داستان سکسی حقیقت هرزگی (۱) از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی حقیقت هرزگی (۱)


سالها از یک حادثه می گذرد و تنها یک خاطره به جای می ماند که ذهن انسان را از تمام جهات مشغول خود می کند و او را در دنیای واژه ها تنها می گذارد، واژه هایی که برای بیان مطالب رنگ باختند.


دهه شصت/تهران


قرچ قرچ در حال جویدن تهِ مداد گلی بودم. مثل خوره افتاده بودم به جون خودم و از درون داشتم خودم رو فروپاشی میکردم که با صدای معلم ریاضی متوجه خنده بچه ها شدم. معلم با یک لبخند تلخ گفت: خانم بهاره خانم! کجایی دخترم؟ بیا پای تخته مسئله رو حل کن. رفتم پای تخته ایستادم و شروع کردم به ور رفتن با ناخن هام، به چیزی جز خنده بچه ها نتونستم فکر کنم، عصبیم کرده بود. انگار معلم فهمید به هم ریختم گفت: ایراد نداره اما جلسه بعد حتما ازت سوال می پرسم خودتو آماده کن دخترم. بدنم گُر گرفته بود اجازه گرفتم تا از کلاس خارج بشم.
از راهروی نسبتا تاریک و طولانی عبور کردم و بعد از شش تا پله به حیاط رسیدم، خود نماییِ خورشید چشمم رو زد، نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم از بند جسم آزاد شدم. سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و مستقیم رفتم به سمت سرویس بهداشتی. نیاز داشتم از بند احساسات و افکار مشوش هم خارج بشم.
درِ دستشویی رو آروم پشت سرم بستم و قفلش رو انداختم. شیر آب رو باز کردم، گذاشتم توی آفتابه تا با صداش حس امنیت رو بدست بیارم. با آرامش دکمه های مانتوم رو باز کردم، مقنعه ام رو کمی عقب کشیدم و از پهلو شلوار سرمه ای مدرسه رو گرفتم توی دست هام. تا زانو کشیدم پایین، خودم رو برانداز کردم. احساساتم نسبت به بدنم خیلی قوی بود با تمام وجود دلم میخواست با خودم سکس کنم و خودم رو به آغوش بکشم.
مانتوم رو جمع کردم، دستم رو گرفتم به دیوار، باسنم رو تنظیم کردم و نشستم کنج دستشویی. انگشت اشاره ام رو گذاشتم تو دهانم و خیس کردم. دستم رو بردم زیر شرت، با همون انگشت آروم شروع به مالیدن کردم. حس عجیبی داشتم فقط تو این لحظات بود که میتونستم احساس رهایی و آزادی کنم. از اینکه خودم رو تو حالت نیمه لخت دید میزدم لذت میبردم. ناخودآگاه انگشت دست دیگه ام رو گذاشتم توی دهانم و مکیدم. دلم میخواست راحت و بدون دغدغه آه بکشم و لذتم رو بیشتر کنم، اما راهی جز سکوت نداشتم. شرتم رو به یک سمت جمع کردم تا به کسم تسلط بیشتری پیدا کنم، دوباره دستم رو خیس کردم، اینبار بیشتر از قبل، انگشت وسط رو گذاشتم روی کلاهک چوچولم و خیلی آروم چشمام رو بستم. بهشت رو مقابلم می دیدم. نوک سینه هام سفت شده بود، انگار زیر پوستم آب جوش ریخته بودن. به بدنم موج می دادم و برای خودم عشوه گری میکردم. یک دستم رو روی چوچولم خیمه کرده بودم و با سرعت میمالیدم، کف