داستان سکسی به موقع متوجه خیانت نامزدم شدم از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی به موقع متوجه خیانت نامزدم شدم اختصاصی سایت


تحمل چنین مطلبی خیلی سخته. وقتی متوجه بشی دختری که عاشقشی و قرار ازدواج باهاش گذاشتی بهت خیانت می کنه، انگار دنیا روی سرت خراب شده. البته الان که فکر می کنم می بینم خدا خیلی من رو دوست داشته که کاری کرد من قبل از اینکه واقعا با افسانه ازدواج کنم به این موضوع پی بردم.
افسانه رو یکی از اقوام بهمون معرفی کرد. ظاهرا دختر همسایه شون. بگفته فامیلمون، خونواده شون سنتی و مذهبی بودن و بطور کلی در محل خوشنام بودن. افسانه اون موقع که من باهاش آشنا شدم ۲۰ سال داشت و دانشگاه رشته کامپیوتر درس می خوند. دختر واقعا خوشگلی بود. قد بلند، سایز متناسب، سینه و باسن درشت و کمر باریک.
اسم من هم حسنه. وقتی با افسانه نامزد شدم خودم ۲۴ سال داشتم و شغلم حسابدار یه شرکته .
بعد از تحقیقات اولیه ای که تو محلشون انجام دادیم، با خونواده ام رفتم خواستگاری افسانه و نامزد شدیم. پدرش اصرار داشت که حتما صیغه محرمیت بخونیم. خیلی رو این موضوع حساس بودن. همین موضوع اطمینان من رو به خانواده اش بیشتر کرد. افسانه مدعی بود که از لحظه اول به من علاقمند شده و چند هفته بعد از نامزدی می گفت که کاملا عاشق من شده. من هم چنین حسی پیدا کرده بودم. قرار بود تا یکسال نامزد باشیم و بعد که درس افسانه تموم شد عقد و عروسی رو تو یه روز انجام بدیم. تو این مدت هفته ای دو سه روز با افسانه می رفتیم بیرون یا اینکه من شب برای شام میرفتم اونجا. تقریبا از ماه ششم نامزدیمون افسانه به من اصرار می کرد که سکس داشته باشیم. برام کمی عجیب بود چون تو خونواده هیچکدوم این موضوع پذیرفته شده نبود که قبل از عقد و عروسی دختر و پسر با هم رابطه داشته باشن. بعد هم موضوع دستمال خونی شب زفاف هم چیزی نبود که بشه نادیده گرفت. اما افسانه می گفت که خیلی دختر هاتیه و دلش میخواد هر چه زودتر سکس رو با عشقش – که مدعی بود من بودم – تجربه کنه. اما من نذاشتم رابطه مون از حد بوس و بغل و کمی دستمالی جلوتر بره.
هنوز تو شرکت با کسی راجع به نامزدی و برنامه ازدواجم صحبت نکرده بودم. اما چون میخواستم دو ماه مرخصی بگیرم که هم مقدمات ازدواج رو دنبال کنم هم ماه عسل با افسانه به یه سفر یک ماهه به دور کشور داشته باشم، لازم بود این موضوع رو به مجید که همکارم بود و در واقع کار همدیگه رو پوشش می دادیم، اطلاع بدم تا موافقتش رو جلب کنم. مجید اولش خیلی خوشحال شد از این خبر و گفت که مشکلی نیست و اطمینان داد که برای اون مدت خودش مرخصی نمی گیره. بعد خیلی کنجکاو شده بود که راجع به دختری که نامزدم شده بشنوه. مجید ۳-۴ سال از من بزرگتر بود و روحیاتی کاملا متفاوت داشت. خودش میگفت اصلا به ازدواج فکر نمی کنه چون از یه طرف به هیچ دختری اعتماد نداره و با توجه به اینکه نیازهای فیزیکی و جنسی اش با دوست دختراش تامین میشه، نیازی نمی بینه که خودش منحصر و اسیر یه نفر بکنه. خیلی وقتها به من هم پیشنهاد می کرد که تو مهمونی های دوستانه اش شرکت کنم که دخترای زیادی تو اونجاها پیدا میشن که دنبال دوست و همدم می گردن بدون اینکه الزاما قصد ازدواج داشته باشن. اما من هیچوقت باهاش نرفتم چون برای خودم معتقد به اصولی بودم. حالا مجید از اینکه میشنید من دارم ازدواج می کنم خوشحال بود. خیلی دلش میخواست که بیشتر راجع به نامزدم بدونه. نه اینکه قصد خاصی داشته باشه، کلا با همه اینجوری بود و در مورد همه به همین اندازه کنجکاوی نشون میداد.
