داستان سکسی تریسام، مدل فرزانه از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی تریسام، مدل فرزانه

مشغول کارام بودم که گوشیم زنگ خورد. یکم با اهنگ گوشی خوندم و بعد رفتم سمتش و برش داشتم. حمید بود. میخواست همون روز منو ببینه و با هم قرار گذاشتیم. دیگه بعد از سه سال دوستی از لحن صحبت کردنش راحت میشد فهمید که یه اتفاقی افتاده. حتما باز اون سیمای گور به گوری کاری کرده.
ساعت چهار باهاش قرار گذاشته بودم تو کافه همیشگی. کافه مال یکی از دوستای مشترکمون بود. همون موقعا خود حمید مارو به هم معرفی کرد و منم از ارمان خوشم اومد و اونجا رو کردیم پاتوقمون. ارمان از این پسرا بود که وقتی یه دختر میبینه دست و پاش شل نمیشه و با اعتماد به نفس برخورد میکنه. این ویژگی تو تمام دور و بریای من هست و من عاشق اینجور شخصیت هستم.
اخرین بار فکر کنم یه ماه پیش بود که حمید رو تولد دوستمون سارا دیدم. از وقتی با سیما رفته بود تو رابطه کمتر همدیگه رو میدیدیم و من مشکل خاصی با این قضیه نداشتم.
نزدیک چهار بود که جلوی کافه بودم. یکی از چیزایی واقعا کفریم میکنه دیر کردنه. همه هم این اخلاق منو میدونن و همونجوری که خودم همیشه رعایت میکنم، دوست دارم بقیه هم رعایت کنن. رفتم داخل و حمید رو پشت یه میز دیدم. یه لبخند اومد رو لبام. دور و برو یکم نگاه کردم ببینم ارمان هست یا نه که نبود. با همون لبخند رفتم سمت حمید.
حمید منو دید و به احترامم پا شد و با لبخند بهم گفت: «سلام خانوم خانوما. خوشحالم میبینمت فرزانه جان.»
با هم دست دادیم و منم بهش سلام کردم. نشستیم و من کیف دستیم رو گذاشتم رو میز و عینکم رو هم از چشمام برداشتم و گذاشتم روش. نگاهمون افتاد به هم. چقدر لبخندش مصنوعی بود. از اون لبخندا بود که میخوای به همه نشون بدی اتفاقی نیفتاده ولی خودت خوب میدونی که افتاده.
حمید سر صحبت رو باز کرد: «خوبی؟ چیکارا میکنی؟»
جوری که بفهمه دارم شوخی میکنم گفتم: «من که خوبم اما مثل اینکه بعضیا خیلی بهترن که اصلا یادشون نمیاد یه دوستایی هم دارن.»
پوزخندی زد و گفت: «تو اینو از کم سعادتی من بدون.»
ابرویی بالا انداختم و گفتم: «اوه اوه ورپریده چه رسمی صحبت میکنه حالا واسه من! کراواتت هم لابد تو ماشین جا مونده نه؟»
خنده اش گرفت و گفت :«عه رسمی بود؟ یه ماهه ندیدمت کلا همه چی یادم رفته فرزانه.»
پشت دستم رو یکم بردم بالا و ناخونام رو خیلی بی تفاوت نگاه کردم و گفتم: «اشکال نداره گلم. از ما بهترون که هستن، جای ما رو پر میکنن.»
حمید دستاش رو برد بالا جوری که انگار با اسلحه وایسادم بالا سرش: «بابا من تسلیمم. به ببخشید رضایت میدی؟»
منم با شیطنت گفتم: «من فقط به یه چیز رضایت میدم. میدونی که عزیزم؟»
حمید سرش رو یکم تکون داد و گفت: «ادم بشو هم که نیستی.»
«خوبه. زبونت داره یکم باز میشه.»
