داستان سکسی بستنی زعفرون از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی بستنی زعفرون


+بشین!
جسم بی روحش رو روی نیمکت چوبیه رنگ پریده رها کرد ، سعی کرد با تکان دادن سریع پای چپش استرسش رو کنترل کنه . بوی نم راهرو اداره آگاهی با بوی عرق مردمانی که عمدتا دستبند خورده در گوشه و کنار منتظر بودند ، مشامش را میازرد. راهرو بوی حمید میداد. یاد شبهایی افتاد که حمید با سینی چای کنارش مینشت و با لبخند زورکی بهش میگفت ‘‘بخور عزیزم دوتا لیوان چای تازه دم برات ریختم ،همشو بخور، امشب میخوام برنامه داشته باشیم’’. شبهایی که حمید با اون سیبیل های جارویی و صورت نتراشیده زبر براش ادا در میورد و ازش سکس میخواست، همیشه همراه بود با حس انزجار و احساس خفگی . تنها راهش یا باز کردن پنجره و تنفس عمیق بود و یا فرار به دستشویی که حداقل صدای گریه هاشو، رومینا دخترش نشنوه.
-خانومه میترا توکل؟
با شنیدن اسمش رشته افکارش پاره شد و خودش رو جمع جور کرد. مامور زنی که همراهش بود زیر بغلش رو گرفت و کمک کرد که از روی نیمکت بلند شه. تمام توانش رو جمع کرد که بتونه خودش را به داخل اطاق بازجویی برسونه و روی صندلی که جلوی میز جناب سرهنگ بود قرار بگیره. سرهنگ با اشاره دست مامور زن رو مرخص کرد و همچنان مشغول مطالعه پرونده شد. سکوتی مرگبار اطاق را فرا گرفته بود. سرهنگ، صورت گرد و پوستی گندمگون داشت با چشمانی سبز و موهای جوگندمی. لباس نظامی واقعا بهش ابهت بیشتری میداد. در کنار اطاق سمت چپ یک کمد با درب های شیشه ای قرار داشت که تعدادی زونکن و پرونده، خیلی بی نظم توش قرار داشت . در سمت دیگر اطاق، یکدست مبل چهار نفره با یک میز گرد قرار داده شده بود و یک جالباسی هم در گوشه اطاق کنار پنجره قرار داشت.
سرهنگ با نفسی عمیق سکوت را شکست و با یک صدای مردونه خشدار گفت :
+خانومه میترا توکل، من سرهنگ بابایی هستم از دایره جنایی اداره آگاهی تهران. شما متهم هستین به قتل همسرتان مرحوم حمید معمارباشی. که ظاهرا در بازجویی های اولیه به قتل اعتراف کردین . آیا قبول دارید؟
+بله
+به من بگین دقیقا اونروز چه اتفاقی افتاد… منظورم علت و انگیزتونه؟
+همسرم … خواسته های عجیب جنسی ازم داشت…
سرهنگ سرش را از روی پرونده بلند کرد و در حالیکه چشمهای سبز رنگش رو تنگ میکرد مستقیم تو چشمهای میترا نگاه کرد و پرسید: مثلا؟
+برام خیلی سخته که بگم.
+خانوم توکل شما مثل اینکه متوجه نیستین که مرتکب قتل شده اید . لطفا به سوالات من کامل و دقیق جواب بدهید.
میترا سعی کرد بغضش رو فرو دهد و با فشار ناخنهاش تو کف دستش اضطرابشو کنترل کنه، مجبور بود رازی که ۱۸ سال در سینه نهفته بود را بازگو کند و این براش خیلی سخت بود. اما میخواست این داستان هرچه زودتر تموم بشه. تنها امیدش رسیدن به خط پایان و رهایی ابدی بود. شونه های خمیدشو راست کرد و آروم گفت:
اون… اون از من میخواست که توی دهنش ادرار کنم و کل ادرارم رو میخورد. و من از این کار متنفر بودم. هربار که این بلا رو سر من میورد از خودم منزجر میشدم و آرزوی مرگ میکردم.
