داستان سکسی انتقام دختر افغان ، دوست دوران کودکی از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی انتقام دختر افغان ، دوست دوران کودکی

کودکی :
از دوران کودکیم و زندگی توی شهر زادگاه و آبا و اجدادیم جز خاطرات مبهم سیاه و سفیدچیز زیادی به یادم نمونده ، هشت ساله بودم که بخاطر بدهی های پدرم مجبور شدیم از شهرمون بالاجبار مهاجرت کنیم تا دست طلبکارها بهمون نرسه،و از اونجا که هیچ پولی در بساط مون نبود، نمیتونستیم خونه اجاره کنیم و وقتیکه سرایداری توی یه باغ بزرگ توی یکی از روستای خوش آب و هوا از توابع دماوند بهمون پیشنهاد شد ،پدرم با کمال میل شغل جدیدش رو قبول کرد،و مشغول بکار شد، منم کلاس سوم ابتدایی رو توی مدرسه روستا ثبت نام کردم، مدرسه ای که توش دخترها و پسرها بصورت مختلط درس میخوندن. و خیلی از همکلاسیام ایرانی و خیلی های دیگه افغان بودن، وجه اشتراک همه ما چه ایرانی چه افغان کارگر بودن پدر مادرهامون بود، یادم میاد اولین روزهای زندگیم توی روستا همیشه احساس تنهایی و غربت میکردم و بچه ها لهجه بختیاری منو مورد تمسخر قرار میدادن، اونجا فقط یه دختر افغانستانی زیباروی چشم بادومی به اسم مرضیه بود که همیشه به من محبت میکرد، خیلی وقتا خوراکی هاشو باهام قسمت میکرد و در عوضش از روی دست من تقلب می نوشت.
مرضیه آخرین فرزند از یک خانواده ی هشت نفره و از قوم هزاره افغانستان بود، و به همراه پدر و مادر و سه خواهرش زندگی میکرد،(یکی از برادراش و خواهر بزرگترش ازدواج کرده بودن )و پدر خانواده مایحتاجشون رو اغلب از طریق کارهایی مثل حفر چاه و کارگری و باغبونی تامین میکرد.
تابستونها که میشد مالک های ویلاها با خانواده هاشون به روستا میومدن و ما بچه دهاتی ها سرگرمیمون لاستیک بازی با یه تیکه چوب بود و البته نگاه کردن به دوچرخه های پر زرق و برق بچه پولدارا که واسه ماها داشتنش رویا به حساب میومد، شاید همین موضوع زمینه ساز احساس بیگانگی بین ما با بچه مایدارها میشد و در عوضش بچه های کارگری ایرانی و افغان با هم قرابت بیشتری احساس میکردن.
بزرگسالی :
حوالی سال نود و یک من و مرضیه هر دومون بیست ساله بودیم ، تمام خواهرهای مرضیه ازدواج کرده بودن و پدرش پیر شده بود ، و بخاطر شرایط جسمانیش به سرایه داری روی اورده بود. منم دانشگاه علوم انتظامی قبول شده بودم و خیلی کم به روستا میومدم . اما گهگاهی مرضیه رو میدیدم که بسیار زیبا شده بود، با چشمانی کشیده شبیه بازیگرای کره ای و چینی که کمتر مردی میتونست نگاه ازش برداره، خیلی از پسرای محل تو نخش بودن اما میگفتن پا نمیده
شب تلخ :
یکی از سرگرمی ها ما از دوران نوجونی دید زدن مخفیانه پارتی های بچه پولدارا بود ، تو که توی ویلاها میگرفتن، اون شب هم محسن دوست صمیم بهم گفت تو باغ جمالی ها همون ویلایی که پدر پیر مرضیه سرایه دار بود پارتی گرفتن ومث قدیما بیا بریم نگاه کنیم. توی همین حین مرضیه بدون اینکه حواسش بهمون باشه رو دیدم که برای پسر دخترها شربت میورد و جامهای مشروب شون رو روی میز میزاشت، طرف میز یکی از پسرا که رفت چیزی رو پچ پچ کردن و بعدش دیدم که پسره بلند شد و از تالار ویلا بیرون رفت، پشت سرش مرضیه هم بیرون اومد،و بعد رفتن وسط درختهای ویلا.
برای من خیلی مهم نبود که چرا مرضیه به این بچه مفت خورا پا داده، ولی بخاطر اینکارش برای اولین بار دیگه ازش خوشم نیومد ، اون دختر معصوم چش بادومی در ذهنم تبدیل به هرزه ای بی ارزش شده بود نمیخواستم چیزی ببینم اما یه حس کنجکاوی و اصرارهای محسن باعث شد که بریم پشت درختا ببینیم چه خبر هست
وقتی رسیدیم به پشت درختای گیلاس دیدم پسره مرضیه رو روی زمین دراز کرده و شلوارشو پایین کشیده و داره با کونش بازی میکنه ، بعدش از زیر لباس بدنشو میمالید و صورتش رو میبوسید ،چهره شرقی و پوست صاف و یک دست مرضیه و اون چشمان سیاه بادومیش او رو به ملکه ای شهوت انگیز تبدیل کردخ بود در همین حین بود که یه دفعه حشر پسره بالا زد و گفت ، جوون عجب چیزی هستی، سفید برفی ، و بعد کیرشو تف زدو کرد تو کون مرضیه ، که باعث شد صدای آه و نالشو از لابه لای درختا بشنوم ، مرضیه میگفت آرمان یواش تر درد داره و … که فهمیدم اسم این مردک لاشی آرمان هست ، بدن ظریف و سفید مرضیه زیر اندام سیاه و چاق آرمان قرار گرفته بود و صدای نفس نفس شون رو میشنیدیم ، که هم شهوتم رو بخاطر چنین صحنه ای تحریک میکرد، و هم باعث تنفرم نسبت به آرمان میشد
بعد اینکه کار ارمان تموم شد دو تا پسر دیگه اومدن و گفتن آرمان تک خوری نداشتیم ، و یکی از اون ها که اسمش امیر حسین بود مرضیه رو گذاشت روی پاهاش و شروع کرد به معاشقه کردن با مرضیه و هرچی مرضیه میگفت بزار برم ، پسره گوشش بدهکار نبود، و با نفر سومی که همراهشون بود مجبورش کردن ساک بزنه ،و مرضیه براشون ساک میزد تو همین حین هم شهوتی شده بودم.هم میخواستم.برم لهشون کنم اما مطمئن بودم تعداد اونا بیشتره، یکی از پسرا میگفت آرمان نگفتی همچین تیکه ای تو دستته ، چ بدنی داره، اینهو کسای کره ایه و هنوزم بیار بکنیمش
فردای اون روز حالم بد بود ، و تو خونه موندم ، ولی به خودم قول داده بودم تو اولین فرصت قضیه رو جویا بشم

