داستان سکسی اشتباه احمقانه اما دلچسب از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی اشتباه احمقانه اما دلچسب اختصاصی سایت


همه چیز از یک اشتباه احمقانه شروع شد. تو یک سوپرمارکت بزرگ تو شمال تهران، از این فروشگاههای زنجیره ای که الان تعدادشون زیاد شده، کار می کردم. ناچار بودم برم سر کار چون از وقتی که شوهرم تو کارش ورشکست شد همیشه هشتمون گرو نهمون بود. شوهرم مجبور شده بود خونه مون رو بفروشه و خودش به مسافرکشی رو آورده بود. اما باز هم نمی تونستیم اجاره خونه و هزینه های زندگی خودمون و دو تا بچه رو تامین کنیم. آگهی استخدام اون فروشگاه رو که دیدم امیدی نداشتم بتونم استخدام بشم. اون روز حسابی به خودم رسیدم و یک آرایش ملیحی کردم و امیدوار بودم که با اینکار توجه صاحبکارم رو جلب کنم چون تو آگهی استخدام نوشته بود که تعدادی خانم با روابط عمومی بالا و ظاهر مرتب استخدام می کنن.
از همون برخورد اول، متوجه نگاه خریدارانه صاحب فروشگاه شدم. اما باز هم امیدی نداشتم. دخترای جوون تر و خوشگل تر از من هم زیاد بودن که اومده بودن اونجا. برام مسلم بود که کارفرماها دخترای ۱۸-۱۹ ساله مجرد رو به یک زن ۳۰ ساله که دو تا هم بچه داره و احتمالا ساعات کمتری رو می تونه تو فروشگاه بگذرونه ترجیح می دادن.
واسه همین، وقتی که بهم زنگ زدن و گفتن من جزو انتخاب شده ها هستم تعجب کردم. اونجا من رو بعنوان مسئول یکی از غرفه های مواد غذایی گذاشتن. تا چند ماه سعی کردم با جدیت کارم رو انجام بدم. طوری که بعد از مدتی مسئولیت کل بخش مواد غذایی رو به من دادن. در طول زمان متوجه می شدم که گاهی اوقات برخی اقلام موجود کمتر از موجودی بود و وقتی که این رو به صاحب فروشگاه گفتم خودش رو بی تفاوت نشون داد و گفت تو این کار این موارد اهمیت نداره و گاهی پیش میاد که یک نفر ممکنه چیزی کش رفته باشه و لازم نیست خیلی حساس باشیم.
یک بار، وقتی میخواستم برم خونه یادم افتاد که برای خونه حبوبات لازم دارم. نمیدونم چی شد به ذهنم رسید که یکی دو تا بسته نخود و لوبیا از همون جا بردارم. اینکار رو کردم طوری که کسی متوجه نشد. بعد کم کم هر بار یک چیزی بر میداشتم. از مواد غذایی گرفته تا چیزهای دیگه. معمولا اقلام کوچیکی کش می رفتم که به چشم نیاد. حدود ۶ ماه اینکار رو ادامه می دادم. یک روز صاحب فروشگاه، من رو صدا کرد و ازم خواست برای بازدید یک شعبه جدید که می خواست تجهیز کنه همراهش برم. با ماشین خودش رفتیم و در طول راه فقط صحبتهای معمولی رد و بدل می شد. اونجا یک ملک تجاری دو نبش بود که هنوز خالی بود. هیچکس غیر از ما اونجا نبود. تعجب کرده بودم چرا از من خواسته باهاش برم. گاهی از من در مورد نحوه چیدمان قفسه ها، نصب دوربین مدار بسته و اینجور چیزها سوال می کرد. خیلی روی دوربین ها تاکید داشت و می پرسید چطور دوربین ها نصب بشه که نقطه کور نداشته باشه. قدری عجیب بود برام چون من هیچ تخصصی رو این چیزها نداشتم.
بعد گفت بریم تو دفتر فروشگاه اونجا رو هم ببینیم. اما قبلش گفت میره موبایلش رو که تو ماشین جا گذاشته بود بیاره. موقعی که دوباره برگشت در فروشگاه رو هم قفل کرد. تو اتاق دفتر فروشگاه یک میز، یک صندلی مدیریتی و دو سه تا صندلی معمولی بود. خودش رو صندلی اصلی نشست به من هم گفت که رو یکی از صندلیها بشینم. چند لحظه سکوت کرد. پرسیدم “آقای سرمد اتفاقی افتاده؟”
گفت: “خانم اصلانی راستش امروز در واقع شما رو اوردم مطلبی رو بدون حضور دیگران بهتون بگم. من فیلم دوربینهای مداربسته رو مرتب چک میکنم و مدتهاست متوجه شدم که شما از فروشگاه جنس بر میدارید. میخواستم سوال کنم شما حقوقتون کمه یا با من خصومتی دارید که این کار رو می کنید؟”
شوکه شدم. ناخوداگاه گریه ام گرفت. گفت: “اگر با گریه می خواهید ترحم من رو جلب کنید خیلی اشتباه می کنید. فقط به من بگید چرا اینکار رو می کردید؟”
من: “ببخشید آقای سرمد. همه اش یک حماقت بود. وقتی یکبار بهم گفتید که تفاوت موجودی کالا خیلی مطلب مهمی نیست این فکر احمقانه به سرم زد که چون موضوع براتون اهمیت نداره بخشی از مایحتاج زندگیم رو اینطور تامین کنم. باور کنید از نظر مالی چنان در مضیقه هستیم که پولی که با برداشتن این جنسها صرفه جویی می کردم بخشی از چاله چوله های هزینه های زندگیمون رو پر می کرد.”
