داستان سکسی حِلما از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی حِلما


ماشین شرکت بین راه خراب شد و مجبور شدم با ماشین های عبوری برگردم خونه . مسیر آخر سر سه راهی منتظر ماشین بودم .ولی ساعت پنج عصر شهریور ماه و توی اون گرمای مسخره ماشین کجا بود ؟.تقریبا یک ربعی زیر یک درخت که سایه بود ایستاده بودم .لا به لای ماشین های عبوری یک 206 دنده عقب برگشت .راننده، یک خانم شاید 6-35 ساله بود . احتمالا دنبال آدرس میگرده ! شیشه رو کشید پایین وگفت :اگر شهرک تشریف میاریید بفرمایید! اینقدر گرم بود که دیگه تعارف هم نکردم . در عقب رو باز کردم وبا سلام و تشکر، نشستم. حرکت کرد.گفت این وقت روز اینجا ماشین بد پیدا میشه! گفتم بله متاسفانه ماشین شرکت یکم پایین تر خراب شد .قسمت شد مزاحم شما بشیم ! گفت منم شانسی دیدمتون !! بازم تشکر کردم وگفتم من سر خیابون دوازدهم پیاده میشم .بدون اینکه برگرده یا توی آیینه نگاه کنه گفت :بله میدونم ، همسایه ایم !! با تعجب نگاهش کردم، گفتم واقعا ؟با لبخند گفت بله ساختمان یاس !گفتم: شرمنده ،من متاسفانه هنوز افتخارآشنایی با همسایه ها رو نداشتم! راست هم میگفتم با وجودی که بیشتر ازیکسال است،که توی این شهر و این خونه ساکن هستم بغیر از مدیر ساختمون که اونم برای شارژ یا قبوض سراغ میگره ،کسی رو نمیشناسم .تا شهرک چند دقیقه ای راه بود . انگار دلش پر باشه گفت: میبینی آقا مملکت رو ؟ اینجا مثلا مرکز استان است کلی هم دک وپز داره ولی یک قرص رو باید هزار کیلومتر بریم تا تهران ، اونم اگر پیدا کنیم نهایتا هم 100 تا بیشتر نمیدن !!
سری تکون دادم گفتم بله متاسفانه ،درست میفرمایید ! حالا قرص چی هست ؟
یک بسته فرص نشون داد گفت برای مادرمه روزی دوتا باید بخوره !
همیجوری که حرف میزد یاد کاوه دوستم افتادم که عموش داروخونه داره .گفتم .اگر نسخه اش رو دارید بدید، من هفته بعد میبرم تهران، سراغ میگرم براتون !انگار از پیشنهادم حسابی خوشحال شد . گفت: اگر این لطف رو کنید که خیلی ممنون میشم ونسخه رو گرفت سمتم! گرفتم وگفتم انشالله که بتونم پیداش کنم
یک عکس از نسخه برای کاوه فرستادم وگفتم ببین این قرص رو گیر میاری ؟ فردا صبح زنگ زد و گفت چندتا میخوای ؟گفتم روزی دوتا میخوره .هرچی بیشتر باشه بهتره چون اینجا پیدا نمیشه ؟ گفت عمو سیصد تا بیشتر نداره؟گفتم :خوبه بگیر اگر تونستی همین امروز بفرستش . بنده خدا سریع فرستاد و فردا اول صبح قبل از این که برم سر کار رفتم فرودگاه گرفتمش !
