داستان سکسی دنیای موازی از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی دنیای موازی


بوی باروت و صدای ناله سگ ها توی فضای قبرستان بلند شده بود. شهرداری سگ کش استخدام کرده بود. چنتا خارکسده که راه میوفتادن اطراف شهر و سگ های بدبخت رو میکشتن. شیما بوی باروت و صدای ناله سگ ها رو میشنید. ناله های کوتاه یا گاها بلندی که بعد از چند ثانیه قطع میشدند. باید زودتر از اون قبرستان بیرون میومد. شب بود و هوا تاریک، ممکن بود با سگ ها اشتباه بگیرنش و اونو هم بزنن. با عجله شروع به دوییدن کرد تا به خیابونی رسید. صدای وحشتناک ترمز ماشینی و بوسه زدن اسفالت به تن نحیفش… شیما به خودش اومد. تموم بدنش عرق کرده بود باز هم کابوس عجیب همیشگی. نه الان وقتش نبود. امروز قرار بود کیهان رو ببینه. وقت زیادی نداشت باید به خودش میرسید و خیلی سریع میرفت
لبای کیهان رو گردن شیما کشیده میشد. گاهی اوقات بوسه های ریزی میدزدید و نفس هاش تند تر میشد. نفس های گرمش و بوی عطری که استفاده کرده بود شیمارو بی اختیار کرده بود. دوست داشت کیهان سریع تر پیش بره اما خوب یاد گرفته بود که مطیع باشه. باید صبر میکرد تا کیهان به اندازه کافی مست بشه اون وقت همه چی بر وفق مراد شیما میشد. کم کم حرکات دستش تند تر و خشن تر میشد و این نشونه خوبی بود. اروم سرشو به گوش های شیما نزدیک کرد و فقط یک کلمه گفت ، دستهات. شیما که منتظر شنیدن همین کلمه بود خیلی زود دستشو به میله های بالای تخت نزدیک کرد. کیهان دوتا بند چرمی رو از میز کنار تخت برداشت دست های شیمارو به میله های بالای تخت بست , وسایل دیگه ای هم رو میز چیده بود که سر فرصت مناسب ازشون استفاده کنه. نگاهی به وضعیت شیما کرد که با دست های بسته به پشت رو تخت افتاده. لبخندی از روی رضایت زد و گفت یه چیزی هنوز کمه. نمیخواست موقع سکس چشم های شیما رو ببینه. جفتشون عاشق این نوع رابطه بودن اما کیهان هنوز به خاطر نوع رابطشون کمی عذاب وجدان داشت. دیدن چشمهای عسلی شیما با اون نگاه مهربونش میتونست حسابی برای کیهان دست و پا گیر باشه.
6 – 5 – 4 – 3 – 2 – 1 چراغ راهنمایی قرمز شد. حالا نزدیک یک دقیقه وقت داشت. یه تعداد شال و روسری ارزون قیمت رو توی یه کیف دستی قدیمی و بزرگ گذاشته بود. نگاه سریعی به ماشین هایی که پشت چراغ ایستاده بودن کرد. نزدیک ترین ماشینی که چند خانوم سر نشینش بودن رو انتخاب کرد و با فرزی خاصی بهشون نزدیک شد. چنتا شال و روسری رو در اورد و مثل یه طوطی شروع به تکرار کلماتی کرد. کلماتی که بارها در طول روز به زبونش میومد و دیگه برای گفتنشون نیازی به فکر کردن نداشت. خانوم این شال ها 3 متری هستند جنسشون نخ نگاه کنید قیمتشون ارزونه ببینید . توجهی بهش نشد. چیزی تا سبز شدن مجدد چراغ باقی نمونده بود سریع به سراغ ماشین دیگه ای رفت اما فرصت نشد کامل در مورد اجناسش توضیح بده. سبز شدن چراغ یعنی اینکه باید منتظر باشه که باز چراغ قرمز به کمکش بیاد و ماشین ها رو متوقف کنه.
سر همون چهار راه یه مغازه تعمیر ساعت بود. اقای سهیلی عاقله مرد میانسالی که رفتار خیلی خوبی با دخترک داشت. هوا خیلی سرد بود روزی یکی دو بار برای استراحت چند دقیقه ای و گرم شدن به اون مغازه میرفت. اما اون روز همه چی فرق داشت. مغازه خلوت بود. وارد شد و سلامی داد. داخل مغازه اتاقکی وجود داشت که محل کار و استراحت اقای سهیلی بود. توی فضای اصلی مغازه هم کلی ساعت ریز و درشت بود که یا تعمیر شده بودن و حرکت میکردن یا اینکه منتظر بودن تا شاید دوباره بتونه ثانیه ها رو چرتکه بندازن.