سرمد: “چرا به خودم نگفتی؟”
من: “واقعا نمی دونم. نمیتونستم از شما توقع داشته باشم وضعیتم رو درک کنید.”
سرمد: ” حالا من باید چکار کنم؟ طبیعی ترین کار اینه که از شما بخوام خسارت من رو جبران کنید بعد هم اخراجتون کنم. تازه شکایت هم می تونم بکنم چون مدرک دارم.”
من: “تو رو خدا آقای سرمد با من اینکار رو نکنید. من خیلی به اینکار احتیاج دارم.”
سرمد از پشت میز بلند شد و اومد طرف من. و در حالی که من روی صندلی نشسته بودم به لبه میز تکیه داد طوری که قسمت جلوی شلوارش با فاصله ۳۰-۴۰ سانتی درست روبروی صورت من قرار گرفته بود. دستش تو جیب شلوارش بود اما تکون میداد مثل اینکه داره با چیزی توی جیبش به آرومی بازی می کنه. پیش خودم فکر کردم “یعنی داره با آلتش ور می ره؟ نکنه من رو اینجا آورده تا بلایی سرم بیاره.”
بعد به زبون اومد: “ببینید خانم اصلانی من تحت شرایطی حاضرم از کار شما چشم پوشی کنم و بذارم برگردید سرکار. خسارت هم نمیخوام. حتی حاضرم حقوقتون رو زیاد کنم. اما انتظار دارم شما یک لطفی در حقم بکنید.”
من: “چه لطفی؟”
دستش رو از تو جیبش درآورد و دو تا دستش رو گذاشت جلوی شلوارش طوری که گویی می خواست جلوی آلت شق شده اش رو بپوشونه.
سرمد ادامه داد و گفت: “هر کسی یک جور تو زندگیش در مضیقه است. شما از لحاظ مالی در مضیقه ای و برای جبرانش از فروشگاه من جنس بر می داری. من هم جور دیگه ای تو مضیقه هستم. ما می تونیم به هم کمک کنیم.”
من: “منظورتون رو متوجه نمی شم. یعنی امیدوارم اشتباه متوجه شده باشم.”
سرمد: “فکر کنم درست متوجه شدی. شما خانم محترمی هستی. اما ثابت کردی که دستت کجه. تنها چیزی که ازت میخوام اینکه این اشتباه رو یک جوری برطرف کنی که بتونی من رو راضی کنی. و من فقط اینجوری راضی می شم.”
باورم نمیشد. آقای سرمد داشت به من پیشنهاد رابطه نامشروع می داد. یعنی تهدیدم می کرد که باهاش رابطه داشته باشم. بلند شدم وایسادم و کمی عقب رفت و چسبیدم به دیوار. گفتم: “تو رو خدا آقای سرمد اینکار رو از من نخواهید. من تا حالا از اینکارها نکردم.”
سرمد: “چرا اینقدر سخت میگیری خانم. ما هر دو میخواهیم به هم کمک کنیم. هیچکس از این موضوع مطلع نمیشه.”
من: “آخه من شوهر و بچه دارم. شما هم زن دارید.”
سرمد: “ببین. من آدم خانم بازی نیستم. البته خیلی هم معصوم نیستم و گاهی شیطنت کردم. اما حاضر نیستم برم هر جنده ای رو از تو خیابون پیدا کنم. برام خیلی مهمه که طرفم آدم مطمئن و سالمی باشه و دنبال ابروریزی نباشه. در ضمن زنم خیلی من رو تو رابطه جنسی راضی نمیکنه. واسه همین میگم در مضیقه ام. من و تو می تونیم هر چند روز یکبار یعنی حداقل هفته ای یکبار با هم خلوت کنیم و یکی دو ساعت رو با هم بگذرونیم. اینجوری هیچ اتفاقی نمیوفته و زندگی هر دومون روال عادیش رو طی می کنه. تو هم مشکلات مالیت حل میشه. قول میدم از هر جهت کمکت کنم.”
سرم رو پایین انداخته بودم. خودم خیلی اهل دین و مذهب و این چیزا نیستم. اما تا این زمان به اخلاق پایبند بودم. قبلا شنیده بودم که خیلی ها این روزها از این رابطه ها دارن. یکی از دخترخاله های خودم علنی به خودم گفته بود که دوست پسر داره. اما فکر نمی کردم که یک روز خودم در این شرایط قرار بگیرم. سرمد منتظر جواب من بود و در اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که خونسردی خودم رو حفظ کنم و بهش بگم باید راجع به این موضوع فکر کنم.
سرمد: “خوب همین هم خوبه. معلومه داری سر عقل میای. امروز چهارشنبه است. من تا شنبه ظهر منتظر جوابت می مونم.”
بعد من رو به طرف در خروجی هدایت کرد و برگشتیم فروشگاه خودمون.
تا شنبه همه چیز عادی می گذشت و با اینکه چند بار تو فروشگاه دیدمش امّا رفتارش کاملاً عادی بود. انگار نه انگار اتفاقی افتاده و همچین حرفهایی بین ما رد و بدل شده. پیش خودم می گفتم واقعا چطور یک نفر ممکنه تا این حد دو رو باشه.
در طول این مدت فکر اینکه چه جوابی بدم داشت دیوونه ام می‌کرد. از یک طرف اصلا نمی تونستم خودم رو قانع کنم که به خواسته آقای سرمد تن بدم و باهاش بخوابم، و از طرف دیگه واقعا نمی تونستم از این شغل چشم بپوشم. تازه اگر ازم شکایت می‌کرد دیگه واقعا بدبخت می شدم.
