داستان سکسی خلسه زن از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی خلسه زن

همونطور که توی تاریخ هم تقریبا همیشه عامل یا وسیله جنگ و نفاق و دشمنیها و لشکر کشیها و ایل وایل کشی زن بوده , حرکتهای سیاسی هم بی نصیب از این حربه لطیف نبوده , همونطور که برخلاف استنباط و استناد غلط این مردها نبودن که انقلاب سال 57 به رهبری خمینی رو به ثمررسوندن . زنها بودن . اینو دیگه خودم شاهد بودم . بله دوستای من امکان پذیره . مگه سرنوشت ادم از سیب حوا شکل نگرفت ؟ مگه اسکندرمقدونی رو یک زن تحریک به حمله به ایران نکرد ؟ قطامه , هند جگرخوار , دزیره و …
خوب یادمه اولی که انقلاب شروع شد , زمزمه ی تو سینه ای بود و بس . چند تا چریک یه ور , چندتا مجاهد یه ور دیگه چندتا بچه مچدی اندک یه جا . اینا واسه ساواک بچه بازی بود . مردها هم بی اعتنا بودن و میدونستند براحتی همه سرکوب میشن . اما روس و انگلیس که از 500 سال قبل پاشون به این مملکت باز شده بود و از نفوذ تو صفوی گرفته تا معامله با امینه مادربزرگ اقامحمدخان قاجار واسه بوجود اوردن سلسله قاجار تا پرورش بهشتی تو لندن بیست سال برای القا و امادگی ذهنیت خمینی برای انقلابی پیش روی خمینی ولی پشت سر روس و انگلیس و ازپیش طراحی شده .
دسته های تظاهر کننده در سال 57 تا به زحمت می خواستند دسته بشن با یورش ساواک در انی مثل توپای بیلیارد پرت میشدن تو سولاخ . تا اینکه برگ دوم بازیگران غیبی ازتو استین بهشتی دراومد و تو دست خمینی جاگرفت . زن
بله این اس برندست قربان . اگرتکلیف کنید که زنها به خیابان بیایند و به دسته های تظاهر کننده بپیوندن همه چی حله .
نه اینکه زنهای دوران پهلوی خیلی نگران تکلیف باشند . نه حتمأ نه . زنهایی که تا چند ماه پیش رقابت در کوتاهی دامن مینی ژوپ داشتند (دامن خیلی کوتاه تا زیر لنبر ها) , حالا نگران تکلیف دینی شونند ؟ اما نمایش قدرت زن و مرد نداره و واسه همه جذابه . وقتی زنی میبینه که ازش دعوت شده تا پیشگام بشه و مردش رو وادار به کارزار کنه ! براش هیجان انگیزه . و همین هم شد . وقتی زنا اومدن تو میدون مردا نمیتونستن بی تفاوت باشن و کمر رژیم شکست . واسه همین برگ بعدی بازیگرای غیبی دردست خمینی بعداز پیروزی حربه , جمع کردن زنا از صحنه بود که با حجاب اجباری و زور و چماغ که اون هم باز تاحدودی بااستفاده از زنای محجبه معترض به بی حجابها جوسازی و عملی شد . همین الان که رژیم یکی از سلاح هاش سریال تلویزیونیه واسه خلسه اجتماع . اگه سریالی بسازه که توش بازیگر زنی نباشه صددرصد شکست میخوره .
رژیم خیلی سعی کرد که قم را مرکز شیعیان جهان بکنه و جذبشون کنه . اما غیر از جذب عده ای اخوند و طلبه خارجی برای صادرات تشیع فراتر نرفت , که باز دست طراحان غیب به دادشون رسید و باراه اندازی طرح عفاف در مشهد , سیل زاعران و سیاحان متوجه مشهد شد . یا با باز شدن پای زنها به مهمونی های زیرزمینی و دسترسی به موادمخدر ,اماراعتیادو فروش سوداور مواد مخدر بطور وحشتناک بالا رفت . هنوزم چاره شکست رژیم زنه . البته نه دیگه با تظاهرات . تظاهرات واسه رژیم شاه کاربرد داشت , چون تظاهرات یعنی افشا . ولی رژیم اخوندی چیزی نمونده براش که از افشاش بترسه . عین اینه که جلوی یه فرد مسلح دستاتو بالاکنی و بهش تف کنی ! بی معنیست . چاره ملت ایران فقط جنگ با اینهاست و بس . که اون خودش یه مقوله مفصله که اینجا نمیخام واردش بشم . چون اول باید با اون ترس درون که تو دل ملتی که تاریخ خودش رو فراموش کرده که چی بوده و چی شده کاشته شده رو باید بکشه تا بتونه بجنگه . چون یه جون که بیشتر نیست , حالا بزدلانه تو تظاهرات از دستش بدی یا جسورانه تو جنگ . چه بسا حفظش کنی .اون ترس همون کلید روشن و خاموش کردنمونه که با روشن کردنش مارو از هر حرکتی میترسونند و با خاموش کردنش مارو به بی تفاوتی سوق میدن . بماند .
