داستان سکسی رییس بانک از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی رییس بانک

اسمم زهرا و 29 ساله سکن یکی از روستاهای غربی کشور عزیزمان ایران هستم وقتی 23 ساله بودم با قدرت ازدواج کردم که راننده تاکسی بود و با درامد مسافر کشی الهی شکر شکممان را سیر میکردیم اما دیگه از خیلی چیزهای دیگه زندگی محروم بودیم نه تلویزون ال ای دی بالا نه یخچال سای بای ساید نه مبل نداشتیم اما دلمان خوش بود که زندگی آبرومندانه ای داریم و محتاج کسی نیستیم سال دوم ازدواجمان خداوند دوتا پسر دوقلو به ما هدیه داد و شوهرم هم روزها با تاکسی کار میکرد و شبها هم به نگهبانی یه شرکت راه سازی میرفت که حالا با وجود فرزندانمان مخارج بالا رفته و بیچاره قدرت بدون استراحت تلاش میکرد مدتی از نگهبانیش گذشت که دزد نامرد مارا تباه کرد و خیلی وسایل گران شرکت را دزدید و چون دوربین مدار بسته نداشت که دزد مشخص بشه و صاحب شرکت هم یه لیست بالا از وسایل دزدی را گرفت و حدود 20 میلیون تومان بودن که سریع از قدرت شکایت کرد و دادگاه هم اورا مجبور به پرداخت پول کرد و چون این مبلغ برای ما خیلی بالا بود و توانای پرداختش نداشتیم شوهر بی گناه من به زندان افتاد و هر دری زدیم بیفایده بود با دوتا بچه ام پیش رییس شرکت رفتم و التماس کردم اما نتیجه نداد و بهش گفتم رضایت بهش بده و تا وقتی پولت تمام میشه برات نگهبانی میدهد اما مگه حرف تو گوشش میرفت چکار کنه بیچاره سرمایش کم بود و به قول بقیه فقط درین شرکت بالای 20 میلیارد تومان ماشین راه سازی داره و همزمان چند جای دیگه هم چنین پیمانکاری گرفته است وقتی دیدم این آقا مثل ما کم پول است ( مقصر نبود ما یه تاکسی داشتیم که حدود 6 میلیون پولش بود اما او بیچاره از نعمت تاکسی محروم بود و یه شاسی بلند نیم میلیاردی زیر پاش بود ) دیگه قید رضایت را گرفتم و حالا دو ماه گذشته که شوهرم کنج زندان است وحاظر نبود کمکان کند یا قرض بدهد با خودشان میگفتن اگه قرض بدیم از کجا بیاره پس بدهد و شاید حق با آنها بود … چاره ای نبود باید این پول را جمع میکردم و حالا تک و تنها یه زن آن موقع 27 ساله مگه چکار میتونستم انجام بدم هر جا میرفتم بدون اینکه گوش به حرفهام بدن نگاهشان چپ چپ به باسنم بود از خودم بگم که صورتی سبزه متمایل به سفید با سینه های 75 و یه کمرباریک اما باسنی بزرگ نسبت به اندامم داشتم و از دید آقایان این بدن جان برای سکس میداد اما هرگز حتی فکرم به سکس با غیر نرسیده است و خدارا شکر عمری با آبرو زیسته ام و جز شوهرم با کسی نبوده ام و حالا نمیگم معصوم هستم مثلا بیش از دو ساله اکثر روزها درین سایت داستان شما سروران گرامی را میخونم فقط اینکه اهل خیانت به شوهرم نبوده ام … تنها راه خلاص پرداخت پول به پیمانکار بود و چندین بانک برای وام رفتم اما بیفایده بود تا اینکه از طریق یکی از آشناهای دور همسرم مرا به بانک … معرفی کرد و گفت با رییسش دوستم و برات بهش گفته ام و صبح روز بود با شادی دوتا پسرم را پیش مادر شوهرم گذاشتم و بانک رفتم و مستقیم پیش رییس رفتم هنوز پیشش نرسیده بودم از دور نگاهش به اندامم انداخت و سرتا پای بدنم و دید زد و رفتم خودم را معرفی کردم نخست خیلی تحویل گرفت و گفت ایشالا وام بهت میدهیم و ازم مدارک خواست که سریع از کیفم دراوردم و بهش دادم که زمان تحویلشان دستش را عمدی به دستام مالید و تمام سرخ شدم اما با خویش گفتم اتفاقی بوده است دقایقی بعد بهم گفت که در چندین بانک بدهی داری و تا انها صاف نشه نمیشه کاری کرد که به اصرار کردن افتادم که شوهرم کنج زندانه و خیلی گرفتار هستیم با خنده ای گفت نگران نباش درستش میکنم برات و الان برو بیرون بانک صبر کن تا بیام و بریم بانکها و بهشان میگم برات درستش کنن گرچه با خویش گفتم سوار بشم و اگه اشنایی منو ببینه هزار حرف پشت سرم در میارن اما گفتم که من از خدای خویش پاکم و گفتم چشم … یه شش هفت دقیقه بعدش رییس بیرون امد و من رفتم صندلی