• دوست داری ببینی چطور ساعت ها رو تعمیر میکنن


• اره خوب واسم جالبن

• پس بیا اینجا و نگاه کن
در مغازه رو از داخل بست. دخترک میدونست امروز با روزای دیگه فرقی داره اما قدرتی واسه حرکت کردن و بیرون رفتن نداشت. خودشم نمیدونست که چرا اونجا مونده. وقتی به خودش اومد که دست های مغازه دار روی رون پاهاش حرکت میکرد. بالاخره به خودش اومد و خواست از جاش بلند شه. اما سیلی که به صورتش خورد همه چیو خراب کرد. سیلی ای که بیشتر از درد واسش لذت به ارمغان اورد. مات و گنگ با چشمای وحشتزده و خمار. هیجان و لذتی که با ترس همراه بود. وقتی دست های مرد رو تو شرتش حس کرد بدنش لرزش خفیفی نشون داد. وقتی از در مغازه بیرون اومد تموم بدنش درد میکرد. کون و رون های پاش از بس سیلی خورده بود سوزش عجیبی داشت که حتی راه رفتن رو هم براش مشکل میکرد. زخم کوچیکی روی لبش ایجاد شده بود که با برخورد سرما سوزشش بیشتر میشد. گوشه دنج و خلوتی نشست و یه دل سیر گریه کرد. از اون به بعد خیلی ها دخترک رو توی مغازه تعمیر ساعت اقای سهیلی محترم میدیدند. مثل پرنده جلدی شده بود که بعد از هر بار ازادی خودش دوباره به قفس برمیگشت.
نوک سینه های شیما توی دست کیهان بود. فشار میداد و این فشار رو زیاد میکرد همزمان به صورت و حالت بدن شیما نگاه میکرد تا بفهمه که استانه تحملش چقدره. نمیخواست زیاده روی کنه. شیما رو میپرستید اما خب باید تنیه میشد. یه دستشو دور گردن شیما برد. گلوشو گرفت. فشار داد همزمان با خشونت به کسش چنگ زد. انگشتهای زبر و خشنشو رو کس شیما فشار میداد و همزمان گلوشو فشار میداد. هر چند ثانیه یه بار فشار روی گلو رو کم میکرد تا شیما فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کنه. شیما هر وقت فرصت پیدا میکرد چند نفس عمیق میکشید و درست توی همین چند ثانیه بیشترین لذت رو حس میکرد. نفس و هوسش توی دستای مردش بود. اون بود که بهش اجازه نفس کشیدن و لذت بردن رو میداد. معجون نابی از خفگی و لذت که کیهان برای شیما تدارک دیده بود باعث شده بود اب کسش بیشتر از هر زمان دیگه ای راه بیوفته و حتی اینقدر باشه که این خیسیش رونهای پاشو هم بی نصیب نذاره.
کیهان روی سینه شیما نشست طوری که کیرش نزدیک دهن شیما باشه تو همون حالت مراقب بود که بیش از حد وزنشو رو بدن شیما نندازه. روی تخت بالاتر اومد تا کیرش نزدیک دهن شیما برسه. شروع کرد به مالیدن به لبهای شیما. شیما بی اختیار دهنشو باز کرد. دوست داشت گرمای کیر کیهان رو حس کنه به محض اینکه سر کیر کیهان وارد دهنش شد کیهان کمی عقب رفت و بعد از چند لحظه سیلی محکمی به صورت شیما زد.