راستی خونشون کدوم واحد بود ؟ ای بابا ! حالا باید منتظر باشم تا دوباره ببینمش !! روز بعد غروب که برگشتم خونه، یک بچه داشت توی پارکینگ بازی میکرد ازش پرسیدم این 206 مال کیه گفت واحد 10. ساختمون کلا پنج طبقه بود که هر واحد روی یک پاگرد .جالب بود که هیچوقت ندیده بودمشون یا شاید توجه نکرده بودم چون من واحد 9 بودم. رفتم خونه دوشی گرفتم وکمی استراحت کردم وحدود ساعت هفت رفتم در خونشون و زنگ زدم. خودش اومد جلوی در.سلام وعلیکی کردم ودارو ها رو گرفتم سمتش گفتم فعلا سیصدتا گیر آوردم ،چند ماهی کارِتون رو را ه میندازه ! به حدی ذوق زده شد بود که به جای تشکر ، متعجب گفت :ولی شما که گفتید ، هفته بعد میرید تهران؟پس از کجا گیر آوردید ؟ با خنده گفتم :بله درست میفرمایید عکس نسخه رو فرستادم برای دوستم، ایشون پیدا کرد!!چند بار تشکر کرد ومنم خدا حافظی کردم و برگشتم پایین!
روز بعد تا برسم خونه ساعت نزدیک 10شب بود . داشتم آماده میشدم برم دوش بگیرم که صدای زنگ اومد ! فکر کردم مدیر ه!متعجب با خود گفتم به این زودی سرماه شد که این اومد دنبال شارژ؟ پیرهنم رو پوشیدم و بدون اینکه نگاه کنم ، در رو بازکردم . همون خانمه پشت در بود با یک سینی غذا(یک بشقاب برنج ودوتا تکه ماهی صبور ) سلام وعلیکی کردیم و سینی رو گرفت سمتم: سلام آقا سعید، شب تون بخیر، بفرمایید! .
_ گفتم خیلی ممنون چرا زحمت افتادید؟شرمنده ام کردید!


نه خواهش میکنم،نوش جونتون .شرمنده من دیروز اینقدر خوشحال بودم که اصلا یادم رفت باهاتون حساب وکتاب کنم ! لطفا بفرمایید چقدر شدن؟
_ای بابا،فکر نمیکنم مبلغ قابل داری باشه!با همین غذای خوشمزه ، من بدهکار هم میشم!
لبخندی زد .خواهش میکنم لطفا بفرمایید ؟
_باور بفرمایید خودم هم نمیدونم ،چون هنوز رقمی اعلام نکرده !
+پس لطفا یک زنگ بزنید وبپرسید که شرمنده تون نشم !
_ فکر میکنم مادر خودمه نیازی نیست نگران باشید!
دو باره اصرار کرد گفتم: حالا عجله نکنید شنبه دارم میرم تهران میپرسم! همینجوری که جلوی در بود رفتم سینی رو گذاشتم روی میز و یک کارت ویزیتم رو آوردم، دادم بهش گفتم: این شماره منه ! هفته بعد تهران هستم اگر احیانا چیزی دیگه نیاز بود زنگ بزنید براتون تهیه کنم . تشکر کرد و رفت.
دوشنبه شب هفته بعد که تهران بودم یکه پیام با پیش شماره جنوب اومد :
+سلام آقا سعید، شبتون بخیر .حالتون خوبه ؟
_ سلام .خیلی ممنون، شما؟
شرمنده معرفی نکردم! حِلما هستم !
_ حلما دیگه کیه ؟همرا با استیکر تعجب نوشتم:
حلما؟
بله همسایه تون ، اهواز!
_ به به سلام ! شرمنده .من اسمتون رو نمیدونستم ! چه اسم قشنگی دارید؟
+شما لطف دارید !آقا سعید پرسیدید هزینه قرص ها چقدر شد؟
_ ای بابا چقدر عجله دارید حلما خانم .اینجوری من احساس غریبی میکنم ! شما چیز دیگه ای احتیاج ندارید تهیه کنم ؟
خیلی ممنون فعلا نه
_ بهر حال من تا جمعه شب تهران هستم و در خدمتتون، اگر بازم کاری داشتید بفرمایید
شب بخیر گفتیم وخداحافظی کردیم وشماره اش رو سیو کردم
دو هفته بعد شب که از سر کار برگشتم دوباره اومد جلوی در و یک سینی غذا آورد .سلام و علیک کردم و تشکر مجدد وگفتم باز هم که زحمت افتادید حلما خانم ؟اینجوری من بد عادت میشم دیگه نمیتونم غذای دیگه ای بخورم ؟با لبخندگفت: نوش جونتون شما خسته از سر کار برمیگردید ! میدونم سخته غذا درست کردن !