دست دیگه ام رو روی رون پام گذاشتم، انگشتهام رو روبه بالا گرفتم از رون تا شکمم می کشیدم، نوازش می کردم و محکم به سینه هام چنگ میزدم. از لذت مثل دریای موّاج به خودم می پیچیدم و و لب هام رو گاز میگرفتم. گهگاهی دستام رو با هم جابجا میکردم و دستی که خسته شده بود رو مینداختم به جون کونم و دستمالیش می کردم. حس عجیبی داشتم. حس عجیبِ خوب!. ریتمم رو تندتر کردم سینه هام رو با ناخنم چنگ میزدم. دیگه نمیتونستم خودم رو متوقف کنم، ناخودآگاه آهم بلند شد، صدای نفس هام شهوتم رو دوچندان می کرد. دلم می خواست لب هام رو ببرم نزدیک گوشم و اونجا نفس نفس بزنم. چشمانم به سمت بالا کشیده می شد و دهانم باز شده بود، با تمام قدرت کسم رو می مالیدم و سینه ام رو توی مشتم فشار میدادم. چند لحظه همه جا برام ساکت شد و گوشم سوت کشید انگار چیزی نمی شنیدم. نفسم بند آمد، عضلات دستم داشت کم کم میگرفت اما نمیتونستم اینجا خودم رو رها کنم و با سرعت چوچولم رو می مالیدم. همه جا پر از لذت و شهوت شده بود، توی خودم مچاله شدم و به پهلو کف دستشویی پهن شدم. خواستم فریاد بزنم اما نتونستم، تمام ماهیچه هام منقبض شده بود، دوست داشتم ساعت ها این حس رو با خودم همراه کنم. اما این حس لعنتی جاودان نبود، یکهو تمام بدنم شل شد. کامل کف دستشویی ولو شدم، بی اراده لبخند روی لب هام نشست و کمی احساس آرامش کردم. دلم نمیخواست از جام بلند بشم اما تاخیرم زیاد شده بود، دروغم رو تو ذهنم مرور کردم تا بتونم از معلم اجازه ورود به کلاس بگیرم.

از مدرسه به خونه برگشتم، باز دعوا، باز شیون، از اطرافیان پرسیدم چه خبره؟ جواب دادن: هیچی!..چه خبری باید باشه.
مثل همیشه خواهرم سیما زیر لب غرغر می کرد. «بالاخره یه روز حقیقت خودش رو نشون میده» پرسیدم کدوم حقیقت؟ سکوت کرد و حرفی نزد.
اما دعوای بابا و مامان و حرف‌هایی که بینشون رد و بدل می‌شد کمی عجیب بود. این دفعه فرق می‌کرد، هرچند دعواشون تازگی نداشت اما این اولین بار بود که می شنیدم، «توی این خونه یا جای منه یا جای بهاره» این جمله رو مامان می گفت، اما چرا؟ مگه من چه گناهی مرتکب شدم، مگه اون من رو نه ماه تو شکم خودش نگه نداشته؟ مگه اون من رو بزرگ نکرده که اینطوری راجع به من صحبت میکنه.
از حیرت همون جا میخکوب شدم که یکهو صدای درِ اتاق من رو به خودم آورد. مقابلم مامان ایستاده بود. بابا هم پشت سرش بیرون از اتاق بود. وقتی چشمش به من افتاد تعجب کرد؛ با حالتی که رنگ رخسار نداشت و با کلمات متراکم و مِن… مِن…کنان ازم پرسید: بهاره چرا زود از مدرسه برگشتی؟
+معلم نداشتیم
بابا گفت: داشتی حرف‌ ما رو گوش میدادی؟
+نمی خواستم منظوری نداشتم.
-چیزی هم فهمیدی؟
+نه زیاد…
تو همین لحظه مامان جلو اومد و گفت: از اولش هم همینجور کودن بود ولی کسی نمی‌خواست قبول کنه.
