورد گفت “حالا از شوهرت لب بگیر. فک کن شب عروسیتونه، میخوام قشنگ مزه خایه هامو بچشه” آیدا هم خندید و شروع کرد از من لب گرفتن. زبونشو میفرستاد ته حلقم بخورم تا قشنگ مزه خایه های ارمینو بچشم. همینطور که لب میگرفتیم آرمین کیرشو میمالید به لپ آیدا و میگفت جون. بعد تو یه حرکت پاشد و زنمو زد زیر بغل و راه افتاد سمت اتاق خواب. وقتی منم پاشدم برم دنبالشون با عصبانیت رو به من گفت “کجا؟ تو همینجا میشینی. من و آیدا جون میخواهیم بدون سر خر یکم سکس واقعی کنیم” و آیدا رو برد تو اتاق خواب و درو بست. صدای تلمبه زنای آرمین و آه کشیدنای آیدا و برخورد تخت به دیوار که از اتاق میومد یاد وقتایی افتادم که بچه بودم و وقتی مامان بابام نبودن نامزد خواهرم میومد خونمون و خواهرمو میبرد تو اتاق و خواهرم همینطور مثل جنده ها آه و اوه میکرد و منم صداشونو میشنیدم و خودارضایی میکردم. آیدا بلند داد میزد “آرمین… آرمین منو بکن… من جنده کیرتم آرمین” مطمئن بودم کل همسایه ها دارن صداشو میشنون. اونقدر با صداشون جق زدم تا ارضا شدم. آبم که اومد حشرم هم رفت، دیگه من موندم و فکرام راجع به زندگیم و آینده، و این که آخر این بازی قراره چجوری تموم شه. اتفاق امروز نشون میداد دیگه نمیشه برگشت عقب، ولی نمیشد هم جلوتر رفت واقعا. از این به بعد باید با بی آبرویی و بدنامی تمام زندگی میکردیم، فقط به خاطر این که لذت جنسی ببریم. نمیدونستم باید چیکار کنم، بیغیرتیم مثل اره تو دهنم گیر کرده بود.

ادامه…

نوشته: ارشیا

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دنباله دار بیغیرتی همسر از سایت سکسی خفن ایران 69