بعد از شام یک بسته باسلق گذاشتم توی ظرفاش وبردم در خونشون .آخر شب پیام داد وتشکر کردو پرسید:ببخشید آقا سعید، اسمش چیه؟ چقدر خوشمزه است!گفتم: خوب خدا روشکر ترسیدم خوشتون نیاد وشرمنده بشم اسمش باسلق است و سوغات یکی از شهرهای همدان است
کم کم پیامهامون بیشتر شد . منم بدم نمیومد توی شهر غریب وتنهایی با یکی هم سخن بشم تقریبا هفته ای یکبار برام غذا میاورد مخصوصا غذاهای ویژه منطقه .
پدر و مادرش بازنشسته شرکت نفت بودند .پدرش فوت کرده بود و مادرش هم چندسالی افتاده بود توی جاش وبدون کمک نمی تونست حرکت کنه .یک برادر داشت که توی کویت بود ویک خواهر که ازدواج کرده ویک شهر دیگه زندگی میکرد .انگار قبلا میرفته سر کار ولی داداشش گفته حقوقش رو میده ، بمونه از مادرش نگهداری کنه واینجوری پاسوز شده بود و.بعد ها هم فهمیدم یک دوست پسر داشته که اونم بخاطر اینکه قرار بوده با مادر حلما زندگی کنند. بهونه آورده وبعد از عشق و حال، فلنگ رو بسته .
چند ماه بعد از پیام ،رسیدیم به روزی یکی دوبار تماس و بالاخره بعد ازحدود شش ماه اولین قرار بیرون روگذاشتیم . روز جمعه ناهار دعوتش کردم .زمان انتظار تا آماده شدن سفارشمون .حین صحبت دستاش رو گرفتم و نوازش میکردم. مقاومتی نکرد .
بابت دعوتم تشکر کرد وبا عذرخواهی گفت اگر اشکال نداره دیگه رستوران نیاییم چون زمان غذا باید به مادرش دارو بده ! خوب شرایطش این بود جای گله ای نبود!گفتم نه عزیزم هیچ اشکالی نداره، هر جور که تو راحتی!من تابع هستم .
هرچی زمان میگذشت ارتباطمون بیشتر میشد وحرفامون عاشقانه تر .یکه شب شیفت شب بودم و باید تا ساعت دوازده می موندم .ساعت نه با هم صحبت کردیم .گفت شام خوردی گفتم نه شام امشب قلیه است ،دوست ندارم ! با تعجب گفت :وااااا پس چرا دو سه بار برات آوردم نگفتی که دیگه نیارم ؟گفتم نه اتفاقا عاشق قلیه هستم ولی اینا خوب درست نمیکنند بخاطر همین نمیخورم . گفت میخوای فردا شب درست کنم بیارم برات ؟گفتم نه عزیزم تنهایی مزه نمیده !اگر خودت هم میایی باهم بخوریم درست کن !گفت آخه مامان تا ساعت ده بیداره نمیتونم بیام. گفتم خوب اشکال نداره ، پس بذار پنجشنبه شب منم دیر میام ! قبول کرد .ظاهراً مامانش قرص که میخورد تا نزدیک صبح که باید میرفت دستشویی دیگه بیدار نمیشد!
روز قبلش خونه رو مرتب کردم و وسایل پذیرایی گرفتم.روز پنجشنبه ساعت ده رسیدم خونه ودوشی گرفتم تا زنگ زد .رفتم روی پله کمکش غذار رو آوردیم. یک پیرا هن مشکی با گلهای سفید ،بلند وگشاد که تا روی مچ پاها ش پوشیده بود . (لباس خونگی اکثر زنان اون منطقه)
با پر رویی صورتش رو بوسیدم وگفتم خوش اومدی ! مشغول خوردن شام شدیم .نیم ساعتی بعد از شام که صحبت کردیم .پیشنهاد کردم فیلمی با هم ببینیم .گفت پس بذار برم سری به مامان بزنم وبیام!.رفت.من تا اومدنش میوه پوست کندم وآماده کردم تا بیست دقیقه بعد که اومد.