من کمی براش در مورد شرایط افسانه توضیح دادم. وقتی راجع به شکل ظاهری و شرایط خونواده و تحصیلش گفتم، حس کردم کمی به فکر فرو رفت. اما حرف خاصی نزد. بعد که از عکسهای افسانه – البته با حجاب – تو گوشی ام بهش نشون دادم، حس کردم انگار میشناسدش. اما حرفی نزد و خیلی حرفه ای موضوع بحث رو عوض کرد. تا دو سه روز حرف دیگه ای در این مورد بینمون رد و بدل نشد تا اینکه یه روز که کارهامون زودتر تموم شده بود و از ظهر به بعد کار دیگه ای نداشتیم به پیشنهاد مجید مرخصی ساعتی گرفتیم که بریم بیرون ناهار بخوریم و بعد هم بریم خونه هامون. سر ناهار، مجید دوباره بحث وضعیت دخترای این دوره و زمونه رو پیش کشید. بعد گفت میخواد مطلبی بهم بگه اما نمی دونه چطور شروع کنه.
من: “هر جور که راحتی. می دونی که من آدم ریلکسی هستم و هر مطلبی رو هر چی هم سخت و ناگوار باشه بالاخره یه جوری هضم می کنم.” البته از طرز شروع مطلب و نیز لحن صحبتش فکر می کردم چیزی که میخواد بگه ممکنه اونقدرها هم قابل هضم و تحمل نباشه.
مجید: “مطلب در مورد نامزدته. راستش از حرفهات متوجه شدم که خیلی بهش علاقه داری، اما چون رفیقم هستی و از معدود آدمهایی هستی که به صداقتت ایمان دارم، دلم نمیخواد بعدها افسوس بخورم چرا به موقع این حرف رو بهت نزدم.”
بعد ادامه داد که از روی عکس افسانه اون رو شناخته و در واقع چندبار در مهمانی یکی از دوستاش – به نام بهروز – دیده بودتش. می گفت که افسانه دوست دختر بهروزه. هر دو تو یه دانشگاه اما در دو رشته و دو مقطع مختلف درس می خونن. مجید ادامه داد که از بهروز شنیده افسانه دختر هاتیه اما هنوز باکره است چون از خونواده اش می ترسه. اما با مجید انواع مختلف دیگه سکس رو غیر از دخول از جلو داشته. بهروز خبر داشته که افسانه نامزد داره و اینکه نامزدش آدم سنتی و محافظه کاریه و هنوز رابطه نداشتن. بهروز به افسانه پیشنهاد داده بوده مخ نامزدش رو بزنه و تو دوره نامزدی سکس داشته باشن تا بعد خودش هم بتونه از جلو با افسانه سکس کنه. اما ظاهرا نامزدش – که من بودم – قبول نکرده.
هر چند حرف مجید در مورد هات بودن افسانه و درخواستش از من برای سکس درست بود (که من قبلا خودم در این مورد چیزی بهش نگفته بودم)، اما نمی تونستم – در واقع نمی خواستم – این حرف ها رو در موردش بپذیرم. گفتم که شاید مجید اشتباه کرده و عکس افسانه رو با کس دیگه ای اشتباه گرفته.
اما مجید مطمئن بود و ادامه داد: “من این حرفها رو فقط به این خاطر زدم که به رفاقت با تو اهمیت می دم. اگر بخوای حاضرم بیام با همین دختر خانم روبرو بشیم و بهش بگم که کجا و با کیا دیدمش.”
من: “مگه با آدمای دیگه ای هم بوده؟”
مجید: “من از یک سال پیش تا حالا این دختر رو تو چند تا مهمونی با حداقل ۲ نفر دیگه دیدمش. الان ۴ ماهی هست که با بهروز میگرده. راستش فکر کنم دیگه همین روزها بهروز بخواد اون رو از سر خودش باز کنه چون معمولا با هیچکس بیشتر از ۳-۴ ماه نمی مونه. در هر صورت هنوز با بهروزه. فکر می کنم بهروز هنوز امیدواره که بتونه از جلو باهاش سکس کنه بعد دیگه ولش می کنه.”
