داستان سکسی تجاوز به شهریار از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی تجاوز به شهریار


سلام دوستان گاهی اوقات درددل باعث کمتر شدن بار غم میشه شاید من با گفتن این داستان یکم تونستم از درددلم کم کنم
من شهریارم ۱۷ساله با قد ۱۷۳ و وزن ۶۴کیلو چشای درشت لجنی و موهای مشکی(لطفا نگین چرا اومدی تو این سایت اگه به نیومدن بود همه باید نمیومدن)
داستان من از اونجایی شروع می‌شد که ۱۳سالم بود که عروسی خواهر زادم (من آخرین بچه خونادم و خواهر برادرام همه بزرگتر از منن و همسر و فرزند دارن)دعوت بودیم بعد من ظهرش رفتم خونه یکی از همسایه‌هاشون که فامیل دورمون بود خوابیدم وقتی از خواب ببدار شدم رفتم تو کوچه که دوتا آقا رو دیدم که داشتن با هم حرف میزدن که یکیشون ریش بلند واسه خودش گذاشته بود تا منو دیدبه زبون محلی گفت عجب چشایی منم خندیدم و از کنارش رد شدم و جدیش نگرفتم بعد یه ساعت دیدم با یه ماشین آروم آروم رد شد و با اشاره و لبخونی داره به من میگه که چه قیافه‌ای داری و قربونت برم منم فقد دیدمش و هیچ واکنشی نشون ندادم
ولی شب هم سعی داشت خودشو به من نزدیک کنه مثلا می‌گفت چطوری ،تو کی هستی و… که بعدا فهمیدم دوست صمیمی پسر برادرمه؛بعد یه سال یکی تو خونه قبلیمونم که روستا بود یه عروسی گرفت و ما و اون پسرخواهر و دوستشو هم دعوت کرد البته بگم که اسم پسره کوروشه ؛تو روستا عروسی با شکوهی برگزار شد که منم بعد شام داشتم برا خودم چرخ میزدم که دیدم کوروش داره مشروب میخوره و چشاش سرخه سرخه منو نگا کرد و خنده‌ای با حالت مستی کرد و دستشو برام تکون داد منم که ازش خوشم نمیومد یه خنده مصنوعی کردم و ازش گذشتم که نیم ساعت بعدش رفتم دستشویی که پنجاه متر از مجلس دور بود و و هیچ چراغی نبود تاریک و فقد یه لامپ صد همون دم در دستشویی بود اینم بگم که به جوی آبی نسبتا گود خشک شده هم اونجا بود که وقتی برگشتم دیدم یهو یکی تو تاریکی یه پخی کرد تو صورتم منم از جا دومتر پریدم هوا ?
که دیدم کوروشه گفت چطوری پسر خوبی گفتم ممنون و با هول ازش گذشتم که یهو مچمو گرفت گفتم بله چی میخ.ای کف هیچ فقد می‌خوام ببوسمت که محکم بغلم کرد و شروع کرد به خوردن لبام حالم داشت بد میشد بوی گند زهرماریش داشت حالمو بهم میکرد که بلندم کرد و دستشو گذاشت رو دهنم و بردم تو همون نهر و تو همون تاریکی منم داشته دست و پا میزدم که هیچ فایده نداش دیدم خم شد بردم سر به قلیچه یا گلیمی(که انگار از قبل تدارکش داده بود)خم شد سرم و شلوارمو آورد پایین منم داشتم زارزار گریه میکردم ولی چه فایده
شلوارشو درآورد بدنش داغ بود باسنمو شروع کرد به لیسیدن و یه دستش سر دهنم همچنان؛بعد آلتشو درآورد و تف زد و با حالت وحشیانه لای باسنمو باز کرد و بدون مقدمه داشت توم که تمام دنیا واسم سیاه شد منم ی پسر ریز بودم و هیکلی نداشتم البته تو تاریکی بود و ندیدم که آلتش چقد بود ولی خیلی بازم کرد در ادامه بیشتر توضیح میدم