یک فیلم گذاشتم و رفتم وبدون مقدمه چینی نشستم کنارش،روسریش رو برداشتم ودست انداختم گردنش . یکم نا محسوس فاصله گرفت .اهمیتی ندادم وسرگرم فیلم شدیم .بیست دقیقه ای که از فیلم گذشته بود ،دوباره چسبوندمش به خودم .وبا بوسه ای از صورتش ، دستش رو گرفتم توی دستم .سعی میکردم با نوازش وآرامش ، استرس رو ازش دور کنم . هر چند ثانیه دستم رو از روی شونه تا آرنجش میکشیدم و کم کم دستم رو منحرف کردم تا روی سینه اش . وگاهی نوک انگشتام رو روی سینه اش میکشیدم .وقتی دیدم دیگه مقاومتی نداره جرائتم رو بیشتر کردم وپستونش رو گرفتم توی دستم !برگشت که نگام کنه، پیشدستی کردم و لبم رو چسبوندم به لبش ویک بوس محکم از لباش گرفتم وسریع با هر دو دست شروع کردم مالیدن پستوناش . بیخیال فیلم شدیم وشروع کردم لباش رو خوردن ومیک زدن .یکی دو دقیقه ای همکاری نکرد ولی بعدش به راه اومد وشروع کرد خوردن لبام .گفتم بلند شو سرپا ، تا پیرهنت رو دربیارم !یکم مردد بود ولی خودم دست انداختم زیر بغلش و بلنش کردم و پیرهنش رو کشیدم رو به بالا چشماش رو بسته بود .خوبی این پیرهنا اینه که معمولا بغیر از شورت وسوتین چیزی زیرش نمیپوشند،که خوشبختانه حلما سوتین هم نپوشیده بود .بدنش کمی گوشت آلودبود ولی چون قدش هم بلند بود، خوش فرم بود وبهش میومد.
توی همون حالت سر پا خم شدم ونوک پستونش رو بوسیدم میخواستم قبل از نشستن شورتش رو هم در بیارم ولی مقاومت کرد و مظلومانه گفت :سعید من هنوز باکره ام !راستش قبلا که گفته بود دوست پسر داشته وبعد از عشق وحال فلنگش رو بسته، فکر میکردم پرده اش رو زده ! ولی نگاه ملتمسانه اش نشون میداد اشتباه کرده ام . گفتم اشکال نداره عزیزم نگران نباش! ولی باز خواهش کرد شورتش رو در نیارم .نمیخواستم بی اعتمادی بوجود بیارم .پس نشوندمش روی مبل و سرگرم خوردن وبازی با پستوناش شدم .بعد از چند دقیقه تغییر صدا ورنگ صورتش خبر از تحریک شدنش میداد. لبام رو از پستوناش جدا کردم و حین بازی کرد باهشون رفتم بالا و چندلحظه ای سرگرم خوردن لباش شدم .دیگه دستاش رو دور سرم حلقه کرده بود وبا ولع بیشتری همراهی میکردم .با بوسیدن صورتش لبام رو رسوندم به گوشش .کمی لاله گوشش رو بین لبام گرفتم وبازی کردم ودر گوشش گفتم :حلما جون ،عزیزم خیالت راحت باشه امشب اتفاقی برات نمی افته و فقط میخوام بهت حال بدم!اگر بهم اعتماد میکنی بریم رو تخت!!