سال 56 بود شهلا زنی 35 ساله که یه پسر دوازده ساله داشت ته کوچه میر سعیدی که بعد انقلاب شد شهید ناجی . خونشون دیوار به دیوار خونه حسین استوار کلانتری محل بود که بعدها معلوم شد حسین استوار صفرزن شهلا بوده . شهلا شوهری بد اخلاق , گوشه گیر و منزوی داشت که دلیلشو خدا میدونه که ایا به شهلا ربط داشت یا نه !
ساعت 3 بعد از ظهر بود که مردم بی غم قبل از انقلاب عادت داشتن ظهرها اون ساعتها میخوابیدن و ساکت بود و شهلا بهترین موقع رو انتخاب کرده بود که بی سر و صدا باشه , با حسین استوار اومدن سر کوچه که من بی خبر رو موتورم تو سایه یه وری نشسته بودم و منتظر بودم بهزاد از دکون فرش فروشی اقاش بیاد بریم استخر . اخه سه ماه تعطیلی تابسون بود . یهو حسین استوار بازومو از پشت گرفت و گفت بیا تو ماشین من که یه بنز 190 قدیمی بود و خودش پشت فرمون و من رو صندلی شاگرد و شهلا عقب نشستیم . بعد از کلی فحش ابدار گفت ببین بچه مضلف اگه یه دفه دیگه مزاحم شهلا خانم شدی فاتحت خوندست و میبرمت کلانتری و میفرستمت اونجایی که عرب نی انداخت . حالا هم مثل بچه ادم ازش عذرخواهی میکنی . تا اومدم بگم اخه چه کشکی و اشتباهی گرفتین و من فقط 16 سالمه بازن مردم چیکار دارم ؟ هردو رفته بودن و به خونشونم رسیده بودن .انقدر پکرشدم استخرو بیخیال شدم و رفتم تو پارک یه ساعتی نشستم و فکرکردم اخه داستان چیه ؟ دیدم هیچ جور نمیشه مگه از خود شهلا پرس و جو کنم ببینم باکی منو عوضی گرفته که تا رسیدم سر کوچه خودش حلال زاده بود و با چادر که چه عرض کنم فقط رو کون گندش بود و سرو سینه همه بیرون بود اومد سر کوچه . گفت معذرت خواهیت چی شد ؟ تا اومدم حرف بزنم گفت اینجا نمیشه . یه ساعت دیگه که حسین اقا استوار میره کلانتری بیا خونم باهات حرف دارم . لای درو باز میزارم بیا تو .
رفتم تو حیاط دیدم از تو اطاق اشاره کرد درو ببند بیا تو . رفتم تو اطاق دیدم چی پوشیده . چه کوسی شده بلوز یقه ضربدری باز , دامن مینی ژوپ سیاه که رونای لخت و سفیدش تا خط شورتش بیرون بود . فهمیدم کوسرو افتادم . اصلا حرف نزد . لبو گذاشت تو لبو مالوندن کیرم از رو شلوار و لختم کرد و ولوم کرد روفرش و یه ربع کیر و خایمو خورد بااینکه ابم اومده بود و دومرتبه رفتم روش و تا دسه تپوندم تو کوسش و تلمبه زدن و تمام پشتمو باناخنای تیزش زخمی کرد تا ابش اومد جنده .
دو ماه بعد اقام تو پاستور که خوش اب و هوا بود خونه خرید مادرم از ذوقش قبل از فروش این خونه اساس کشی کرد و چون من رفیقام این محل بودن و میومدم محل پایین یه کلیدم به من دادن تا به خونه خالی سر بزنم و باغچه هارو اب بدم که منم رابراه شهلارو میاوردم و ازکونم کردمش و بهزاد فهمید بهزادم دیگه میکردش تا انقلاب شد و حسین استوار از اون محل رفت و کمیته ها باز شدن و یه شب ساعت 2 نصف شب خوابم نمیبرد با موتورم زدم بیرون اومدم محل قبلی دیدم هیچ کس بیرون نیست و فقط چراغ کمیته روشن بود و معمولا دو سه نفر شب کشیک میدادن که رفتم تو دیدم کسی نیست ولی از تو یه اطاق که درش بسته بود صدا اخ و اوخ میاد . درو وا کردم دیدم بعله کمال تا دسته تپونده تو کوس شهلا . تامنو دید اومد بکشه بیرون که شهلا گفت نکش بیرون خودیه . خلاصه کارش تموم شد و جعفر ترکه اومد تو که قراربود پاس وایسه کسی نیاد تو کمیته تا کمال بکنه تا نوبت اون بشه که ظاهرا شاشش گرفته رفته خلا و این وسط من رسیدم . خلاصه جعفرم کرد و جنده سیرمونی نداشت به منم داد . ظاهرأ شوهره طلاقش داده بود و پسرشم با خودش برده بوده ! چند سالی گذشت و خبری از شهلا نداشتم و ازاون محل رفته بود که اون زمان که جنگ مسلحانه علیه رژیم شد و واسه اینکه مردم مجاهدا و فداییارو لو بدن رژیم از هر کلکی استفاده میکرد و مثلا پدر و مادرا رو تو تلویزیون نشون میداد که به خواسته امام خمینی پسرشونو که عضو سازمان مجاهدین یا چریکهای فدایی خلق شده رو لو دادن تا رژیم اعدامشون کنه و هم پسره بخشوده بشه بره تو بهشت هم پدر و مادر وظیفه شرعیشونو انجام داده باشند .