سرم رو پایین انداختم. نمی دونستم چی بگم. تصورش برام سخت بود. دستام میلرزید. داشت گریه ام می گرفت.
مجید: “ببین حسن نمی خواستم ناراحتت کنم. اما دیدم اگر الان بهت نگم بعدها که به ماهیت این دختر پی ببری بیشتر زجر می کشی و اون وقوت ممکنه از من متنفر بشی که چرا نذاشتم تو این منجلاب بری.”
من: “نه ممنون که بهم گفتی. باید نامزدیم رو بهم بزنم. اما باید یه مدرکی چیزی داشته باشم که بتونم به خونواده خودم و اون موضوع رو ثابت کنم. وگرنه ممکنه انکار کنه و باباش که خیلی ظاهرا باغیرته پدرم رو درمیاره.”
مجید: “مدرک جور کردنش با من. من با بهروز خیلی رفیقم. بذار باهاش صحبت کنم و ببینم چه راهی می تونم پیدا کنم. اما فعلا تو باید رو اعصابت مسلط باشی و طوری رفتار نکنی که طرف بهت شک کنه. از الان تا زمانی که نامزدیت رو بهم میزنی هیج تغییری تو رفتارت نباید حس کنه.”
حق با مجید بود. بهش گفتم همین کار رو میکنم اما خودم می دونستم خیلی سخت بود.
شب بعد از این صبحتها با مجید، قرار بود با افسانه بریم سینما. تمام مدت تو سینما دستهام رو محکم گرفته بود، و تو تاریکی سینما گاهی میذاشت روی رون پاش تا بمالم براش. من هم برای اینکه شک نکنه اینکار رو میکردم هر چند ازش چندشم میشد. بعد هم شام خوردیم. روز بعدش – که جمعه بود – ناهار خونشون بودم. خیلی اصرار کرد که شام و شب بمونم پیشش. میدونستم احتمالا باز می خواد موضوع سکس رو پیش بکشه. سعی کردم خودم رو تو اون موقعیت قرار ندم. بهانه آوردم و رفتم. همون شب مجید بهم زنگ زد و گفت با بهروز صحبت کرده. ظاهرا بهروز تازگی با یه دختر دیگه آشنا شده و میخواد با افسانه بهم بزنه ولی هنوز بهش حرفی نزده. وقتی داستان من رو شنیده پیشنهاد داده که یه روز افسانه رو برای سکس ببره خونه اش، یه دوربین مخفی تو اتاق بذاره تا ازش فیلم بگیره. دیگه اون فیلم میشه مدرک ما.
من گفتم: “میخوام اون روز خودم هم باشم. وقتی که کارش تموم میشه در حضور شما غافلگیرش کنم تا نتونه چیزی رو انکار کنه.”
قرار شد همین کار رو بکنیم. یه روز با مجید رفتیم پیش بهروز. خیلی عذرخواهی کرد و گفت نمی دونسته این دختر نامزد یکی از آشناهای مجیده. گفتم “مهم نیست. تقصیر شما نیست. اون دختر هم حق داره هر جور میخواد زندگی کنه اما نباید با زندگی من بازی می کرد. الان هم من فقط میخواهم بهانه و مستمسک لازم رو برای اینکه از زندگیم بیرونش کنم بدست بیارم.” با بهروز دست دادم و از اونجا رفتم.
روزی رو که بهروز میخواست اینکار رو بکنه از قبل به افسانه گفته بودم دارم می رم ماموریت اداری. ولی در واقع زودتر با مجید رفتیم به ویلای بهروز تو لواسون. یه ویلای دوبلکس با استخر و همه امکانات. بهروز از اون بچه پولدارای خر پول بود که دخترا بخاطر پول از سر و کله اش بالا می رفتن.