از حرف مامان ناراحت نشدم چون تازگی نداشت، بارها من رو پیش خواهر و برادرم تحقیر کرده بود. اهمیتی به این موضوع ندادم، رفتم که تکالیف مدرسه رو انجام بدم، سال سوم دبیرستان بودم یکی از حساس ترین مقاطع برای یک جوون. حسابی مشغول مطالعه و درس بودم و اهمیتی به موضوعی که اتفاق افتاد ندادم. خواهرم وارد اتاق شد، به نظر ناراحت می رسید ازش پرسیدم:
+سیما چی شده، چرا ناراحتی؟ حرف بزن.
سکوت کرد و حرفی نزد، دوباره پرسیدم.گفت:
-ببین بهار سعی نکن خودت رو گول بزنی، راستش رو بگو امروز از دعوای بابا و مامان کنجکاو نشدی؟
خندیدم و گفتم:
+مگه تازگی داره که من کنجکاو بشم؟ لابد مامان دوباره از بابا پول خواسته بابا هم مثل همیشه پول نداشته که به مامان بده.
-چرا به روی خودت نمیاری چرا سعی می کنی بی تفاوت به موضوع باشی؟
من که از حرفهاش سر در نمیاوردم شاید هم دوست نداشتم سردربیارم. بلند شدم و درِ اتاق رو باز کردم و گفتم:
+خواهش می کنم برو بیرون و مزاحم درس‌خوندن من نشو.
سیما هم بدون اینکه اعتراضی کنه از اتاق بیرون رفت، در رو بستم و دیگه نتونستم درس بخونم، حرف های سیما برام مبهم و مجهول بود از طرفی، چرا من باید کنجکاو می شدم، هر چی فکر می کردم تنها به یک نتیجه می رسیدم که اهمیتی به این موضوع ندم. امتحانات ثلث نزدیک بود، نمی خواستم فکرم رو مشغول کنم و از درسم غافل بشم اما نه؛ بنظر سیما حرفایی زد که کس دیگه ای تو دهنش گذاشته، لحنش هم طوری بود که انگار نتونست خوب بیان کنه. چند روز گذشت و من بکلی اون روز رو از یاد بردم، یک روز عصر که از خونه دوستم برگشتم، چند نظامی رو نزدیک خونه دیدم، خیلی ترسیدم چون میدونستم برای چی اومده بودن. در واقع منتظر چنین روزی بودم، بابا معتاد به مواد مخدر بود و باید این اتفاق می افتاد. دوستم که همراهم بود گفت: بهاره نگاه کن دم خونه شما «چندتا ژاندارم ایستاده» فکر می کنی برای چی اومدن؟ من که از قبل متوجه شده بودم اهمیت ندادم انگار که اصلاً چیزی نشنیدم، زود خداحافظی کردم و رفتم پشت دیوار پنهان شدم، تا از دور شاهد بردنِ بابا بشم.
درونم غوغایی بود، با خودم صحبت می‌کردم که بهاره برو، برو جلو اشکالی نداره، برو از نزدیک شاهد باش، اما دلهره و نگرانی شاید هم شرم و خجالت اجازه نمیداد. در جدال با خودم بودم که دیدم دو تا ژاندارم دست‌های بابا رو گرفتن و از خونه بیرون بردن و سوار ماشین کردن. درِ خونه باز بود وارد خونه شدم، مامان تو اتاق نشسته بود و متوجه اومدن من نشد، رفتم داخل اتاق و از مامان پرسیدم:
+چیشده چرا بابا رو گرفتن؟
-چیشده؟ یعنی تو نفهمیدی.
+نه، من علم غیب ندارم که شما همیشه از من انتظار داری همه چیز رو بدونم و بفهمم.
از این حرف من به شدت عصبانی شد بلند شد و دستش رو بالا برد که بزنه تو گوشم، همون لحظه نمیدونم سیما از کجا پیدایش شد جلوی مامان رو گرفت و گفت: خب مامان راحت شدی به مراد دلت رسیدی، موفق شدی هرچی که میخواستی انجام دادی حالا چرا کینه ها رو روی سر بهار بیچاره خالی می کنی؟ دست از سر این بردار. مامان گفت:
-کی نوبت بهاره خانم بشه که برای همیشه دست از سرش بردارم.