سرهنگ رسما شوکه شده بود. خیلی تلاش کرد که خودش را کنترل کنه. این اولین پرونده جنسیش نبود. از تجاوز پدر به دختر تا فروختن دختر به باندهای قاچاق رو دیده بود. با انواع فتیش های جنسی آشنا بود . ولی این مورد اولین تجربه کاریش بود. از جاش بلند و کتش را درآورد. آهسته به سمت چوب لباسی رفت و کتش را آویخت. لای پنجره رو کمی باز کرد و به صندلی برگشت.
+خوب این موضوع چند وقت بود که شروع شده بود؟
+از سال سوم یا چهارم ازدواجمون‌ .راستش از اول یکسری اخلاقهای عجیب داشت که خوب … من نمی فهمیدم… مثلا اوایل هروقت من دستشویی میرفتم، میگفت درو باز بزارم که بو تو اطاق بپیچه. وقتی هم که رومینا دخترمون به دنیا اومد علاقه داشت که پوشکشو عوض کنه. حتی یکبار دیدم که وقتی پوشک را میبرد دور بندازه با حرص و ولع عجیبی بوش میکرد…
+بعد از کی خواستشو واضح بیان کرد؟
+رومینا حدودا دو سالش بود که بهم گفت علاقه ای به سکس متعارف نداره و فقط دوست داره وقتی با خودش ور می ره من تو دهنش ادرار کنم. و این موضوع دائما بیشتر و شدیدتر میشد. سکسمان از اطاق خواب به حمام منتقل شد و من تبدیل شدم به یک قربانی جنسی، جناب سرهنگ.
+اگر راضی نبودین، چرا تن می دادید به این کار؟
+اولش قبول نمیکردم، ولی … بهم گفت که طلاقم میده و دخترمو هم ازم میگیره. من… من نمی تونستم دخترم را با همچین پدری تنها بزارم و شانسی هم برای گرفتن حضانت نداشتم.
+بسیار خوب، بعد چرا بعد از حدود پانزده سال تصمیم گرفتین که همسرتان را به قتل برسونید؟
میترا با بغض و اشک گفت:
تازگی ها به دخترمون هم نظر داشت.
سرهنگ ناخودآگاه مشتهای خود را گره کرد. کمی آب از پارچ داخل لیوان ریخت و در حالیکه لیوان را جلوی میترا می گذاشت گفت: میخواهید کمی استراحت کنین؟
+نه لطفا ادامه بدین ، لطفا …
+بسیار خوب، شما این موضوع را از کجا فهمیدین؟
+راستش اولین بار که شک کردم حدودا پنج سال پیش بود. رومینا اون موقع دوازده سالش بود. رفته بودیم بیرون، رومینا از باباش خواست براش بستنی بگیره، و اونم جلوی یک بستنی فروشی نگهداشت ، رومینا خواست بستنی توت فرنگی براش بخریم ولی حمید گفت براتون بستنی زعفرانی میخرم، و در حالیکه لبخند میزد به رومینا گفت دوست داری بستنی به رنگ شاش بخوری دخترم…
میترا از خجالت سرخ شد و سرش را به زیر انداخت. سعی کرد کمی آب بخوره ولی هیچی از گلوش پایین نمیرفت ، فقط کمی لبهاشو خیس کرد و با دستانی لرزان لیوان را روی میز قرارداد. نفسی عمیق کشید و سعی کرد ادامه بده:
+نن با حمید صحبت کردم، ازش خواهش کردم که به دخترمون کاری نداشته باشه ، به پاهاش افتادم، اونم قول داد که…
صدای زنگ موبایل سرهنگ بلند شد ، با دست به میترا اشاره کرد که حرفشو قطع کنه ، گوشی را برداشت و از پشت میز بلند شد‌. در حالیکه سعی میکرد خیلی حرف نزنه چندتا بله و خوب گفت و تلفن را قطع کرد. رو به میترا گفت شما چند لحظه تشریف داشته باشین من بر میگردم.