بهروز قبلا سه تا دوربین تو اتاق خواب، حمام و نشیمن کار گذاشته بود. مثل اینکه قبلا هم برای خلاص شدن از دست بعضی دخترایی که میخواستن بهش آویزون بشن از این حربه استفاده کرده بود. دستگاه مرکزی و مانیتور دوربینها تو یکی از انباریها بود که من و مجید رفتیم اونجا و از اول شروع به تماشا کردیم. من مرتب زیر لب فحش می دادم اما سعی میکردم که صدام بلند نشه تا افسانه متوجه نشه. اما متوجه مجید شدم که چطور با اشتیاق داشت به تن و بدن افسانه نگاه می کرد. بیشتر مدت ساکت بود. بعد از اینکه افسانه و بهروز کمی روی مبل لاس زدن و همدیگرو بوسیدن، بهروز تاپ و سوتین افسانه رو درآورد. تا حالا سینه هاش رو ندیده بودم. مجید که کنار دستم بود معلوم بود که تحریک شده چون داشت جلوی شلوارش رو میمالید. وقتی متوجه نگاهم شد، عذرخواهی کرد. گفتم: “اشکالی نداره. این جنده دیگه هیچ ربطی به من نداره حتی اگر الان ده نفر هم جلوی من برن ترتیبش رو بدن، ناراحت نمیشم.”
بهروز و افسانه ۱۰ دقیقه دیگه رو مبل عشقبازی کردن. بعد در حالی که هر دو فقط شورت پاشون بود رفتن به طرف اتاق خواب. سکسشون اونجا مثل یه فیلم پورن کامل بود و بجز سکس از جلو همه کار با هم کردن. اول بهروز شورت افسانه رو درآورد و رفت وسط پاهاش تا خوب کسش رو بلیسه. بعد افسانه برای اون ساک زد و حسابی از خجالت کیر و خایه هاش دراومد. بعد بهروز افسانه رو روی تخت خوابوند و پاهاش رو از هم باز کرد و کیرش رو گذاشت جلوی کسش. یه لحظه فکر کردم میخواد فرو کنه. افسانه هم همچین فکری کرد. واسه همین یهو خودش رو عقب کشید. بهروز خنده ای کردو چیزی گفت که متوجه نشدم. آخه صدای دستگاه رو قطع کرده بودیم. بعد افسانه رو به شکم خوابوند، از کشوی بالای تخت یه ژل ورداشت و مالید به کیر خودش و کون افسانه بعد یواش یواش فرو کرد. ظاهرا اولش سخت فرو می رفت، اما بعد کیر بهروز خیلی راحت تا آخر رفت تو کون افسانه و شروع به تلمبه زدن کرد. جالبش این بود که بهروز کاندوم هم نزده بود. تقریبا ۵ دقیقه بعد بهروز شدت تلمبه زدنش رو زیاد کرد و خوابید روی افسانه. مجید گفت: “فکر کنم خودشو اون تو خالی کرد.”
من حسابی عصبانی بودم. اما خودم رو کنترل کردم. ۲-۳ دقیقه بعد بهروز از روی افسانه بلند شد، یه دستمال کاغذی گذاشت جلوی سوراخ کون افسانه و خودش رفت دستشویی. درواقع دستشویی تو همون حمام مستر اتاق خواب بود که دوربین اونجا هم بود. از اونجا رو به دوربین با دست اشاره هایی کرد که ما ببینیم. اما من منظورش رو نفهمیدم. از مجید پرسیدم که منظورش چیه. گفت: “راستش، بهروز بهم گفته بود که من هم برم بهشون ملحق بشم دو نفری دختره رو بکنیم. الان با این علامتی که به من داد در واقع گفت که من هنوز باید منتظر باشم چون با افسانه صحبت نکرده. تو که ناراحت نمیشی؟”
من: “نه. من که گفتم ده نفر هم یه جا ترتیبش رو بدین من ناراحت نمیشم. اتفاقا اینجوری مدرک محکم تری دستمون میاد. فقط یادت باشه مثل بهروز طوری بری سر وقتش که چهره ات تو تصویر نیفته.”
در این فاصله بهروز خودش رو شست و از دستشویی اومد بیرون. بعد افسانه در حالی که بنظر میومد می لنگه رفت پایین نته اش رو بشوره. وقتی خودش رو شست و خشک کرد، دوباره رفت پیش بهروز. بهروز دو تا لیوان نوشیدنی آورده بود که ظاهرا مشروب بود. پیش خودم فکر کردم: “جنده خانم عرق خور هم شده.”