من ماتم برد، متوجه منظور مامان و سیما نمی شدم از سیما پرسیدم:
+سیما چرا شما یک خط درمیون حرف می زنید؟ خب کامل بگید تا منم یه چیزی بفهمم، منظورت چیه که مامان به مراد دلش رسید؟
-مامان خیلی دلش میخواست بابا بره زندان. حالا چرا، نمی دونم. اولش فکر می کردم به خاطر اینه که میخواد بابا ترک کنه ولی فقط مایه آبروریزی شد اگه همچین تصمیمی داشت همه با هم می‌تونستیم کمک کنیم تا بابا ترک کنه، اما مامان فقط تونست ژاندارم خبر کنه و بابا رو که توی این مدت هیچ کس چیزی نمی دونست و توی این محل آبرو داشت…
حرف های سیما رو قطع کردم
+نه، حق با مامانه، شاید درستش همین کاری بود که مامان انجام داد.
-نه بهار، مطمئنم که وجدان تو هم از کار مامان ناراحته و «وجدان هم تنها محکمه ایه که احتیاج به قاضی نداره.»
ولی من عاجز از قضاوت بودم و نمیتونستم تصمیم بگیرم، به نظرم حق با هر دوشون بود از طرفی مامان اشتباه کرد و از طرف دیگه به بابا کمک کرد. اون شب سخت ترین شب زندگیم بود. آروم و قرار نداشتم، همش به بابا فکر میکردم. سیما رو صدا کردم، اومد پیشم.
+بابا رو تو این فصل پاییزی توی این هوای سرد کجا بردن؟ سیما تو میدونی بابا معتاده طاقت نداره، چرا؟ چرا خودمون تصمیم نگرفتیم، چرا خودمون براش کاری نکردیم، می دونی اونجا چه بلایی به سر بابا میارن؟
سیما بلندبلند خندید، من تعجب کردم و به چهره‌اش خیره شدم ولی اون همچنان می‌خندید. یکهو بدون اینکه بخوام سرش فریاد زدم.
+توی این شرایط گه من تراژدی بابا رو تعریف کردم تو داری میخندی، اگه از کمدیش می گفتم حتما صدای قهقهت به آسمون هشتم می رسید.
سیما ناراحت شد، اشک از چشم هاش جاری شد بلند شد که از اتاق خارج بشه، ناخن هام رو گذاشتم تو دهانم و صداش کردم:
+سیما، سیما کجا میری بیا من معذرت می خوام، بیا اشتباه کردم، گه خوردم، خواهش می کنم تنهام نذار. بیا که دل وامونده من امشب میخواد برات حرف بزنه، کلی درد و دل دارم باهات بیا،
سیما اومد زد پشت دستم و کنارم نشست.
+واسه چی خندیدی؟
-به خدا منظوری نداشتم از اینکه بالاخره به حرفم رسیدی خنده‌ام گرفت، ببین بهار قبول کن که مامان اشتباه کرده، بابای ما ضعیفِ، تو خودت میدونی که «کلیه اش» هم عمل کرده‌ طاقت سرما نداره. اگه مامان همچین تصمیمی داشت، ما می تونستیم خودمون این کار رو بکنیم.
سیما همینطور که تعریف می کرد اشک می ریخت.
+سیما می خوام یه سوال ازت بپرسم و دلم میخواد که صادقانه جواب بدی.
-تو از من جون بخواه فقط یه اشاره کن.
مهربونی بیش از حد سیما که مدت ها تو سینه اش می تپید و جزئی از شخصیتش شده بود، باعث شد یکم جسارت بخرج بدم و سوالم رو بپرسم.
