داستان سکسی اشتباه پشت اشتباه از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی اشتباه پشت اشتباه


داستانی را که میخوام براتون تعریف کنم در اصل زندگی خودمه. مدتی هست که میام تو این سایت و بیشتر خواننده هستم و داستان هایی که میخونم بیشتر رویاها و تخیلات نویسنده را بیان میکنه. اما من این را نوشتم تا درس عبرتی بشه واسه تمام جوونهای دوست داشتنی کشورم که عاقلانه به مقوله عشق نگاه کنند و اگر کیرشون راست شد فکر نکنند که عاشقن.
مسئله ای که همه وقتی عاشق میشن ، تو تشکیل زندگی فراموش میکنند اختلاف سطح خانوادگیه. شاید بگین وقتی دو نفر هم را دوست داشته باشن این حل میشه. اما باور کنید حل نمیشه بلکه دفن میشه و روزی سر باز میکنه.
از خودم بگم که نگید داره نصیحت میکنه. من شهرام 43 ساله و ساکن تهران با قد 178 و بقول دوستان و آشنایان خوش تیپ و خوش قیافه هستم. خودم نمیدونم درسته یا نه اما همین چهره و تیپ کار دستم داد و در نهایت رید تو زندگیم.
سال 78 بود که تو دانشگاه با دختری به اسم ناهید آشنا شدم. در ابتدا به خاطر درس های عمومی که کلاسهامون مشترک بود باهاش صحبت میکردم و باید بگم ناهید دختری لاغر و معمولی با قدی حدود 165 و نوزده ساله و از اونجا که من لاغر پسند بودم و ناهید هم خوش رو و خوش خنده بود جذبش شدم. از نظر مالی اوضاعم خوب بود و برای کلاس گذاشتن هر بار با ماشین یکی از برادرهام میرفتم دانشگاه. ما 5 تا برادریم که همه شغل آزاد داریم و من برادر چهارم هستم.
تو دانشگاه خیلی از دخترهایی که میشناختم از دوستی من و ناهید تعجب کرده بودن و چند باری هم بهم متلک انداخته بودن که میخواد سوزن را با طناب نخ کنه!!! اما چه کنیم که جوونیه و کله خرابی. شش ماهی از دوستیمون میگذشت که برای مهمونی خواهر بزرگترش آناهیتا که فارغ التحصیل شده بود دعوتم کرد خونه خواهرش.
ناهید هم سه تا خواهر بودن که وسطی بود و یک خواهر کوچکتر به اسم میترا داشت که 17 ساله و دانش آموز بود. آناهیتا دوسال از من بزرگتر بود و بیست و پنج سالش بود و شوهر داشت .
اون روز که وارد خونه خواهرش شدم برام قابل هضم نبود که این سه خواهر از یک پدر و مادر باشن! آناهیتا فوق العاده خوشگل و خوش هیکل و میترا هم مثل ناهید خوش برخورد و شاد و بسیار زیبا. از اون شب مهمونی دیگه جور شده بود که هفته ای دو سه روز میرفتیم خونه آناهیتا و او هم به بهونه خرید میرفت بیرون و ما با هم قل میخوردیم. بیشتر عشق بازی میکردیم و سکس در سطح بسیار ابتدایی. همون اول متوجه شدم از ساک زدن خوشش نمیاد و تو سکس هم آدم بسیار سردیه.
یکسالی از دوستی ما گذشته بود و درس من تمام شده و به کار مشغول بودم. تو این مدت اصلاً حرفی از ازدواج و این حرفها نزده بودیم و من هم حرفش را پیش نمیکشیدم اما ناهید چیزهایی تو سرش بود. با رفت و آمدهای بیشتر متوجه شدم برخلاف تیپ و سر و وضعش از نظر خانوادگی وضع مالی خوبی ندارن و پدر و مادرش هم شدید با هم اختلاف دارن.
برام اهمیتی نداشت چون شخصیت ناهید برام مهم بود و از کنار این مسائل گذشتم که ای کاش نمی گذشتم. این اولین اشتباه . رفت و آمد ما به خونه آناهیتا اکثر اوقات زمانی بود که شوهرش مهدی سر کار بود و معمولاً تا دیر وقت خونه نمیومد.