یکی از بچه های کافه اومد سمتمون تا سفارشارو بگیره. تازه اومده بود اونجا چون من تا حالا ندیده بودمش. مودبانه باهامون سلام کرد و سفارشارو گرفت و رفت. اصلا میل به خوردن چیزی نداشتم اما چون حمید چیزی سفارش نداد واسه اینکه زشت نباشه من یه شیرموز سفارش دادم. پسره رفت و ما دوباره گرم صحبت شدیم.
«تو هنوزم بستنی و شیرموز سفارش میدی؟»
«همچین میگی هنوز انگار چند ساله منو ندیدی. خوب میدونی که من از چس کلاس گذاشتن حالم بهم میخوره. دختره حالش از قهوه بهم میخوره اما واسه اینکه کلاس کارش نیاد پایین اسپرسو سفارش میده.»
حمید خنده اش گرفته بود و داشت با دستاش چشماش رو میمالید. انگار بعد یه مدت خستگی داشت یکم استراحت میکرد.
دیگه شوخی و خنده بس بود. باید میفهمیدم چی شده: «خب حمید خان تعریف کن ببینم چی باعث شده به ما افتخار دیدار بدی؟»
چهره اش رفته رفته جدی شد و شروع کرد به صحبت کردن: «فرزانه من تو زندگیم خیلی کارا کردم و خودت تو جریان خیلیاش هستی و تو یه سریاش هم با هم بودیم. یه سال پیش دور همه رو خط کشیدم و گفتم میخوام یه رابطه رو شروع کنم. تو با اینکه اصلا از سیما خوشت نمیومد ازم حمایت کردی و چند باری هم خودت وقتی داشتم دست از پا خطا میکردم گوشم رو پیچوندی.»
با ارامش داشتم به حرفاش گوش میکردم و دیگه فهمیده بودم که بحث سر رابطه اش با سیماست.
همزمان با حرف زدنش رو میز هم ضرب گرفته بود: «تا الان به هر زور و زحمتی بود خودم رو نگه داشتم و خطایی تو رابطه ازم سر نزده.»
داشت ادامه میداد که سفارش من حاضر شد و اون پسره برام اورد و رفت. از پسره تشکر کردم و بلافاصله به حمید نگاه کردم که ادامه بده، هرچند که دیگه ته قضیه رو خونده بودم اما حس کردم که اصل قضیه رو خودش بگه.
«من خودم رو نگه داشتم اما سیما مثل من نبود. تازه فهمیدم که شیش ماه آزگار داشته به من خیانت میکرده و من خر بی شعور نفهمیدم.»
خودم رو کشوندم جلو و دستام رو گذاشتم رو هم: «خوبه خوبه دیگه بسه. دختره حداقل شیش داشته به ادمای دیگه هم کس میداده دیگه نه؟»
از حرفم جا نخورد چون میدونست طرز حرف زدنم چجوریه. فقط سرش رو با ناامیدی بالا پایین کرد.
«خب حالا دوتا راه داری اقا پسر. اول اینکه زنگ بزنم یه پستونک برات بیارن که وقتی داری میک میزنی تو بغلم گریه کنی. راه دوم هم اینه که به حرفام گوش بدی که یه حال اساسی بکنیم.»
راه اول رو گفتم که بی برو برگرد نقشه ام رو قبول کنه و با دستایی که مشت شده بود صبر کرد تا نقشه ام رو براش تعریف کنم…
فردای اون روز وقت عملی کردن نقشه مون بود. ساعت نزدیک 8 بود. یه شب دلچسب که جون میداد واسه یه حال اساسی. لباسی که قرار بود بپوشم رو تنم کردم و یه مانتو جلو باز هم روش پوشیدم که همه چیز رو بپوشونه. حسابی به خودم رسیده بودم. اولش به سرم زد که مانتو رو هم نپوشم و همونطوری با ماشین برم اما بعد از اینکه خودم رو توی اینه قدی اتاق دیدم تصمیمم عوض شد!