کنار پل رودخونه مرضیه رو دیدم بهش گفتم.با پسرا چی کار داشتی گفت هیچی بتوچه تو کی من هستی؟ که ناخواسته خوابوندم تو گوشش، که اونم زد زیر گریه ، گفت : آره بهشون پا دادم. چون بابام مریضه اگر بیرونش کنن تو خرجمونو میدی؟ تو هزینه شونو میدی ،اینا سالی یه بار میان اینجا و منم به پیشنهادشون مجبور بودم جواب بدم…
بعد این قضیه دو سال همو ندیدیم که یک روز از مرخصی اومدم و دیدم آرمان ماشینش که یه سانتافه سفید رنگ بود دم در پارک کرده س منم تصمیم خودمو گرفتم. و رفتم جلو گفتم شما ؟ گفت خیالیه ؟ گفتم مشروب همراه دارید؟.گفت آقا کی باشن؟.گفتم زر نزن من پلیسم.، دیدم دادش درومد که بابای من قاضیه و واست شر میشه، دیگه خون جلو چشامو گرفت و تا تونستم با مشت به سر صورتش زدم ، بیحال کنار ماشینش افتاد ، که دیدم مرضیه رسیدو با چهره گریانش بهم لبخند میزد ، اشاره ای به بطری شکسته مشروب کردم و گفتم اون شیشه رو بیار ،مرضیه گفت میخای چی کار؟ گفتم ساکت شو، شیشه رو گرفتم و روی صورتم و دستم
خراشای ریز درست کردم و بعد ارمان رو تحویل نیروی انتظامی دادم و بطری های مشروبش رو بهونه درگیری کردم و مدعی شدم با بطری بهم ضربه زده و یه پرونده عریض و طویل با قید شاهد که مرضیه بود تشکیل شد. بعد این ماجرا موضوع تهدید آرمان رو هم اضافه به پرونده ش کردم. تا هر اتفاقی برام افتاد بفهمن کار چه کسانی هست

نوشته: ؟

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی انتقام, تجاوز, افغان از سایت سکسی خفن ایران 69

منبع: شهوانی