+چرا مامان اتاقم رو از اتاق تو و سیمین و سعید جدا کرده؟
-خب معلومه چون تو بیشتر از بقیه احتیاج به اتاق خلوت داری، در ضمن تو بزرگ تر از همه ما هستی… بزرگی گفتن کوچیکی گفتن…
+نه سیما این که دلیل نشد، من و تو فقط یک سال تفاوت سنی داریم چرا آخه؟ تو حتی بیشتر از مامان به من محبت میکنی. سیما! تا حالا فکر کردی که اگه مادری عقیده‌ای داشته باشه در مورد بچه هاش یا عاطفه ای بخواد خرج کنه باید برای همه ی بچه هاش یکجور بروز بده.
-تو هم چه حرفایی میزنی مثلا مامان چه عقیده ای داره که همه قبول داشته باشیم؟
+مثلاً همین اسم های ما. اول اسم من با «ب» شروع میشه ولی اسم تو و سیمین و سعید با حرف اولِ اسم مامان که سهیلا است شروع میشه.
-تو که اینقدر کوته فکر نبودی، شاید وقتی که مامان تو رو به دنیا آورد به این مسئله فکر نکرده، بعدش یکدفعه به خاطرش اومده که اینطوری قشنگ تره.
+خواهشا سعی نکن بزنی جاده خاکی. اگه یادت باشه که مطمئنم خوب یادته، خودت چندروز پیش به من گفتی چرا نسبت به دعوای بابا و مامان تو اونروز بی تفاوتم و عکس العملی نشون نمیدم. آخه مسئله فقط این نیست. یادته یه روز من فقط بخاطر اینکه گفتم فامیل بابا رو بیشتر دوست دارم مامان چه اَلَم شَنگه ای به پا کرد؟ آخر هم گفت تو و بابات از یه طایفه اید. سرتاپا یک کرباسید و هیچ کدوم از شما تافته جدا بافته نیست. من به مرور متوجه حرف مامان شدم. سیما راستش رو بگو اگه مسئله‌ای هست به من بگو ترخدا. تو اون شب میخواستی به من یه چیزی بگی ولی چون روی خوش نشون ندادم تو هم صرف نظر کردی و هیچی نگفتی. ولی حالا ازت خواهش می کنم، التماست می کنم که بگو اون شب چی می خواستی بگی.
سیما مکث کرد و حرفی نزد، من مدام اصرار می کردم، نتونست خودش رو کنترل کنه شروع کرد به گریه کردن، من هم از گریه سیما گریه ام گرفت. سیما دونسته و من ندونسته اشک می ریختیم. خوابم برد و نفهمیدم سیما کی از اتاق خارج شد.

روز بعد سر کلاس نشسته بودم؛ درس تاریخ داشتیم، معلم ازم خواست از روی درس جدید بخونم، کتاب رو باز کردم، متوجه برگه ای شدم که لای کتابم بود اول فکر کردم برگه امتحانه اما وقتی باز کردم با نگاه به اولین کلمه متوجه دستخط سیما شدم. به خاطر مکث من معلم ناراحت شد برخوردش مثل معلم ریاضی نبود باید خودم رو جمع و جور میکردم. مقنعه اش رو مرتب کرد و دوباره تکرار کرد که زود باش بخون چرا معطلی؟ شروع کردم به خوندن انقدر تند تند خوندم که ۵ صفحه رو کمتر از ۳ دقیقه تموم کردم. معلم بلند شد و گفت: کسی دنبالت گذاشته بود یا اینکه مسابقه میدادی؟ نه حتما می خواستی زود تموم کنیم و با دوستات کمیسیون بگیری، بچه ها به خاطر حرف های معلم خندیدن ولی هیچ کدوم از اونها واقعیت رو نمی دونست. معلم اجازه داد که آزاد باشیم و رو کرد به من و گفت: خب تا زنگ ۲۵ دقیقه فرصت داریم شروع کن، جلسه منتظر توئه. از این شوخی هم کلاس پر از هیاهو شد اما من دلم می خواست تو خلوت نامه سیما رو باز کنم چون من و سیما تو خلوت بود که می تونستیم راحت باهم صحبت کنیم. از معلم اجازه گرفتم از