روز شنبه صبح که رفتم سر کار، واقعا جوابی نداشتم به سرمد بدم. صبح اون روز سرمد اومده بود فروشگاه. اول وقت اومد سراغ من. در حالی که همکارای دیگه هم اونجا بودن بهم گفت که ظهر دوباره باید بریم فروشگاه جدید و کارهای مربوط به اونجا رو پیگیری کنیم. بعد با دستش به ساعتش اشاره کرد یعنی یادآوری می‌کرد که حواسم باشه وقت جواب دادن من رسیده. همکارایی که اونجا بودن اومدن جلو و گفتن که حتما سرمد میخواد من رو مدیر فروشگاه جدید کنه که من رو همراه خودش برای راه اندازی اونجا می بره. امّا من انکار کردم و گفتم “هنوز که به خودم چیزی نگفته. حتما فقط خر حمالی میخواد.”
ظهر که شد، سرمد خودش اومد دنبالم. سوار ماشینش شدیم. تو راه ازم پرسید جوابم چیه. داشت گریه ام می‌گرفت. گفتم: “شما رو به خدا آقای سرمد از من نخواهید اینکار رو بکنم. بخدا من تا حالا خیانت نکردم. نمیدونم بعدش چطور می تونم تو چشمای شوهر و بچه هام نگاه کنم.”
سرمد: “خانم اصلانی. اون روز هم بهت گفتم. کاری نمی کنم که اذیت بشی. من و تو فقط میخوایم به هم کمک کنیم. هر اتفاقی که میوفته فقط تو همون مدت کوتاهیه که با هم هستیم. بعدش تو به خونه زندگی خودت میرسی من هم همینطور. هیچ چیز تو زندگی مون قرار نیست تغییر کنه. امّا اگر نخواهی مسئله ای نیست. امّا باید از این فروشگاه بری. قصد ندارم ازت شکایت کنم. امّا در عین حال نمیتونم قبول کنم دیگه اینجا کار کنی.”
تا رسیدیم به فروشگاه دیگه حرفی نزدم. فکر کنم این رو به عنوان رضایت من تلقی کرد. وقتی رسیدیم به من گفت برم تو دفتر و گفت خودش تا چند دقیقه دیگه میاد. تو دفتر بودم که صدای پاش رو شنیدم. یک مقدار میوه و تنقلات و نوشیدنی آورد و چید روی میز. بعد گفت: “خوب راحت باش. بیا از خودت پذیرایی کن.” از قبل فلاسک آب جوش و لیوان یکبار مصرف اونجا گذاشته بود. بسته های چای کیسه ای و قهوه هم روی میز بود.
گفتم: “مثل از قبل همه چیز رو آماده کردید.”
سرمد: “آره. همه چیز آمده است. فقط منتظرم عروس خانم بله رو بگه.”
سرم رو پایین انداخته بودم. اومد روی صندلی کناری من نشست وگفت: “من تو رابطه هام هیچوقت کسی رو اذیت نکردم. نمیدونم رابطه ای با شوهرت چطوریه امّا مطمئن باش تو رابطه با من به خودت هم خوش میگذره. حالا نمی خوای اون مقنعه رو برداری لااقل موهات رو ببینم.”
من با اینکار مشکلی نداشتم و اصلا اهل حجاب نبودم. هر چند موهام مرتب نبود. بخاطر اینکه تو محیط کار مقنعه سرم بود معمولا خیلی به موهام نمی رسیدم. در هر صورت مقنعه رو برداشتم. موهام رو چند وقت پیش بلوند کرده بودم و الان دو رنگ شده بود از ریشه موهام به اندازه یکی دو سانت به رنگ قهوه ای رشد کرده بود.
سرمد گفت: “من رنگ اصلی موهات رو بیشتر دوست دارم.”
من: “آره ولی یه مقدار موهام سفید شده. واسه همین رنگ می کنم.”
سرمد دستی به موهام کشید و گفت: “خوب به همون رنگ اصلی شون رنگ کن. بیشتر بهت میاد.”
از اینکه سرم و موهام رو لمس کرد احساس خاصّی بهم دست داد. کمی مور مورم شد. ولی حس خوب و لذت بخشی بود. شوهرم هیچ وقت راجع موها و آرایشم اظهار نظر نمی کرد. بعد هم فقط موقع سکس و تا حدی که برای لذت خودش باشه من رو لمس می کنه. در شرایط عادی حتی دستم رو هم نمی گیره.
از لذت این حرکت سرمد چشمام رو بسته بودم که صداش رو شنیدم که گفت: “خوابت نبره. چایی میخوای یا قهوه؟”
خودم پاشدم که چایی بریزم که سرمد نگذاشت و گفت: “نه الان تو مهمان منی.”
چای من و قهوه خودش رو ریخت و دوباره کنارم نشست و گفت: “میتونم خواهش کنم مانتوت رو هم دربیاری؟ میخوام با من راحت تر باشی.”
من: “من که هنوز موافقتم رو با پیشنهادت اعلام نکردم.”
سرمد: “من هم نخواستم لخت بشی برام. فقط گفتم مانتوت رو دربیاری.”
بلند شدم وایسادم و بعد مانتوم رو درآوردم. زیرش یک تی شرت تنگ با شلوار جین تنم بود. تی شرتم یقه هفت بود و گردن و کمی از قسمت بالای قفسه سینه ام معلوم بود. امّا نه اونقدر که خط سینه ام معلوم باشه. هیکلم کاملاً متناسبه. خوشبختانه از سمت پدر و مادر ژن چاقی ندارم. بخصوص زنای فامیل ما همشون لاغرن. من بخصوص از این جهت به یکی از خاله هام رفتم که سینه های درشت و سفت (سایز ۸۰) و باسن نسبتا برجسته دارم. سینه هام اونقدر سفت و سربالاست که اگر بخاطر معلوم نشدن برجستگی نوک پستونام از زیر لباس نبود اصلا احتیاج به بستن سوتین نداشتم.