اواخر تابستان 79 بود که مثل هر یکشنبه که قرار داشتیم رفتم خونه آناهیتا تا ناهید هم بیاد و دو ساعتی با هم باشیم. در که باز شد از پله ها رفتم بالا وداخل که شدم کسی تو سالن نبود و صدای آناهیتا از تو حموم اومد که شهرام جون راحت باش تا من بیام. چند دقیقه بعد با حوله ای که دور خودش پیچیده بود اومد بیرون و بی تفاوت از سر و وضعش باهام دست داد و کنارم نشست.
حسابی جا خورده بودم و وقتی گفت ناهید امروز نمیاد و قراره مادرش را ببره دکتر هزار تا فکر اومد تو سرم. اینکه میخوان منو امتحان کنند که ببینند عکس العمل من چیه و شاید ناهید تو یکی از اتاقها باشه و نکنه میخواد فیلم بگیره و …
اما با به حرف اومدن آنا فهمیدم هیچکدوم از این حدس ها نیست و خانوم میخواد کس بده! مدتی بود که از رفتارهاش حس کرده بودم و خیلی راحت بهم گفت: ناهید از بچگی رفتارهاش پسرونه بوده و من هم میدونم تو سکس باهاش مشکل داری اما به مرور زمان درست میشه و باید تردیدت را کنار بذاری . وقتی بهش گفتم من هم ناهید را دوست دارم خندید و گفت: نگران نباش من بهش یاد میدم که چه جوری از پس پسر خوشگل و خوردنی مثل تو بربیاد!!!
تو این میون حوله از روی ران پاش کنار رفته بود و من هم اسپرم کشیده شده بود به مغزم و دهنم خشک شده بود. نفهمیدم چطور شد اما چند دقیقه بعد من هم لخت شده و سرم لای پاش بود و روی تختخواب از ترشح کسش لذت میبردم. ساعت 5 بعداز ظهر شده بود و دوساعتی بود که سکس میکردیم و خسته نمیشدیم. وقتی لباسهامون را پوشیدیم گفت: میخوام فراموش کنی که چکار کردیم و این رابطه به ارتباط تو و ناهید لطمه نزنه. من هم با مهدی خیلی مشکل دارم و گرچه مدتهاست میخواد بچه دار بشیم اما چون برنامه من برای رفتن از ایران هست میخوام صبر کنم و دوست دارم از امروز با من راحت تر باشی و حرفهامون را به هم بزنیم.
از خونه که اومدم بیرون گیج بودم و همین گیجی باعث شد تا چند روزی جواب تلفن های ناهید را ندم. از طرفی ازش خجالت میکشیدم و از طرف دیگه تو تردید افتاده بودم. ای کاش این تردید کار خودش را میکرد اما با گذشت یک هفته آنا تماس گرفت و خواست برم خونش تا ناهید را ببینم. کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم چون قضیه همانجا تمام میشد.
دوباره رابطه ما شروع شد و بهانه من از قطع ارتباط سرد مزاجی اون بود که البته بیراه هم نبود. شاید چند جلسه ای تن به سکس گرم تری داد اما باز روز از نو و روزی از نو. سال 81 بود و دوسال و نیم از دوستی ما میگذشت و دیگه با آنا تنها نشدم اما راستش را بخواهید الان افسوس میخورم که چرا رابطه ام را باهاش بیشتر نکردم.
کار و بارم گرفته بود و آپارتمان کوچکی تو قیطریه خریده بودم و تنها زندگی میکردم. ناهید هم دیگه درسش داشت تموم میشد و اکثر اوقات میومد خونه من و راستش را بخواهید نسبت به قبل بهتر شده بود و گرچه نذاشته بود بکارتش را بردارم اما عاشق حموم رفتن با هم بود.
یک شب که تا دیر وقت دفتر بودم و خسته رسیدم خونه تلفن زنگ خورد و ناهید با عشوه و ناز ، برخلاف همیشه پای تلفن خواست تا با حرفهام آبش را بیارم. ساعت دو شب بود و جفتمون گرم شده بودیم. وقتی گفت دوست داشتی من و میترا با هم تو رختخوابت باشیم تعجب کردم انتظار این حرف را ازش نداشتم و گفتم: میترا برای من خیلی عزیزه و اصلاً نمیتونم فکرشو بکنم. دروغ هم نمیگفتم و واقعاً میترا هم زیباتر و خوش هیکل تر و هم طنازتر و با محبت تر بود. حرفهای ناهید منگم کرده بود و به خواسته اش تن دادم و پای تلفن از تن و بدن میترا گفت و هردومون ارضاء شدیم. آخر سر هم گفت دلم میخواد این حرفها همین جا تموم بشه و حتی وقتی همدیگر را دیدیم به روم نیاری و حرفش را هم نزنی.