کلاس خارج شدم و گوشه خلوت حیاط رو انتخاب کردم و نامه سیما رو باز کردم. به طرز عجیبی کلمه ها رو کنار هم قرار داده بود و نگارش ادبی داشت، « در این جهان پر آشوب بر این زندگی پر از رنج و سختی های فراوان، نشیب و فراز های گوناگون باید خندید. غم و غصه جز آنکه باری دیگر بر دوش، دل و روح ما می‌گذارد سودی نخواهد داشت، وقتی حقیقتی آشکار شود خنده در آسمان زندگی می درخشد و اهریمن جهل می‌گریزد. احساس می‌کنم رسیده روزی که غوغایی بر پا شود و تو چون کوهی استوار و مقاوم مسائل را پشت سر نهاده و به سوی هدفی پیش رَوی. این طبیعت ستمکار روزی هم با تازیانه زمان، پیکر ما را می آزارد و بهار زندگانی را به خزان عمر برمی‌گرداند. پس همان بهتر که حقیقت روزگار را زمانی دریابیم که خزان عمر از جام شرنگ حسرت و پشیمانی تلخکام نباشد. اگر قول بدهی در غفلت و بی خبری خویش و سهل انگاری من دریغ نگویی من نیز حقیقت را بازگو می‌کنم. راستش نتونسم از خودم چیزی بگم برای همین یک تکه از رمانی که دوستش دارم برات نوشتم. خواهرت سیما»
نامه سیما من رو به شدت حیران کرد، بعضی کلماتش رو نفهمیدم اما ذهنم رو چیز دیگه ای مشغول کرد. زیر لب و آهسته با خودم گفتم: چه حقیقتی که من تحمل دونستنش رو ندارم و باید قول بدم که خودم و سیما رو سرزنش نکنم. ثانیه شماری می کردم تا هر چه زودتر برگردم خونه چون صحبت کردن با سیما تو مدرسه کمی برام مشکل بود. بالاخره انتظار به سر رسید و زنگ آخر به صدا دراومد. سیما زودتر از من رفته بود خونه. منم تا خود خونه دویدم، همین که رسیدم در زدم سیما در رو باز کرد، از حالتم متوجه شد نامه اش رو خوندم، اصلا به روی خودش نمی‌آورد، انگار پشیمون شده بود. وارد اتاق شدم همه دورِ بخاری جمع شده بودن. به دور و بر خوب نگاه کردم فکر می کردم چیزی گم کردم احساس غریبی داشتم، سیما افکارم رو پاره کرد و با تکون دادن سر به من فهموند که بشینم. بخاطر اینکه مامان عصبانی بود مدتی در سکوت نشستم، کسی چیزی نمی گفت، به چهره مامان نگاه کردم افسرده و نگران بود، سعید رو در آغوش گرفته بود و غمگینانه می خوند؛ تو صداش غم بزرگی بود. واقعاً جای بابا خالی بود، از گوشه چشم سیما رو زیر نظر داشتم، با خودش تو جنگ و جدال بود گاهی خم به ابرو می آورد و خودش رو به مرگ تهدید می‌کرد و گاهی چهره اش شاد به نظر می رسید انگار از کاری که کرده بود راضی بود. شده بود عین دیوونه ها. متن نامه سیما مثل دونه های برف که تو بغل باد می رقصن و روی زمین می نشینن، تو خیالم می رقصیدن و مثل پتک کوبیده می شدن روی سرم. وقتی دیدم سیما هیچ عکس العملی نشون نمیده و نمی‌خواد اعتراف کنه دلیلش از نوشتن نامه چی بوده، فکری زد به سرم، رو کردم بهش
+خب سیما خانم حالا دیگه تلگرافی حرف…
سیما زود حرفم رو قطع کرد و با ایماء و اشاره به من فهموند که آخر شب برام تعریف می کنه. طفلکی خیلی دستپاچه شده بود. رنگ از رخش پریده بود. شب شد، صبر کردیم تا همه بخوابن، یواشکی اومد تو اتاقم، نشست کنارم و گفت:
-فکر می کردم خیلی صبرت زیاده اما، اما اشتباه میکردم.
