داستان سکسی دختر دایی لاپایی از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی دختر دایی لاپایی


15 سالم بود، تابستون بود خونه مادربزرگم بودم هوا گرم بود و همه روی تخت روی حیاط می‌نشستند و شب بود، مادربزرگ و پدربزرگم بودن با زنداییم و دو تا دختر هاش، از دختراش بگم یکی 12 ساله و یکی 14 ساله، بلند شدم رفتم توی خونه دیدیم دو تایی دارن تلویزیون میبینن و کسی نیست، بقیه بیرون بودند، سینه های دختر داییم که از زیر مانتو زده بود بیرون رو میدیدم، از تنها بودنشون شهوتم چند برابر شد، گفتم هرجوری هست فقط خودمو بمالم بهش شهوت مغزمو دست گرفته بود، بهش گفتم برو ی لیوان آب بیار و پیش خودم گفتم تا که رفت آشپزخونه پشتش میرم و میگم نمیخاد، همینکار کردم رفت داخل آشپز خانه ک گفتم نمیخاد خودم میام، اون که داشت برمی‌گشت خودمو یزره زدم ب در و خودمو پرت کردم طرفش و ی دست از روی مانتو به ممش زدم، چقد ک حال داد ولی بی فایده اینبار رفتم تو آشپزخونه و صداش زدم گفتم بیا، موقعی اومد کشیدم کنار گفتم میشه دوست باشیم، گفت چجوری، گفتم منو تو باهم دوست باشیم تو هم به کسی چیزی نگو، گفت باشه، گفتم ب هیچ کس هیچ کس نباید بگی اخه میترسیدم ب باباش یا مامانش بگه، گفت باشه و بدون حرکت وایساده بود چسبیدم بهش فقط لب میگرفتم، لباش گرم بود یزره حال داد، همینجور که لب میگرفتم از پشت دستمو از روی شلوار به کونش میکشیدم و خیلی نفساش گرم شده بود، گفتم وایسا، سریع رفتم توی حال که ببینم مامانش نیاد، دوباره پریدم تو آشپز خونه یزره دیگع مالیدم اینبار اومدم بیرون ی نگاه دیگه کردم، میخاستم اینبار شلوارشو در بیارم، پریدم تو شلوارشو در آوردم هیچی نگفت، میخاستم کصشو ببینم که فقط پشم بود و اصلا کصشو پیدا نکردم
ی بوس به پشمامش کردم گفت وااا، بعد از پشت یزره مالیدم بهش آبم اومد ریختم تو شلوارم، رفت بیرون، بعد میخاستن شام بخورن گفتن سفره بیارید اومد تو آشپزخونه دوباره میمالیدمش رفت اومد دوباره داشت پارچ آب می‌کرد سینه هاشو میمالیدمد، قشنگ حال کرده بود، بعد اون شب گذشت، ی روز دیگ دختر دایی کوچیکه 12 ساله اومد خونه مادربزرگم دم ظهر بود مامان بزرگم نیم خواب بود اومد تو کشیدمش تو آشپزخونه و برا اونم همین داستان گفتم و ازش لب گرفتم ک بدش اومد گفت نکننن و یزره سینه هاشو مالیدم بعد ترسیدم مادربزرگم بیاد ولش کردم، گذشت و گذشت که یروز برا شستن لباس های چرک مامان‌بزرگ و بابابزرگم اومدن دو تایی اونجا بدون مادر جندشون اومدن، مادربزرگم رو صندلی تو حیاط نشسته بود و بهشون میگفت چکار کنن، از کوچیکی بیشتر خوشم اومده بوده اومد تو کتری بزاره گفتم میشه دوباره چی کنیم، گفت نه، گفتم چرا؟ گفت آبجیم میبینه میره میگه، گفتم نترس اونم اینکاره اس، بعد شروع کردم سینه هاشو مالیدن لباسشو کشیدم کنار ممه ها رو میمالیدم و میدیدم، بعد گفت برم شک نکنن، دوباره ب بهونه آب سرد درست کردن اومد دوباره مالیدم، اینبار که کار تموم شده بود و اونا داشتن لباسشویی و بقیه وسایل رو جا خودشون می‌گذاشتندخودش بهم اشاره کرد بیا، رفتم گفت میدونی مهرداد(پسر داییم) هم این کاره اس گفتم چرا گفت یروز همین کار هارو باهام کرده، گفتم باشه بکش پایین شلوارتو، اونم یزره داد پایین ی کنم برفی رنگ داشت شروع کردم لیس زدن گفتم روتو برنگردون، میخاستم کیرم بزارم لاش، گفتم نبینه تو این سن کیر بهتره، بعد تف زدم سر کیرم گذاشتم لا پاش تو اخر رفت لای پاش چقد لیز و بدون مو بود بعد ابمو ریختم تو شلوارش گفت اینا چیه گفتم ولش سریع بپوش برو، و بعد از اون دیگه فرصت نشد بهشون دست بزنم، و بیشتر خودشون فرار میکنن از فرصت تنها شدن.


نوشته: سجاد


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی لاپایی, خاطرات نوجوانی , دختر دایی از سایت سکسی خفن ایران 69