خلاصه یهو تو تلویزیون دیدم یه مادر شهیدو نشون میده محجبه غلیظ که میگفت یه پسرم شهید شد و پسر دومم هم به فرمان امام چون منافق یا همون مجاهد بود لو دادم که اعدام بشه . خوب که دقت کردم دیدم خود خارکوسشه . شهلا جنده . زیرشم اسمشو نوشته بود عصمت الصادات طباطبایی مادر شهید .
خارکوسه تو یه پسر بیشتر نداشتی که ! چطوری مادر شهیدی و پسر دوممتم لو دادی ؟
بعدها فهمیدم بعد از اینکه رژیم شهر نو را خراب کرد ( محله جنده خونه تهران زمان شاه ) سر کرده هاشونو اعدام کرد و جنده های خرده پای شر و شور را که شهلا هم یه جورایی قاطیشون شده بود اورده بود و باهاشون گروه های فاطمه کماندوی اولیه را درست کرده بود که ازشون برای حمله به دخترای بد حجاب که به حربه اینکه ماتیکتو پا کنم لای دستمال کلینکس تیغ میذاشتن و لب دخترای مردمو جر میدادن و یا جلو دانشگاه تحت عنوان خواهران زینب به دخترای دانشجوی معترض حمله میکردن استفاده میکرد .
تا اینکه خواهر زادم که بوتیک لباس داشت و یه فروشنده زن که قبلا براش کار میکرد و چون مشکل روانی داشت بیرونش کرده بود دائم مزاحم کسبش میشد و چند بار شیشه های مغازشو با سنگ زده بود اورده بود پایین . و هرچی شکایت میکرد بعد دو روز زنه رو ول میکردن میگفتند زنه بیشتر نمیتونیم نگه داریم . تا به توصیه یک نفر اومد پیشم تا با هم بریم دایره منکرات زنان ازش شکایت کنیم . وقتی رفتیم منکرات زنان مدیرش عصمت الصادات طباطبایی همون شهلا جنده بود . اصلا اشنایی نداد وسپرد به پرونده رسیدگی بشه و خواهرزادمو فرستاد دنبال نخود سیاه و به من گفت شما تشریف داشته باشید که خلاصه فرداشبش تو طبقه هشتم یک برج که تو کوچه ناهید جردن بود و واحداش به قضات و رئیس روسا واگذار شده بود البته کل ملک مصادره ای بود و یکیش هم مال شهلا بود داشتم تو کوس خانم عصمت الصادات طباطبایی تلمبه میزدم و میگفت من تا تورو میبینم و خیس میکنم . خلاصه با اوضاع بد اقتصادی و مملکت نابسامان تصمیم گرفتم اومدم امریکا و ادامه تحصیل و بعدها بیزینس زدم و چند تا لوکیشن زدم و برای بستن قرارداد ملک یه لوکیشن جدید که جای گرون شهر بود قرار داشتم توی دفتر یا موسسه ملکی با خانم باربارا تامسون که ایجنتم بود و تا مالک برسه توضیح مختصری از مالک داد که خانم 60 ساله ای عرب هست که ظاهرا فک و فامیل صدام حسین ملعونه . باالاخره مالک رسید . یه خانم 60 ساله با پالتوی شیک و عینک دودی و راننده هم داشت . من حدودأ 45 سالم بود . وقتی خانم نشست فقط گوش میکرد تا صحبتای باربارا تموم شد و بعد با انگلیسی دست و پا شکسته و ضعیف به باربارا گفت قراردادو تنظیم کنه بده من ببرم دفترش که اونجا امضا کنیم و ترجیح میده یه سری شرایطو با من تو دفترش تنها مذاکره کنه و کارتشم بهم داد که روش نوشته بود شرول مهدوی .
فرداش زنگ زدم و ساعت 5 از منشیش وقت گرفتم و رفتم دفترش تو یه های رایز یا برج 30 طبقه . طبقه 17 و جالب اینکه تو دفترشم عینک دودی زده بود و دررو که بستم عینکشو برداشت دیدم بله من این خانم رو کردم قبلا . خانم شرول مهدوی عصمت السادات طباطبایی شهلا جنده .

تمام .

نوشته: الف . ع

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خاطرات از سایت سکسی خفن ایران 69