میترا صدای در اطاق رو شنید که پشت سرش بسته شد. خیالش راحت شده بود. همه چیز رو گفته بود و دیگه میخواست خودش رو به دست سرنوشتش بسپاره. کمی دیگه آب خورد و به سرهنگ فکر کرد. آخرین باری رو که به ارگاسم رسیده بود را یادش نمیومد، همیشه آرنج مردها با لباس آستین کوتاه براش خیلی تحریک کننده بود . بنظرش آرنج سرهنگ وقتی کتش را در آورد خیلی سکسی اومد، کمی پاهاشو باز کرد و دستش را به آرامی روی کسش قرار داد ، در حالیکه با یک انگشت به آرامی به کسش ضربه میزد تو خیالش فکر کرد که سرهنگ پشت میزش نشسته، به آرامی بلند شد و به سمت سرهنگ رفت. روی پای سرهنگ نشست و دستهاشو دور گردنش حلقه زد و به آرامی بوسه ای بر لبش زد. آخ که چقدر سکس رمانتیک رو دوست داشت، بعد دست سرهنگ رو گرفت و روی سینه هاش گذاشت. و در حالیکه سرهنگ سینه هاشو می فشرد، شروع کرد با موهای فر خورده و جو گندمی روی دست سرهنگ بازی کردن، بعد دستش رو داخل لباس سرهنگ برد و شروع کرد به بازی با موهای سینه اش .زیر باسنش احساس کرد کیر سرهنگ داره بزرگ و بزرگتر میشه ، با دلبری صندلی چرخدار سرهنگ رو به عقب زد و به زانو نشست. زیپ شلوارش رو باز کرد و کیر سرهنگ رو از تو شرتش بیرون آورد عجب کیر خوش سایز و تمیزی داشت ، کمی با لباش پوست کیرشو ناز کرد و شروع کرد به ساک زدن. سرهنگ با صدای مردونه و خشدار گفت : میترا جون تو محشری، ناخود آگاه لرزه بر بدن میترا افتاد با شدت بیشتری ساک زد ، کیر بزرگ و خوشگل سرهنگ رو تو حلقش میکرد و در میورد. سرهنگ تحریک شد با یک حرکت بلند شد و میترا رو بر گرداند و خم کرد رو میز به طوریکه آرنجهای میترا روی میز بود و پشتش خم به طرف سرهنگ بود. شلوارش رو پایین داد و داغی کیر سرهنگ رو تو کسش حس کرد . کیرش اینقدر بزرگ بود که کاملا حجم کسش را پر میکرد و با هر ضربه به نزدیک های رحمش برخورد میکرد، با هر تلمبه میترا بیشتر به میز میچسبد و صدای سرهنگ رو می شنید که میگفت میترا جون تو خیلی سکسی هستی ، آخ که این صدا چه لرزشی بر اندامش مینداخت. چشمهای میترا خمار شده بود و پوستش درخشان شد …
صدای باز شدن در را از پشت سر شنید، سریع خودشو جمع جور کرد ، دستش را به آرامی از روی کسش برداشت و پاهاشو جمع کرد. سرهنگ رفت پشت میزش چند تا کاغذی که دستش بود رو روی میز قرارداد و در حالیکه کمی خم شده بود دستهاشو روی میز گذاشت و با تحکم گفت :
خانوم توکل شما نمیخواهید حقیقت رو بمن بگین
+بخدا جناب سرهنگ هر چی گفتم عین واقعیت بود…
سرهنگ در حالیکه چندتا کاغذی که تازه با خودش آورده بود را به میترا نشون میداد گفت : این گزارش پزشکی قانونی که میگه قتل بین ساعت ۶ تا ۷ غروب اتفاق افتاده… این عکس دوربین مدار بسته بانک صادرات سر کوچه شماست که نشون میده شما ساعت هفت و سی و چهار دقیقه دارید پریشان به سمت منزل میروید…‌ اینهم برگه های شهود و همسایه هاست که میگن صدای دعوای حمید با رومینا را می شنیدند… شما در زمان قتل اصلا منزل نبودین…
اطاق دور سر میترا چرخید … سرش رو بین دو دستش گرفت و گفت:
+نه من او حرومزاده را کشتم
+کاری که تو جرات نداشتی بکنی رو رومینا کرد ، درسته ؟
میترا احساس کرد دارد پس میوفته، تمام قواش رو جمع کرد و فریاد زد نه جناب سرهنگ خواهش میکنم ، من اونو کشتم ، زندگی من تباه شد ، تورو خدا نزارین زندگی دخترم تباه بشه …
چشماش سیاهی رفت و بر زمین افتاد…


نویسنده: Rolling stone


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اروتیک, جنایت از سایت سکسی خفن ایران 69