فردای اون روز خیلی عادی برخورد کرد و من هم اصلاً حرفی نزدم. اما باز ساعت یک شب زنگ زد و باز هم حرف میترا را پیش کشید. آخر کار هم خواست صبح بمونم خونه که بیاد و تا ظهر باهاش سکس کنم و موبایلم را هم از همون موقع خاموش کنم تا کسی مزاحم نباشه.
ساعت هشت صبح زنگ در خونه زده شد و وقتی گوشی را برداشتم صدای ناهید بود که گفت: عزیز دلم منم! در ورودی را باز گذاشتم و رفتم تا صورتم را بشورم. طبق معمول با شورت تو خونه میگشتم و وقتی از دستشویی بیرون اومدم خشکم زد. میترا روی کاناپه نشسته بود و غش غش میخندید.
مثل آدمهای بهت زده نگاهش میکردم و حواسم نبود که لخت جلوش ایستادم. با خنده گفت: دیدی باز هم صدای منو با ناهید اشتباه گرفتی؟ راست میگفت. چند باری که خونشون زنگ زده بودم صداش را با ناهید اشتباه گرفته بودم و کلی قربون صدقش رفته بودم.
تازه فهمیدم اون دو شب سکس تلفنی من با میترا بوده و حسابی تو شوک بودم. بلند شد و اومد منو بغل کرد معذرت خواست که این کار را کرده و وقتی اظهار علاقه کرد و منو تو بغلش فشار میداد هاج و واج مونده بودم. فقط تو این فکر بودم که دیگه نمیتونم با ناهید به فکر زندگی مشترک باشم و رابطه با آنا از یک طرف و الان هم میترا تو بغل لخت من، دیگه باید از فکرش بیرون میومدم.
لباس پوشیدم و نشستم و با میترا صحبت کردم. عاشق شده بود و حرفهایی میزد که سرم داشت درد میگرفت. تازه فهمیدم ناهید قبل از من با پسری به اسم مهرداد رفیق بوده و هنوز هم باهاش تماس تلفنی داره. البته به قول خودش فقط یک دوستی ساده بوده و رابطه دیگه ای نداشتن. مغزم نمیکشید و فقط به فکر انتقام بودم. ساعت از ده صبح گذشته بود که دست میترا را گرفته و به اتاق خواب بردم.
برای اولین بار سکسی را که دوست داشتم و شهوتی را که انتظار داشتم توسط میترا بهم هدیه شد. بارها تلفن خونه زنگ خورد و میدونستم چون موبایلم خاموشه ناهید داره تماس میگیره. حاضر نبودیم لحظه ای از بدن هم جدا بشیم و هنوز صدای خنده ها و دلبری های میترا تو گوشمه.
ای کاش میترا را به عنوان شریک زندگیم انتخاب میکردم و متاسفانه کمتر از یک ماه بعد به اصرار ناهید بکارتش را برداشتم و کاش این کار را نمیکردم. تابستان سال 82 با ناهید پای سفره عقد نشستیم. اشتباه دوم من بعد از رابطه با میترا ، ادامه دوستی با ناهید بود. برای بار دوم باید رابطه ام را قطع میکردم و به جای خواستگاری از ناهید از میترا خواستگاری میکردم.
روزی که رفته بودیم خونه اونها برای خواستگاری، میترا اشک میریخت و در جواب مادرش گفت: از شوق ازدواج ناهید گریه میکنه. هنوز اون چهره دوست داشتنی و زیبای میترا جلوی چشمهای منه. حتی زمانی که شرط 1359 سکه مهریه را ناهید بیان کرد میترا مخالفت کرد و کارشون داشت به دعوا میکشید.
