داستان سکسی اولين سكس من با دكتر از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

دانلود جدیدترین و شهوتناک ترین رمان و داستان های سکسی دكتر, منشى, اولين سكس از سایت سکسی خفن 69


من مانلى هستم ٢٥ سالمه از وقتى به بلوغ رسيدم روزهاى زيادى بود كه توى دلم داغ بود و دهانه ى واژنم نبض ميزد
به بار وقتى دبيرستان بودم يكى از بچه ها خاطره ى دوستشو تعريف كرد كه زير شير آب حموم خودارضايى ميكرد از شنيدن اون جمله تا انجام دادنش يكى دو روز بيشتر نگذشت . مينشستم توى تشت و پاهامو زير شير باز ميكردم. اوايل نميفهميدم چه اتفاقى ميفته فقط يه حس شديد خوشى بهم دست ميداد و ديگه تا دو سه روز حالم خوب بود ، يك سال بعد ياد گرفتم با دست خودمو ارضا ميكردم حالا فهميده بودم چه خبره . خيلى دوست داشتم با يه پسر به صورت واقعى سكس كنم ولى واقعا خجالت ميكشيدم. با اولين دوست پسرم فقط دستش رو ميگرفتم ، با همون گرفتن ساده ى دست البته شورتم همش پرآب ميشد.
اما ميترسيدم دختر بدى بشم و خودمو سركوب ميكردم . ترجيح ميدادم تحمل كنم يا هراز گاهى خودارضايى كنم ولى با هركسى كه ازش مطمئن نبودم وارد رابطه نشم. شايد نيازم واقعا نسبت به دخترهاى ديگه زياد بود چون خيلى اوقات در حال تحريك بودمو اعصابم خورد بود حتى نميتونستم روى درسم تمركز كنم.
خلاصه گذشت تا من دانشگاه قبول شدمو و رشته ى پرخرجى داشتم و بين ترم ها ميرفتم سركار.
تابستان بود آگهى مطب دندان پزشكى رو ديدم كه دستيار ميخواست، آدرس گرفتمو رفتم يه ساختمان قديمى بزرگ بود كه قسمت نشيمن كيز منشى و بود و اتاق انتظار بيماران و يه اتاق كه تخت و وسايل دندانپزشكى قرار داشت.
هيچوقت فكر نميكردم يه روز قراره روى اون تخت سكس كنم !
همون اول كه دكترو ديدم دلم واسش رفت چشماى درشت و مژه هاى پر مشكى داشت و صداى بم و گيراى مردونه و بازوهاى محكم و حالت دار
ولى خب حسمو جدى نگرفتم اما چون خوش برخورد و خوش سروزبون بودم و ظاهر خوبى هم داشتم همون روز دكتر زنگ زد كه از فردا برم سر كار
دكتر جوانى بود و اولين مطبش رو تجربه ميكرد به خاطر همين مراجعه كننده هاش زياد نبودند و كار زيادى نداشتم.
از همون روزهاى اول متوجه شدم دكتر رفته توى نخم ولى من باورم نميشد فكر ميكردم اشتباه ميكنم ، توى دلم دوست داشتم واقعا يه عشق پاك بينمون به وجود بياد اما گند زده شد به تمام احساسات پاك اون زمانم!
منم چون دائم الحشر بودم متاسفانه افتادم تو دام.
اولش از اينجا شروع شد كه ميرفتم توى اتاق تا مانتومو در بيارمو رپوش سفيد بپوشم ، دكتر ديدم ميزد.
خيلى هم بهم محبت ميكرد و كار سختى بهم نميداد و چون طرز برخوردم با بيمارها خوب بود از كارم راضى بود منم كارمو دوست داشتم
وقتايى كه مريض نداشتيم من كتاب ميخوندم و دكتر هى سعى ميكرد سر حرفو باز كنه حتى براى نهار هم خودش دوست داشت بعضى وقتا آشپزى كنه و كلى بهم خوش ميگذشت
يه روز كه داشتم مانتومو عوض ميكردم اومد تو اتاق نشست و زل زد بهم
اخمى كردمو گفتم اينجورى راحت نيستم گفت چه اشكالى داره من اين ساعت شنى تورو از نزديك ببينم
يهو داغ كردمو سرخ شدم گفتم اه دكتر چى ميگى . گفت خب خوش هيكلى دختر چيكار ميكنى كه يكم شكم و پهلو ندارى اونوقت بالا و پايين تنه ات پره
خجالت كشيدمو سريع رپوشمو پوشيدم گفتم ژنتيكيه تو خانواده مون و رفتم پشت ميزم نشستم .
از اون روز به من نزديكتر شد در حد اينكه دستشو پشتم ميذاشت و يا وقتى از كنار ميزم رد ميشد دستشو واسه شوخى ميزد روى دستم