نیم ساعت بعد جلوی در یه باغ بودم. پیاده شدم و درو باز کردم و ماشین رو بردم داخل و پارکش کردم. هیجان داشت دیوونه ام میکرد. از حمید خیالم راحت بود و میدونستم که کاری که باید میکرده رو کرده. رفتم داخل خونه. یه دوبلکس شیک و تر و تمیز. قبلا هم با حمید رفته بودم اونجا چندباری، واسه همین وقتی گفت که برم اتاق خودش، قشنگ میدونستم کجا باید برم. از پله ها رفتم بالا. قدم به قدم و شمرده شمرده. داشتم از صدای پاشنه های کفشم که به کف چوبی میخورد لذت میبردم.
دم اتاق وایسادم. فقط یکم رفتم داخل که بتونم همه چیز رو ببینم. دقیقا همونی بود که میخواستم. یه اتاق نسبتا بزرگ با دیوارای خاکستری. یه پنجره بزرگ که میشد باغ رو به خوبی دید. و از همه مهم تر یه تخت دو نفره که سیما و حمید روش بودن. حمید داشت گردن سیما رو میخورد و جلوی دید سیما رو گرفته بود. اما چیزی که بیشتر از همه به چشم میومد دست و پای سیما بود که با پارچه های سفید به پایه های تخت بسته شده بود. مانتوم رو از شونه هام انداختم و با یه تکون سر خورد و افتاد پشت پاهام. چند قدم برداشتم و رفتم داخل و روبه روی تخت وایسادم. سیما به حمید فهموند که از روش بلند شه تا ببینه کیه که اومده تو اتاق. حمید که پاشد سیما با چشمایی که داشت از حدقه درمیومد نگام میکرد. دیدن یه مهمون ناخونده که با شورت و سوتین بنفش و جورابای ساق بلند مشکی جلوی تخت وایساده، اونم وقتی که خودتون تقریبا لختین و میخواین یه سکس خفن داشته باشین، چیزی نیست که هر روز اتفاق بیفته!
تعجب سیما خیلی زود به عصبانیت تبدیل شد و گفت: «تو اینجا چه غلطی میکنی؟ چجوری اومدی تو؟ حمید این جنده…»
وقتی دید حمید داره با اخم نگاش میکنه و میخواد بیاد سمت من، حرفش رو خورد و دیگه چیزی نگفت و فقط داشت حرکات حمید رو مو به مو بررسی میکرد. حمید اومد کنار من و رو به من وایساد. یکم از کنار به من نگاه کرد و بعد اونم مثل من به سمت سیما وایساد. سیما چند بار نگاهش رو از من به حمید برد و برعکس. بعد به دست و پای بسته اش نگاه کرد و یکمی ترسید، اینو داشتم از چشماش میخوندم.
رفتم پشت حمید و همزمان دستی رو بازوش کشیدم. فقط یه شورت مشکی پاش بود. از پشت بغلش کردم و دستام رو عضلات شکمش میکشیدم. خیلی وقت بود این حس رو با حمید تجربه نکرده بودم. دستم رو بردم سمت شورتش و کیرش رو یکم از روی شورت مالیدم.
صدای سیما رو شنیدم که با عصبانیت میگفت: «حمید یعنی چی این مسخره بازیا؟ تو با این جنده چیکار داری؟ بیا منو باز کن.»
فکرش رو میکردم ممکنه جیغ و داد راه بندازه واسه همینم گفته بودم که بیایم باغ. البته هنوز که سر و صدای خاصی نداشت.
دستم رو بردم داخل شورتش و کیرش رو گرفتم تو دستم. کم کم داشت بیدار میشد. اون یکی دستم هم رو سینه اش بود و ضربان قبلش رو به راحتی حس میکردم. برگشتم سر جای اولم و حمید رو چرخوندم سمت خودم. رو زانوهام نشستم و شورتش رو اروم اروم کشیدم پایین. دستم رو حلقه کردم دور کیرش و چند بار عقب و جلو کردم. یه نگاه به سیما انداختم که دیگه نمیشد از چشماش فهمید که گیج شده، ترسیده یا عصبانیه. دوباره به حمید نگاه کردم و کل کیرش رو کردم تو دهنم. چشماش رو بست و یکی از دستاش رو گذاشت روی سرم. خیلی با حوصله کیرش رو براش ساک میزدم. کیرش رو از دهنم درمیاوردم و از پایین تا بالای کیرش رو زبون میکشیدم. خیلی زود طعم پیش ابش رو زبونم نشست. کیرش رو از دهنم دراوردم و از جام بلند شدم. اخمی که رو صورت حمید بود حتی موقعی که داشت لذت میبرد هم رو صورتش بود. یه نگاه به سیما کرد و بعد منو به پشت پرت کرد روی تخت. یه وقتایی هم حال میده که یه نفر خشمش رو تو سکس با تو ارضا کنه. امروز از اون روزای لعنتی بود. حتی اگه چندتا کشیده هم میخوردم چیزی بهش نمیگفتم.