از کی تا حالا اینقد سر خود شدی؟ کی بت گفت دهنتو باز کنی هنوز یاد نگرفتی باید اجازه بدم بهت. حالا بهت میفهمون که از این به بعد چطور باید رفتار کنی. با چاپکی از رو تخت پایین اومد و از رو میز شمعی رو برداشت و با اتیش فندک روشنش کرد. چند لحظه کافی بود تا اولین قطره رو سینه شیما بچکه. صدای جیغ مانندی از روی شهوت و سوزش از گلوش بیرون اومد. کیهان با صدای بلند داد زد خفه شووو کاری نکن مجبور شم دهنتم ببندم.
اخر وقت بود. تقریبا کسی توی کافه نمونده بود. کافه چی داشت قلیونها رو میبرد و اب توی شیشه هاشونو خالی میکرد. با صدای بلندی رو به دختری که روی یکی از تخت ها نشسته بود گفت : دیگه داریم میبندیم ها تو هم جمع کن برو. تقریبا تو اون کافه همه اون دختر رو میشناختن. کارتن خواب شده بود اما هنوز مشتریهایی براش پیدا میشد. زنهایی که کارتن خواب میشن خیلی زود مشتریاشونو از دست میدن. کارتن خواب ها با فقرا یه فرق اساسی دارن و اونم بوی بدنشونه. بوی گندی که بعد از چند وقت کارتن خوابی روی بدنشون میشینه و انگار با هیچی از بین نمیره. این بو رفته رفته اینقدر زیاد میشه که دیگه کمتر کسی سمتشون میاد. حتی لات و لوتها و معتاد ها هم کمتر نسبت به اونا رغبت نشون میدن. اما خب همیشه راهی وجود داره. نعشگی با ترامادول هم ارزونه هم عمیق. دختر یه ترا 200 غروب و یه ترا بعد از شام بالا انداخته بود که قدرت بی خیالی عجیبی بهش میداد.
اینطوری حرف ها، مسخره کردن ها و توپ و تشرهای بقیه دیگه واسش مهم نبود. به کافه چی هیچ جوابی نداد با بی حوصلگی از کافه بیرون رفت. دو نفر اومد بودن دنبالش. پولی که میدادن خیلی کم بود معمولا تو اون وضعیت نمیتونست زیاد چونه بزنه اما خب قرار هم نبود به خاطر هیچی کار کنه. بالاخره مجبور شد باهاشون بره. اما خوب پشیمون نشد. حمید یکی از مشتریهای همون شبش بود. وقتی دختر به حالت داگی نشسته بود و حمید از پشت کیرشو تو کسش فرو کرده بود. ضربه محکی به لپ کونش زد که صداش تو اتاق پیچید. حمید و دوستش با هم خندیدن. بابت پولی که داده بودن میخواستن علاوه بر حس شهوتشون احساس عقده و حقارت خودشونم بیرون بریزن پس کی بهتر از همچین دختری. ضربه دوم، سوم. نا خونهایی که با خشونت رو کمرش میکشید و دختر پاره شدن پوستشو حس میکرد. و در نهایت فشار کیر حمید توی دهنش تا جایی که صورتش به تخم های حمید چسبیده بود و ریختن اب حمید توی گلوش که باعث عق زدن شدیدش شد. همه اینها مجموعه ای از لذت رو برای دختر اماده کرده بود با اینکه میدونست ممکنه این شب و بودن کنار حمید دیگه هیچ وقت تکرار نشه. حمید وقتی کارش تموم شد رو به دوستش با افتخار گفت دیدی؟ یاد گرفتی؟ جنده رو اینطوری میکنن. اما دختر حرفاشو نمیشنید توی یه دنیای دیگه بود. یه نوع لذت که با تموم پوست گوشتش حس کرده بود