از حرف زدنش متوجه شدم که مضطرب شده. بعضی موقع ها که فشار عصبی روش زیاد می شد کلمات رو دوبار تکرار می کرد.
+خب اگه تو جای من بودی همونجا تو مدرسه میومدی سراغم.
-حق با توئه شاید همین کار رو می‌کردم.
+بگو ببینم اون حقیقتی که میگی چیه و چرا تو ازش خبر داری ولی من هیچی نمیدونم؟
-بهار جان از دست من ناراحت نشو من سه سال تونستم دندون به جگر بگیرم و همونطور که ازم خواستن خفه بشم. لام تا کام هیچی نگم و در این مورد حرفی نزنم. ولی، ولی الان من و تو به سنی رسیدیم که بتونیم این مسائل رو درک کنیم، اول می ترسیدم که بیام بهت بگم و نتونی هضم کنی، ولی الان تصمیم گرفتم ترس و دلهره ام رو نادیده بگیرم و حقیقت رو بگم، چون بنظرم حقته که بدونی. اونقدر ها هم صبور هستی که ازت مطمئن باشم و با خیال راحت باهات حرف حرف بزنم. شاید، شاید باور نکنی اما هر چی که هست باید، باید با کمک هم این مشکل رو حل کنیم.
+چرا حاشیه میری؟ مقدمه چینی نکن اصل مطلب رو بگو سیما.
-یکم حوصله کن، مسئله ساده ای نیست که راحت بتونم بگم و بگذرم. برات توضیح می دم، خوب و با دقت گوش کن و اگه باور نکردی باید بذاری گذشت زمان بهت ثابتش کنه.
+عِ چقدر چرت و پرت میگی، زود باش جونم به لبم رسید دختر.
بیچاره سیما چطوری گریه می کرد. انگار می خواست هرطور شده کمکم کنه تا باور کنم. با گریه شروع کرد به تعریف کردن:
-بهاره یادته سه سال پیش وقتی عمو از مسافرت یا همون ماموریت طولانیش به هند برگشت و به دیدن ما اومد؟ اون سال من، من کلاس سوم بودم و تو هم اول دبیرستان بودی. عمو کلی سوغاتی آورد برای همه ولی سوغاتی تو از سوغاتی همه ما بهتر و خوشگل تر بود.
+همون عروسک صورتیه رو میگی؟
-آره آره دقیقا. بعدش تو رو با خودش برد سینما، تو رو همه جا برد. یک روز که تو رو برد پارک، من خیلی غصه ام شد، گریه ام گرفت. خیلی گریه کردم، مامان اومد پیشم پرسید چرا گریه میکنم، من هم گفتم عمو بهار رو برده پارک، عمو بهار رو دوست داره عمو من رو دوست نداره. مامان به جای اینکه بگه «دخترم تو کوچیکی تو درس داری نوبت تو هم میشه» به جای نصیحت و دلداری بیشتر نمک پاشید رو زخمم. اون روز مامان خیلی عصبی شد، وقتی دید عمو بین من و تو فرق گذاشت، گفت من هم می دونم چیکار کنم چطوری بین تو و بهاره فرق بذارم. اتفاقا همون موقع بابا پیداش شد. وقتی دید من دارم گریه می کنم و مامان هم غرغر می کنه پرسید چیشده و اون روز سر این موضوع بین بابا و مامان دعوا شد. اون حرف هایی که نباید می گفتن گفتن و اون چیزی که من نباید می شنیدم شنیدم.
+چی شنیدی مگه؟ بگو تا سکته نکردم.