متاسفانه منم بدم نميومد و اينكه يه فضاى بسته اى بود و از خودشم خوشم ميومد ترسم ريخته بود .
بچه گانه فكر ميكردم شروع يه رابطه ى عاشقانه ست
دكتر با همه مريض هاش حتى دخترهاى جوان خيلى جدى بود و واسه همين يه حس امنيتى بهم ميداد.
يه بار كه چندساعتى خالى داشتيم و من طبق معمول كتاب ميخوندم اومد كنار ميزم سرشو آروم بهم نزديك كرد، نگاهش كردم داغى نگاهش آتيشم زد . پرسيد كى ميخواى از لاكت بيرون بياى كوچولو !
احساس كردم الانه كه قورتم بده و بلند شدم كه مثل هميشه در برم مثلا به يه كار ديگه برسم كه با دستش بازومو گرفت و منو جلوى خودش نگه داشت.
با لحن الكى عادى گفتم دكتر بذار برم به كارم برسم. همون موقع اون يكى دستشم گذاشت روى بازوى ديگه م و منو برگردوند طورى كه چسبيدم به ديوارى كه پشتم بود .
نفساى داغش ميخورد به صورتم از چشماش شهوت ميباريد و فكر كنم همينطور از چشماى من ، اعتراض نكردم يعنى لال شدم
گفت جدا نميفهمى ازت خوشم مياد كوچولوى خوشگل
نفهميدم چرا لباشو نگاه كردم و اين چراغ سبزى بود واسش تا لبامو بگيره
انقدر وجودم داغ بود كه احساس كردم دارم آب ميشم و واقعا هم كلى آب جمع شد تو شورتم !
سرشو برد عقب تا عكس العملمو ببينه منم سريع در رفتم با اينكه انقدر ميخواستمش رفتم توى اتاق درو قفل كردم لباسمو عوض كردم و زدم از مطب بيرون
رسيدم خونه كلى پيام فوستاد معذرت خواهى كرد گفت بخدا فكر كردم تو هم از من خوشت مياد و اشتباه كردمو از اين حرفا
جواب ندادم باخودم گفتم ديگه نميرم ولى خيلى دپرس بودم
تا هفته بعد زنگ زد گفت مانلى پا ميشى مياى اينجا من با هيچكى نميسازم اين چندروز چند نفرو رد كردم و قول شرف ميدم اينجا احساس امنيت كنى و ديگه اون اتفاق نيفته. بدون كه من تورو دوست دارم نميخوام از دستت بدم
توى چندثانيه ورق چرخيد و نمى دونم چى شد كه گفتم باشه ميام!
واقعا گيج بودم كه واقعا دوستم داره يا فقط دنبال خوش گذرونيه ، خب سنم كم بود مرز واقعيت و توهم رو نميفهميدم گفتم يه بار ديگه امتحان كنم بهم تجاوز كه نميكنه .
و واقعا تا يك ماه اول خوب بود حتى با هم نهار بيرون ميرفتيم برام هديه ميخريد ميخواست اين دفعه اينطورى بهم نزديك بشه .
من بعضى وقتا كه اون پشت كامپيوتر من كار داشت روى ميز مينشستم يعنى واقعا بهش اعتماد داشتم و گاهى باهم فيلم نگاه ميكرديم ، و اون روز كذايى يه فيلم عاشقانه فرانسوى بود و صحنه نوازش و آغوش و لب كه منو داغ كرد دكتر هم از فرصت استفاده كرد سرشو گذاشت روى رون من كه روى ميز نشسته بودم .
و قبل اينكه من چيزى بگم گفت توروخدا هيچى نگو سرمو نوازش كن خيلى به محبتت احتياج دارم !
منم بى اراده دستمو بردم تو موهاش كلى نوازشش كردم سرشو بلند كرد نگاهم كرد داشتم از عشقش ميمردم از شهوت بدنم ميلرزيد و اون فهميده بود.
اينبار خودم بودم كه سرمو بردم پايين و لبهامو به لبهاش چسبوندم ، همونطور لب روى لب از صندلى بلند شد و منو عين يه موم نرم روى ميز خوابوند و خم شده بود روى منو لبهامو با ولع مك ميزد و صورتمو ميبوسيد منم همراهيش ميكردم داشتم لبهاشو ميكندم از جا انقدر كه روزها حسرتشو داشتمو خودمو سركوب ميكردم ، پاهامو ناز ميكرد و از پهلوهام بالا ميومد كه به نزديك سينه هام برسه كه من به غلتى زدمو از دستش در رفتم .
موهاى فر فريش پراكنده شده بود و چشماش خمار و لبهاى قرمزش به من ميخنديد گفت باشه بازم فرار كن.