تحمل بات پلاگ ضخیمی که کیهان از قبل توی یخچال گذاشته بود برای شیما به هیچ وجه اسون نبود. وقتی با فشار سوراخ کونشو شکافت و داخل شد سرماشو با همه وجودش حس کرد. لباشو اینقدر محکم گاز گرفت که نتیجه ای به جز زخم و خونریزی نداشت اما میخواست که تحمل کنه. این لذت اینقدر براش زیاد بود که به هیچ وجه نمیخواست از دستش بده. سعی میکرد صداش در نیاد. لباشو به شدت به هم چسبوند و فشار می داد. فقط صداهای نا فهومی از گلوش بیرون میومد. وقتی بات پلاگ از کونش خارج شد سوراخش به شدت قرمز شده بود معلوم نبود به خاطر سرما اون شی بود یا فشاری که وارد کرده بود.
کیهان ، شیمارو به پهلو خوابوند و از پشت بغلش کرد. کیرشو به سوراخ کون شیما رسوند و با یه فشار همرو فرو برد. نفس شیما حبس شده بود. همزمان با عقب و جلو کردن کیرش یه دستشو جلو اورده بود و کس شیمارو به شدت چنگ میزد و میمالید. شیما دیگه نمیتونست بیشتر از این صداشو خفه کنه. با صدای بلند جیغ میزد و جملات نا مفهومی رو تکرار میکرد. حرکت کیهان تند تر شده بود. تا بالاخره ارضا شد اما ادامه داد به مالیدن کس شیما. شیما ارگاسم شدیدی رو تجربه کرد. بدنش تکونهایی میخورد و کیهان سعی میکرد تکونهای بدن شیمارو تو بغلش مهار کنه. وقتی این حالت تموم شدت شیما به شدت زد زیر گریه. کیهان به خودش اومد. با دستاش به ارومی موهای شیمارو نوازش میکرد سرشو جلو اورد وگونشو بوسید
ببخشید عزیزم اذیت شدی؟
شیما وسط گریه هاش خندید و به ارومی گفت نه عشقم عالی بودی مثل همیشه.
دوتا پرستار شیمارو با کمک هم از روی تخت اسایشگاه بلند کردن و اونو روی ویلچرش گذاشتن.
خب عزیزم الان ویلچرو میبریم کنار پنجره که تماشا کنی واسه خودت
شیما کنار پنجره باغبون اسایشگاه رو دید. به مغزش فشار میاورد که اونو کجا دیده. چقدر شبیه کیهان بود. اصلا خودش بود. پس چرا این همه مدت واسه دیدنش از این پله ها بالا نیومده بود. همیشه از پشت پنجره و توی حیاط اسایشگاه کهریزک میدیدش. حتما منتظره کارش تموم بشه تا بیاد پیش شیما . شیما رو به پرستار کرد و گفت : واستون یه چیزی میخوام تعریف کنم یه بار کیهان از بیرون اومد از دستم عصبانی بود. بزارید براتون بگم که چطوری منو تنبیه کرد…
پرستار _ میدونیم عزیزم چند بار تعریف کردی الان که کار داریم بزار بعدا واسمون بگو بعد دوتایی از اتاق بیرون اومدن یکی از پرستارا گفت
اخه بگو بدبخت تو که ده ساله اینجایی قبلشم یا تو خیابون دستفروشی میکردی یا اواره بودی از وقتیم که تصادف کردی اوردنت اینجا که یه نفر نیومده بهت سر بزنه از کدوم خونه زندگی و کیهان تعریف میکنی هر روز

نویسنده: strong_boy

 

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اروتیک, بی دی اس ام از سایت سکسی خفن ایران 69