در همون حال که مشروب میخوردن، بهروز مرتب با افسانه شوخی می کرد نوک پستونش رو نیشگون می گرفت و سر به سرش میذاشت. بعد شروع کرد راجع به مطلبی حرف بزنه. فکر کنم همون پیشنهاد سکس سه نفره رو داشت می گفت. اول افسانه قیافه جدی ای گرفته بود. اما تقریبا بهروز بیست دقیقه ای باهاش حرف زد. یه لیوان مشروب دیگه هم تو این فاصله خوردن. بعد بنظر میومد که افسانه نرم تر شده بود. در همون حالت که حرف میزدن، کیر بهروز رو دستش گرفته بود و میمالید. بعد بهروز بلند شد شورتش رو پوشید و از اتاق اومد بیرون. اومد پیش ما. گفت که افسانه قبول کرده یه نفر دیگه بهشون ملحق بشه. از من پرسید “ایرادی نداره؟”
همون جوابی که به مجید داده بودم رو به بهروز هم گفتم. بهروز گفت: “در هر صورت شرمنده ام داداش. اگر قضیه فرق داشت اصلا من چشمم دنبال ناموس مردم نیست. اما این لامصب خودش خیلی پا میده. البته تا الان زیاد هم خرجش کردم.”
من: “راستی؟ بهش پول میدی؟”
بهروز: “هم پول هم کادو. باور کن اگر جنده پولی میاوردم ارزون تر در میومد. الان که قرار شد مجید هم به ما ملحق بشه، قرار شد ۵۰۰ تومن اضافه بهش بدم. اما لامصب خیلی خوش سکسه. ارزشش رو داشت.”
من: “برو داداش به کارت برس. هر وقت که کارتون تموم شد و رفت دستشویی خودش رو بشوره من میام باهاش رو در رو میشم. بعد هم میرم دیگه بعدش شما هر کاری خواستید باهاش بکنید به من ربطی نداره.”
بهروز یه “دمت گرم” گفت بعدش اضافه کرد که بعدش فایل این صحنه ها رو بهم میده البته بعد از اینکه قسمتهایی که صورت خودش و مجید توش معلومه رو حذف کنه.
وقتی مجید رفت تقریبا ۴۵ دقیقه سکس سه نفر با افسانه داشتن. مجید ظاهرا از کون کردن خوشش نمیومد (می گفت کثیفه)، اما حسابی دهن افسانه گایید. تو یه صحنه افسانه ۴ دست و پا شده بود جلوی مجید و داشت کیرش رو ساک می زد، بهروز هم از پشت تو کونش تلمبه می زد. بعد مجید افسانه رو خوابوند، و نشست روی سینه اش و شروع به گاییدن پستونای درشتش کرد. البته قبلش پستونارو حسابی چرب کرده بود. خود مجید میگفت خیلی از این پوزیشن حال کرده، چون وقتی آبش اومد با فشار پاشید روی گردن و سر و صورت افسانه. خلاصه وقتی کارشون تموم شد، افسانه رفت حموم. این بار کاملا دوش گرفت (ظاهرا آب مجید توی موهاش هم پاشیده بود.) تو این فاصله من رفتم تو اون اتاق. مجید و بهروز شورتشون رو پوشیده بودن. از تو حموم صدای آب دوش میومد. بهروز گفت: “خودت نمیخوای این دفعه آخر لااقل یه حالی باهاش بکنی؟”
گفتم: “من کلا از جنده و جنده بازی بدم میاد. الان فقط میخوام با مشت بزنم فکش رو بشکنم.”
بهروز: “نه بابا ارزش نداره خودت رو به دردسر اینجور چیزها بندازی. بعدا کلی خودش و خونواده اش ازت طلبکار میشن. همینکه تحقیرش کنی و بترسونیش کافیه.”
راست می گفت. وایسادم کنار در حموم تا کارش تموم بشه. وقتی دیدم میخواد بیاد بیرون، رفتم یه گوشه وایسادم تا اول من رو نبینه. مجید و بهروز از اتاق رفتن بیرون. افسانه وقتی اومد بیرون اول من رو ندید. کاملا لخت بود و فقط یه حوله دور موهاش پیچیده بود. وقتی در حمام رو بست و رفت جلوی میز توالت، یک دفعه من رو از توی آینه دید. جیغی کشید و یه ملافه از روی تخت برداشت دور خودش پیچید.