من احمق هم قبول کردم و خانواده ام شدیداً مخالف بودن و پدرم میگفت برابر عرف باید اونها هم معادل همین مهریه جهاز بدن. راست میگفت و این را سالها بعد فهمیدم. اما به خاطر من سکوت کردند. قبول کردن این مهریه باعث شد تا چند سال از طرف خانواده طرد بشم و دیگه مثل سابق باهام نبودن.توجیه ناهید این بود که قبول کن چون برای من مهریه ارزش نداره و فقط به خاطر دخترهای فامیله تا پوزشون را بزنم! آنا هم مدام همین را تکرار میکرد و خلاصه خام شدم. این سومین اشتباهم بود. حق هم داشتن چون تنها چیزی که تو فامیلشون بود دختر بود و تنها دوتا پسر دایی داشتن که اونها هم سنشون کم بود.
آره دوستان، چشم بستن روی کارهای ناهید پایه ای شد برای تکرار های مکرر او در زندگی مشترک و در نهایت جدایی.
شش ماه از ازدواجمون میگذشت و هر روز پی میبردم که تو انتخابم اشتباه کردم اما خودم را گول میزدم و چون عاشق ناهید بودم سعی میکردم گذشته را فراموش کنم و بیشتر بهش اهمیت بدم. تو همون شش ماه اول براش ماشین خریدم و رفت دماغش را هم عمل کرد. اون زمان درآمدم عالی بود و تمام فامیل حسرت زندگیمون را میخوردن. خونه را هم عوض کرده و خونه بزرگتری خریده بودم و هر آخر هفته مهمونی میگرفت و دوستاش را دعوت میکرد.
میدونستم میخواد بهشون فخرفروشی کنه و راستش منم بدم نمیومد. میترا معمولاً خونه ما بود و دیگه جفتمون از رابطه ای که با هم داشتیم صحبتی نمیکردیم. اما به سال اول ازدواج که رسیدیم متوجه شدم ناهید تمام جزئیات سکسمون را برای دوستاش تعریف میکنه. این را هم میترا بهم گفت و حسابی غیرتی شده بود که ناهید داره با این کارش توجه دوستاش را به تو جلب میکنه.
دروغ نمیگفت چون دو تا از دوستان قدیمیش که از دبیرستان با هم بودن رفتارشون همه چیز را نشون میداد. گرچه تو یکسال اخیر شاید هفته ای یکبار با هم سکس داشتیم و اون هم به اصرار من بود اما تو سکس چیزی کم نمیذاشتم. بیشتر مثل یک تکه گوشت میفتاد و بیشتر من تلاش میکردم.
مدتی به این رفتارش مشکوک شده بودم و بعد مدتها به زبون آوردم. خیلی راحت بهم گفت: باید یاد بگیری اگه سکس میخوای قبلش باید برام کادو بخری!!! چیزی براش کم نذاشته بودم اما این حرف مال خودش نبود. با میترا در میون گذاشتم و فهمیدم به اون هم نصیحت کرده که اگر شوهر کردی کستو مفتی در اختیارش نذار!
پاییز سال 83 میترا هم دانشگاه رشته کامپیوتر قبول شده بود و خیلی کمتر پیش ما میومد. شاید اگر صحبتهای میترا نبود همون سال اول به فکر جدایی از ناهید میفتادم. آنا هم با شوهرش برای اقامت گرفتن رفته بودن مالزی تا از اونجا برن استرالیا.
نزدیک به دوسال از ازدواجمون گذشته بود و کار من بیشتر شده بود و مدام تو سفر بودم و مشغول خرید و وارد کردن لوازم یدکی بودم. همه به ما فشار میاوردن که باید بچه دار بشین و دیر میشه. ناهید دیگه اون دختر لاغر و نحیف سابق نبود و حسابی آب زیر پوستش افتاده بود. وقتی باهاش سکس میکردم با تمام وجود و عاشقانه بود و حتی تو اون دوسال یکبار به فکر خیانت بهش نبودم. گرچه من حرارتی بودم و روزی چهار دفعه هم برام کم بود اما هنوز همون هفته ای یکبار بود که بعضی وقتها به دو هفته هم میکشید. شاید تو اون دوسال بیشتر از یک کیلو طلا و سکه براش خریده بودم و هر بار قبل سکس بهش کادو میدادم
.