بیشتر از اون تحریک شده بود که بخواد مقاومت کنه !گفتم اجازه هست .سرم رو کشید جلو و لبم رو کشید توی لباش !غیر از جواب بله دیگه چه معنیی داره؟ دست انداختم زیر زانوها و پشت کمرش و گرفتم توی بغلم و بردمش رو تخت. تیشرتم رو درآوردم و با بالا تنه لخت و یک شلوارک دراز کشیدم روش ودوباره لبامون قفل شد به هم .کیرم حسابی سفت شده بود از توی همون شلوارک واز روی شورت حلما انداختمش لای پاش وسعی میکردم با فشار روی شیارش بالا و پایین کنم .یک خورده سخت بود ودوتا تیکه پارچه فاصله بینشون بود ولی برای اینکه دچار استرس نشه مجبور بودم .سینه ام رو روی پستوناش حرکت میدادم ولباش رو میخوردم .دیگه کاملا همراه شده بود و هر کاری میگفتم انجام میداد .ازش خواستم روی دو زانو بشینه ورفتم پشت سرش و با مالیدن آروم پستونا و نوازش شکم وپهلوهاش ، پشت گردن وکمرش رو میبوسیدم . ناله هاش بیشتر و بلند تر شده بود و ودستش دستای منو نوازش میکرد .یک دستم رو گذاشتم زیر شکمش و با دست دیگه سرش رو هل دادم تا چسبید به تخت وبه حالت داگی در اومد. بوسه هام رو به روی باسنش کشیدم وهمزمان با بوسیدن،باسن و روناش رو می مالیدم . گاهی انگشتم رو از روی شورت روی کوسش میکشیدمتا بالای سوراخ کونش .با جوون گفتن اشتیاقم رو نشون میدادم وازاندامش تعریف میکردم . دستم رو بردم دوطرف شورتش رو گرفتم وکشیدم رو به پایین . هرچند بعید میدونستم دیگه مقاومتی کنه ، ولی جهت جلوگیری سریع خم شدم وبا بوسیدن ولیسیدن کوس کلوچه ای که از بین پاهاش بیرون افتاده بود ادامه دادم .بدنش مثل ژله رو تخت حرکت می کرد و بالا و پایین میشد .حسابی میخوردم و چوچولش رو میمالیدم . با صدای بلند ناله ها و رقص بدنش بعید میدونستم خیلی دیگه دوام بیاره .برش گردوندم به پشت و با بوسیدن کف ونوک انگشتان پاش، شورتش رو کامل درآوردم . چمباته زدم بین پاش وازش خواستم پاهاش رو بذاره روی کمرم وشروع کردم خوردن کوسش . دستام روی رونا وشکمش حرکت میکرد وپستوناش رو میمالیدم .ارگاسمش نزدیک بود .همزمان با میک زدن ولیسیدن چوچولش ،پستوناش رو با فشار بیشتری میمالیدم .با صدای جیغ ممتدی که سعی میکرد با گاز گرفت دستش صداش رو خفه کنه به ارگاسم رسید!!! دراز کشیدم روش وبا بوسیدن لباش کارم روکامل کردم .یکی دو دقیقه روش خوابیدم ودراز کشیدم به پهلو کنارش وازش خواستم پشتش رو بچسبونه به من .مشغول نوازش سینه اش وبوسیدن گردن وگوشه صورتش شدم .چند دقیقه ای که گذشت ،صورتش رو برگردوند وآروم گفت :سعید پس خودت چی ؟بوسیدمش : عزیزم امشب شب توست !! وقت واسه من زیاده ! برگشت سمت من، لبم رو بوسید و محکم بغلم کرد.تا ساعت دو توی بغلم خوابید . با عذر خواهی بلند شد لباساش رو پوشید و رفت .خوابیدم تا ساعت ده .نگاه گوشیم کردم یک پیام از حلما داشتم :سعید صبحانه آش گرفتم .هرموقع بیدار شدی پیام بده برات بیارم ! یک ربع بعد با یک ظرف آش آبادان جلوی در بود .در رو که باز کردم سریع لبم رو بوسید و بدون هیچ حرفی رفت!
نوشته: سعید


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی عاشقی, اروتیک از سایت سکسی خفن ایران 69