اضطراب تمام وجودم رو گرفته بود. ناخنی برام نمونده بود که بجوم، تنم از حرارت می سوخت با تمام وجود می خواستم همونجا خودم رو لخت کنم و با ارگاسم اضطرابم رو تخلیه کنم. غرق اتفاق مدرسه و سرویس بهداشتی شدم تمام صحنه ها مو به مو جلوی چشمم بود هر کدوم رو که می خواستم انتخاب می شد و تماشا می کردم. می خواستم نوک انگشت هام رو که از افتادگی فشار سرد شده بود، بکشم روی تنِ پر حرارتم. اما حیف که نمی شد. دو زانو نشستم، روی یک پام لم دادم و یک دستم رو ستون کردم روی زمین. اون یکی دستم رو بردم پشتم و طوری که مشخص نباشه زیر باسنم گذاشتم، انگشتم رو از روی دامن چسبوندم به کسم و آروم حرکت دادم. اینکه داشتم جلوی سیما اینکار رو میکردم شهوتم رو بیشتر می کرد، تا اون لحظه فقط تو خلوت با خودم معاشقه کرده بودم. از فکر کردن به این موضوع مثل شعله ی آتشی که توش نفت بریزن گُر گرفتم. به لب های سیما که تند تند تکون می خورد خیره شدم اما انگار صدایی نمی شنیدم. انگشتم رو از روی دامن می کشیدم روی کسم و لذت میبردم. با ضربه آرومِ سیما به خودم اومدم و خیلی مصمم گفتم:
+ادامه بده گوشم با توئه.
چند لحظه با تعجب نگام کرد و ادامه داد.
-اون روز شنیدم که مامان می گفت، حقش بود بهاره رو با مامانش می فرستادی بره جهنم. بهتر بود همون روز یه فکری براش می کردی. روز به روز، سال به سال غیر از اینکه دردسر ما بیشتر بشه هیچی نداره، از این دختره هیچی جز دردسر بر نمیاد. خیلی کنجکاوی کردم تا بفهمم منظور مامان از این حرف‌ها چیه. چون یه مادر هیچ وقت اینقدر بین فرزنداش فرق نمیذاره. مگه میشه مادر، بچه ای رو که خودش زاییده و از گوشت و خون خودشه و برای بزرگ کردنش دردسر کشیده نسبت بهش بی تفاوت باشه. بعدش مامان رو به بابا کرد و گفت، بهاره که اومد می شینم همه چیز رو براش تعریف می کنم، بهش می گم بره دنبال مامانش بگرده. بابا هم اینطوری جوابش رو داد، «اگه بهاره یک کلمه، فقط یک کلمه از این موضوع بفهمه، خودت میدونی بلایی به سرت میارم که پرنده های آسمون به حالت زار بزنن.» وقتی صورت مامان رو نگاه کردم دیدم کینه و نفرت تو چشماش برق می زنه. وقتی بابا از خونه رفت بیرون، از مامان پرسیدم منظورش از حرفهایی که زده بود چیه. بهم تند شد و برگشت گفت، این فضولی ها به تو نیومده بعد که عصبانیتش خوابید باهام اینطور صحبت کرد که، سیما هرچی که شنیدی به بهاره یا کس دیگه حرفی نزن تا ببینم چی میشه. بهش گفتم پس باید برام تعریف کنه که چی رو نباید بهار بدونه. ازم قول گرفت که این موضوع یک رازه و منم باید تا جایی که میتونم این راز رو نگه دارم. منم به مامان قول دادم که تو هیچ شرایطی حرفی به تو نزنم، بعد مامان برام تعریف کرد؛ بهاره چهار سال بیشتر نداشت که…

ادامه دهیم یا خوب نبود؟
لطفا برای بهتر شدن قلمم نظرتون رو بگید. ممنون

اینیوعه./
دیوستتان دارم./

نوشته: اینیوعه

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دنباله دار, اروتیک, خودارضایی از سایت سکسی خفن ایران 69