افسانه: “حسن؟ تو اینجا چکار میکنی؟”
من: “من باید به تو جواب بدم اینجا چکار میکنم؟”
افسانه سعی می کرد یه داستانی تو ذهنش سر هم کنه. زبونش بند اومده بود.”
من: “خوب حرفی برای گفتن نداری؟ من رو باش که فکر می کردم نامزدم یه دختر پاک و نجیب از یه خونواده مذهبیه.”
افسانه: “ببین. قضیه اون جوری که فکر می کنی نیست. با همکلاسهام قرار گذاشته بودیم بیایم گردش، اما اونها هنوز نرسیدن. من هم گرمم بود گفتم برم دوش بگیرم.”
با دستم به جایی که دوربین مخفی نصب شده بود اشاره کردم و گفتم: “اون نقطه سیاهی که کنار میله پرده هست رو میبینی؟ یه دوربین مخفیه. امروز از اولی که اومدی تموم حرکاتت ضبط شده. من هم تو یه اتاق دیگه داشتم همش رو نگاه می کردم. حالا می فهمم چقدر اصرار داشتی که زودتر با من سکس داشته باشی. میخواستی من پرده ات رو بزنم تا راحت تر به جنده بازیهات برسی. خدا رو شکر که اون موقع گولت رو نخوردم. حالا ازت مدرک دارم. تمام این فیلمها ضبط شده. خودت میری به خونواده ات میگی که از ازدواج با من منصرف شدی. هر بهانه ای هم دلت خواست بیار. اما یادت باشه بهانه هات از طرف خودت باشه. بگو خودت پشیمون شدی یا این که عاشق یه نفر دیگه شدی. طوری نقش بازی کن که خونواده ات بیان از من عذر خواهی هم بکنن و همه هزینه هایی که تا الان برات کردم رو جبران کنم. اگر ادعا کنی که من بد اخلاقی کردم یا اذیتت کردم همه چیز رو به خونواده ات می گم و فیلمت رو بهشون نشون میدم.”
افسانه گریه می کرد و التماس می کرد ببخشمش. اما برای من امکان نداشت همچین کاری بکنم. از اتاق رفتم بیرون. مجید و بهروز لباسشون و پوشیده بودن. افسانه هم بعد از چند دقیقه اومد. فقط شورت تنش بود و ملافه دور خودش پیچیده بود، چون لباساش رو از قبل تو اتاق پذیرایی درآورده بود. لباساش رو برداشت و رفت تو اتاق پوشید. من و مجید با بهروز خداحافظی کردیم و با هم راه افتادیم به طرف تهران. بهروز بعدا تعریف کرد که افسانه کلی هم بعد از رفتن ما گریه و زاری کرده و بعد هم سر اون داد زده که چرا با من همکاری کرده تا اینجوری گیرش بندازم. بهروز هم بهش گفته بود که دیگه پیشش نیاد چون حوصله دردسر نداره. بعد حتی اون رو نیاورده تهران، بلکه رسونده بوده ش خیابون اصلی لواسون و براش تاکسی دربست گرفته تا تهران.
تهدیدم خیلی زود جواب داد. هفته بعد، مادر افسانه به مادرم زنگ زد و گفت دخترش پشیمون شده از این ازدواج. پدر و مادرم شوکه شدن. اما بیشتر تعجبشون این بود که می دیدن من خیلی عادی برخورد کردم. همه هزینه هایی که براشون کرده بودیم رو هم بهمون پس دادن. دیگه تا مدتی ازشون خبر نداشتم، اما بعدا شنیدم افسانه با یکی از همکلاسی هاش ازدواج کرده. مجید از بهروز شنیده بود که افسانه با پسره دوست میشه بعد باهاش سکس میکنه تا پسره پرده ش رو بزنه.بعد مجبورش می کنه باهاش ازدواج کنه. اما از اون ببعد دوباره جنده بازیهاش رو شروع می کنه و این دفعه بی دردسر از جلو و عقب سکس می کرده. حالا که فکرش رو می کنم میبینم خدا خیلی من رو دوست داشت که همچین کلاهی سرم نرفت. دم مجید گرم که واقعا معرفت بخرج داد و بموقع به من خبر داد که نامزدم چه جنده ای بوده.


نویسنده: شاهین


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی خیانت، نامزد از سایت سکسی خفن ایران 69