سرمد ازم خواست یک دور بچرخم. بعد شروع به تحسین از هیکلم کرد. “باورم نمیشه تا دوبحال دوبار زایمان کرده باشی. زن من که بعد از یه زایمان حسابی شکم آورده.” براش در مورد لاغر و متناسب بودن زنهای فامیلمون توضیح دادم.
سرمد بعد ادامه داد: “از جهتی خوشحالم که تو از فروشگاه جنس بر می داشتی. چون اگر فراهانی [صندوقدار فروشگاه که خیلی چاق و بد هیکل بود] اینکار رو کرده بود اصلا رغبت نداشتم بهش همچین پیشنهادی بدم و همون اول اخراجش می کردم.”
از اشاره اش به دزدی ام از فروشگاه خوشم نیومد. سرم رو انداختم پایین. بعد گفتم: “آقای سرمد میشه دیگه هی این موضوع رو یادآوری نکنید؟ من که عذرخواهی کردم.”
سرمد: “آره. ببخشید. امّا ما که هنوز به توافق نرسیدیم.”
من: “خوب آخه خیلی برام سخته.”
سرمد بلند شد اومد روبروم وایساد. سرش رو آورد جلو و در گوشم به حالت نجوا گفت “این موضوع خیلی ساده تر از این حرفهاست که فکر می کنی. مطمئن باش کاری می کنم که به خودت هم خیلی خوش بگذره. تو فقط امروز خودت رو در اختیار من بذار، اگر از عشقبازی با من لذت نبردی هر چی بگی من قبول می کنم. امّا اگر واقعا بهت خوش گذشت، پیشنهادم رو قبول کن. باشه؟”
وقتی که داشت در گوش من این حرفها رو می زد، نفس گرمش که به گوش و گردنم میخورد خیلی برام تحریک کننده بود. هنوز خجالت می کشیدم و نمیتونستم موافقتم رو به زبان بیارم. امّا سرم رو به علامت تأیید پیشنهادش تکون دادم. سرم همچنان پایین بود و نمی تونستم تو چشمش نگاه کنم. دستش رو گرفت زیر چونه ام و سرم رو بالا آورد. بعد لبش رو آورد جلو و لبم رو بوسید و گفت: “آفرین دختر خوب. حالا لباست رو بپوش بریم یه جای خوب.”
در کمتر از ۱۰ دقیقه تو یک آپارتمان کوچک تو نزدیکی محل فروشگاه جدید بودیم که ظاهرا خونه مجردیش بود. وقتی رفتیم تو، دیگه منتظر درخواستش نشدم و خودم مقنعه و مانتوم رو درآوردم. بعد گفتم: “آقای سرمد. باید برم دستشویی.”
دستشویی رو نشونم داد و بعد گفت: “بهم بگو رضا. از این ببعد وقتی با هم هستیم همدیگه رو به اسم کوچک صدا می کنیم.”
از دستشویی که اومدم من رو از تو اتاق خواب صدا زد. رفتم اونجا. یک تخت دو نفره خیلی شیک اونجا بود. جلوی تخت در حالی که ایستاده بودیم بغلم کرد و شروع به بوسیدن لبم کرد. اول من بی حرکت وایساده بودم امّا اون تن من رو به خودش فشار می داد. یک دستش پشت کمرم بود و دست دیگه اش از روی شلوار باسنم رو میمالید. منهم دیدم که تا اینجا اومدم دستام رو بردم پشتش و دور کمرش قفل کردم. رضا خیلی حرفه ای بود. زبونش رو تو دهنم میکرد، لبهام رو می مکید. بعد شروع کرد از گونه هام تا لاله گوشم و زیر گردنم رو بوسه های ریز زد تا رسید به بالای سینه هام. رفتارهاش خیلی تحریک کننده بود طوری که حس می کردم لای پام خیس شده. بعد کمی خودش رو عقب کشید، به چشمام خیره شد و بعد به سینه هام اشاره و پرسید “اجازه هست؟”
من: “یعنی هنوز منتظر اجازه ای؟”
رضا لبخندی زد و بعد لبه پایین تی شرتم رو گرفت کشید بالا و از تنم درآورد. چشماش از دیدن پستونام تو سوتین کرم رنگم برق می زد. البته سوتینم جلوش بلند بود و فقط کمی از خط سینه ام معلوم بود. صورتش رو آورد جلو و شروع به بوسیدن بالای سینه ام کرد. چون قدش بلندتر از من بود مجبور بود خم بشه.
بهش گفتم: “میخوای درش بیارم؟”
رضا: “نه. امروز میخوام همه لباسهات رو خودم دربیارم.”
من رو برگردوند، سگک سوتینم رو باز کرد اما عجله تو درآوردنش نداشت. همون طور از پشت من رو بغل کرد و شروع به مالیدن پستونام از روی سوتین که دیگه شل بود کرد. بعد از ۲-۳- دقیقه در حالی که گردنم رو از پشت میبوسید، سوتین رو انداخت زمین و هر کدوم از پستونام رو با یکی از دستاش گرفت و شروع به مالیدن کرد. پیراهن خودش رو درآورد و از پشت بغلم کرد. گرمای تنش واقعا لذت بخش بود. بعد من رو برگردوند و از روبرو بغلم کرد. هیکلش مردانه و ورزشکاری بود. بعنوان یک مرد ۴۰ ساله، هیکلش عالی بود و معلوم بود که اهل ورزشه. قدش حداقل ۲۰ سانت از من بزرگتره. واقعا این میتونه آرزوی هر زنی باشه که شوهر یا معشوقی مثل اون داشته باشه.