تابستان سال 84 بود که بعد از یک سفر با ناهید به امارات ،برای کارم راهی چین شدم. یکسالی بود که باید هربار که قصد سفر داشتم قبلش ناهید را میبردم مسافرت و معمولاً این سفرها یا ترکیه بود یا دوبی. معمولاً وقتی میرفتم مسافرت میترا میومد و پیش ناهید میموند. فرودگاه که رسیدم به میترا زنگ زدم تا ازش تشکر کنم و ببینم چیزی میخواد تا براش بیارم یا نه. اما بهم گفت ناهید بهش گفته که نیاز نیست بیای پیشم چون سودابه میاد پیشش تا من برگردم. حسابی جا خوردم چون سودابه یکی از همون دوستاش بود که بارها و بارها بهم نخ داده بود و وقتی هم میومد خونمون با سر و وضعی میگشت که خودم خجا
لت میکشیدم.
میترا بهم دلداری میداد که به دلت بد نیار چون من حتماً میرم پیش ناهید و بهش سر میزنم. سه ماهی بود که با سودابه آرایشگاهی راه انداخته بودن و دیگه این کار هم بهانه ای شده بود براش تا دیگه به خونه هم توجه نداشته باشه. مدام در گوشم میگفت باید یکی را پیدا کنم تا کارهای خونه را انجام بده!
دختری که روزی آرزوی خریدن یک مانتو یا داشتن یک خط موبایل را داشت دیگه دنبال کلفت میگشت! شاید همه بگین آدمها دنبال پیشرفت هستن اما این روشی که ناهید پیش گرفته بود پیشرفت نبود. لااقل از نظر من پیشرفت نبود و بیشتر جبران کمبودهای گذشته خودش بود.
به چین که رسیدم خیلی کلافه بودم و دوتا از دوستانم که معمولاً با هم میرفتیم کاملاً متوجه پریشونی من شده بودن. اون یک هفته مثل یک عمر برام گذشت و آخرین روز مقداری از سفارشها آماده نشده بود. تلفن زدم و به ناهید گفتم احتمالاً مجبورم یک هفته دیگه بمونم و اون هم با خنده گفت باشه عزیزم مواظب خودت باش.
تو آخرین لحظه کارمون انجام شد و با پرواز برگشتم. بعد از هجده ساعت پرواز و معطلی که تو فرودگاه هانوی ویتنام داشتیم بالاخره ساعت یازده شب تو فرودگاه مهرآباد پیاده شدیم. ماشین را از پارکینگ برداشته و دوستان را سر راه رسونم و به خونه رسیدم .ساعت از یک گذشته بود و آروم در واحد خودم را باز کردم که ناهید بیدار نشه.
چراغها خاموش بود و بی سر و صدا کادویی را که براش خریده بودم درآوردم و آروم رفتم طرف اتاق خواب تا با بوسیدنش بیدارش کنم و تو بغلش آروم بگیرم. داخل راهرویی که به اتاق میرفت شدم که صدای ناله های خفیفی تمام فکرم را بهم ریخت. دراتاق بسته بود و پشت در ایستادم. چراغ خواب قرمزی را که برای سکس کردن گذاشته بودم روشن بود و نورش از زیر در بیرون میزد.
دستهام میلرزید و نمیدونستم پشت اون در لعنتی چه چیزی انتظار جفتمون را میکشه. صدای خنده و ناله های ناهید بدنم را یخ کرده بود. چند بار سعی کردم در را باز کنم اما دستم توان بالا اومدن نداشت. جعبه کادو کوچکی که تو دستم بود با اینکه یک گردنبند مروارید بود اما انگار تو دستم صد کیلو شده بود.
صدای ناهید را که مدام تکرار میکرد محکمتر بکن ، محکمتر بزن .این تکه کلام ناهید قبل از ارضا شدنش بود. صداش چشمهام را میسوزوند و بی اختیار اشک میریختم. من که از وقتی ازدواج کردم حتی به خواهش های میترا خواهرش نه گفته بودم سزاوار این دیوانگی بودم. تمام این شش سال از پیش چشمم میگذشت و نفسم سنگین شده بود.


ادامه…


نوشته: شهرام 43

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی عاشقی, ازدواج از سایت سکسی خفن ایران 69