عقب نشستم که گفت چرا جلو ننشستی که گفتم ممنون اینجا راهتم … چند دقیقه بعدش در بانک … رسیدیم که گفت صبر کن تا برم و دقایقی بعدش آمد و بهم گفت که باهاش حرف زده ام بیفایده است و منم سریع شروع به اصرار و خواهش کردم که این برادری را در حقم بکن که سریع حرفم و قطع کرد و گفت چنین نگو اسم برادر نیار و اگه بتونی یه کاری برام کنی برات درستش میکنم که من دیگه دوهزاریم افتاد و خواستم پیاده بشم اما گفتم شاید من اشتباه برداشت کرده باشم و ماشین براه افتاد و آقا رییس هم بی تعارف حرفش را زد و اگه دقایقی وقتت بهم بدی وام برات جور میکنم و مشکلت حل میشه … خیلی خیلی فشار بهم وارد شد ناخواسته گریم گرفت و شروع به سری حرفها کردم که من گفتم بخاطر رضای خدا این کار و میکنی و … اما حرفش همان حرف بود و گفتم نخواستم لطفا بایست پیاده بشم و خیلی حرفا زد اما من اخرش پیاده شدم و از شادی ساعتهای قبلم الان غم و دردی مانده و دارم منفجر میشم و با نامیدی خانه رفتم … چند روز بعدش دوشنبه ظهرش ملاقات قدرت رفتم که با گریه ازم خواست کاری برام بکن که اینجا بیشتر نمیتونم باشم و شاهرگ خودم را میزنم … شبش تا صبح نخوابیدم و فقط گریه کردم و خیلی با خود کلنجار رفتم اما در نهایتش با خدای خویش درد دل کردم که خدایا خودت ناظر بر منی و الان که شوهرم نیشت حتی شکم فرزندانم را نمیتونم سیر کنم و مجبودم تن بکاری بدم که عمری پاک نگهش داشته ام و حالا نه خانواده خودم نه شوهرم هیچ کمکی بهم نمیکنن و نمیتونن هم بکنن که وضع مالیشان از ما بدتر است پس خدایا من را به حق فاطمه زهرا ببخش …
صبح ساعت 9 بانک رفتم و پیش رییس و گفتم من بیرون حاظرم و یه ده دقیقه بعدش سوار ماشینش شدم و بازم ازش خواستم کمکم کن که بیفایده بود با تنفر از خودم وارد خانه ای خلوت شدم و حالا خودم را کنار مردی غریبه میبینم که باید زیرش بخوابم … از همه عذر میخوام نمیتونم شرح حال ان لحظات سکس را بگم فقط همین و بس که حدود بیست دقیقه لخت بغل رییس بودم و دو بار پشت سر هم مرا گایید و یه لکه ننگ برام بجا ماند تا ابد … بعد سکس ازش خواستم که سریع برام جورش کند که گفت باشه فردا مدارکت و یه ضامن بیار که گفتم ضامن از کجا بیارم من کسی را ندارم که گفت اشکال نداره به امین ( همان فامیل دور شوهرم که این رییس را بهم معرفی کرد ) میگم ضامنت بشود و سریع گفتم از ماجرا بویی نبره که گفت نه خیالت راهت … دو روز بعدش که تو بانک پرونده ام تکمیل شد و امین هم امد و ضامنم شد بعد آن مجدد مجبور بودم با رییس به خانه اش برم که با ورود به خانه و سکسی حدود ده دقیقه که داشتیم زنگ خانه به صدا رد آمد و من بدبخت بدبختر شدم و امین وارد شد و دیگه مگه چاره ای داشتم و زحمت کیر امین را هم با شرمساری کشیدم … وقتی خانه رسیدم با نگاه بچه هام خجالت کشیدم و مدام گریه میکردم و اما فکر اینکه ازین به بعد چه میشود داغانم میکرد حالا امین را چکارش کنم ایا باید همیشه جورش را بکشم … خیلی تو فشار بودم و جالبه همان روز که صبحش زیر جفتشان خوابیدم ظهرش حدود ساعت 4 بود که امین خانه امان آمد و یکبار دیگه زیرش خوابیدم … شبش تمام فکرم بکار انداختم که ازین موضوع خلاص یابم و یه تصمیم گرفتم بدون فکر کردن … دو روز بعدش وام را به حسابم ریختن و من هم بانک رفتم که کل پول را نقدی تحویل بگیرم و از دل با تنفر و از لب با خنده ای از رییس تشکر کردم و ازش خواستم که به پاس تشکر الان خانه برویم و طبق معمول من بیرون بانک ماندم تا رییس بیاد و من هم دست بکار شدم تا نقشه ام را پیاده کنم و گوشی را برداشتم تا شماره مورد نظرم را بگیرم و …
ایشالا قسمت بعدی این حکایت تلخ را ادامه میدم که چه بلایی سر جفتشان و خودم آمد و اینکه قدرت هم آزاد شد شکر خدا چند روز بعدش اما روز تحویل پول از بانک من نقششه ام را پیاده کردم …

نوشته: زهرا

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دنباله دار از سایت سکسی خفن ایران 69

منبع: شهوانی