وقتی تو بغلش بودم دیگه همه دغدغه هام در مورد خیانت و درستی و نادرستی کارم رو فراموش کرده بودم و فقط دلم می خواست از لحظاتی که باهاش بودم لذت ببرم. من رو خوابوند روی تخت و خودش روی من دراز کشید و لبش رو روی لبم گذاشت. بعد رفت پایین تر و شروع به لیسیدن و مکیدن پستونام کرد. سرش رو بین اونها میگذاشت و باهاشون بازی میکرد. میگفت: “از روز اولی که دیدمت از فرم سینه هات خوشم اومد و آرزو داشتم یک روز باهاشون بازی کنم. خیلی خوشگل و خوش فرمن.”
من کلا سینه هام خیلی حساسن و همیشه وقتی حسن (شوهرم) باهاشون بازی می کنه حسابی شهوتی می شم. الان هم همین حس شهوت بهم دست داده بود. چشمام رو بسته بودم و آه می کشیدم. کسم دیگه حسابی خیس شده بود. رضا مثل اینکه متوجه شد. رفت پایین تر و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد و کشید پایین. کمرم رو بلند کردم تا کارش رو راحت تر انجام بده. وقتی شلوارم رو درآورد اومد کنارم دراز کشید. دوباره لب بازی رو شروع کرد در حالی که با یک دستش پستونام رو میمالید. یواش یواش دستش رفت پایین تا روی شکم و بعد به سمت شورتم. اول از روی شورت مشغول مالیدن کسم شد. شورتم حسابی خیس شده بود. رضا به چشمام خیره شد و گفت: “مثل اینکه حسابی داره بهت خوش میگذره.”
من: “دست خودم نیست. اون طوری که تو من رو مالوندی حسابی تحریک شدم.”
دستش رو کرد تو شورتم و انگشتش رو گذاشت رو کلیتوریسم و شروع به مالیدنش کرد. داشتم دیوونه می شدم. شوهرم هیچوقت اینکار رو برام نکرده بود. رضا که دید از خود بیخود شدم، رفت پایین پاهام، شورتم رو درآورد، پاهام رو آورد بالا و از هم باز کرد و سرش رو آورد جلو. شروع به بوسیدن و لیسیدن و مکیدن لبه های کسم کرد. اولین بار بود چنین حس خوبی رو تجربه می کردم. منکه از قبل تحریک شده بودم دستم رو گذاشتم روی سرش و اون رو به لای پاهام فشار دادم. رضا هم با اشتیاق به خوردن کسم ادامه داد. با اینکارش خیلی سریع ارگاسم شدم و بیحال افتادم. رضا دوباره اومد کنارم دراز کشید. داشت لب و دهنش رو که با آب کسم خیس شده بود پاک می کرد. بهش گفتم “ببخشید. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. تا حالا اینطور تحریک نشده بودم.”
رضا: “مگه شوهرت باهات از اینکارها نمی کنه؟”
من: “نه. رابطه ما خیلی معمولیه. من خیلی وقتها اصلا ارگاسم نمی شم.”
رضا: “من که بهت گفتم اگر با من باشی بهت خوش میگذره.”
من: “آره گفتی. اما تو چی نمیخوای کاری کنی. حتی شلوارت رو هنوز درنیاوردی.”
رضا: “امروز میخوام فقط به تو خوش بگذره اگر راضی بودی و خواستیم ادامه بدیم دفعه های بعد نوبت من هم میرسه.”
من: “لااقل بذار ببینمش.”
رضا: “پس بیا خودت درش بیار. بلند شدم زیپ و دکمه شلوارش رو باز کردم و کیرش رو درآوردم. تقریبا اندازه کیر حسن بود و حسابی شق کرده بود. شلوارش رو تا زانو کشیدم پایین و کیرش رو گرفتم تو دستم. کمی مالش دادمش، بعد سرم رو بردم جلو و نوکش رو بوسیدم. مایع شفافی از سرش دراومده بود. بهش لیس زدم. ساک زدن رو خوب بلد بودم چون حسن وقتایی که پریود بودم همیشه مجبورم میکرد براش ساک بزنم. برای رضا هم شروع کردم. داشت لذت میبرد. کاملا دراز کشیده بود و یک دستش رو روی سرش گذاشته بود. بعد بلند شد و گفت: “بسه. نمیخوام آبم بیاد.”
من: “چرا؟”
رضا: “امشب باید با زنم سکس داشته باشم. تازه پریودش تموم شده اگر الان آبم بیاد ممکنه بفهمه که قبلش خودم رو خالی کردم.”
من: “تو که گفتی زنت زیاد راضی ات نمی کنه.”
رضا: “آره. مهشید بعد از پریودش خیلی حشری میشه. اما بعد از یک بار سکس دیگه حداکثر هر دو هفته یکبار به من راه میده.”
من: “پس تو من رو بعنوان زاپاس خانمت می خوای.”
رضا: “آره دیگه از اول هم که بهت گفتم.”
من: “آخه دلم نمیاد الان به همین حال ولت کنم.” کیرش رو تو دستم داشتم میمالیدم و گفتم: “آخه الان خیلی سر حاله. فکر کنم اگه همینجوری بمالمش آبش میپاشه به سقف.”