سرم بین پاهای سیما بود و پاهام از تخت اویزون. حمید شورتم رو با یه حرکت از پاهام دراورد. خشم و شهوت داشت از چشماش میزد بیرون. پاهام رو گذاشت رو شونه هاش و خودش رو تنظیم کرد. سر کیرش رو کرد تو کس خیسم و بعد کلش رو کرد تو. چشام رو از لذت یه لحظه بستم و با ناله گفتم: «جووون.»
حمید شروع کرده بود به تلمبه زدن و همزمان زل شده بود به سیما. اخ که چقدر داشت حال میداد. تو اون حالت کل کیرش رو میتونستم تو خودم حس کنم. از رو شیطنت دستام رو کشیدم رو پاهای سیما که واکنشش رو ببینم. یکم خودش رو تکون داد و گفت: «فرزانه جنده اینا همه اش زیر سر توئه، وگرنه حمید من از این کارا بلد نیست.» انگار که به حمید شلاق زده باشن با این حرف! سرعت حمید دو برابر شد و من دیگه کلا سیما رو یادم رفت. سرم رو چسبونده بودم به تخت و از ضربه هایی که به بدنم میخورد لذت میبردم. رو ارنجام اومدم بالا و یه لحظه که حمید کیرش رو دراورده بود که دوباره با شدت بکنه تو، کف کفشم رو گذاشتم رو سینه اش و یکم هلش دادم عقب. بعد حالت داگی گرفتم و با چشمای خمار زل زدم تو چشمای سیما که دیگه فقط نفرت از من توشون بود. یکم کونم رو تکون دادم که حمید بیاد سمتم. پشتم حالت گرفت و با دستاش پهلوهام رو گرفت و کیرش رو گذاشت رو کسم، یه دفعه تا ته کرد تو. باز ناله کردم: «اخخخخ حمییییید… تا الان کجا بودی فدات شم؟»
حمید حالا تو حالت بهتری بود و جوری تلمبه میزد که انگاری داره سیمارو میکنه. سیما که کاملا خفه شده بود، منم که تو اسمونا بودم و هی قربون صدقه حمید میرفتم که حسابی برم رو مخ سیما. هرچند خودمم بدم نمیومد.
حمید دستاش رو از زیر سوتینم رسوند به سینه هامو یکم مالیدشون و با یه فشار منو کشوند بالا. حالا دوتایی رو زانوهامون بودیم و حمید یه دستش رو سینه ام بود و یه دستش هم رو شکمم و همچنان با قدرت تلمبه میزد. یکم بعد با دستش منو خم کرد و کیرشو دراورد و رو کمرم ارضا شد. تنها صدایی که میومد صدای نفس نفس زدنای من و حمید بود. یکم که حالمون جا اومد حمید پشتم رو تمیز کرد و منم گونه اش رو محکم ماچ کردم که جای رژ لب قرمزم روش بمونه. شرتم رو پوشیدم و با زدن یه چشمک به سیما از اتاق رفتم بیرون.
حالا خیلی راحت تر می تونن با هم صحبت کنن. تازه حمید هنوز خیانتی هم نکرده بود چون همون موقعی که خیانت سیما رو فهمید، از نظر من رابطه شون تموم شده بود.

تمام

نوشته: MissFarzane

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خیانت, تریسام, اروتیک از سایت سکسی خفن ایران 69