القصه همین الآن که دارم به خدمتتون میرسونم بغض کردم و اشکم سرازیره بریم واسه داستان که ده دقیقه شاید هم بیدزم شتر بیهوش شده بودم که دیدم سنگینی ازم بلند شد و یکم حالم جا اومد لای باسنمو تمیز کرد و بهم گفت بلند شو بلند شو (بدون اینکه حالمو متوجه بشه و رفت)منم گریم گرفت خیلی درد داشتم شلوارمو کشیدم بالا و لنگ لنگون از اونجا بلند شدم و گریه میکردم تو راهی رفتم که سعی کردم کسی منو نبینه رفتم خونمون مسی خونه نبود نور دیدم دیدم که پشتم همش خونیه رفتم لباسای تمیزمو کرفتم و رفتم حموم و تا تونستم زیر دوش گریه کردم بعد از دوش رفتم بخوابم سر شکممم خوابیدم چون درد داشتم نمی‌دونم چطوری ولی خوابم برد چند ساعت بعد دیدم یکی داره نمونم میده و بیدار شدم که دیدم مادرمه و آبجیم که دم در وایسا ه مادرم منو تو بغلش گرفت گفت کجا بودی تو تموم دهو دنبالت گشتم منم یهو تموم اتفاق یادم افتاد و شروع کردم به گریه تو بغل مادرم ؛مادرم گفت چیه چی شده منم ترسیدم که آبروم بره گفتم سگا افتادن و دنبالم و و از ترسشون افتاد تو نهر و بدنم خونی شد که گفت خب کجات زخمی شد و این که گربه نداره پسر گنده
ولی من پیچوندمش خلاصه برگشتیم خونه شهریمون اما من دیگه اون شهریار قدیمی نبودم تا به ماه گوشه گیر شده بودم و افسرده شدم(ببخشید نمی‌خوام زیاد طولانی بشه و نه من حوصله دارم بیشتر از این بتایپم نه مطمئنم شما اینقد حوصله دارین بخونین پس خیلی خلاصه و مختصر و کم جزئیات داستانو تعریف میکنم) خونوادم خیلی ناراحت شده بودن و میومدن پیشم گفتن چی شده شهریار بگو اما من به بهونه های مختلف نفره میرفتم که بعد یه عالمه اصرار. راضیم کردن برم روانشناس و کم‌کم قضیه رو براش تعریف کردم و اونم به خونوادم گفت خونوادم هم از این خونواده های سنتی نیستن که بگن آبرومون میره به کسی نگیم و… سریع رفتن پیش پلیس و شکایت کردن بعد یه مدت دستگیرش کردن و به ۱۲سال زندان محکوم شد ولی من دیگه اون شهریار سابق نشدم منی که هفت سال پشت سر هم شاگرد اول مدرسمون بودم شدم شاگرد تنبل مدرسه منی که پسر فعال و پرشور و هیجان و کنجکاوی بودم و میتونسنم به تموم لهجه‌های ایرانی و چندتا خارجی حرف بزنم منی که تو نینجا مقامات استانی و کشوری می‌گرفتم شدم یه پسر گوشه گیر افسرده البته الآن یکم بهتر شدم ولی به زخم عمیقی تو دلم موند تموم موهای جلوی سرم سفید شدن
خونوادش هم تمام بزرگای فامیلو جمع می‌کنن که بیان میانجیگری کنن ببخشیمشون اما خونوادم انتخابو پای من گذاشتم این روزا دارم فکر میکنم که ببخشمشش شاید اینطور من هم یه آرامشی گرفتم خدا میدودنه
ببخشید واقعا خیلی کشش دادم بذارین به حساب غم و دردودلم
هموتونو دوست دارم اگه کسی نظری داره بگه که میدونه حالمو بهتر می‌کنه مضایعه نکنه بگه حتما صواب می‌کنه
در ضمن بگم که داستان تحاوزم تو خبرگذار رکنا هست برین بخونین
خدا به همراهتون خداقظ


نوشته: شهریار


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی عروسی, تجاوز از سایت سکسی خفن ایران 69