رضا خندید و گفت: “نگران نباش. من همینجوری هم خیلی بهم خوش گذشت. الان حساب من و تو تسویه شد. من طلبی بابت جنسهایی که از فروشگاه برداشتی ندارم. نمیخوام به هیچ کاری مجبورت کنم. اما اگه راضی باشی که همچنان باهام رابطه داشته باشی حسابی بهت رسیدگی می کنم. تو رو میذارم مدیر این شعبه جدید. نظرت چیه؟”
من: “پیشنهاد وسوسه کننده ایه. بهم مهلت میدی دو سه روز بهش فکر کنم؟”
رضا: “آره عزیزم. سه شنبه میخوام یک گروه بیارم کارهای دکوراسیون اینجا. اگر جوابت به پیشنهادم مثبت باشه، کارت از همین سه شنبه شروع میشه و دیگه لازم نیست بری شعبه قبلی. از الان شروع کن به نظارت به کار. همون سه شنبه هم یک سر میایم اینجا و همکاری جدیدمون رو دو نفری جشن میگیریم.”
بعد دو میلیون تومن چک کشید و گفت: “این فعلا مساعده است. اگر جوابت مثبت بود برای سه شنبه یک سری لباس زیر خوشگل و لوازم آرایش باحال بخر. دلم میخواد خودت رو حسابی برای اینکار آماده کنی. اگر هم جوابت منفی بود اشکال نداره. این پول رو یک هدیه برای خودت تلقی کن. فقط یادت باشه تا دو شنبه شب جواب من رو بده.”
بعدش از اونجا دوباره رفتیم فروشگاه. اون شب تو خونه نمی تونستم تو چشم شوهرم و بچه ها نگاه کنم. اما لذتی که تو رابطه با رضا برده بودم اونقدر بود که در نهایت تصمیم خودم رو گرفتم. روز یکشنبه رضا رو ندیدم اما بعد از کار رفتم یک لباس مجلسی یکسره با دامن کوتاه و یقه باز و سکسی با دو دست لباس زیر سکسی خریدم. دوشنبه صبح، رضا برای سرکشی اومده بود فروشگاه. وقتی دیدمش خودم بهش گفتم: “راستی جناب سرمد فردا چه ساعتی برای سرکشی بریم به شعبه جدید؟”
لبخندی زد و منظورم رو فهمید. اما جلوی بقیه کارمندها خودش رو عادی نشون داد و گفت: “راستش هنوز با اکیپ طراحای داخلی قرار نگذاشتم. هر وقت معلوم شد بهتون خبر می دم.”
طرفهای ظهر بود که مدیر فروشگاهمون اومد جلوی بقیه بهم تبریک گفت که بعنوان مدیر شعبه جدید انتخاب شدم و بعد گفت سرمد بهش گفته که از فردا دیگه این شعبه نمیام. بر و بچه های فروشگاه هم بهم تبریک گفتن. بعد ازظهر، رضا بهم اس ام اس زد که با لحن رسمی (چون همیشه آدم محتاطی بود و نمیخواست بهانه دست کسی بده) نوشت “سرکار خانم اصلانی. کار شما در شعبه جدید از فردا شروع میشود. ساعت ۸ صبح شما را در محل کار جدیدتان ملاقات می کنم.”
اون روز دیگه از همکارای قبلی ام خداحافظی کردم و رفتم خونه. صبح روز بعد با یک تیپ معمولی رفتم شعبه جدید. لباس زیر و چیزهای دیگه رو تو ساک همراه خودم داشتم. وقتی رسیدم رضا منتظرم بود. در فروشگاه رو باز کرد و رفتیم داخل. هنوز کس دیگه ای نیومده بود. قرارش با طراح داخلی برای ساعت ۱۰ بود. رفتیم تو اتاق مدیریت. فورا بغلم کرد و گفت: “خوشحالم که پیشنهادم رو قبول کردی.” مقنعه و مانتوم رو درآورد و ازم لب گرفت. وقتی خودش رو بهم فشار می داد برجستگی کیرش رو حس می کردم. به اونجاش اشاره کردم و گفتم “مثل اینکه خیلی حالت بده.”
رضا: “آره. از اون روز تا الان همش دارم به تو فکر می کنم. باور کن اونشب با زنم که سکس می کردم چشمام رو می بستم و تو فکرم خیال می کردم دارم تو رو می کنم. مهشید هم متوجه شده بود که اون شب با شهوت بیشتری باهاش سکس می کردم.”
تا ساعت ۱۰ تو همون دفتر لاس زدیم و عشقبازی کردیم. بعد از اینکه طراح داخلی اومد و صحبتها انجام شد، اونها رفتن و قرار شد از فردا کارشون رو شروع کنن و من به کارشون نظارت کنم. رضا برام توضیح داد که دقیقا چه کارهایی باید انجام بدم. کلیدهای فروشگاه رو هم بهم داد. قرارداد کاری جدیدم رو هم آماده کرده بود. حقوقم دو و نیم برابر می شد. چون مدیر بودم باید ساعات بیشتری اونجا میموندم و برای همین اضافه کاریهای بیشتری می گرفتم. دیگه سر از پا نمی شناختم. رضا یک کارت بانکی هم بعنوان تنخواه گردان راه اندازی شعبه جدید بهم داد که قرار شد بصورت هفتگی ریز هزینه های اونجا رو بهش بدم. با اینکه قرار بود با هم رابطه خصوصی داشته باشیم اما در عین حال رضا خیلی اهل حساب و کتاب بود و معلوم بود دلش نمیخواد ابهامی تو این مسائل وجود داشته باشه.