چند روز كارمون همين بود يه جور قايم موشك خيلى دلچسب و داغ هروقت مريض نبود يا بيرون اتاق بود يه جا گيرم مياوردو ميچسبوندم به ديوارو لب ميگرفتيم


فقط خدا ميدونه كه اون چند وقت موقع خواب چقدر مجبور بودم خودارضايى كنم تا آروم بگيرم
فكر ميكردم رابطمون از دوست داشتنه و به سكس نميرسه اما رسيد!

داشتم لبهاشو ميخوردمو نفس ميزدم كه يكهو دستشو بين پام گذاشت يه جيغ كوتاهى زدمو پريدم كه گفت اين همه آتيشتو چرا خفه ميكنى ميخواستم ببينم رطوبتى زده اونجا كه ديدم خيس خيسى دختر ! بعد خنديدو گفت عاشقتم فسقلى داغ، دستشو نشونه گرفت اون سمت سالن و گفت اين مريض بياد و بره اون مبل دونفره ى ته سالنو ببين من اونجا روى اون مبل دارم تورو ميخورم !
واى ديگه من قيد همه چى رو زدم. مغزم ميگفت نه نميذارم ولى داغى ته دلم ميگفت خودتو رها كن.

خلاصه اون مريض تا رفت دكتر دستمو گرفت بوسيد صورتمو ناز كرد و خودش رفت روى اون مبل سه نفره نشست و نگاهم كرد گفت خودت بيا ميدونم كه ميخواى بازى ديگه بسه و همون خنده ى جذاب
و من رفتم!
اول فقط روپوشمو باز كرد سينه هامو تحسين كرد با همون نگاهش من انقدر ازم آب رفت كه بدنم بى جون بود خودمو سپردم دستش ، سينه هامو ماساژ كه ميداد ناخودآگاه آه ميكشيدم با هر بار كه به نوكش دست ميزد كسم نبض عميقى ميزد و انگار داشت پاره ميشد ، سرشو آورد جلو و شروع كرد به خوردن سينه هام ، زبونشو دور نوكش ميچرخوند و ميك ميزد ، ميگفت از اين به بعد هر وقت تنها بوديم بيا اين سينه هاى بلورى ترو تازه تو بكن تو حلقم و آروم آروم بعد كلى نوازش دستشو كرد توى شورتم و ميگفت اوه لعنتى دريا درست كردى اينجا و با مالوندن كسم چند بار ارضام كرد.
و شوربختانه وقت مريض داشتيمو حالت خمار بلندشديم كه اوضاع رو مرتب كنيم من كه كلا گيج بودم تو حال خودم نبودم نميدونم دكتر چه بلايى سر دهن مريض آورد!
وقتى اون رفت وسايل رو مرتب و ضد عفونى كرديم دكتر يه كاور تميز كشيد روى صندلى و بدون اينكه چيزى بگه يهو اومد بلندم كرد و انداختم روى تخت گفت فكر كردى ولت ميكنم ؟
اينبار وحشيانه دكمه هامو باز كرد سينه هامو ماليد ازم لب گرفت و گفت حالا نوبت منه ، زيپ شلوارشو پايين كشيدو كيرشو درآورد من يكم ترسيدم . خيلى آروم پرسيد واسم ميخورى،
انقدر دوباره حشرى شده بودم كه دلم ميخواست قورتش بدم نيم خيز شدم چون دكتر ايستاده بود اول بوسش كردم و هيچ بدم نيومد آروم زبون زدمو شروع كردم به خوردن و خودش يادم داد چطورى لاى لبهام بگيرم كه دندون نزنم و احساس ميكردم يه آب نبات خوشمزه ى تموم نشدنيه ! يواش يواش انقدر محكم موقع خوردن ميك ميزدم كه يهو آهى كشيد و كيرشو درآوردو آبش ريخت بيرون !
بالاخره من سكس واقعى رو تجربه كردم ولى نه كامل خب من دختر بودم و لاپايى سكس ميكرديم.
هرروز روى تخت روى صندلى روى مبل روى ميز ، هروقت مريض نبود خودم كرم ميريختم تا باهام سكس كنه يا لباسمو باز ميكردم سينه هامو در مياوردم ميماليدم ميومد ميفتاد به جونم ، فقط بديش اين بود كه زود ارضا ميشد ولى منو با مالوندن چوچولم چند بار ارضا ميكرد
ديگه فهميدم كه اين دوست پسر دوست دخترى نيست فقط رابطه ى فيزيكيه .
يك ماهى به همين منوال گذشت و من سيراب بودمو انگار تو بهشت ، ديگه اصلا لازم نبود خودارضايى كنم. فقط غصه داشتم دانشگاه ها كم كم شروع ميشه و من ديگه فرصت نميكنم خيلى بيام مطب.
تا روز سياهى كه بهم گفت مانلى تو خيلى دختر خوبى هستى از اينكه هم درس ميخونى هم كار ميكنى خيلى خوشم مياد قوى و خوشگل و باهوشى ولى حيف كه من شوهر خوبى نميشمو اصلا تصميم ندارم تو قيد ازدواج برم
اگه اين روابط بينمون پيش نميومد حتما تورو براى داداشم خواستگارى ميكردم !
همونجا واقعا شكستم
فقط يه دختر ميتونه حالمو بفهمه همون روز براى هميشه از اونجا رفتم و بلاكش كردم.
تا يكى دوسال بعدشم به ياد اولين روابطم كه انقدر داغ و آتيشى بود حسابى به خودم ميپيچيدم و نميفهميدم گناهم اينه كه دخترم يا اينكه نياز جنسيم بدون اينكه خودم انتخابش كرده باشم انقدر زياده.

نوشته: مانلى

متن داستان سکسی اولين سكس من با دكتر