ساعت دوازده با رضا رفتیم رستوران ناهار خوردیم بعد رفتیم آپارتمانش. ازم خواست برم خودم رو آماده کنم. خودش هم رفت میوه و تنقلات بخره. من هم تا رضا نبود یک آرایش غلیظ کردم و لباسهام رو پوشیدم. رضا قبل از اینکه کارم تموم بشه اومده بود اما بهش گفتم تو پذیرایی منتظر باشه تا من بیام. خودم هم تو آیینه میدیدم که چه جیگری شده بودم. دامنم یک وجب بالای زانو بود و حسابی پاهای خوشتراشم که تازه اپیلاسیون کرده بودم رو به نمایش میگذاشت. کفش پاشنه بلند هم باعث شده بود که باسنم حرکت شهوت انگیزی داشته باشه. فقط تو مراسم پاتختی خودم همچین لباسی پوشیده بودم. برق شهوت رو تو نگاه رضا می دیدم. رفتم جلوش وایسادم و گفتم :”خوب از سلیقه ام تو خرید خوشت اومد.”
گفت: “آره. اما بیشتر از اون از سلیقه خودم خوشم اومد که تو رو تور کردم.”
نشستیم رو کاناپه کنار هم. اومد جلو و ازم لب گرفت. زبونم رو فرستادم تو دهنش که اونهم شروع به مکیدنش کرد. بعد دستش رو گذاشت رو پستونام و از روی لباس شروع به مالیدنش کرد.
بعد برام شربت ریخت. آبجو و مشروب هم آورده بود اما من نخوردم. تا اون موقع هیچ جور مشروبی نخورده بودم ولی می دونستم اگر کسی بو کنه می فهمه مشروب خوردم (حسن گاهی میخورد و من متوجه می شدم). دلم نمیخواست وقتی میرم خونه حسن بفهمه.
یکی دو استکان مشروب که خورد یواش یواش حالتش عوض شد. گرمش شده بود. کتش رو درآورد و دوباره مشغول ماچ و بوسه شدیم. دستش رو روی پاهام گذاشته بود و رونهام رو میمالید بعد یواش یواش دستش رو برد لای پاهام و رسوند به شورتم. باز هم کسم آب انداخته بود. بعد ازم خواست براش برقصم. از روی گوشی اش آهنگ گذاشت من هم براش رقصیدم. مخصوصا باسنم رو جلوی روش تکون می دادم. اونقدر ادامه دادم که دیگه طاقتش تموم شد. بلند شد، دستم رو گرفت و من رو برد توی اتاق خواب. زیپ لباسم رو کشید پایین و لباسم رو درآورد و بعد از پشت بغلم کرد. از پشت گردن شروع به بوسیدن کرد و بعد رفت پایین تا به باسنم رسید. شورتم لامبادایی بود. کفلهام رو چنگ میزد و میبوسید. بعد من رو انداخت روی تخت. خودش شروع به درآوردن پیراهنش کرد من هم حسابی حشری شده بود. لبه تخت نشستم و کمربند و دکمه و زیپ شلوراش رو باز کردم. شلوارش رو کشیدم پایین. کیرش تو شورت حسابی شق کرده بود. از روی شورت کمی فشارش دادم. بعد درش آوردم و کردم تو دهنم. حسابی براش ساک زدم. اگر همینقدر برای حسن ساک می زدم حسابی آبش میومد. بهش گفتم “خوب مقاومت می کنی. شوهرم تا همین حد که براش ساک می زنم آبش میاد.”
رضا: “آخه من اسپری تاخیری زدم.”
من: “خوب پس خودت رو آماده کردی.”
رضا: “آره. امروز چند ساعت وقت داریم با هم باشیم. نمیخوام زود خودم رو تخلیه کنم.”
بعد من رو دوباره خوابوند، شلوارش رو که پایین پاهاش بود کامل درآورد و اومد روی شکم من نشست طوری که بیضه هاش و کیرش رو روی شکمم حس می کردم. بعد خم شد و شروع به بوسیدن و مالیدن پستونام کرد. نوک پستونام رو از بالای سوتین درآورد و میمالیوندشون. بعد برم گردوند، سگک سوتین رو باز کرد و درآورد. بعد هم شورتم رو درآورد و از همون پشت مشغول بوسیدن و لیسیدن باسنم کرد. حتی سوراخ کونمم لیس می زد. بعد منو برگردوند و شروع به لیسیدن و مکیدن لبه های کسم کرد. خیلی زود مثل چند روز قبل ارگاسم شدم و بیحال افتادم. رضا که دید ارگاسم شدم، رفت برام دوباره شربت آورد. کمی با پستونام بازی کرد و دوباره پاهام رو از هم باز کرد. بعد اومد بالای سرم و کیرش رو گذاشت تو دهنم و ازم خواست کمی ساک بزنم و خیسش کنم. بعد رفت وسط پاهام و سر کیرش رو گذاشت دم کسم. پرسید: “حاضری؟ میخوام کست رو فتح کنم.”
گفتم: “آره. تا اینجا اومدیم حالا داری سوال میکنی؟”
آروم کیرش رو فرو کرد. از اونجا که کیرش با آب دهنم خیس بود و کسم هم آب انداخته بود راحت رفت تو. کیرش بااینکه ظاهرا هم اندازه حسن بود اما حس میکردم حجمش بیشتر از اون بود. چند لحظه کیرش رو توش نگه داشت و خودش روم دراز کشید. بعد آروم شروع به عقب جلو کردن کرد. شاید حدود بیست دقیقه یکسره اما تو حالتهای مختلف تلمبه زد. حسابی عرق کرده بود. من هم یکبار دیگه ارگاسم شدم. آخر سر من رو برگردوند به حالت سگی مشغول شد. دو طرف کفلهام رو گرفته بود دستش و تلمبه میزد بعد از دو سه دقیقه دیگه گفت “داره میاد. چیکار کنم؟”
گفتم “توش نریز. ممکنه حامله بشم.”
رضا: “پس برگرد.”
برگشتم. من رو به پشت خوابوند و اومد روشکمم نشست. بعد لای سینه هام رو لیس زد تا حسابی خیس بشه. اومد جلوتر پستونام رو بهم چسبود و کیرش رو گذاشت لای اونها. شروع به عقب جلو کردن کرد. همچین صحنه ای رو یکبار تو یه کلیپ دیده بودم اما فکر نمیکردم اینقدر لذت بخش باشه. خودم هم خیلی حال می کردم. بعد یک دفعه آه کشید و آبش اومد. با پستونام نبض زدنهای کیرش رو حس می کردم. خیلی آب داشت که از لای سینه هام تا گردنم سرازیر شده بود. آبش که تموم شد کنارم دراز کشید. نفس نفس میزد. بلند شدم با دستمال کاغذی آبش رو پاک کردم دوباره رفتم کنارش. دستم رو گذاشتم روی سینه اش و گفتم: “خسته نباشی. همیشه اینقدر انرژی مصرف می کنی؟”
رضا: “نه. بخاطر اسپری بود. معمولا آبم زودتر میاد. اما میخواستم با تو که هستم بیشتر لذت ببرم.”
من: “آخه باید مواظب خودت هم باشی. فکر کنم باید کمی خودت رو تقویت کنی.”
من رو دوباره خوابوند. لبم رو بوسید و گفت: “ممنون. خیلی خوب بود. برای دفعه های دیگه خودم رو تقویت می کنم.”
تقریبا نیم ساعت کنار هم خوابیدیم. بعد با هم رفتیم دوش گرفتیم. دو سه ساعت دیگه هم اونجا موندیم با هم حرف زدیم و معاشقه کردیم اما سکس دیگه نه. فقط من کمی براش ساک زدم.
آخر سر کلید آپارتمان رو هم بهم داد تا از اون ببعد لازم نباشه همزمان بیایم اونجا. بعد هم بهم گفت می تونم از این آپارتمان برای استراحت استفاده کنم. من هم ساک وسایلم رو اونجا گذاشتم.
از فردای اون روز زندگی جدید من شروع شد. با شغل جدیدی که رضا بهم داده بود درآمدم خیلی بهتر شد. شیک تر می گشتم. خوشبختانه تونستم از عهده مدیریت کارهاش فروشگاه بر بیام. رضا از کارم خیلی راضی بود. رابطه سکسی مون هم خوب بود. هفته ای یکی دوبار با هم خلوت می کردیم. رضا توسکس خیلی پر حرارت بود. درواقع با اون بود که لذت واقعی سکس رو درک کردم. پوزیشن های مخلتفی رو با هم امتحان می کردیم. خوشبختانه رضا اهل کثافتکاری تو سکس نبود. مثلا هیچ نخواست از پشت بکنه یا آبش رو تو دهنم خالی کنه، هر چند من با این آخری مشکل نداشتم و قبلا شوهرم اینکار رو باهام کرده بود. برا همین خودم براش ساک می زدم و آبش رو می خوردم. این برای رضا تازگی داشت. می گفت من پنجمین یا ششمین زنی بودم که جدا از زن خودش باهاشون رابطه داشته و از من بیشتر از بقیه راضی بوده. رابطه ما تا ۵ سال ادامه پیدا کرد. تو این مدت من از درآمد خودم به حسن کمک کردم تا دوباره کاسبی خودش رو راه بندازه. یک شرکت در زمینه توزیع کالا تاسیس کرد که نصف سهامش رو هم به نام من کرد. من هم با تجربه ای که تو کار خودم پیدا کرده بودم بهش کمک کردم. بنظر خودم حداقل اینجوری تونستم تا اندازه ای خیانت خودم رو جبران کنم.
اما می دونستم که این دیگه کافی نیست. میخواستم دیگه به این وضعیت خاتمه بدم. به رضا گفتم. عکس العملش منطقی بود. گفت که به من علاقه داره اما نمی تونه مجبورم کنه باهاش بمونم. در عین حال گفت که هر چی که بدست آوردم حاصل زحمت خودم بوده و مدیونش نیستم. تازه بخاطر این مدتی که با هم بودیم یک ماشین ۲۰۶ بعنوان کادو خرید برام. من هم دیگه از اون فروشگاه رفتم و کلید آپارتمانش رو پس دادم. اما رضا نمیخواست رابطه مون کامل قطع بشه. بهمین خاطر برای اینکه کار شرکت ما رونق بگیره برای تهیه اجناسشون با ما قرارداد بست. درواقع از همون اول کار یک مشتری حسابی پیدا کردیم. همین باعث شد که تماس های من و اون باز هم ادامه پیدا کنه. با اینکه بهم گفت الان با یک دختر دیگه دوست شده، اما خودش تاکید کرد که هیچکس نمیتونه جای من رو براش بگیره. میگه واقعا عاشقم شده. بهمین خاطر هر چندوقت یکبار (دو هفته یا یک ماه یکبار) من رو میبره خونه اش. زنش مدتیه با بچه شون رفته کانادا و رضا دیگه حسابی تنها شده. واسه همین دیگه میتونیم بریم خونه اش. راستش من هم بهش عادت کردم. نه اینکه دنبال تنوع تو سکس باشم. اما رابطه ام با رضا جزئی از زندگی ام شده و تصمیم گرفتم تا جایی که بشه باهاش ادامه بدم.


نویسنده: بهاره


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی زن شوهردار، مرد متاهل، خیانت از سایت سکسی خفن ایران 69